امروز, بيستم بهمن ۱۳۸۸ برابر با نهم فوريه ۲۰۱۰
Skip Navigation Links
صفحه نخست
ايران و جهان
ورزشی
گوناگون
مقالات
نشريات و مطالب سازمانها و گروهها
لينکهای ارسالی خوانندگان
ارسال خبر به ما
تماس با ما
جستجوی سايت
گزارشی از 25 روز دربدری مادر سهراب اعرابی

دربدری مادر صلح ، پروین (آمنه خاتون) فهیمی:
چشمانت را باز کن سهراب، مادر به عکس تو زل زده است


چه زود بزرگ شدی سهراب!
در این 25 روزی که که مادرت دربدر دنبالت بود
چند سال بزرگ شدی ؟
پزشک قانونی تشخیص داده است که در 19 سالگی
در آلبوم 25 ساله ها بگذارندت،
چون در 25 خرداد تیر خورده بودی.
چشمانت را باز کن سهراب!
مادر به عکس تو زل زده است

عکس ها را ورق می زند. به عمرش این همه عکس جنازه ندیده است. جنازه های سرد. جنازه های بی نام. به عمرش تا به این حد به جنازه ها زل نزده است. و حالا مجبور است زل بزند. زل بزند به صورت هایی با چشمان بسته. صورت هایی جوان. صورت هایی زخمی . صورت هایی رنجور ولی آرام. از چند صورت گذشته است؟ می شمارد چند ده تا صورت می گذرد...
چشمانش بسته است؛ اما شکستگی خط ابرویش، ته ریشی که از کناره آنکادر شده ریش تازه رسته اش بیرون زده. بینی خوش فرمش. سیبیل نازک و کم پشتش که بر لبان زیبا و ساکتش خوابیده… چشمانت را باز کن سهراب!

یارب این نوگل خندان که سپردی به منش...

25 خرداد ، قطره ای بودند در دریایی از مردم. سهراب تا هفته پیش سراپا سبز بود. در زنجیره انسانی تجریش تا راه آهن، در راهپیمایی نیمه شب از صدا و سیما تا ونک، در راهپیمایی موج سبز از انقلاب تا آزادی. چشمان سهراب باز بود. تللوی نوار سبزی که به پیشانی اش بسته و شال سبزی که به گردن آویخته تو شیشه های عینکش منعکس میشد و رنگ چشمانش را عسلی کرده بود. ولی 25 خرداد زمان تبلیغات به سر آمده بود. روز اعتراض بود. تی شرت ساده مشکی، شلوار لی و کفش کتانی. همه خانواده آمده بودند پا به پای همدیگر از جمالزاده به رودخانه ملت پیوستند. پروین کند راه می رفت یارای پا به پا بودن با جوانی سهراب را نداشت. سی سال پیش این مسیر را چابک تر راهور بود. در این سالها چابکی اش را فدای برومندی پسرانش کرده بود و ته تغاری آنها که از سهراب نامیدش که به نازکی سرونازی بود.
پروین ضجه می زند. رو به دوستان عزیز از دست داده خود می کند. سوالی دارد:

به من بگویید شما چه جوری تحمل کردید؟ به من بگویید! من این عرضه را ندارم که تحمل کنم. به من بگویید چکار کنم؟ به من بگویید!
سهراب مادر را به برادر می سپارد با دوستانش چابک تر است. این تجربه را همه مادران این روزها دارند. تجربه آنکه پسران تاب کندی آنها را نمی اورند. به آزادی می رسند، تظاهرات مسالمت آمیز تمام شده است. سهراب در جمعیت حل شده است شاید به خانه رفته است. به خانه می روند. ساعت 8 می شود. سهراب نمی اید. خبر دهان به دهان نقل می شود، در آزادی تیراندازی شده است. همه خانواده بسیج می شوند. اول بیمارستان ها. با امداد اورژانس تماس می گیرند. نام تعدادی بیمارستان را می دهند که امداد زخمی ها را به آنجا برده است. بیمارستان فیاض بخش یک فوتی داشته است. سهراب نبود. می گویند جوانی بوده به نام حسام حنیفه بود. شناسایی شده بود. می روند بیمارستان امام خمینی ، بیمارستان شریعتی، فیروزگر، پیامبر، رسول اکرم و... سهراب هیچ کجا نبود. امداد می گوید مردم هم زخمی ها را خودشان به بیمارستان ها برده اند، بگردید! می گردند.
دیگر نوبت کلانتری ها است. کلانتری آزادی ( شهرک آپادانا)، کلانتری یافت آباد (شهرک ولیعصر) ، نواب و ... گفتند بروند پلیس امنیت. می روند خیابان پاستور. می گویند: بروید فردا بیایید. فردا می شود و رفتن ها ادامه پیدا می کند. پلیس 110 می گوید در لیست بازداشتی های ما نیست، بروید نزدیکترین کلانتری اعلام مفقودی کنید. می روند کلانتری 135. اعلام می کنند. پرونده مفقودی تشکیل می شود. موبایل سهراب همراهش بود. تا صبح زنگ که می زدند آن صدای یخ ماشینی می گفت در دسترس نیست و از صبح ساعت 8 صدا می گوید تلفن همراه خاموش می باشد. شماره موبایل را می دهند و شماره شناسایی موبایل را. اهالی کلانتری می گویند با این مدرک هرجا باشد شناسایی می شود. چهارشنبه می شود. می روند آگاهی مرکز در خیابان شاپور. 25 خانواده همراه آنان آنجا هستند. تنها 5 تا از خانواده ها از سرنوشت گمشده شان با خبر می شوند. دستگیر شده اند. مابقی هاج و واج می مانند. کسی می گوید بروید اوین. بروید دادگاه انقلاب.
از فردای آن روز به خیل آوارگان بین دادگاه انقلاب و زندان اوین می پیوندند. نام سهراب در هیچ لیستی نیست. نه در لیست اعلام شده در زندان اوین و نه در لیستی که به دیوار دادگاه انقلاب زده اند. پروین تنها نیست. تعداد خانواده هایی که وضعیت او را دارند خود یک لیست سوا است. پروین صبح ها در دادگاه انقلاب دنبال نشانه ای از پسرش می گردد و بعد از ظهرها عکس سهراب به دست جلوی در اوین می ایستد و عکس را به هر آزاد شده ای نشان می دهد: پسرم است سهراب اعرابی . او را دیده اید؟ چند نفر حتم دارند که او را دیده اند.
خانواده به این اکتفا نمی کند. به قزل حصار سر می زنند به شورآباد، خبری نیست. در آگاهی شاپور هم کسی جوابگو نیست. مسولان نیستند. ماموریتند. شنبه هفته بعد می شود. تلفن می زنند مسولان به سرکار بازگشته اند. به شاپور می روند. آگاهی مرکز تشخیص هویت. سهراب اعرابی 19 ساله. از آلبوم 15تا 20 سال و 20تا 25 ساله ها 7 یا 8 تایی عکس نشانشان می دهند. سهراب بین آنها نیست. پس اوین است. خدا را شکر! پروین هر روز رفتن به دادگاه انقلاب و زندان اوین را ترجیح می دهد.
سهراب کنکور دارد. چهارشنبه قبل از کنکور اعلام می کنند هر کسی کنکوری دارد مدارکش را بیاورد بچه شان را با کفالت آزاد کنیم. پروین ضجه نمی زند. می خواهد بگوید. می خواهد شرح سرگردانی های خودش را شرح دهد. پس دیگر ضجه نمی زند، حرف می زند، می گوید:
همان چهارشنبه در جلوی زندان اوین مدارک کسانی که تو لیست خودشان بود گرفته بودند ولی از ما مدرک قبول نکردند. فردایش پنج شنبه، زیر پل اوین همه مان را جمع کردند. یک نفر آمد و گفت کسانی که اسمشان توی لیست زندانی ها نیست و کنکوری هستند و تا به حال با خانواده تماس تلفنی نداشتند به ما ربطی ندارند. در بندهای مخصوص هستند. بروید دنبال پرونده شان در دادگاه انقلاب. رفتیم دادگاه انقلاب برای اولین با مرا به داخل دادگاه انقلاب راه می دهند . اسم دادیم. 39 نفر بودیم که بچه کنکوری داشتیم.
پروین با صلابت ادامه می دهد: بیرون از دادگاه برای کنکوری ها میزگذاشته بودند. اسم و مشخصات سهراب را پرسیدند و نوشتند. گفتند بروید کارهای مربوط به کفالت را انجام دهید. کفیل گذاشتیم. فیش حقوقی برای ده میلیون تومان کفالت. گفتند بروید فاکس زدیم امروز آزاد می شوند.

پروین دوام نمی آورد. دوباره ضجه می زند:
برایش لباس برده بودم. گفتم نکند لباس بچه ام پاره شده باشد با لباس پاره خانه نیاید.
پروین آن روز عصر برمی گردد اوین. زیلویش را از ماشین در می آورد. روی بلوک های سیمانی را فرش می کند و منتظر می نشیند تا شب، تا نیمه شب، تا اذان صبح تا صبح. سهراب نمی آید.
روز جمعه دادگاه انقلاب باز بود. رفتیم دادگاه انقلاب. گریه و زاری راه انداختم. گفتم آزادش نکردید عیبی ندارد، فقط به من بگویید سالم است یا نه. یکی از کارمندان دفتر قاضی مربوطه به من گفت: خیالت راحت باشد بچه ات سالم است. یک جوانی آن عقب نشسته بود. ناله و زاری های مرا که دید آمد جلو مشخصات سهراب را گرفت و رفت. بعد از چند دقیقه آمد و گفت : بچه شما امروز بازجویی دارد به کنکور نمی رسد. پرسیدم ، مطمئنید؟ گفت خیالتان راحت بروید خانه. گفتم من رو حرف شما استناد می کنم و می روم یادتان باشد قول دادید.
پروین در روزهای بعد دیگر آن مرد جوان را نمی بیند. سراغش را که می گیرد می گویند نماینده یک ارگانی یا جایی دیگر بوده و در دادگاه انقلاب ماموریت داشته و ماموریتش تمام شده است.
روز بعد دوباره به دفتر شعبه مربوطه در دادگاه انقلاب می روند. ده یا یازده نفر هستند که حکم آزادی بچه هایشان خورده است ولی از بچه ها خبری نیست. کنکور دانشگاه آزاد در پیش است.

پروین می گوید:
در دفتر قاضی اسامی ما را گرفتند. دو نفر را برای آزادی قبول نکردند. اسامی مابقی را در کاغذی نوشتند و برای زندان اوین فاکس کردند. گفتند بروید امروز فردا ازاد می شوند. خودم دیدم که اسم سهراب را هم در کاغذ نوشت و کاغذ را فاکس کرد. دو روز منتظر ماندیم دوباره رفتیم دادگاه انقلاب از آن اسامی ، 3 نفر مانده بودند و سومی من بودم. معاون قاضی شعبه مربوطه به من گفت: بچه ات جزو فسفری هاست. گفتم یعنی چی؟ گفت: یعنی آنهایی که بانک و اتوبوس آتش می زنند. گفتم : بچه من از ادب و اخلاق و متانت در فامیل زبانزد است. شما بچه مرا نمی شناسید نباید این حرف را بزنید.
باز هم اسامی را فاکس کردند. باز هم پروین به انتظار آمدن سهراب نشست. و باز هم سهراب نیامد.
پروین ادامه می دهد: دوباره به دادگاه انقلاب رفتم. دفتردار شعبه گفت: خانم اسم بچه شما در اوین نیست. جریان آن مرد جوان نماینده آن ارگان را تعریف کردم. ما را فرستاد پیش مسئول اجرای احکام اوین. سه نفر بودیم. اولی کارتکسش گم شده بود. دومی پسوند اسمش غلط ثبت شده بود. نوبت به من که رسید گفتند نیست. گفتند شاید اسمش را درست نداده است. از روی بقیه مشخصات دنبالش گشتند در اسامی متولدین سال 68 ، در اسامی کنکوری ها، و ... هیچ جا اسمش نبود. گفتند وقتی اسمش اینجا نیست امکان دارد در بندهای مخصوص باشد. بروید پلیس امنیت.
پروین از رفتن هایش می گوید. هیچکس به او نمی گوید که اگر اسم سهراب در لیست اوین نیست پس زندانی نیست. هیچکس این را نمی گوید، نه زندانبان، نه مامور، نه معاون، نه قاضی، نه دادستان. هیچ کدام . معلوم نیست چرا هیچکدام این حرف آخر را به این مادر نمی زنند.
به پروین می گویند برود پلیس امنیت: می روم پلیس امنیت. مسئول قسمت عملیات مشخصات سهراب را به کامپیوتر می دهد. می گوید : پیش ما نیست. بیرون می ایم آنقدر گریه می کنم که مامور دم در دلش می سوزد. دوباره می رویم پیش آن مسئول می گوید بروید فلان ارگان حتما دست آنها است. دوباره بر می گردم دادگاه انقلاب پیش قاضی. دو نفر دیگر هم هستند که از بچه هایشان خبری ندارند با این تفاوت که بچه های آنها روز اول تلفن زده اند. قاضی بعد از آن دو نفر مرا صدا کرد. جریان را برایش گفتم. گفتم الان 17 روز است که از بچه ام خبری نیست. گفت پهلوی ما نیست. گفتم پس من چه کار کنم. گفت خودت برو پیدایش کن. برو پیش دادستان.
پروین دلش نمی خواهد برای دادخواهی به دادستانی مراجعه کند. یک روز تمام با خودش کلنجار می رود. آخر حس مادری پیروز می شود. دادستانی که سهل است برای یافتن سهراب تا هرجا که باشد هم می رم.
دادستان نبود. در دفتر او می نشیند. عکس سهراب را در دست دارد. زار می زند. مسئول دفتر دادستان می آید. به پروین می گوید کارش را پیگیری می کند. پروین دو ساعت در دفتر او می نشیند. مفاتیح می خواند. دعا می کند. مسئول دفتر می آید. به پروین می گوید 20 دقیقه دیگر هم به من مهلت بده. دنبال کار بچه ات هستم. نیم ساعت بعد پروین را صدا می کند.
« به من گفت بشین. نشستم. گفت بچه شما تو اوین است. حالش خوب است. برو خانه اعصابت را خرد نکن. گفتم پس چرا تلفن نزده، گفت: می گویم زنگ بزند برو خانه منتظر تلفن باش!»
پروین خوشحال و خندان بر می گردد خانه . دفتر دادستان به او گفته است بچه اش سلامت است. چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه در خانه منتظر می نشیند تا شاید این دستگاه تلفن راه ارتباطی باشد بین او و دردانه اش. این چند روز فقط عصرها با لباس های تمیز سهراب سری به اوین می زند. شاید سهراب بیاید.
شنبه دیگر بی طاقت شده است. به دادگاه انقلاب می رود. به یکی از کارمندان دفتر شعبه مربوطه می گوید که پسرش زنگ نزده. دوباره پرس و جو شروع می شود. معاون شعبه می اید و می گوید دفتر دادستانی از خود ما استعلام کرد ما به او گفتم که پسرت در اوین است. به خودت هم گفته بودیم. چرا شلوغش می کنی. پروین می گوید: به من نگفتید. مسئول دفتر شعبه می گوید نشون به او نشونی که تو راهرو ایستاده بودی. پروین می گوید خوب پس حتما من نفهمیدم. مسئول می گوید: برو خانه استراحت کن. بچه ات تو اوین خوش و خرم است و تو داره اینجا خودت را عذاب می دهی.
دوباره روز از نو روزی از نو. روز یکشنبه قبل از تولد حضرت علی پروین به دادستانی نامه می نویسد: دادستان محترم کل تهران تقاضا دارم به خاطر تولد امام علی به بچه من اجازه دهید که با ما تماس تلفنی بگیرد. خبری نمی شود.
شنبه 20 تیرماه برای چند دهمین بار می روند دادگاه انقلاب. مسئولان شعبه به کل منکر می شوند. حرفشان این است: اسم سهراب تو لیست آنها نیست. بروید آگاهی شاپور. آگاهی شاپور ؟ یکبار که رفتیم و عکس ها را دیدیم. دوباره بروید.
پروین می رود، اداره تشخیص هویت. این بار آلبوم قطورتر است. مجهول الهویه های 25 تا 30 سال. اما سهراب که 19 ساله است. چه زود بزرگ شدی سهراب. در این 25 روزی که که مادرت دربدر دنبالت بود چند سال بزرگ شدی؟ پزشک قانونی تشخیص داده است که در 19 سالگی در آلبوم 25 ساله ها بگذارندت، چون در 25 خرداد تیر خورده بودی. چشمانت را باز کن سهراب! مادر به عکس تو زل زده است. 
 منبع : نوروز

[تاريخ مطلب: بيست و دوم تير ۱۳۸۸ برابر با سيزدهم ژوئيه ۲۰۰۹]
[کد مطلب: 3707] [تعداد نظرات: 10] نسخه مناسب چاپ
اظهار نظر و بحث در مورد اين خبر. [نظرات شما در مدت کوتاهی پس از دریافت به نظر دیگر خوانندگان سايت می رسد.]
اگر فونت فارسی در کامپيوتر خود نصب نکرده ايد:
  • برای تبديل فينگليسی به فارسی اينجا را کليک کنيد.
  • اگر ميخواهيد از فارسی نويس پيک ايران استفاده کنيد، اينجا را کليک کنيد.
مطالبی که حاوی کلمات رکيک، غير اخلاقی و يا توهين به ديگران باشد منتشر نميشوند.

نام: (الزاميست)

نظرات شما (حداکثر تعداد حروف با احتساب فاصله بين حروف 1000 حرف ميباشد):
تعداد حروف باقيمانده:

 نظرات خوانندگان
نوشته شده در تاريخ بيست و پنجم مهر ۱۳۸۸ برابر با هفدهم اکتبر ۲۰۰۹ ، 19:13:50 توسط A. vaghefi
please if you know Mrs. Fahimi let her know: Hi, Paula B. Slater, the famous woman artist and Sculptor who made a nice picture from Neda, is going to create another masterpiece from portrait of Sohrab Erabi. She said me that "I had read about Sohrab's mother a couple of months ago. She went to Evin prison everyday for a month with a photograph of Sohrab asking where he was until they finally notified her that he had died. She is an amazingly strong woman and an activist for human rights in Iran. God bless her and keep her safe. I hope the portrait of her son that I am sculpting will help to heal her sorrow." I suggest if you can connect Mrs. Fahimi, you can ask Paula if she wants to talk more about the portrait. thanks A. V from N.J.
نوشته شده در تاريخ بيست و دوم تير ۱۳۸۸ برابر با سيزدهم ژوئيه ۲۰۰۹ ، 18:08:52 توسط راستگو
این رژیم جنایتکار قرون وسطایی بداند که به زودی زود انتقام خون شهید سهراب اعرابی و دیگر شهدای راه آزادی را از آنها خواهیم گرفت .
نوشته شده در تاريخ بيست و دوم تير ۱۳۸۸ برابر با سيزدهم ژوئيه ۲۰۰۹ ، 18:04:52 توسط xxx
چشمان باز و منتظر ندا آل سلطان از زير لخته خون ازمرداني كه در اطرافش فقط ناله و فغان سرداده بودن ميخواست يكي بخونخواهيش بشتابد و ريشه جنايت را دلاورانه تيشه سهمگين زند تا اين ريشه ظلم قطع گردد كه سهراب هاي ايرانزمين بيش از اين بخون در نغلطند.درود به ستارخان و تفنگش.
نوشته شده در تاريخ بيست و دوم تير ۱۳۸۸ برابر با سيزدهم ژوئيه ۲۰۰۹ ، 14:59:31 توسط پسرک مو فرفری
برای مادر سهراب : دلم ، از رنج تو ، پاره پاره ، می شود . صورتم را می شورم ، دلم را جمع می کنم . پاره پاره ، دوباره ، می شود!
نوشته شده در تاريخ بيست و دوم تير ۱۳۸۸ برابر با سيزدهم ژوئيه ۲۰۰۹ ، 14:55:06 توسط azadeh
چند دوبیتی برای مادر سهراب اعرابی - خسرو باقرپور نگاهی دلکش و مستانه دیری میون قلب خوبان خانه دیری بسیجی! مادرت داغت ببینه که سهرابم به خون غلطانه دیری ● عزیزم، سرو شیرازم تو بودی انیس و یار و دمسازم تو بودی کنون نخلی سراپا آتشم من تذرو شوخ و شهبازم تو بودی ● غم عالم نصیب ِ جان پروین اسیر غصه خان و مان پروین طواف کعبه اش حج اوین بود کنونش یاد تو زندان پروین ● کنون، ای سرو سبز سرنگون سر منم دل خون و رَخت ِ نیلگون بر ولی دانم که نام سبز ِ سهراب بِماند پرچمی آلاله گون تر
نوشته شده در تاريخ بيست و دوم تير ۱۳۸۸ برابر با سيزدهم ژوئيه ۲۰۰۹ ، 14:39:05 توسط فريد
مردم بايد تمام تجمعات رژيم مثل نماز جمعه رو بنفع خودشون مصادره كنند وقتي جمعيتي انبوه انجا جمع شوند خودبخود مردم شعار ضد حكومتي ميدن و تمام دنيا خبرش رو پخش ميكنن اين حكومت نميتواند كسي رو دستگير كند چون به بهانه نماز جمعه مردم جمع شدن باور كنيد رژيم زمين گير ميشه نميدانند چه كار كنند نه ميتوانند نماز جمعه رو تعطيل كنن و نه ميتوانند جلو تجمع مردم رو انجا بگيرن نيرو هم ندارن نيروي بسيار فرستادن كردستان.
نوشته شده در تاريخ بيست و دوم تير ۱۳۸۸ برابر با سيزدهم ژوئيه ۲۰۰۹ ، 14:11:16 توسط فريبا
فقط از خدا ميخواهم به مادر سهراب وهمه سهرابها صبر بدهداصلا قابل درك نيست انچه اين خانوادها وبقيه خانواده ها در حال كشيدن هستند از دست دادن فرزند هيچ وقت التيام نمي يابد اين داغها قابل تحمل نيست فقط از ته دل ميگويم مرگ بر تماميت اين رژيم جنايتكار كه سي سال است داريد ميكشيد اعدام ميكنيد وسيرابي از خون اين ملت ستمديده نداريد مرگ بر همگي شما دايناسورهاي ماقبل تاريخ كه خودتان با بهترين داروها ودكترها صد سال عمر ميكنيد ولي بچه هاي ايران را اينچنين به خاك ميسپاريد ننگ ننگ ننگ
نوشته شده در تاريخ بيست و دوم تير ۱۳۸۸ برابر با سيزدهم ژوئيه ۲۰۰۹ ، 14:09:10 توسط اميد
مادر به اشكهايت و به دل شكسته ات قسم ٠تا اين حكومت را سرنگون نكنيم از پاي نمي نشينيم٠
نوشته شده در تاريخ بيست و دوم تير ۱۳۸۸ برابر با سيزدهم ژوئيه ۲۰۰۹ ، 13:57:53 توسط پیمان
آخر چرا دروغ میگین چرا این همه با اعصاب مردم بعضی‌ می‌کنید. جنایت کردین،انشالا کمر و اون دستتون قطع بشه بی‌ نمسو‌های بی‌ پدر، ولی‌ چرا مردم رو سر میدونین. بابا قرن ۲۱ هست.مگر شما‌ها پیشرفت نکرده اید جانی  ها، و با وسأیل پیشرفت مثل جرثقیل اعدام می‌کنید .چطور بلد نیستید توی کامپیوتر بی‌ صاحبتون بگردید اسم آدم‌های رو که له کردین، و کشتین رو پیدا کنید. خدایا حالم داره به هم میخوره از این همه کثافت کاری که این لجن‌ها برای ماندن بر سر قدرت انجام دادند و از این همه بوی خون بی‌ گناهان که این کشور رو برداشت . خدا تک تک شما رو به زمین گمر بزنه ،امیدوارم بتونم به زودی محاکمه شما جلادان غیر ایرانی‌ ،عرب عده بی‌ناموس رو ببینم که چطور اون وقت تو دادگاه‌ها به گوه خوردن می‌‌افتین و میگین ما نبودیم فلانی رئیس من بود. اون روز دور نیست،این کشور دوباره آباد می‌شه .ممکن الان با این کشتار ها، همه رو خفه کرده باشین و دگر کسی‌ جییک نزنه،ولی‌ این آتشئ که شما درست کردین و این بنزینی که شما بر این چوب‌ها ریختید، مطمئن باشید بزودی این آتش دامن خود شما‌ها رو میگیره و بعد هست که باید رقص آتش کنید البته در
نوشته شده در تاريخ بيست و دوم تير ۱۳۸۸ برابر با سيزدهم ژوئيه ۲۰۰۹ ، 13:52:41 توسط سعید
امشب الله اکبر شعار جدیدی داشت: مرگ بر دیکتاتور , مرگ بر خامنه ای قاتل این نشان میدهد بی اعتنایی حاکمیت به الله اکبر شبانه چاره ساز نخواهد بود و شعارها هرشب تندتر شده هدف اصلی را نشانه خواهد گرفت