سخنی با مهدی خانبابا تهرانی – میراث پیشکسوتان برای چپ سوگوار چیست؟


مهدی خانبابا تولد ۸۴ سالگی خود را جشن گرفت. در فیلمی که از این جشن منتشر شد، نزدیکان و دوستان او در اطراف یکی از رهبران نسل سوم جنبش چپ گرد آمده بودند تا شخصیت و مبارزات سیاسی چند دهه گذشته او را بزرگ بدارند.
 
مسعود بهنود، محمد امینی، علی راسخ در توصیف شخصیت او چند کلامی را به این جشن ارائه دادند. رضا چرندآبی که یکی از شرکت‌کنندگان در این جشن بود، در مقاله‌ای کوتاه در سایت ایران امروز نوشت: "مبارزات سیاسی و دانشجویی ایرانیان خواهان آزادی و دموکراسی در خارج از کشور به‌نوعی با نام او عجین شده است." رضا چرندآبی همچنین اضافه می‌کند که "مهدی بی‌آنکه در چارچوب محصورات و محذورات تشکیلاتی و ارگان‌های اجرایی گرفتار آید، به خاطر ویژگی‌های شخصی خود در بطن و قلب همه تصمیم‌گیری‌ها و سیاست‌گذاری‌ها قرار می‌گیرد و واقعا نقشی بی‌همتا در سرنوشت و سرانجام این مبارزات عهده‌دار می‌شود."
 
جمله آخر این توصیف، بی‌اختیار به این سؤال منتهی می‌شود: سرنوشت این مبارزاتی که بقول نویسندۀ مقاله، خانبابا "نقشی بی‌همتا در سرنوشت و سرانجام" آنها داشته است، چه شد؟ چرا تحت رهبری او و دیگر رهبران نسل سوم چپ [که تصادفا برخی از آنها در این جشن حضور داشتند]، چپ به اینجا رسید؟ یعنی کماکان سردرگم، بدون دورنما، و مهم‌تر از همه سوگوار؟ نسل سوم چپ چه میراثی را برای نسل چهارم چپ، به ارمغان گذاشتند؟
 
خانبابا یکی از پیشکسوتان نسل سوم چپ در ایران است. نسل اول از دوران مشروطه و با شخصیت‌هایی مثل حیدرعمواغلی‌ها و سلطانزاده‌ها سمبلیزه شد؛ نسل دوم که عمدتا در حزب توده سازماندهی شده بود نیز، مزه ناکامی را چشید؛ نسل سوم با اعتراض به توده‌ای‌ها و جبهه‌ای‌ها دست به شورش زد. خانبابا یکی از شروشوردارترین مخالفان بی‌عملی‌ نسل قبل شد. او اما به دیسیپلین و انضباط رایج [هر چند درست و یا نادرست] در بین نسل سومی‌ها نیز تن در نداد. اکثر رهبران نسل سوم چه در داخل کشور و چه در خارج، برای انقلاب در ایران، در طی انقلاب ۵۷، و در اعتراض به نتایج ناخواسته آن، خطر کردند، هزینه‌های بسیاری پرداختند. خانبابا به‌گونه‌ای دیگر به تحول اجتماعی می‌نگریست، گستره معیارهای او بسیار بازتر بود، برای همین نیز گاهی با چریک همدم می‌شد و گاهی با شورای ملی مقاومت، زمانی اعلام کرد که او دشمن رفسنجانی نیست بلکه مخالفش است، زمانی نیز زمزمه کاندیداتوری او در شورای سه نفره بنی‌صدر، داریوش همایون و خانبابا مطرح شد؛ و گاهی نیز به سازماندهی سکولارها چشم دوخت، به تشکیل اتحاد جمهوری‌ خواهان ایران، و فعالیت‌هایی از این قبیل یاری رساند؛ اما همگی بی‌ثمر باقی ماندند، یا لااقل به اهدافی که مدنظر بود، نرسیدند.
 
نسل سوم نیز، چه با آنانی که کمتر خطر کردند، و چه با آنانی که تلاش کردند به خطر یورش ببرند، به انتظاراتشان دست نیافتند. به تاثیری که گمان می‌کردند می‌توانند بگذارند، نرسیدند. آنها نیز ناکام شدند. اما یک تفاوت ماهوی بین این ناکامی، و شکست دو نسل قبل بود؛ اینان نتوانستند، یک میراث دار آرزوها، حتی میراث‌داری شورشگر و معترض به خودشان، یعنی معترض به نقش و عملکرد نسل پیشین چپ، برانگیزانند. وقتی چپ‌ها جلسه‌ای تشکیل می‌دهند، معدل سنی شرکت‌کنندگان بسیار بالاست؛ بیشتر به یک مجمع عدالت‌خواهی نوستالژیک می‌ماند تا جمعی از شورشگران عدالت‌خواه! شورشگری، امید می‌طلبد، امید نیازمند باور به برآورده شدن انتظار است، انتظارِ قابل اتکا، نیازمند شناخت درست از حال، نیازمند شناخت صحیح از خود و از محیط است! نیازمند شناخت صحیح از دینامیزم و روند تحولات اجتماعی است! نسل سوم چپ سوگوار است چرا که نمی‌داند چگونه امید از دست داده را بازیابد.
 
در همان جشن خانبابا، در صحبت چند دقیقه‌ای تأکید کرد که: "ما اصلاً ابعاد کشور را نمی‌شناختیم". باید با استقبال از شفافیت کلام ایشان، تأکید کرد که این قبیل جملات برای برانگیختن نسل چهارم چپِ عدالت‌خواه، کافی نیست. شرکت‌کنندگان در آن جشن، از توانایی رهبری او سخن‌ها گفتند و او خود از اینکه اصلاً جامعه را نمی‌شناخته است، سخن گفت. یعنی چی؟ رهبری یک ندانم‌کاری و شکست؟ علم در هر زمینه‌ای آرام آرام، و با آزمون‌وخطا به‌پیش می‌رود؛ قوانین تحول اجتماعی نیز از این روند مستثنا نیستند. از همین روی، بی‌مهری جوانان به نسل سوم چپ در اعتراض به ندانم‌کاری آنان و حتی به‌تبع آن، در ناکامی آنان نیست! اعتراض به این است که حتی جمعبندی از آن شکست نیز، از مرزهای ندانم‌کاری فراتر نمی‌رود.
 
جای امیدواری بیشتری بود اگر خانبابا علاوه بر اینکه اعلام کرد "ما اصلاً ابعاد کشور را نمی‌شناختیم" همچنین می‌گفت که ما اصلاً خود را نیز نمی‌شناختیم. رهبران نسل دوم چپ، فرزندان سنت‌گرایان شبه‌مذهبی بودند. نام‌های برخی از آنان اشاره‌ای به خاستگاه فرهنگی دوران کودکی‌شان است؛ عبدالصمد کامبخش، نورالدین الموتی، نورالدین کیانوری، احسان الله طبری،... این ویژگی مدرن‌ترین قشر جامعه ایرانِ آن دوره بود. همان‌گونه که عبدالصمدها ، نورالدین‌ها، و احسان الله‌ها نتوانستند کمونیسم روسی را با جامعه آن روز آشتی دهند؛ آرمان‌های عدالت‌خواهی نسل سوم نیز بر بستر تحولات اجتماعی در ایران، به حاشیه رانده شد. خمینی از آسمان بر این جامعه نازل نشد، از سنت غالب عبدالصمدها زاده شد. انسان جامعه ایرانِ آن روز نیز، انسان سنت عبدالصمدها بود. به همین دلیل نیز با آرمان‌های نسل سوم غریب بود. چپ قادر نبود، و مهم‌تر از آن نمی‌خواست که این واقعیت را بپذیرد. بنیان‌گذاران چپ در قرن نوزدهم، یک چنین ویژگی را برای انسان قائل نشده بودند. انسان آنان زاده مناسبات اقتصادی بود، و باید بر این مبنا رفتار می‌کرد. آنچه را که نسل‌های چپ، روبنا خوانده بودند، نشان داد که از قدرتی نه‌چندان کمتر از عوامل زیربنایی، برخوردار است. خانبابا، در همان چند کلام، این ویژگی را می‌پذیرد و بر "ضرورت جامعه مدنی" تأکید می‌کند. اما درد جامعه انسانی، عمیق‌تر از این است و در این نیز خلاصه نمی‌شود.
 
اگر در فروردین ۵۸ یک انتخابات دمکراتیک برگزار می‌شد تفکر شما، چه میزان از آرا را کسب می‌کرد. برای مثال آیا به یاد دارید، از نشریه‌ای که آرا و نظرات شما و دوستانتان را نمایندگی می‌کرد، یعنی "اتحاد چپ"، چند صد و یا احیاناً چند هزار نسخه به فروش رفت؟ و این که چرا بعد از چند شماره، چاپ آن را متوقف کردید؟ اگر حتی امروز یک انتخابات آزاد برگزار شود، چپ چه میزان از آرای مردم را به دست خواهد آورد. مردمی که به شما رأی نمی‌دهند چرا باید سرباز انقلاب شما بشوند؟ چپ خود را انعکاسی از نیازهای انسان تلقی می‌کرد. خواست انسان‌ها در میدان تحولات، شهادتی دیگر داد. درک تفاوت بین نیاز و خواست مردم، آن چیزی بود که ذهن و تفکر چپ را می‌توانست به اعماق مسئله راهنمایی کند.
 
گفتن اینکه "ما اصلاً ابعاد کشور را نمی‌شناختیم" میراث کافی برای نسل چهارم نیست. آن‌ها از شما انتظار دارند که برای توشه آینده آن‌ها، بگویید که با چه ابزاری جامعه و انسان آن جامعه را رصد می‌کردید که به اندازه‌گیری‌های اشتباه رسیدید.
 
شما ابعاد کشور را نمی‌شناختید، اما تاروپود جنبش چپ خارج کشور را که خیلی خوب می‌شناختید، چرا نتوانستید "اتحاد چپ" را در کنفدراسیونی که خود از بنیان‌گذاران آن بودید، حفظ کنید؟ اگر نظریه و دیدگاه‌های شما نتوانست در خارج به "اتحاد چپ" کمک کند، چرا فکر کردید که در ایران ۵۷، بتواند کاری از پیش ببرد. خصوصاً اینکه چپ خارج از کشور بیشتر از آن داخلی‌ها، کتاب خوانده بود؛ به تجربه نسل‌های پیشین چپ دسترسی داشت؛ چین رفته بود؛ کوبا و آلبانی را دیده بود؛ از چکسلواکی و آلمان شرقی و شوروی خبر داشت؛ از همه مهم‌تر، در این خارج، به پرولتاریای صنعتی در مدنی‌ترین جوامع جهان دسترسی داشت. می‌توانست رفتار طبقاتی آنان را رصد کند. با فعالان آنان در ارتباط بود، و غیره. پس چه شد که با این همه امکانات، "اتحاد چپ" ممکن نشد؟ شاید پرداختن به ریشه‌ها و علل این تنگنا در عمل و تئوری، انتظار نسل جدید چپ از شما باشد. شاید بتوانید بگویید که تجربه نیم‌قرنی شما، نشان داد که معضلات اجتماعی ریشه‌ای‌تر و پیچیده‌تر از آن است که شما می‌پنداشتید.  چپ صرفاً در سی خرداد ۱۳۶۰ و با قلع‌وقمع حکومت آخوندی نبود که به سوگواری رانده نشد، بلکه اساساً در ۵۷ و ۵۸ و با دیدن واقعیت جامعه بود که بهت‌زده شد؛ فلج شد. هنوز هم برخی مشکل دارند بپذیرند: خمینی رهبری انقلاب را ندزدید، گرفت.
 
نسل سوم چپ نیز نتوانست به درمان بیماری‌های جامعۀ انسان کمک کند، اما مسلماً می‌تواند به تشخیص بیماری یاری رساند. اساساً آن‌کس که گمان می‌کند که با یک میانبر می‌توان درد جامعه را درمان کرد، از عمق معضل بی‌خبر است. انسانیت در مقابل انسان قرار گرفته است. تضاد ریشه‌ای جامعه انسانی بورژوازی و پرولتاریا نیست، انسان و انسانیت است، آن اولی فقط انعکاسی از این دومی است. توانایی‌های سیاستمداران، اقتصاددانان و حتی فلاسفه، در حلاجی این مهم‌ترین تضاد جامعه انسانی ناکافی است، روانشناسی، انسان‌شناسی، نوروساینس و ده‌ها رشته جدید علمی، ابزار مورد نیاز جهت تشخیص درست از معضلات خودساخته جامعه انسانی است. این قبیل ابزار لازم است، که نه‌تنها انسان کنونی و جامعه امروزی حلاجی شود، بلکه روشنفکران و چپ جامعه نیز درست حلاجی شود؛ به‌طور عمیق درک شود.
 
یکی از ده‌ها مسائل حاد جامعه انسانی "خوداندیشی" است؛ و اینکه تعادل بین "خوداندیشی" و "دیگراندیشی" باید کجا باشد. این مشکلات عمیق‌تر از آن است که صرفاً با ابزارهای تحلیل طبقاتی و یا معیارهای فرهنگی بتوان پاسخ گفت. دانش ضروری برای درک اعماق و ابعاد جامعه انسانی از سپهر تجربه و دانشِ نظریه‌پردازان چپ، مدت‌هاست که فراتر رفته است. اما مسلماً نظریه‌پردازان چپ می‌توانند نقش برجسته‌ای در این روند داشته باشند. برای مثال می‌توانند موضوع "خوداندیشی" را در تجارب خود توضیح دهند، بازشناسی کنند. آن‌ها می‌توانند تلاش کنند و توضیح دهند که چرا چپ نتوانست و نمی‌تواند حول یک پلاتفرم وسیع جهت بازسازی امید، و جهت ایجاد یک آلترناتیو قابل‌اتکا، نه برای دست یافتن بلافصل به آرمان عدالت‌خواهی، حداقل برای کندوکاو در مشکلات رسیدن به آن؛ برای هموار ساختن مسیر اولیه آن، گرد هم آیند. آن‌ها می‌توانند که توضیح دهند "خوداندیشی" تا کجا در تفکر و ضمیر ناخودآگاه آنان ریشه دوانده بود، و چگونه پراتیک آنان را به گروگان گرفته بود. بدترین جواب، انکار "خوداندیشی" در صفوف چپ است. خانبابا تهرانی و برخی از مهمانانش در آن جشن، به‌خوبی به یاد دارند که زمانی هرکس تابلویی از پرولتاریا را بالا برده بود، و هرآن کس دیگر را خرده‌بورژوا می‌خواند، نهایتا همه، کم‌کم تابلوها را پائین آوردند. باید اذعان کرد، که چپ جهان سومی، حتی از درک علمی سوسیالیست‌های قرن نوزدهم نیز، عقب‌تر بود. صدالبته نباید خرده گرفت، حتی نسل سومی‌ها نیز از سطح دانش و نگرش اجتماعی اروپای قرن نوزدهم و بیستم بی بهره بود، و فرزندان عبدالصمدها بودند. به واقعیت جامعه نمی‌توان غضب کرد، فقط می‌توان آن را درست درک کرد.
 
هدف از طرح این نکات، دعوت رهبران چپ به کنج "اعتراف به گناهان" نیست. چپ با تمامی کم و کاستی‌هایش سربلند است، نه به خاطر اینکه درست دید و یا درست تحلیل کرد؛ بلکه به خاطر اینکه پرچم عدالت‌خواهی را زمین نگذاشت، در مقابل استبداد سر فرود نیاورد، در مسیر تحولات اجتماعی کمک به غیر را پیشه کرد، ترویج کرد، فداکاری را به عرش اعلی رسانید. این‌ها شرط لازم برای تحول پویای یک جامعه استبدادزده است، اما شرط کافی نیست. بدون پرچم عدالت‌خواهی، خوداندیشی انسان، جامعه انسانی را درهم خواهد کوبید. یکی از مهم‌ترین معضلات اندیشمند مسائل اجتماعی در این است که چگونگی مهار خوداندیشی را، و راز به تعادل درآوردن "خوداندیشی" و "غیراندیشی" را بیابد.

چپ باید از هیجان کسب قدرت سیاسی می‌کاست، راه تدارک را پیشه می‌کرد. تدارک در اندیشه و عمل برای یافتن اینکه چگونه می‌تواند خود را و محیط اطراف خود را تغییر دهد. الگوی جامعه‌ای را که قبلاً به شکل آرمان عرضه می‌کرد، در واقعیت و در مرحله اول، در صفوف خود، به جامعه عرضه کند.
 
به‌جا خواهد بود در همین‌جا، نقل‌قولی از دو اندیشمند ژرف‌بین ایران، که از نتایج کنونی پیشرفت‌ها در علم انسان‌شناسی و نوروساینس نیز بی‌بهره بودند، اشاره کنیم:

شاملو در سال ۱۹۸۸ چنین گفت: " تا آن زمان كه جهل هست فقر نيز هست، و تا فقر برجا است جهالت نيز باقى است." "ناگزيرم با دريغ بسيار اين واقعيت را هم بگويم كه ما گرفتار دور باطل طلسم گونه‌ای شده‏‌ايم." او در این سخنرانی اضافه کرد که وظیفه روشنفکر، شکستن این دور باطل است.
 
و احمد کسروی یک قرن پیش نوشت: "در مشروطه (یا حکومت دمکراسی) شاه یا وزیر در حساب نیست. رشته در دست خود توده است. سیاست هم باید از توده باشد. ببینیم در ایران چه بوده؟ آنچه من می‌دانم در میان پیشگامان مشروطه‌خواهی کسان بافهم بسیار می‌بودند که از حال جهان و از همبستگی‌های توده‌ها و دولت‌ها، بیش و کم، آگاهی می‌داشتند. خود آن جنبش می‌رساند که در میان ایشان فهم و سیاستی پدیده آمده در اندیشه آینده این کشور و توده می‌بودند. ما نیک آگاهیم که حیدرعمواغلی‌ها و علی‌مسیو‌ها و شریف‌زاده‌ها و میرزا جهانگیرها که به آن جنبش برخاسته بودند از حال گرفتاری ایران در میان همسایگان نیرومند آزمند ناآگاه نمی‌بودند و در راه استقلال و آزادی این کشور به هرگونه جانفشانی آماده می‌بودند. چیزی که هست آنان در حسابشان در یکجا اشتباه می‌کردند. آنان از گرفتاری‌ها و آلودگی‌های توده، ناآگاه بوده می‌پنداشتند همان که ریشه استبداد کنده شود و قانون اساسی و دیگر قانون‌ها به کار افتد و دبستان‌ها و دانشکده‌ها در هر شهری برپا گردد، توده‌ ایران به راه پیشرفت افتاده پس از چند سالی، به‌پای توده‌های فرانسه و انگلیس و آلمان خواهند رسید. آن پیشواز رویه‌کارانه که مردم در همه جا از مشروطه می‌نمودند، و آن جوش و جنب سرسری که پدید آمده بود و از هر سو آوازهای «اتحاد» و «اتفاق» و «حب‌وطن» و مانند اینها برمی‌خاست، آنان را فریفته خود می‌گردانید که از شادی به تکان می‌آمدند و به "استعداد ملت نجیب ایران" آفرین‌ها می‌خواندند. بارها در مجلس شوری و در انجمن‌ها این مصرع را به زبان می‌آوردند: «این طفل یکشبه ره سد ساله می‌رود». می‌باید گفت: مردان نیک نهاد، سیاست بسیار خامی را دنبال می‌کردند"
 
خانبابا در همان چند کلام از "ضرورت جامعه مدنی" نیز سخن گفت، و اعلام کرد که امید زیادی به جنبش "زنان و جوانان" در ایران دارد. بدون شک زنان و جوانان، پرچم‌دار آن آرزوهایی خواهند بود که نسل‌های پیشین عدالت‌خواه، در رسیدن به آن ناکام ماندند، اما نتایج این پرچم‌داری بدون یک دیدگاه علمی، برخاسته از نتایج آزمون‌وخطای پیشینیان، همان خواهد شد که چپ نسل سوم را سوگوار ساخت. رهبران سپیدموی نسل سوم، هنوز می‌توانند نقش برجسته‌ای را جهت راهگشایی از تنگنای جامعه انسانی داشته باشند. آنگاه این جوانان و زنانی که خانبابا نیز از امید به جنبش آنان سخن گفت، ابزاری برای راهیابی به مرحله‌ای بالاتر در تحولات پویا خواهند داشت. آنچه دنیای آرمان‌های چپ را درهم ریخت، شکست یک خیزش نبود، واقعیت جامعه و انسان آن جامعه بود. نوروساینس، علم مغز و اعصاب بود که نگرش چپ آنروز را به انسان، و به مناسبات انسان‌ها را ناکافی اعلام کرد. نسل چهارم چپ، دیگر در عدالت‌خواهی مارکسیسم جهان‌سومی، درجا نخواهد زد، عدالت‌خواهی را در مقابل بی‌عدالتی، روشنگری را در مقابل جهالت، غیراندیشی را برای تعادل با خوداندیشی دنبال خواهد کرد.
 
مسلماً مخاطب این سطور، صرفاً مهدی خانبابا تهرانی نیست. همانطور که پیش‌تر اشاره شد، ایشان یکی از شروشوردارترین فعالان چپ نسل سوم بود، برای همین نیز حتی جشن تولد ۸۴ سالگی‌شان نیز با شروشور همراه است؛ و فقط به همین دلیل تصادفاً مخاطب این سطور قرار گرفتند، و الا خدشه‌دار کردن حریم زندگی خصوصی ایشان و از آن جمله، جشن تولد ایشان، مدنظر این سطور نیست.
 
برایشان سالهای درازی از زندگی بانشاط آرزو می‌کنم!  
 
رضا پویشگر شهریور ۱۳۹۷

[کد مطلب: 163538] [تاريخ انتشار: ششم شهريور ۱۳۹۷ برابر با بيست و هشتم اوت ۲۰۱۸] [ نسخه مناسب چاپ ]
تقسيم با ديگران:

نظرات
نام: (الزاميست)
نظرات شما (حداکثر تعداد حروف با احتساب فاصله بين حروف 1000 حرف ميباشد):

Captcha
اعدادی را که در تصویر بالا می بینید (بدون فاصله گذاشتن میان آنها) در باکس زير وارد کنید و سپس دکمه ارسال را کليک کنيد
نظرات خوانندگان
نوشته شده در تاريخ هجدهم شهريور ۱۳۹۷ برابر با نهم سپتامبر ۲۰۱۸ ، 11:49:36 توسط كارگر
نه دوستان و رفقا، افرادى از اين قبيل كه موقعى خود را مثلا چپ مينماميد و گاه بدنبال مسعود رجوى قدم برميداشت و گاه داريوش همايون روان ميشد بايد اخته سياسى خطاب كرد كه نه تنها براى جمهورى اسلامى خطرناك نيست بلكه براى اين حكومت بركت !! دارد. مسعود بهنود و چرندآبى ها مهره هاى تنظيم رژيم جمهورى سرمايه داران اسلامى هستند و بنا بر سياست ملكه اليزابت دوم نوه بر حق امام موسى كاظم ، شيوه هاى كمك به جمهورى اسلامى را پياده ميكنند. حالا اين خانبابا تهرانى بنشيند و طالع بينى كند كه چه زمانى مردم بيرون خواهند آمد و چه خواهند كرد
نوشته شده در تاريخ پانزدهم شهريور ۱۳۹۷ برابر با ششم سپتامبر ۲۰۱۸ ، 10:42:46 توسط علی
هرجه آش هست خانببا با فراش هست ، چپ و راست چرخیدن او مثل لباس مد عوض و بدل می شود اگر فردا کمونیست مد شود امثال خانبابا دوآتشه کمونیست می شوند .
آگهی های تجارتی