دهم شهريور ۱۳۹۳ برابر با يکم سپتامبر ۲۰۱۴
Skip Navigation Links
ریشه های اصطلاحات و ضرب المثل ها (گئومات)
شاهنامه آخرش خوش است.

آنگاه که شخصی نا به هنگام و پیش از حصول به نتیجۀ اقدامی که انجام می دهد، نسبت به عمل خود بسیار خوش بین بوده و به پیش داوری بنشیند؛ دیگرانی که عاقبت کار را به درستی می بینند و می فهمند به او با کنایه این تذکر را می دهند که: شاهنامه آخرش خوش است! به عبارت دیگر: کمی صبر کن تا به پایان کار برسی آنگاه معلوم خواهد گشت که تا به چه حد به قضاوتی غلط نشسته بوده ای.
 
و اما این شاهنامه چیست و چرا آخرش خوش است؟!
در این تردیدی نیست که از فردوسی و شاهنامه جاودانه اش نوشتن آنهم در یک مطلب غیر مستقیم و کوتاه، همانند در برابر دریایی بیکران نشستن است و قصد تخلیه آن را داشتن با قاشقی حقیر.
 
منظومه شاهنامه روایتیست منظوم که از تاریخ غیر مدون ایران زمین شروع و به اشغال ایران توسط اعراب ختم می گردد. این منظومه بلند توسط حکیم ابوالقاسم حسن بن علی توسی معروف به فردوسی سروده شده است. فردوسی در سال 319 خورشیدی (329 ه ق = 940 م) در روستای باژ (پاز امروزی) در نزدیکی توس خراسان به دنیا آمده است.
 
فردوسی دهقان زاده بوده و خود نیز از دهاقین توس.در آن زمان به این گونه افراد چم (ایرانی تبار– دارنده ده) گفته می شده است.(ریاحی، فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، ص 24) از این رو می توان چنین پنداشت که فردوسی دوران کودکی خود را در رفاه، آسایش و آرامش فکری گذرانده و به آموختن زبان های مورد علاقه خود پرداخته است. گفته می شود که او به جززبان فارسی دری با زبان های عربی و پهلوی نیز آشنایی داشته وفلسفه یونانی را نیز آموخته بوده است.(مأخذ پیشین، ص 74)
 
چنین گمان می رود که فردوسی در روزگاران نوجوانی نیز چکامه سرایی می نموده و داستان های تاریخی مشهور در میان مردم آن زمان را به شعر در می آورده است که از آن جمله می توان به داستان بیژن و منیژه، رستم و اسفندیار، اکوان دیو و داستان سیاووش اشاره نمود. به نظر پاره ای از کارشناسان، در این زمان اشعار او از پختگی و انسجام کافی برخوردار نمی بوده است.
 
باری! در همان زمانی که فردوسی مشغول پرورش استعداد و ذوق خود در امر سرودن اشعار حماسی می بوده است، دقیقی (ابو منصور محمد بن احمد طوسی معروف به دقیقی (قتل میان سال‌های ۳۶۷-۳۶۹ هجری) شاعر بزرگ حماسه سرای زردشتی مسلک در حال سرودن کتاب منظوم گشتاسب نامه بر اساس شاهنامه منثور ابومنصوری بوده است. اشعاری از سروده های دقیقی که به میان مردم راه یافته بوده است مورد استقبال آنها از جملۀ فردوسی قرار می گیرد. اما شوربختانه دقیقی به دلیل ضعف اخلاقی بزرگی که داشته و فردوسی نیز در اشعاری به آن اشاره نموده است:
 جـوانیش را، خـوی بـد یـار بـود      ابـا بـد،  همیشه  بـه پیکـار
یکایـک از او، بخت  بـرگشته  شد       به دست یکـی بنده  بر،  کشته شد
بـرفت او و،  ایـن نامه  ناگفته ماند      چنان  بخت  بیـدار  او،  خفته مـاند
پیش از اینکه بتواند کتاب گشتاسب نامه را به اتمام برساند به دست یک غلام به قتل می رسد!؟ فردوسی که از کشته شدن دقیقی و ناتمام ماندن کتابش گشتاسب نامه، مطلع می گردد، به جستجو می پردازد که تا هم نسخه ای از گشتاسب نامۀ ناتمام او را که حدود هزار بیت شعر را در بر می گرفته، به دست بیاورد و هم کتاب منثور"شاهنامه ابومنصوری" را که در حقیقت بن مایه کار دقیقی به شمار می رفته است. او نسخه ای از گشتاسب نامه را به دست او می رسد اما کار یافتن شاهنامه ابومنصوری به درازا می کشد تا اینکه سرانجام شاهزاده منصور، به سبب دوستی ئی که با فردوسی می داشته آن کتاب را که به دستور پدرش امیر ابو منصور محمد عبدالرزاق به نثر نگاشته شده بوده است را به فردوسی تحویل می دهد.
 
فردوسی در مرحله اول بیش از پانزده سال وقت صرف می نماید و شاهنامه را بر پایه داستانهای حماسی موجود در شاهنامه ابو منصوری (اما نه به ترتیب موجود در آن کتاب)، سروده و در سال 372 خورشیدی (384 قمری) آنرا به پایان می برد. البته در این راه به گفته خود فردوسی از کمک دو نفر نیز بهره مند می گردد: در این نامه از نامداران شهر / علی دیلم و بودلف راست بهر، اما کیفیت و چگونگی کمک علی دیلمی و بودلف به فردوسی مشخص نمی باشد. (نظامی یکی را ناسخ و دیگری را راوی شاهنامه می داند بی آنکه در سرودن اشعار شاهنامه دخالتی داشته باشند.)
 
شاهنامه فردوسی به طور کلی از هر گونه واژه ناشایست عاری بوده و می توان آن را نسب نامۀ مردم ایران دانست. فردوسی برای سرودن شصت هزار بیت شعر از حدود نُه هزار واژه استفاده نموده که تنها چهار صد و نود واژه آن ریشه عربی دارد.(مجله نگین، شماره 106، ص 19، محمود دژکام)
 
از آنجا که طبق سروده خود فردوسی، اودرهنگام اتمام شاهنامه هیچ پادشاهی را برای پیشکش نمودن شاهنامه اش به وی، لایق و سزاوار نیافته است:«ندیدم کسی کش سزاوار بود» برای چندین سال شاهنامه خود را پنهان نگه می دارد و در این مدت بخش های جدیدی نیز به آن می افزاید.
 
اما فردوسی که خود از دهقانان ثروتمند بوده و زندگی مرفهی می داشته است در طول سالیان درازی که در کار پرداختن به شاهنامه می بود همۀ مایملک خود را به فروش می رساند و تهیدست می گردد. در این هنگام مرگ تنها پسرش نیز غم و اندوه تهیدستی او را دو چندان می نماید.
در هیزم و گندم   و    گوسپند         ببست   این برآورده   چرخ   بلند
نماندم نمکسود و گندم نه  جو          نه چیزی پدید است تا   جو   درو
بدین تیرگی روز و هول خراج           زمین گشته از برف چون کوه عاج
 
از این رو فردوسی در سال 384 خورشیدی (402 ه ق ) در سن حدود شصت و پنج سالگی به فکرپیشکش نمودن شاهنامه به سلطان محمود (ابوالقاسم محمود بن سبکتکین (۳۸۹ ه.ق.-۴۲۱ ه.ق.)، ملقب به سیف‌الدوله، یمین‌الدوله، امین‌الملة، غازی و مشهور به سلطان محمود غزنوی پادشاه سلسله غزنویان ) می افتد. در این زمان دیگر شهرت فردوسی و اشعار حماسی او به دربار نیز رسیده بوده است. باب آشنایی نزدیکتر فردوسی با سلطان محمود از طریق ناصرالدین سبکتکین برادر سلطان محمود یا ابوالعباس فضل بن احمد وزیر او، گشوده می گردد. فکر پیشکش نمودن شاهنامه، فردوسی وا می دارد که به بازنگری و ویرایشی جدیدی از شاهنامه پرداخته و اشعاری را در ستایش سلطان محمود و اطرافیان نامدارش به آن اضافه نماید. این کار درحدود شش سال به طول می انجامد و کار بازنگری در شاهنامه در سال 390 خورشیدی (402 ه ق) به اتمام می رسد. در این هنگام علی دیلمی کل کتاب شاهنامه را در هفت جلد (نسک) می نویسد.(چهارمقاله عروضی، ص84). فردوسی شخصاً به غزنین سفر نموده و شاهنامه را به سلطان محمود تقدیم می دارد. اما باز هم بنا به قول خودش « نکردی در این نامۀ من نگاه » سلطان به جای هربیت یک دینار، یک درهم به او صله می دهد!
البته باید این نکته را نیز از نظر دور نداشت که سللطان محمود در سال 392 هجری قمری به هندوستان حمله نموده و شانزده سال به این جنگ و هندگشایی ادامه داده است؛ بنابراین پیشکشی شاهنامه به او در بحبوحۀ لشکر کشی و جنک در هندوستان بوده است!؟
 
بی اعتنایی سلطان محمود باعث سرخوردگی و ناامیدی فردوسی گردیده و او را وا می دارد که تا قبل از مرگ خود بخش هجایی جدیدی به شاهنامه بیافزاید که در آن اغلب به نکوهش سلطان محمود و اطرافیان قدرنشناس او پرداخته است. از جملۀ این بخش حدود یکصد بیت شعر می باشد که او در ذم سلطان محمود سروده است که قسمتی از آن در زیر آورده می شود:
 
ایا    شاه   محمود   کشور    گشای          ز کس گر نترسی، بترس از خدای
که پیش از تو شاهان فراوان   بدند          همه   تاجداران      کیهان     بدند
فزون از تو بودند یکسر به   جاه             به گنج و سپاه   به تخت و   کلاه
بسی رنچ بردم در این سال   سی          عجم   زنده   کردم   بدین   پارسی
نکردی   در این   نامۀ   من   نگاه         بگفتار   بد گوی   گشتی   ز   راه
مرا سهم دادی که   بر پای   فیل          تنت   را   بسایم   چو دریای   نیل
نترسم    که   من    مرگ   زاده ام          به   بیچارگی    دل    بدو   داده ام  
که    سفله   خداوندِ    هستی    مباد         جوانمرد    را    تنگدستی       مباد
چو   اندر   تبارت   بزرگی    نبود           نیارست      نام       بزرگان   شنید
اگر   شاه   را،   شاه   بودی     پدر        به   سر برنهادی    مرا   تاج   زر
وگر    مادر     شاه     بانو    بدی          مرا سیم    و  زر تا   به زانو  بد
پرستار زاده   نیاید    به        کار          و گر چند   دارد     پدر     شهریار
چو سی سال بردم به شهنامه رنج          که   شاهم   ببخشد به پاداش، گنج
به   پاداش    گنج   مرا   در گشاد         به   من   جز    بهای   فقاعی   نداد
فقاعی   نیرزیدم   از   گنج    شاه         از آن من فقاعی    خریدم   به راه
فزون یافت از من به انعام  بهر            ز شه   شادمان    شد   فقاعی   شهر
 
اقوال گوناگونی در مورد آنچه که فی مابین فردوسی و سلطان محمود رفته است، نقل گردیده که سندیت هیچیک آز آنها روشن نمی باشد از جمله اینکه: «ابوالقاسم فرودسی، شاهنامه را به شعر کرد و بر نام سلطان محمود کرد و چندین روز همی برخواند. محمود گفت: «همه شاهنامه خود چیزی نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست» ابوالقاسم گفت که «زندگانی خداوند دراز باد، ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد، اما این دانم که خدای تعالی خویشتن هیچ بنده چون رستم دیگر نیافرید.» این بگفت و زمین بوسه کرد و برفت. ملک محمود وزیر را گفت: «این مردک مرا به تعرض دروغ زن خواند.» وزیرش گفت: «بباید کشت.» هر چند طلب کردند نیافتند. ...» (تاریخ سیستان، ص8) زیرا که او شبانه از غزنین خارج شده بوده است. فردوسی به هرات رفته و حدود ششماه در خانه اسماعیل ورّاق مخفی می گردد.
 
اگرآن یکصد بیت شعری که گفته می شود فردوسی در ذم سلطان محمود سروده است، واقعاً سرودۀ خود او باشد به گمان من به استناد ابیات زیر می توان به صحت روایت تاریخ سیستان اعتقاد داست:
نکردی   در این   نامۀ   من   نگاه      بگفتار   بد گوی   گشتی    ز   راه
مرا سهم دادی که   بر پای   فیل       تنت   را   بسایم   چو دریای   نیل
 
معدودی از پژوهشگران از جمله دکتر ذبیح الله صفا این نظر را دارند که ریشه دشمنی سلطان محمود با فردوسی یکی در این بوده که فردوسی به نقل از ابیات هجایی اش، یک رافضی شیعه مذهب بوده و سلطان محمود یک سنی مذهب متعصب.
نترسم که دارم ز دل روشنی    به دل مهر جان نبی (ص) و علی (ع)
 
مطلب دیگر اینکه فروسی در شاهنامه، پادشاهان و پهلوانان و بزرگان پارسی ایرانزمین را بسیار ستایش نموده و مدح گفته اما نظر خوشی نسبت به دشمنان آنها یعنی تورانیان ترک نژاد نشان نداده که این امر نیز توسط دشمنان فردوسی در چشم سلطان محمودِ ترک نژاد پررنگ و برجسته گردیده است. و دیگر خسّت ذاتی سلطان محمود و دست آخر اینکه فردوسی در شاهنامه مدح وزیر مغضوب سلطان محمود یعنی ابوالعباس فضل بن احمد را گفته بوده است.
 
اما آنچه که به استناد همان اشعار هجایی فردوسی، تأیید می گردد این است که خرید فقاع (ماء الشعیر) ازصله سلطان و بخشش الباقی به مرد فقاعی صحت می داشته است:
 
به   پاداش    گنج   مرا   در گشاد         به   من   جز    بهای   فقاعی   نداد
فقاعی   نیرزیدم   از   گنج    شاه         از آن من   فقاعی خریدم   به راه
فزون یافت   از من به انعام بهر         ز شه   شادمان    شد   فقاعی شهر
 
برمی گردیم به ریشه و وجه تسمیه اصطلاح مورد نظر: چنین نقل شده است که فردوسی پس از بی اعتنایی سلطان محمود نسبت به کتاب شاهنامه که حاصل عمرش بوده و رنجشی که از او به دل می گیرد، آن یکصد بیت شعر هجایی را توسط یکی از دوستانش در انتهای شاهنامه موجود در کتابخانه بارگاه سلطان محمود که فردوسی در تجدید نظر به آن نسخه دسترسی نداشته که اشعار ستایش سلطان محمود را از آن حذف نماید؛ می گنجاند. از آن پس نسخه برداری از روی نسخه موجود در کتابخانه دربار و سپس دیگرانی که به نوبه خود از آن نسخه ها رونوشت بر می داشته اند، سبب گسترش آن شاهنامه که حاوی اشعار هجایی نیز بوده است در میان اهل فن و مردمانی که به شنیدن اشعار شاهنامه علاقمند بوده اند، می گردد.
 
در این میان هر کس که شاهنامه را می خوانده و یا اشعار آن را توسط نقالان می شنیده، وقتی که به اشعار مربوط به ستایش سلطان محمود می رسیده، نسبت به او به دیده پادشاهی گشاده دست، هنردوست و شاعر پرورمی نگریسته است، اما دیگران به او تذکر می داده اند که: در قضاوت عجله نکن! "شاهنامه آخرش خوش است"! به عبارت دیگر وقتی در پایان شاهنامه آن اشعار هجایی را خواندی، به شخصیت واقعی سلطان محمود پی خواهی برد.
 
اگر چه در کتب بسیاری از جمله کتاب ریشه های تاریخی ضرب المثل ها نوشتۀ پژوهشگر ارجمند مرحوم پرتوی آملی وجه تسمیه ضرب المثل "شاهنامه آخرش خوش است" همانی ذکر گردیده که در بالا آورده شد، اما به گمان من برای درک آخر خوش (و در اصل ناخوش) شاهنامه دیگر نیازی به افزودن آن یکصد بیت اشعار هجایی به انتهای شاهنامه نبوده است ، به ویژه که هنوز به یقین مسجل نگردیده که آن هجا ها سروده خود فردوسی باشد، بلکه در شرایط معمول نیز هر کس که در هنگام مطالعه شاهنامه و یا شنیدن اشعار آن از زبان نقالان به عظمت، بزرگی و فرّ و شکوه رستم دستان، اسفندیار روئین تن و بسیاری از دیگر پادشاهان، بزرگان و پهلوانان نامدار پی برده و به تحسین آنها می پرداخته، در آخر و انتهای شاهنامه به زوال پذیری، مرگ جملگی (بعضاً در کمال خفت و خواری) و اینکه دیگر اثری از آنهمه شکوه جلال و قدرت باقی نمانده و سقوط و اضمحلال نخستین امپراتوری عظیم جهان پی می برده است. و این خط بطلانی می کشیده بر آنچه که پیشتر می اندیشیده است.
 و اینکه چگونه سلطان محمود به ارزش کار عظیم فردوسی پی می برد خود روایتی جداگانه دارد: سلطان محمود چندی پس از بی اعتنایی به فردوسی به هندوستان لشکرکشی می نماید و در یکی از حملات، قلعه ای را به محاصره خود در می آورد . او توسط پیک، پیامی برای فرمانده قلعه می فرستد که خود را تسلیم نماید. در زمانی که منتظر رسیدن پاسخ بوده است خطاب به وزیرش می گوید که نمی داند چه پاسخی از درون قلعه خواهد رسید. وزیر او در پاسخ، این بیت شعر از شاهنامه را می خواند: «اگر جز به کام من آید جواب /   من و گرز و میدان و افراسیاب.» سلطان می پرسد این شعر از کیست که در آن روح سلحشوری و مردانگی موج می زند؟ و وقتی آگاه می گردد که این شعر از فردوسی و شاهنامه او می باشد، از رفتاری که با وی نموده بوده است بسیار پشیمان می گردد. در بازگشت به غزنین دستور می دهد که آن شصت هزار دیناروعده داده شده را بر شتر بار کرده و به طایران توس نزد فردوسی برده و از او عذر خواهی نمایند. اما هنگامی که کاروان شتر از دروازه رودبار وارد شهر می گردد، جسد فردوسی را از دروازه رزان به بیرون می برده اند. گفته می شود که دختر فردوسی نیز از پذیرفتن آن هدیه خودداری می نماید.
خوش است قدر شناسی که چون خمیده      سهام حادثه را عاقبت    کند    قوسی
برفت شوکت محمود و در زمانه   نماند      جز این فسانه که نشناخت قدر فردوسی (جامی)
 
در مورد تاریخ در گذشت فردوسی اقوال مختلفی ذکر گردیده و تواریخ گوناگونی تعین شده، اما دکتر محمد امین ریاحی نویسنده کتاب "فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او" با بررسی اشعاری که خود فردوسی در باره سن خود سروده ازجمله:
کنون عمر نزدیك هشتاد شد        امیدم به یک باره بر باد شد
و مطابقت آن با حوادث و وقایع پیرامونی همزمان با آن اشعار، تاریخ مرگ او را اندکی پیش از سال 398 خورشیدی (410 ه ق) دانسته است که منطقی به نظر می رسد.
 
آنگاه که زمان تدفین فردوسی فرا می رسد به گفتۀ شیخ عطار در اسرار نامه اش، از آنجا که پیشوای شیعیان توس یعنی شیخ اکابر، ابوالقاسم (نام این روحانی در منابع دیگر شیخ ابوالقاسم کُرّکانی (حمدالله مستوفی در پیشگفتارظفرنامه) و شیخ ابوالقاسم گرگانی یا جرجانی نیز ذکر گردیده) به این دلیل که فردوسی مدح مجوسان را گفته است، از خواندن نماز بر جنازه آن بزرگوار خودداری نموده ( تذكره الشعراء تأليف، دولتشاه سمرقندي)، لذا اجازه داده نشده است که جسد او را در گورستان مسلمانان دفن نمایند.
 
بر طبق تحقيقات و مطالعات انجام گرفته توسط اداره كل حفاظت آثار باستانی و بناهاي تاريخي ايران در پیش از انقلاب (مجله هنر و مردم شماره تیر و مرداد 1354)، جنازه فردوسی را سرانجام بیرون از باروی ویران شهر توس در باغی متروک به صورتی گمنام به خاک سپرده اند. شگفتا که با وجود منابع فراوانی که در مورد زندگی و مرگ این شاعر حماسی سرا وجود دارد، از محل دفن او و تاریخچه آن اطلاعات اندکی در دست می بوده است.
 
حمدالله مستوفی (متوفی اواخر سال 740 قمری) در کتاب نزهة القلوب (در سال ۷۴۰ ه‍.ق نگارش آن به پایان رسیده‌) نخستین کسی می باشد که ذکری از مزار فردوسی می نماید آنهم حدود 342 سال پس از مرگ این شاعربلند پایه: « در جانب قبلي دروازه طوس دروازه‌ئيست كه سه ولي ابوبكر نام در مزارات اين دروازة رودبار آسوده‌اند . در جانب شرقي او قبر امام حجه الاسلام محمد غزالي و احمد غزالي و مزار فردوسي و معشوق طوسي هم آنجاست.» اما درسفرنامه و کتب تاریخی – جغرافیایی پیش و پس از آن مانند سفر نامه ابن بطوطه، معجم البلدان ياقوت حمودي ( تأليف 623 ه . ق . ) و لباب الالباب محمد عوفي ( سده هفتم ه . ق . ) نشانی از مزار فردوسی یافت نمی گردد. تا اینکه دولتشاه سمرقندي در اواخر سدۀ نهم (800 هجری قمری) مجدداً یادی از گور فردوسی می نماید: « و قبر او ( فردوسي ) در شهر طوس است بجنب مزار عباسه و اليوم مرقد شريف او معين و زوار را بدان مرقد التجائيست.» این نوشته مختصر بیانگر آن است که مردمان آن زمان قدر و منزلت فردوسی را ارج نهاده و به زیارت قبر او نیز می رفته اند.
 
فریزر/ 1783 – 1856)James Baillie Frazer) مأمورد کمپانی هند شرقی که در سال 1821 میلادی از خرابه های شهر توس بازدید نموده در سفر نامه خود از گنبدی بسیار کوچک با عمارتی محقر که پوشیده از کاشی بوده در بیرون شهر در نزدیکی دروازه جنوب شرقی یاد کرده که در حقیقت همان آرامگاه فردوسی بوده است. لیکن در کمال شگفنی وقتی محقق روسی، خان بک اف در سال 1858 به آن ناحیه سفر نموده از آن گنبد خبری نبوده است. لرد کرزن انگلیسی نیز در خاطرات خود نوشته است که: « اگرچه فردوسي شاعر شهير ايران در طوس بخاك رفت ولي بر اثر كشمكشهاي سياسي آثار قبرش محو شده و به مزرعه گندم تبديل يافته است.» و سرانجام پرفسور ژوکوفسکی که در سال 1890 از همان محل بازید به عمل آورده است تنها تپه ای را دیده که در کاوشهای انجام شده آجر و کاشی های بنایی قدیمی مشاهده گردیده است که بی گمان بازمانده آرامگاه فردوسی بوده است.
 
تا اینکه خوشبختانه بر اثر پافشاری و همت محمد علی فروغی و سید حسن تقی زاده، انجمن آثار ملی با پولی که از مردم گردآوری شده بود، در سال 1304 خورشیدی آرامگاه جدیدی بر سر مزار فردوسی ساخته می شود که در سال 1313 برای بازدید عموم گشایش می یابد. اما از بخت بد فردوسی این بنا در سال 1343 نشست نموده است. از این رو به دستور پهلوی اول آنرا تخریب نموده و بنای دیگری به جای آن ساخته می شود که در سال 1347 تکمیل گردیده و تا هم اکنون پابرجا می باشد.
 
و اما فردوسی و شاهنامه او نه تنها مورد غضب دستاربندان اسلام پناه به ظاهرایرانی قرار داشته و دارد بلکه تعدادی از شاعران نویسندگان نامدار همچون فرخی سیستانی («گفتا که شاهنامه دروغ است سربه‌سر») عطار نیشابوری که خواندن آن را «بدعت و ضلالت» دانسته، معزی نیشابوری «من عجب دارم ز فردوسی که تا چندان دروغ/از کجا آورد و بیهوده چرا گفت آن سمر» و انوری «در کمال بوعلی نقصان فردوسی نگر/هر کجا آید شفا شهنامه گو هرگز مباش» نیز او و کتابش را مورد سرزنش قرارداده اند.
 
در این میان شیخ مرتضی مطهری گوی سبقت را از همه ربوده و فرمایش داده است: «فردوسی با شاهنامه افسانه‌ای خود که کتاب شعر (یعنی تخیّلات و پندارهایشاعرانه‌) است خواست باطلی را در مقابل قرآن عَلم کند؛ و موهومی را در برابر یقینبر سر پا دارد. خداوند وی را به جزای خودش در دنیا رسانید، و از عاقبتش در آخرت خبرنداریم».(نور ملکوت قرآن - تالیف مرتضی مطهری/ جلد چهارم / قسمت ششم، ص 146)
  
از این گروه گذشته مرحوم احمد شاملو نیز بینوای فردوسی را از نکوهش واهانت روشنفکرانه بی نصیب نگذاشته است. شاملو در سخنرانی خود در سال 1369 در دانشگاه برکلی کالیفرنیا، فردوسی را شاعری درغگو و ضد زن نامیده و اشعار حماسی او را به سخره گرفته و این که فردوسی از جملۀ «حرامزادگانی است که بر سر راه قضاوت ها و برداشت های ما نشسته اند.»
 
شاید اگر فردوسی نان را به نرخ روز می خورد و همانند صالح بن عبدالرحمن از اهالی سیستان که با خیات خود خط عربی را در دیوانخانه های ایران جایگزین خط پهلوی ساسانی نمود، به جای شاهنامه "اسلام نامه" می سرود و به جای آن بیت مشهورش، بیت زیر را می سرود که:
بسی رنج بردم در این سال سی        عرب چیره کردم بر این پارسی
هم اینک مملکت ما همچون مصر و اردن و لبنان و بسیاری از کشورهای آفریقایی، مملکتی بود کاملاً عرب شده و بیگانه با فرهنگ چندین هزار ساله خود. دراینصورت بی گمان دستاربندان در دکان دو نبش دین فروشی خود، فردوسی را در زمرۀ یکی از ملازمان رکاب حضرت مهدی موعود در هنگام ظهور قلمداد می گردد.
نمانیم کین بوم   ویران     کنند       همی غارت از شهر ایران   کنند
نخوانند بر ما    کسی     آفرین       چو ویران بود بوم   ایران زمین
دریغ است ایران که ویران شود       کنام آخوندان و روسان   شود
گئومات
16 مرداد 89
[تاريخ مطلب: هفدهم امرداد ۱۳۸۹ برابر با هشتم اوت ۲۰۱۰]
[کد مطلب: 20232] نسخه مناسب چاپ
RSS Iran & world news