جامعه شناسی و روانشناسی نوین از دید فلسفه علمی/ بخش اول


مقدمه مقاله :

این مقاله بر گرفته از کتابی است که بنده تحت عنوان ( جامعه شناسی و روانشناسی نوین از دید فلسفه علمی ) با شماره ISBN در آلمان منتشر کرده ام و و این مقاله هم به همین نام است و مطالبی که در آن آمده فصل جدیدی از جهان بینی بشر نسبت به جهان را بیشتر می گشاید و دید بشر را به واقعیات هستی روشن تر می کند، تا حدی که قالب های کهنه فلسفی به کنار گذاشته می شوند و دریچه ای به روی حقیقت هستی و واقعیتها باز می گردد با افقی روشن تر از گذشته، بخصوص در جهان امروز و ایران خودمان به این دید و زاویه نگاه خیلی احتیاج پیدا می کنیم و برای آگاهی و اتحاد مردم خودمان در شرایط فعلی در ایران این مطلب علمی می تواند در بسیاری از زمینه ها گره گشا برای مردم ما باشد و وضعیت فعلی مردم ما را به مقدار زیادی مشخص می کند و راه مردم را روشن تر نشان می دهد که نهایتا به چه سمتی حرکت کنند و تصور درست تری از خوب و بد، از دموکراسی و از دیکتاتوری داشته باشند، امیدوارم با این مقاله که این بنده حقیر نوشته ام، توانسته باشم تا حدودی به ملت بزرگ ایران و بشریت خدمتی بکنم، از عزیزان محترم در هر کجا هستند، خواهش می کنم که این مطالب را با دقت هرچه تمام تر بخوانند، مطلب علمی است و ارزش خواندنش را دارد، با تشکر از شما.

ورود به حفره سیاه زمین برای ورود به موجودات زنده :

برای اینکه مطلب بهتر شناخته شود، لازم است کمی با هم وارد فیزیک و قانون آن شویم که تا موجودات زنده و مؤنث و مذکر بودن آنها را بهتر برای ما شرح بدهد که بیشتر منظور ما انسان و مؤنث و مذکر آن است. علم فیزیک به ما کمک می کند که مؤنث و مذکر بودن انسان چگونه شکل می گیرند که بحث بسیار گسترده ایست و در اینجا زیاد به آن نمی پردازم.
 با هم به نوعی از فیزیک وارد ژنتیک شده و تا حدودی در آن موجود زنده و مذکر و مؤنث بودن آن را کندوکاو می کنیم و از ژنتیک سر از فیزیولوژی در می آوریم و این موضوع مؤنث و مذکر بودن را تکمیل تر می کنیم و بعد از ژنتیک و فیزیولوژی وارد جامعه شناسی و روانشناسی می شویم. در جامعه شناسی، روانشناسی و فلسفه به این مباحث خیلی احتیاج پیدا خواهیم کرد، البته این بحث گسترده است و بنده زیاد وارد جزئیات بحث فیزیکی، ژنتیکی و فیزیولوژی آنها نمی شوم و تا آن اندازه که نیاز باشد بحث زن بودن و مرد بودن را طبق پدیده های علمی بالا و قوانین آنها باز کرده و می شکافم و مطالبی هم که اینجا مطرح می کنم، نو و جدید هستند که آنها را در کتاب های ژنتیک و فیزیولوژی آورده ام و این کتاب ها را در آلمان منتشر کرده ام که به نوعی به مادر علوم، یعنی علم فیزیک نیز مربوط می شوند.

برای مثال بر روی کره زمین یک زن و یک مرد را در نظر گرفته و آنها را با هم مقایسه می کنیم. با وجود اینکه آنها دست، پا، سر و صورت و مو و سایر اندامهایی دارند که تا حدودی شبیه به هم هستند، ولی ظواهر آنها نشان می دهند که آنها با هم فرقهایی هم دارند، ولی اگر از درون بیشتر به ارگانیسم آنها نگاه بکنیم، ارگانیسم مؤنث و مذکر از درون با هم فرقهای اساسی تری دارند و این را هم می دانیم که زن و مرد از نظر روحی، عاطفی و فکری با هم اختلافات زیادی دارند که آنها هم به نوعی مربوط به همین اختلافات درونی و بیرونی آنها می شوند. آنها به خاطر اختلافاتشان با هم همدیگر را آن طور باید و شاید نمی فهمند و البته بعضی مواقع هم بر سر بعضی از موضوعاتی که در رابطه با آنها قرار می گیرند، همدیگر را به نوعی و تا حدودی می فهمند. ارگانیسمهای مؤنث و مذکر و نوع ساختار آنها در مراحل سنی مختلف، چه قبل از تولد در ژنها و چه در جنین در شکم مادر و چه بعد از تولد همگی تحت تاثیر قانون فیزیک هستند که این قانون به نوعی در برگیرنده و توجیه کننده ژنتیک و فیزیولوژی این ارگانیسم های مذکر و مؤنث می باشد، به عبارت دیگر ژنتیک و فیزیولوژی حیوانی فرایند پیچیده قوانین فیزیک هستند که این قوانین پس از میلیونها سال بر روی ارگانیسم موجود زنده حیوانی شکل گرفته اند و بر روی کره زمین ارگانیسم هر موجود زنده چه حیوانی و چه گیاهی از اول پیدایش تا به امروز  فرایندهای بسیار پیچیده ای را طی کرده که در هر زمان باعث  تکامل بیشتر این ارگانیسم زنده شده است و پروسه تکاملی آن میلیونها سال طول کشیده است که تا به امروز رسیده است و از نسلی به نسل دیگری انتقال داده شده است و این شامل تمام گیاهان و حیوانات دریایی و خشکی از جمله انسان ها نیز می شود و به این پروسه تکاملی ژنتیکی، فیزیولوژیکی که علوم ژنتیک و فیزیولوژی نامیده می شوند از علم فیزیک نشئت گرفته اند. پس بنابراین در طی مسیر تکامل در طول زمان طولانی مراحل تکاملی مختلفی شکل گرفته اند که باعث شده اند که تکامل شاخه به شاخه شود و از این تکامل های شاخه به شاخه مختلف در هر دوره تکاملی، جهش های تکاملی ژنتیکی به صورت ژن ناقل در موجودات زنده مختلف بوجود آمده اند و نسل به نسل به موجودات هم شاخه بعدی خود انتقال داده شده اند و از آنها حیوانات و گیاهان مختلف با تکامل بیشتری بر روی زمین بوجود آمده اند و به غیر از موجودات خنثی از نظر جنسیتی و جریان بکرزایی که خیلی محدود هستند و در اینجا مؤرد بحث ما نیستند، اکثر موجودات زنده گیاهی و حیوانی، مؤنث و مذکر دارند، اگر بخواهیم که بدانیم که از نظر فیزیک  موجود زنده و مؤنث و مذکر چه می باشند، باید تا حدودی وارد بحث فیزیکی آنها شویم تا آن حدی که مطلب  در ذهن ما گویا شود.

کره زمین ما و رخدادهای گذشته تا به حال آن:

برای اینکه فلسفه هستی موجودات زنده گیاهی و حیوانی، بخصوص انسانها را بهتر بفهمیم لازم است که کمی فلسفه هستی کره زمین را بر رسی کنیم. پس با همدیگر سری به کره زمین می زنیم و بعضی از رخدادهای آن را تا حدودی مؤرد بررسی قرار می دهیم که به نوعی به فیزیک ربط پیدا می کنند. برای اطلاع بیشتر در باره کره زمین به مقاله ای که بنده نوشته و در کمیته بین المللی نجات پاسارگاد( com.savepassargad ) تحت عنوان < گرمایش زمین و زلزله> منتشر کرده ام, لطفا مراجعه کنید.

قانون فیزیک یک پدیده  جهانی است و کل جهان را در بر می گیرد، ولی چون کره زمین در این جهان قرار دارد شامل حال زمین هم می شود، منتها در حد و اندازه کره زمین، پس بنابراین این قانون فیزیک بر تمام جهان تاثیر گذار است، روی کره زمین هم تاثیر می گذارد و جدا از منظومه شمسی و جدا از جهان هم نیست. در تمام جهان بخش خیلی بزرگی از آن را خلاء تشکیل داده است، از آن جمله منظومه شمسی ما. اگر سری به منظومه شمسی خودمان بزنیم. در دل خلاء در منظومه شمسی آنجایی که زمین شکل گرفته، قبلا خالی بوده، یعنی خلاء بوده است، در دل این خلاء چند میلیارد سال قبل از تشکیل زمین، اول لازم بوده که در آنجا حفره سیاه یا سیاه چاله کره زمین شکل گرفته می شد ( لازم به تذکر است که حفره سیاه، سیاه نیست، ولی اگر داخلش خالی باشد، داخلش دیده نمی شود  و به این خاطر آن را حفره سیاه می گویند، ولی حفره سیاه همیشه  هم خالی نیست و وقتی از جرم پر شد به نوعی در اندازه های مختلف قابل رؤیت است، مثل کرات آسمانی، ستاره ها، کهکشانها و غیره که همگی حفره سیاه پر هستند و پس از اینکه حفره سیاه زمین تشکیل شد، بعدا می بایستی این حفره سیاه به مرور زمان جرم گرفته و به کره زمین  جرمدار تبدیل می گردید ، یعنی مکانی که کره زمین ما درآن بوجود آمده است، قبلا یک خلاء بوده که به مرور زمان طی میلیاردها سال به حفره سیاه ( سیاه چاله ) تبدیل شده است. در این حفره سیاه دو پدیده فیزیکی نقش بازی کرده اند، یکی نیروی عکس العمل حفره سیاه و دیگری نیروی انبساط خلاء و در آن موقع از نیروی جاذبه خبری نبوده است. پس از اینکه نیروی عکس العمل در حفره سیاه بوجود آمد، تمایل به جرم پیدا می کند و در یک زمانی که تقویت شد می تواند  با کمک جرم در حفره سیاه به نیروی جاذبه تبدیل شود، ولی تا جرم در حفره سیاه نباشد، این نیروی عکس العمل نمی تواند در حفره سیاه به نیروی جاذبه تبدیل شود و نیروی جاذبه در حفره سیاه بدون جرم به آن شکلی که ما آن را می شناسیم، شکل نمی گیرد، ولی بعدا که این حفره سیاه جرم گرفت در دل حفره سیاه با کمک جرم همین نیروی جاذبه از نیروی عکس العمل زاییده می شود، به عبارتی دیگر نیروی عکس العمل حفره سیاه ژن نیروی جاذبه است که بنده به آن نیروی عکس العمل حفره سیاه می گویم، زیرا باید مراحل تکاملی خود را طی کند که تا بتوانیم آن را ژن نیروی جاذبه بنامیم و این نیروی عکس العمل زمانی در حفره سیاه بوجود می آید که حفره سیاهی در دل خلاء بوجود آمده و خالی باشد و با خلاء های اطرافش که آن را محاصره کرده اند و سه بعدی آن را می کشند دعوا داشته باشد، علتهای این دعوا یک بحث بسیار گسترده ای دارد که بنده آن را در کتاب فیزیک مؤرد تجزیه و تحلیل قرار داده ام و در اینجا زیاد به آن نمی پردازم، ولی نتیجه این دعوای حفره سیاه با خلاء های اطرافش که سه بعدی آن را به بیرون می کشند، یک نیروی عکس العملی است که در دل حفره سیاه بر اثر کشمکش سه بعدی انبساط خلاء با حفره سیاه بوجود می آید، یعنی خلاء این حفره سیاه که مکانی در دل خودش است را سه بعدی به اطراف می کشد، درست مثل یک توپ فرضی که از همه طرف به بیرون کشیده شود و اجازه ندهیم که چیزی به داخلش برود و داخلش بیشتر و بیشتر خالی گردد، یعنی فرض بر این است که بدنه این توپ بر اثر انبساط سه بُعدی سوراخ نمی شود، پس بنابراین هم داخلش در واحد حجم خالی تر و گرسنه تر می گردد و هم از داخل بزرگتر و حجیم تر می شود و هم گرسنگی آن بیشتر و اختلاف گرسنگی مرکز از دامنه توپ زیاد تر می شود و نقطه مرکزی توپ گرسته تر از دامنه می شود و علت آن این است که کشش سه بعدی توپ توسط انبساط خلاء مرکز توپ را به مرکز ثغل این کشمکش سه بعدی تبدیل می کند و به همین خاطر مرکز توپ فرضی ما از همه طرف بیشتر کشیده می شود و نسبت به نقاط دیگر داخل توپ گرسنه تر خواهد شد و به همین نسبت هرچه توپ فرضی را سه بعدی بیشتر به اطراف بکشیم در داخلش یک نیرویی بوجود می آید که از کشیده شدن سه بعدی این توپ به بیرون ناشی شده و این نیروی بوجود آمده در داخل توپ در برابر این کشش سه بعدی به بیرون مقاومت می کند و هرچه این توپ را سه بعدی می کشیم، آن هم سه بعدی گرسنه تر شده و مقاومتش بیشتر می شود، یعنی در داخل این توپ فرضی خلاء نسبی بوجود می آید که بر اثر کشش سه بعدی این توپ به بیرون، این خلاء نسبی داخل این توپ زیادتر و زیاد تر می شود و در یک زمانی آن قدر این توپ خالی شده که دیگر به داخل آن دیگر خلاء و یا خلاء نسبی هم نمی گوییم، چیزی فراتر از آنها است، البته ما با دستهای خود، حتی با یک دستگاه مخصوص این کار، قادر نخواهیم بود که توپی را تا این حد بکشیم و حجیم کنیم، ولی خلاء قادر است که چنین کاری بکند، حفره سیاه در دل خلاء در هر کجای جهان هم تقریبا یک چنین وضعیت شبیه توپ فرضی ما را دارد که در داخلش یک چیز تقریبا شبیه خلاء نسبی بوجود می آید، ولی خلاء نسبی نیست و خیلی بیشتر از حد و ورای خلاء و خلاء نسبی است، چون اگر خلاء و خلاء نسبی می بود در دل خلاء بوجود نمی آمد و بنده به این نیروی بوجود آمده در داخل حفره‌ سیاه، نیروی عکس العمل حفره سیاه می گویم که توسط کشش سه بعدی خلاء این نیرو در حفره سیاه ( سیاه چاله ) بوجود می آید و گرسنگی این نیروی عکس العمل همانطور که گفته شد در مرکز حفره سیاه بیشتر از دامنه است و به همین نسبت این نیرو در مرکز قوی تر است، چون مرکز نقطه و مکان کوچکی است که از همه طرف بیشتر به بیرون کشیده می شود و دامنه مکان خیلی وسیع و هر نقطه از دامنه از آن سمتی که آن نقطه در دامنه قرار دارد کشیده می شود و از طرفی دیگر دامنه وسیع است و از نقاط زیادی برخوردار و این نقاط کشش سه بعدی خلاء را بین خود تقسیم می کنند، در صورتی که مرکز فقط یک نقطه و محل تلاقی کشش سه بعدی انبساط خلاء از همه طرف می باشد، البته توپ که مثال زدم جداره دارد، ولی حفره سیاه جداره ندارد و خلاء سه بعدی با نیروی انبساط خلاء اش آن را می کشد، چرا حفره سیاه جداره ندارد و چرا خلاء نیروی انبساط خلاء دارد و چرا سه بعدی حفره سیاه را به بیرون می کشد، اینها بحثهای مفصلی هستند و در اینجا به آنها نمی پردازم که از بحث اصلی خود دور می شویم، ولی تا همین جا کافی است که بدانیم که حفره سیاه در خلاء بوجود می آید و خلاء سه بعدی  حفره سیاه را به بیرون می کشد و درون حفره سیاه نیرویی بوجود می آید که سه بعدی در برابر انبساط خلاء مقاومت می کند و هرچه خلاء بیشتر سه بعدی می کشد، این نیرو هم سه بعدی زیادتر و بزرگ تر می شود و مقاومت بیشتری می کند و مانع از این می شود که حفره سیاه سه بعدی به بیرون کشیده شود، یک زمانی پس از چند میلیون و یا چند میلیارد سال بر اثر کشش سه بعدی انبساط خلاء این نیروی عکس العمل در این حفره سیاه آنقدر زیاد می شود که قادر خواهد بود که جرمی از بیرون از حفره سیاه خود با زور به داخل حفره سیاه بکشد که تا این جرم دراین حفره سیاه قرار بگیرد و در این حالت این حفره سیاه دارای جرم می شود و به جای اینکه از نیروی عکس العمل در برابر کشش سه بعدی خلاء کمک بگیرد از این به بعد از این جرم داخلی خود کمک بگیرد و این جرم در برابر کشش سه بعدی خلاء از منبسط شدن خود و همچنین  منبسط شدن  حفره سیاه جلوگیری و مقاومت کند و تا حدود زیادی کشش سه بعدی خلاء به بیرون را خنثی کند و در این حالت این نیروی عکس العمل قدرتمند داخل حفره سیاه  تعیین می کند که تا چه حد این جرم در این حفره سیاه منقبض شود و بیشتر در کجاها متمرکز شود، به عبارتی دیگر این جرم تابع این نیروی عکس العمل و میزان بزرگی آن می شود و در این صورت این نیروی عکس العمل با کمک این جرم و به نسبت میزان سنگینی و انقباض و حجم این جرم به نیروی جاذبه تبدیل می شود، در این حالت با این نیروی عکس العمل می توان گفت ژن نیروی جاذبه که تعیین می کند که این جرم چگونه و تا چه حد و در کجاهای این حفره سیاه تقسیم شود، البته به میزان جرم هم بستگی دارد و در این حالت حفره سیاه جرم دارد و نیروی عکس العمل هم به نیروی جاذبه تبدیل شده و جرم و نیروی جاذبه هستند که با همدیگر در این حفره سیاه در برابر انبساط خلاء و نیروی انبساط آن از منبسط شدن بیش از حد حفره سیاه و خودشان جلوگیری می کنند و حفره سیاه کره زمین ما به همین شکل که توضیح دادم، نیروی عکس العمل پیدا کرد و سپس توانست جرم بگیرد و با کمک این جرم نیروی عکس العملش به نیروی جاذبه تبدیل شد، البته اینکه سؤال شود که این جرم کجا بود؟، باید بگویم که در همین خلاء، پس چرا خلاء که خودش گرسنه است، اجازه می دهد که این جرم به دام این حفره سیاه بیفتد؟، این خود بحث مفصل دیگری دارد که آن را در کتاب فیزیک توضیح داده ام.

برای اینکه این پدیده حفره سیاه بهتر در ذهن جا بیفتد به غیر از توپ که در بالا مثال زدم یک مثال ساده دیگری هم می زنم که تا این حفره سیاه بهتر فهمیده شود، همه ما سُرنج دیده ایم که در پزشکی کاربرد دارد، وقتی سوراخ سُرنج را محکم با انگشت خود می بندیم و پیستون سرنج را به بیرون می کشیم در داخل سُرنج خلاء نسبی بوجود می آید، حال اگر در همین حالت که در داخل سُرنج خلاء نسبی بوجود آمده است سُرنج را داخل آب کنیم و انگشت خود را از در سوراخ سُرنج برداریم، به همان نسبت خلاء نسبی داخل سُرنج، فوری آب داخل سُرنج می شود، این آب داخل سرنج همان جرمی است که سرنج به آن احتیاج دارد که این خلاء نسبی بوجود آمده داخل خود را با آن خنثی  کند، تقریبا این مثال و مثال توپ به ما کمک می کنند که حفره سیاه و وضعیت آن را تا حدودی  بیشتر بفهمیم، با این تفاوت که توپ و سُرنج بدنه نسبتا محکم دارند، ولی حفره سیاه بدنه ندارد و خلاء نسبی که در توپ و سُرنج بوجود آمد به آن معنایی که ما آن را می فهمیم و تصور می کنیم در حفره سیاه وجود ندارد و در حفره سیاه چیزی فراتر از خلاء نسبی می باشد که اینها همه بحث جداگانه ای دارند و در اینجا مؤرد بحث ما نیستند.

البته همه حفره سیاه ها چه کوچک و به اندازه ذره نور باشند و یا چه بزرگ مثل کهکشانها و یا بزرگ تر از آنها باشند، همه آنها در ابعاد مختلف در ارتباط با قانون فیزیک هستند و از نظر علم فیزیک از یک قاعده کلی به نام قانون حفره سیاه برخوردار هستند، ولی در جزئیات با هم فرقهای اساسی دارند و وارد این بحث و جزئیات آن نمی شوم، همچنین وارد جزئیات حفره سیاه زمین خودمان  هم نمی شوم که داخلش چگونه شکل گرفته و از کجا و چگونه جرم گرفته است و در زمین شناسی و فیزیک به آن پرداخته ام.

 این نیروی جاذبه ومیزان جرم حفره سیاه زمین و میزان کشش سه بعدی خلاء تعیین کننده هستند که در هر زمان تا چه حد با هم درگیری داشته باشند و این درگیری ها تا آن زمان که حفره سیاه زمین جرم دارد ادامه خواهند یافت، یعنی تا به حال میلیاردها سال است که خلاء با نیروی جاذبه زمین بر سر جرم حفره سیاه زمین دعوا دارد و مرتب  از زمین جرم گرفته و از جرم زمین کاسته است و ممکن است زمین چند میلیون و یا چند میلیارد سال دیگر ادامه حیات داشته باشد و این هم به این معنی است که خلاء اطراف زمین گرسنه است و به خلاء منظومه شمسی و خلاء جهانی وصل است و این خلاء اطراف زمین با کمک نیروی انبساطش، زمین و جرم و جاذبه اش را می کشد و در طی میلیاردها سال دعوا و کشمکش تا به حال خلاء سهم خود را از جرم این حفره سیاه می گیرد و مرتب از جرم زمین کم می شود تا جایی که  نهایتا زمین آنقدر کم جرم و ضعیف می شود که دیگر نتواند در برابر انبساط خلاء مقاومت کند و یک مرتبه با جرم کم باقی مانده خود متلاشی می شود. تا به امروز که ما بر روی کره زمین هستیم، زمین جرم زیادی به خلاء داده و دورانهای زمین شناسی مختلفی برای زمین ورق خورده اند که هر کدام از این دورانها شرایط و وضعیت خود را پیدا کرده اند که با تمام اینکه در بعضی از زمینه های کلی مثل هم بوده اند ، ولی در بسیاری از جزئیات با یکدیگر اختلافات اساسی پیدا کرده اند و در زمان موجودیت و حیات خودشان دوره های مختلف رشد و تکاملی خودشان را پشت سر گذاشته اند و این دوران نشان دهنده هستند که در زمان آنها، خودشان و همچنین زمین در چه وضعیتی قرار داشته اند و ما امروزه در چین خوردگی ها و فسیلهای باقی مانده آنها از آن دوران آنها در کوه ها می بینیم، مثلا موجودات اولیه مثل دایناسور ها( دینوزوآریاها) و گیاهان آن دوران که خیلی بزرگ بوده اند و از نظر ساختار با حیوانات و گیاهان امروزی اختلافات زیادی داشته اند، با وجود اینکه همه آنها، یعنی گیاهان اولیه و گیاهان امروزی  و حیوانات اولیه  و حیوانات امروزی به آب، غذا، هوا، گرما، سرما و نور احتیاج داشته اند و امروز هم دارند، با وجود این با تمام شباهت هایی که با هم دارند، ولی فرق های اساسی نیز با هم دارند و اینها خود بحث مفصلی دارند که در علم فیزیک و علم ژنتیک و فیزیولوژی به آنها پرداخته ام.

موجودات زنده و حفره سیاه کره زمین:

قانون فیزیک به ما می گوید، من برای اینکه بهتر بتوانم بر سر دعوای نیروی جاذبه زمین و انبساط خلاء و بده و بستان آنها تعادل بیشتری بر قرار بکنم، لازم دانستم که به مرور که جرم زمین کمتر و انبساط خلاء بیشتر می شود، شیوه های مختلفی را کشف و به کار بندم که تا تعادل دو نیرو بر روی کره زمین در هر زمان را بر قرار کنم، یکی از این شیوه ها بوجود آوردن حفره سیاه های کوچک و بزرگ بر روی کره زمین بوده و هست که تا درگیری دو نیرو بر روی این حفره سیاه ها بوجود آید و خلاء با نیروی انبساطش که مرتب زیاد می شود، بتواند که از زمین جرم بیشتری بگیرد که تا این نیروی انبساط زیاد شونده آن خنثی شود، به عبارت دیگر به مرور زمان در درگیری دو نیروی جاذبه و انبساط خلاء بر روی حفره سیاه زمین و جرم آن، خلاء جرمی از زمین می گیرد و از جرم زمین کم می شود و به همین نسبت نیروی جاذبه کمتر و غلبه انبساط خلاء بر روی حفره سیاه زمین جرم دار بیشتر می شود و سه بعدی بیشتر حفره سیاه زمین را به طرف بیرون می کشد، در نتیجه جنبش مولکولی نیز بیشتر می شود و خلاء جرم بیشتری می گیرد، یعنی اگر قبلا زمین جرمش زیاد و جاذبه اش هم زیاد بوده  و انبساط خلاء زورش کمتر بوده و کمتر جرم می گرفته و فقط جرم گازها و بخار آب برایش کافی بوده، در شرایط فعلی که غلبه بیشتری پیدا کرده و جرم زمین و جاذبه آن نیز کمتر شده، جرم بیشتری می گیرد و فقط به جرم گازها و بخار آب بسنده نمی کند، بلکه از حفرهَُ سیاه های بزرگتر دیگری که آنها را در درگیری خود با نیروی جاذبه بر روی کره زمین بوجود آورده، نیز جرم می گیرد، مثل حفره سیاه بدن موجودات زنده گیاهی و جانوری که در زمانهای خیلی قدیمی مثلا یک میلیارد و یا دو میلیارد سال وجود نداشته اند و سپس که به مرور زمان درگیری دو نیرو بر روی جرم زمین زیاد تر شده بود و در آن زمان نیروی انبساط خلاء بر روی حفره سیاه زمین غلبه بیشتری پیدا کرده بوده و کم کم بر نیروی جاذبه غلبه بیشتر و در درگیری زیادتر این دو نیرو بر روی جرم زمین این موجودات زنده بوجود آمده اند، این یعنی به مرور زمان درگیری دو نیرو بر روی ماده  و جرم زمین زیاد و زمین جرم زیادی به خلاء می داده و ضعیف و انبساط خلاء غالب به کم قانع نبوده  و در درگیری خود با نیروی جاذبه با کشمکش زیاد حفره سیاه های دیگری بر روی کره زمین بوجود آمده بودند به همان شکلی که حفره سیاه زمین بوجود آمد، این حفره سیاه ها از زمین جدا نبوده اند و جدا نیستند و این حفره سیاه ها، حفره سیاه های بدن موجودات زنده گیاهی و حیوانی و همچنین حفره سیاه عناصر بر روی کره زمین بوده اند و هستند و موجودات زنده برای اینکه این درگیری بر روی  حفره سیاه بدن خود را به تعادل برسانند، مجبور بوده و هستند که به خلاء و نیروی انبساطش جرم بیشتری بدهند و کمبود جرمی خود را از زمین جبران کنند و این قانون فیزیک بر اثر غلبه  انبساط خلاء و ضعیف شدن زمین و نیروی جاذبه اش مرتب امتیاز بیشتری برای انبساط خلاء فراهم می کرده و می کند که تا تعادل درگیری دو نیرو بر روی ماده بر قرار باشد، مثلا تعداد این حفره سیاه ها را به مرور زمان بیشتر و بیشتر می کند که انبساط خلاء اطراف زمین که مرتب زیاد می شود با نیروی جاذبه بر روی این حفره سیاه ها درگیری بیشتری داشته باشد و جرم بیشتری بگیرد که تا در زمانهای مختلف درگیری های این دو نیرو بر روی عناصر و موجودات زنده به تعادل نسبی خود برسند و یا حفره سیاه زمین که مرتب جرم از دست می دهد و کوچک تر می شود و به همین نسبت جاذبه اش کمتر می شود، دیگر نمی توانند که گیاهان و حیوانات بزرگ اولیه را بر روی خود داشته باشند و نمی توانند در درگیری با نیروی انبساط خلاء بر روی آنها کنترل داشته باشند، به همین خاطر این حفره سیاه ها به مرور زمان کوچک تر می شده اند که تا جرم کمتری داشته باشند و به همین نسبت درگیری دو نیرو را بر روی خود کمتر داشته و چون کوچک تر هستند و درگیری دو نیرو را بر روی خود کمتر دارند، جرم کمتری هم به خلاء می دهند، ولی در مقایسه با موجودات اولیه که خیلی بزرگ بوده اند و آنها بیشتر تابع جاذبه بوده اند، این موجودات امروزی کوچک تر و جاذبه زمین هم کمتر و اینها بیشتر تابع خلاء می شده اند، به عبارت دیگر نیروی جاذبه بر روی آنها کمتر و به همین نسبت جرم و حجم این حفره سیاه ها کمتر و درگیری دو نیرو بر روی آنها کمتر و جرم آنها هم در حفره سیاهشان زیاد منقض نمی باشد و جرم آنها در حفره سیاهشان منبسط تر از موجودات اولیه  بر روی کره زمین است و انبساط خلاء که درگیری زیادی با نیروی جاذبه  بر روی این حفره سیاه های موجودات زنده ندارد جرم کمتری از آنها بگیرد، ولی چون تعداد آنها نسبت به موجودات گذشته بیشتر شده، انبساط خلاء در مجموع جرم بیشتری نسبت به گذشته از این حفره سیاه ها می گیرد، زیرا در زمان قدیم جرم زمین بیشتر و این عناصر و موجودات زنده هم جرم بیشتری داشته و در برابر انبساط خلاء مقاومت بیشتری می کرده اند و این روند تکاملی به همین شکل ادامه پیدا می کند، یعنی اینکه به مرور زمان  هرچه جرم به خلاء پرتاب می شود، جرم زمین هم کم و در هر زمان نه فقط عناصر بلکه تک تک موجودات زنده نیز در یک حفره سیاه منحصر به فرد خود قرار دارند و تابع حفره سیاه زمین و جرم  آن می باشند و هر زمان که جرم زمین کم شود جرم آنها هم به همان نسبت کمتر و به همان نسبت  حجم آنها هم کمتر درگیری دو نیرو بر روی آنها به نفع نیروی انبساط خلاء خواهد شد و جرم کمتر آنها در حفره سیاه آنها منبسط تر خواهد شد، زیرا جرم آنها کم و نیروی جاذبه بر روی آنها ضعیف تر از قبل و زیاد مقاومت نمی کند و خلاء بر روی آنها زیاد درگیری با نیروی جاذبه ندارد و آنها منبسط تر و زیاد نمی توانند حجیم تر شوند، زیرا با حجیم شدن حجم آنها زیاد می شود و تماس آنها با خلاء بیشتر و نیروی جاذبه هم بر روی آنها کم و خلاء غلبه بیشتری کرده و جرم بیشتری از آنها می گیرد و مانع از آن می شود که آنها بیشتر حجیم شوند و اگر کوچک تر باشند می توانند که تاثیر نیروی جاذبه را هم بر روی خود داشته باشند و تعادل درگیری دو نیرو بر روی آنها بوجود می آید که تا آنها بتوانند زنده بمانند، ولی آنها با تمام کوچک تر شدنشان نسبت به گذشته زیاد تر شده اند  و به همین نسبت در مجموع انبساط خلاء جرم بیشتری نصیبش می شود و به مرور بر غلبه خود می افزاید، البته تعادل دو نیرو بر روی آنها بر قرار می شود، چون مرتب زمین به آنها جرم می دهد که تا کمبود جرم داده شده آنها به خلاء جبران شود و درگیری دو نیرو بر روی آنها متناسب با جرم آنها می باشد و حفره سیاه کره زمین با جرم و نیروی جاذبه اش از آنها حمایت می کند، یعنی مرتب مواد غذایی، آب و هوا به آنها می دهد و این مواد غذایی، آب و هوا جرم زمین هستند، در غیر این صورت اگر به آنها جرم نرسد آنها، یعنی حیوانات و گیاهان در برابر درگیری و کشمکش این دو نیروی جاذبه و انبساط خلاء بر روی خود متلاشی می شوند، فرض کنید فردی را که بر اثر گرسنگی بدنش لاغر و سپس جان می دهد و پس از مردن بدنش متلاشی می شود، یعنی مواد غذایی و یا جرم به موقع به بدنش نرسیده است و بدنش حفره سیاه است و درگیری دو نیروی جاذبه و انبساط خلاء بر روی بدنش به آخر کار خود رسیده است، پس بنابراین افراد به جرم زمین و نیروی جاذبه آن احتیاج دارند، زیرا خود حفره سیاه هایی هستند که در درگیری دو نیرو بر روی خود قرار دارند و به همین خاطر نیروی عکس العمل پیدا کرده اند، یعنی فرد یک حفره سیاه است و همان گرسنگی بدن فرد نیروی عکس العمل حفره سیاه بدنش است و باید که فرد متناسب با زیاد شدن این نیروی عکس العمل و یا زیاد شدن این گرسنگی در حفره سیاه بدنش جرم داشته باشد که تا بتواند درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه بدن خود را خنثی کنند و برای مدتی در این درگیری ها دوام بیاورد و مجبور است از حفره سیاه مادر خود، یعنی زمین جرمی به عنوان مواد غذایی بگیرد.

 در هر زمان در درگیری دو نیروی جاذبه و انبساط خلاء بر روی خود مقدار زیادی از جرم خود را به عنوان بخار، انرژی، همراه با سلولهای مرده ، ادرار و مدفوع از بدن خارج کرده و سهم خلاء می شوند نیروی عکس العمل پیدا کرده و  گرسنه شده و مجبورند که از کره زمین مادر خود جرمی به عنوان مواد غذایی به داخل حفره سیاه گرسنه بدن خودشان بکشند و این گرسنگی و یا این نیروی عکس العمل را با این جرم خنثی و سهم خلاء را هم از این جرم بدهند که تعادل دو نیرو بر روی بدنشان به هم نریزد و آنها بتوانند برای مدتی زنده باشند.

 تاثیر گذاری درگیری دو نیرو بر روی بدن موجود زنده:

 ارگانیسم ما و ساختار آن و نوع شکل گیری آن، چه از نظر جسمی و چه از نظر روحی از درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه خود تاثیر می گیرند، یعنی این درگیری فیزیکی نیروی جاذبه و انبساط خلاء روی بدن ما به تک تک مولکولها، سلولها و ارگانهای مختلف در جاهای مختلف بدن اثر می گذارد و بر روی تک تک آنها به تناسب ساختار و میزان جرم آنها درگیری این دو نیرو وجود دارد و تاثیرات مختلفی روی آنها می گذارد، زیرا هرکدام از این مولکولها، سلولها و هر کدام از این اندامهای مختلف دارای حفره سیاه مختلف کوچک و بزرگی منحصر به فرد خود را دارند و به  نسبت بزرگی آنها و همچنین به نسبت درگیری دو نیروی جاذبه و نیروی انبساط خلاء بر روی آنها هرکدام از آنها به مرور زمان جرم  متناسب با خود را پیدا کرده و ساختار منحصر به فرد خود را پیدا کرده اند و هر کدام از آنها به نسبت این درگیری دو نیرو بر روی خود، جرم متناسب با این در گیری را از آب میان بافتی بدن موجود زنده دریافت کرده اند که این جرمهای مختلف همان غذاها، آب و هوا هستند که بدن موجود زنده به آنها نیاز پیدا کرده  و مواد غذلیی در معده و روده و سایر اندامهای بدن پروره شده، یعنی متناسب با سلولهای مختلف و اندامهای مختلف بدن شده اند و این مواد ضروری وارد آب میان بافتی تک تک ارگانها و از آنجا وارد تک تک مولکولهای و سلولها مختلف ارگانهای بدن می شوند، مثلا بافت استخوانی و سلول استخوانی هم جرم سخت متناسب با حفره سیاه خود و ماهیچه ها و سلول ماهیچه ای هم جرم متناسب با خود را می گیرند و یا بهتر گفته شود که حفره سیاه هر کدام از آنها درگیری دو نیرو را در ابعاد مختلف بر روی خود دارند و به همین نسبت در ابعاد مختلف جرمی به خلاء داده اند و جرم کمی دارند بر اثر خلاء نسبی داخلی حفره سیاه خود در ابعاد مختلف گرسنگی می کشند و این حفره سیاه ها متناسب با بزرگی خود و متناسب با گرسنگی خود مواد غذایی متناسب با گرسنگی خود را از آب میان بافتی بدن به داخل حفره‌ سیاه خود کشیده و از آنها استفاده و هر ارگان سهم متناسب با خود را گرفته و هر سلول در هر ارگان جرم متناسب با خود را دریافت کرده است که این جرم متناسب با کمبود جرم داده شده به خلاء می باشد و آن را جبران می کند و در این حالت دوباره  درگیری این دو نیرو بر روی این حفره سیاه های مختلف تا مرحله بعدی به تعادل  می رسند و چون در بدن سلولها و ارگانهای زیادی وجود دارند و همه جرم متناسب با خود را می خواهند، پس بنابراین آنها و میزان گرسنگی آنها تعیین می کنند که این مواد غذایی تا چه حد پرورده شوند و به همین خاطر این جرمهای مواد غذایی پرورده که آنها می گیرند بسیار متنوع هستند و متناسب با تمام اعضاء و جایگزین جرمی می شوند که این مولکولها، این سلولها و یا این ارگان ها در درگیری دو نیرو بر روی خود به خلاء داده اند و این کار یک روز و دو روز نیست و تا موجود زنده زنده است به این جرمها هم احتیاج دارد، البته این موجودات زنده به گرما، سرما و نور هم احتیاج دارند که این خود بحث مفصل دیگری است و در اینجا به آن نمی پردازم ، همچنین در این بحث به چگونه شکل گیری این حفره سیاه های مختلف نمی پردازم که چگونه در بدن موجود زنده شکل گرفته اند و چرا با هم اختلاف پیدا کرده اند که بحثهای فیزیکی، ژنتیکی و فیزیولوژی می طلبد.

به دلایل بالا و به این طریق آنها از درون و بیرون رشد می کنند و بزرگ تر می شوند و رشد آنها همراه با تکامل است که تابع تغییرات کره زمین می باشد، یعنی مرتب تغییراتی در ساختار حیوانات و گیاهان زنده به مرور زمان بوجود می آید که هماهنگ با تغییرات حفره سیاه کره زمین می باشند و این را هم نباید فراموش کرد که مواد غذایی، آب، هوا، سرما، گرما و نور هم در حد خود یک حفره سیاه هستند. از پرداختن به پدیده  مرگ در اینجا صرف نظر می کنم که در فیزیولوژی و ژنتیک به آنها پرداخته ام و فکر می کنم که تا اینجا کافی است.

چرا موجودات زنده نسل به نسل با هم فرقهایی دارند:

 این تکامل و تغییر ساختاری هم به این خاطر است که مرتب خلاء با کمک نیروی انبساط خلاء از زمین جرم می گیرند و جرم زمین مرتب کمتر می شود به همین نسبت نیروی جاذبه کمتر می شود، چون نیروی جاذبه وابسته به جرم است و جرم زمین که کم می شود جاذبه آن هم کمتر می شود و به همین نسبت از تمایل به سنگینی و سکون جرم و جاذبه کاسته می شود و انبساط خلاء از این ضعف رشد یابنده مرتب سوء استفاده می کند و حریص تر شده و هر زمان غلبه بیشتری می کند و درگیریش با نیروی جاذبه ضعیف شونده بیشتر و بیشتر می شود و مرتب تاثیر نیروی جاذبه بر روی مولکولها و اتمها کمتر می شود و تاثیر نیروی انبساط خلاء بر روی آنها بیشتر و چون انبساط خلاء غالب است، درگیری نیروی جاذبه و متقابلاََ  نیروی انبساط خلاء  بر روی جرم باقیمانده بیشتر می شود و انبساط خلاء جرم بیشتری می خواهد و به همین خاطر از جرم زمین کم و نیروی جاذبه هم کم و انبساط خلاء قوی تر و به مرور زمان جنبش مولکولی و اتمی عناصر کره زمین که درگیر با این دو نیرو هستند بیشتر می شود و به همین نسبت با زیاد شدن درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه این موجودات گیاهی و جانوری، جنبش مولکولی  بدن آنها بیشتر و به همین نسبت فعالیت آنها هم از درون و از بیرون بیشتر می شود و انبساط خلاء غالب جرم بیشتری از آنها می گیرد و هرچه درگیری دو نیرو به مرور زمان بر روی آنها زیاد می شود، باعث می شود که ساختار این عناصر و تجزیه و ترکیب آنها و خواص آنها به مرور زمان تغییر کنند و تا همین حد در درگیری دو نیرو جنبش مولکولی آنها بیشتر شده  و خلاء جرم بیشتری از آنها می گیرد و عناصر سبک تر از عناصر قبلی، از سکون کمتری بر خوردار می شوند و در زمانهای مختلف بر اثر درگیری های دو نیرو در ابعاد مختلف بر روی حفره سیاه عناصر، این عناصر تغییر کرده و از خودشان عناصر جدیدی بوجود می آورند که این عناصر جدید با عناصر قبلی خود در چهارچوب کلی شباهتهایی دارند که از آنها به ارث برده اند و این میراث باقی مانده برای آنها حکایت از آن دارند که درگیری دو نیرو بر روی آنها در زمانهای قدیم چگونه بوده است و در این درگیری ها چه ساختاری داشته اند، ولی  همین عناصر جدید با وجود ارثهای باقی مانده از قبل برای آنها در جزئیات با عناصر قبلی خود از نظر شکل، جرم، خواص فرق هایی دارند و دارای خواص جدیدی هستند که حکایت از آن دارند که در زمان قید حیات آنها درگیری آن موقع دو نیرو بر روی آنها چگونه و تا چه حد بوده است و انبساط خلاء فعلی تا چه حد بر روی آنها غلبه و تا چه حد از آنها جرم می گیرد و آنها باید تا چه حد جرم در حفره سیاه خود داشته باشند که سهم خلاء را از این جرم بپردازند و مقداری هم از این جرم در خود ذخیره کنند و نشان دهنده آن نیز می باشد که نیروی جاذبه بر روی  این عناصر جدید تا چه حد نسبت به قبل ضعیف تر شده است و در مؤرد موجودات زنده هم همین طور است و بر اثر همین درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه موجودات زنده و زیاد شدن این درگیری دو نیرو بر روی آنها به مرور زمان از این موجودات زنده طبق قوانین فیزیک، ژنتیک و فیزیولوژی، موجودات زنده دیگری نسل به نسل بوجود می آیند که درگیری دو نیرو بر روی آنها بیشتر و جنبش مولکولی بدن آنها بیشتر و از نسلهای قدیمی خود از سکون کمتری برخوردار و فعال تر و متکامل تر هستند و شاخه و شاخه شدن آنها در زمانهای مختلف از همین قاعده پیروی می کند که خود بحث گسترده دیگری دارند که در فیزیک، ژنتیک و فیزیولوژی به آنها پرداخته ام  و بر همین اساس انبساط خلاء در درگیری با نیروی جاذبه بر روی حفره سیاه موجودات زنده گیاهی و حیوانی هم که پلی سلولی هستند یک چنین اقتداری چند میلیون ساله دارد و روی آنها هم مرتب تاثیر بیشتری می گذارد و ساختار آنها را هم مرتب از نظر کمی و کیفی تغییر می دهد، یعنی به زبان ساده تر درگیری انبساط خلاء و نیروی جاذبه روی محیط طبیعی و اجتماعی تاثیر دارد، یعنی آنها هم در حد و اندازه خود حفره سیاه هستند و این درگیری دو نیرو بر روی آنها، آنها را به مرور تغییر کمی و کیفی می دهد و موجودات زنده هم که حفره سیاه هستند و تابع محیط طبیعی و اجتماعی هستند، این درگیری دو نیرو روی موجودات زنده هم تاثیر می گذارد و نسل به نسل آنها را از نظر کمی و کفی تغییر می دهد، به عبارت دیگر درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه موجودات زنده تابعی از درگیری دو نیرو بر روی محیط طبیعی و محیط اجتماعی می باشد و ضعیت و اوضاع و احوال محیط طبیعی که در درگیری دو نیرو عوض می شود روی تک تک موجودات زنده از آن جمله انسانها هم اثر دارد و به مرور که جرم زمین کم و تغییری در درگیری دو نیرو بر روی جرم و ماده بوجود می آید، روی درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه محیط طبیعی و اجتماعی و حفره سیاه موجودات زنده نیز اثر گذاشته و به همین نسبت به مرور زمان فرد و زندگی فردی و محیط اجتماعی را هم تغییر می کنند و این خصوصیات خوب و بد و کم و زیاد آنها و زندگی پر فراز و نشیب آنها به نوعی به دعوای نیروی جاذبه و نیروی انبساط خلاء بر روی حفره سیاه بدن آنها و حفره سیاه محیط طبیعی و اجتماعی گره خورده است و ما موجودات زنده گیاهی و حیوانی با رده و شاخه های مختلف خود، مرتب این درگیری دو نیرو را بطور متغییر بر روی خود داشته ایم و داریم و این هم به این معنی است که خلاء برای اینکه از زمین بیشتر جرم بگیرد دنبال راه ها و بهانه های دیگری می گشته و می گردد که تا بتواند از زمین ما به بهانه های مختلف جرم بیشتری بگیرد و یکی از راه هایی که پیدا کرده همین موجودات زنده گیاهی و حیوانی بوده که آنها بر روی کره زمین بوجود به بیایند و خلاء از طریق این حفره سیاه ها از زمین جرم بیشتری بگیرد، پس بنابراین ما هم یک نوع حفره سیاه هستیم با مکانیزم خاص خود نه به بزرگی حفره سیاه زمین، بلکه در ابعاد کوچک تر که هرچه از زمین خودمان جرم می گیریم، مثل زمین خودمان سهم خلاء را هم از این جرمی که گرفته ایم می پردازیم، یعنی درگیری دو نیروی جاذبه و نیروی انبساط خلاء بر روی جرم بوده است که ما به حفره سیاه زنده تبدیل شده ایم ، البته اینکه چگونه موجود زنده بوجود آمده است و حفره سیاه ها چه ساختارهای مختلفی پیدا کرده اند  که از این حفره سیاه ها موجودات زنده مختلفی بوجود آمده اند، بحثهای دیگری هستند و در اینجا به آن نمی پردازم و در ژنتیک و فیزیولوژی به آن  بطور مفصل پرداخته ام، ولی تا اینجا متوجه شدیم که اتفاقات روی کره زمین و به دنیا آمدن موجودات زنده گیاهی و حیوانی و تکامل آنها اتفاقی  و سر از خودی نبوده و ساده هم نیست و همان درگیری های دو نیرو که روی کره زمین بوده است به نوعی روی ما هم اعمال شده است، چون ما هم فرزند زمین هستیم و درگیری نیروی جاذبه و نیروی انبساط خلاء روی بدن ماهم وجود دارد و مرتب هم زیاد می شود.

تلفات سنگین کره زمین:

 یک مثال ساده می زنم که مشخص شود که وضعیت زمین در درگیری دو نیرو بر روی خود در حال حاضر چگونه است و خلاء با نیروی انبساطش در حال حاضر روزانه چه قدر جرم از زمین می گیرد، بد نیست که در این رابطه اطلاعات جانبی هم داشته باشیم و تکانی به خود بدهیم و خطر را در پشت گوش خود حس کنیم، مثلا در نظر بگیرید که چند میلیارد موجود زنده انسانی و حیوانی و گیاهی دریایی و خشکی بر روی کره زمین وجود دارند، همه اینها هر روز مرتب از زمین جرم می گیرند و خلاء این جرمها را به صورت انرژی و بخار از بدنهای آنها می گیرد و برای جبران این تلفات دوباره ما باید هر روز از زمین جرم بگیریم و هر کدام از ما چندین سال به همین شکل عمر می کنیم و از زمین هر روز جرم می گیریم و وقتی هم که می میریم تمام جرم بدن ماها چه گیاهی و چه جانوری متلاشی و به گاز های مختلف تبدیل شده و به طرف خلاء جاری می شوند، یعنی خلاء آنها را به طرف خود می کشد و این تمام ماجرا نیست، آبهای اقیانوس ها و دریاها بخار می شوند و به طرف خلاء می روند، کلی مواد سوختی که می سوزند و به گاز تبدیل شده و به خلاء می روند و بشر هم به چنین فرایند نابود کننده متأسفانه کمک می کند و ترکیبات فسیلی و مشتقات آنها مثل نفت، بنزین، گازوئیل و غیره می سوزند و به خلاء می روند، گرد و غبار در بیابانها به هوا رفته و نهایتا به خلاء می پیوندند و غیره، همه اینها جرم زمین هستند که نابود می شوند و این گرما، خشکسالی، آتشفشانها، زلزله ها و گرد و غبارهای متعدد به خاطر این است که  میلیاردها سال است که زمین جرم به خلاء می دهد و این روند تا آخر ادامه دارد و جرم زمین کمتر و کمتر و غلبه انبساط خلاء بیشتر و بیشتر می شود، چون جرم و مقاومت جاذبه زمین هم به همین نسبت کمتر شده است و این یک مصیبت است و نهایتا کره زمین متلاشی می شود، کی این اتفاق می افتد، کسی نمی داند، ولی همین الآن زندگی فراز و نشیب زیادی پیدا کرده و شرایط زندگی سخت تر شده است و آثار مخرب آن مشهود است، بیشتر وارد این بحث نمی شوم.

با این مقدمه که بدن ما حفره سیاهی است همانند زمین،  وارد بحث اصلی می گردم و آن حفره سیاه مؤنث و مذکر و یا حفره سیاه زن و مرد است که حاملهای در برگیرنده پدیده های عاطفه و عقل هستند و این عاطفه و عقل پدیده های ساختاری هستند برای درک واقعیتهای موجودات زنده و محیط طبیعی و اجتماعی و به نوعی حیوانات، بخصوص انسانها را با این محیط ها ارتباط می دهند و آن قسمت از عاطفه و عقل که مستقیما مربوط به انسانها می شوند،  در روانشناسی، جامعه شناسی و فلسفه به آنها زیاد احتیاج پیدا می کنیم .

فلسفه تکاملی موجودات و عناصر بر روی کره زمین:

محیط طبیعی بر روی کره زمین پدیده  شکل گرفته زنده ایست که میلیاردها سال طول کشیده تا بوجود آید و تکامل پیدا بکند و بحث بسیار گسترده ای دارد و بر اثر تکامل در یک سطح  بسیار گسترده از درون محیط طبیعی، پدیده های مهم دیگری شکل گرفته اند که آنها را موجودات زنده گیاهی و حیوانی می نامیم که هر کدام جداگانه ساختار خود را دارا می باشند و در اینجا بحث را از گیاهان خارج کرده و بیشتر روی پدیده های زنده حیوانی متمرکز می کنم و آنها هم مثل گیاهان بر اثر تکامل متنوع و شاخه شاخه شده اند و دسته های مختلف حیوانی را در دریا و در خشکی بوجود آورده اند از آن جمله انسانها هستند که به مرور تکامل داشته اند، منتها در این بحث به گذشته های خیلی دور آنها کاری ندارم و بحث را بطور مختصر از زمانی شروع می کنم که انسانها به صورت گله ای اجتماعاتی تشکیل دادند که به مرور زمان از دل آنها قبیله ها و قومهای مختلفی شکل گرفتند و در دل طبیعت موجودیت خود را اعلام کردند، پس بنابراین در این بحث سر و کار ما بیشتر با محیط طبیعی و محیط اجتماعی است و محیط اجتماعی را خلاصه می کنیم به انسانها و زندگی آنها که می تواند به نوعی حیوانات خانگی را هم در بر بگیرد.

محیط طبیعی و اجتماعی پدیده های شکل گرفته زنده بر روی کره زمین هستند و موجودیت زنده کره زمین را ورق می زنند، پدیده هایی که سالیان سال تکامل داشته و تا به امروز مراحل پیچیده ای را هم پشت سر گذرانده اند و به همین خاطر بافت پیچیده و مکانیزم و ساختار خاص خود را پیدا کرده اند که در عین حال که جداگانه موجودیت خود را حفظ می کنند، در عین حال هم در ارتباط تنگاتنگ با هم هستند و به رشد و تکامل هم کمک می کنند و به همین خاطر روی تکامل همدیگر تاثیر متقابل دارند و مرتب همدیگر را در مسیر تکامل به جلو، یاری می رسانند که یک نوع وابستگی سرنوشت ساز در طول زمان با هم پیدا کرده اند و در دل این پدیده های زنده محیط طبیعی و اجتماعی، عناصر مختلف و موجودات زنده با ساختارهای مختلف شکل گرفته اند که زیر مجموعه محیط طبیعی و محیط اجتماعی هستند و به مرور زمان دارای ساختمان با ساختار و جوهر منحصر به فرد خود شده اند که خیلی پیچیده و از نظر فیزیک و قانون آن بیان کننده میزان درگیری دو نیروی جاذبه و متقابلا انبساط خلاء بر روی حفره سیاه آنها در زمانهای مختلف و در شرایط مختلف بوده است، برای مثال درگیری دو نیروی جاذبه و متقابلا نیروی انبساط خلاء  بر روی کلیت عناصر در محیط طبیعی که هر کدام از این عناصر در درگیری این دو نیرو ساختار و خواص منحصر به فرد خود را پیدا کرده اند و یا در محیط اجتماعی درگیری همین دو نیرو بر روی موجودات زنده، مثل حیوانات و انسانها که آنها هم درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه بدن خود را در ابعاد مختلف داشته اند و بسیار متنوع شده اند، مثل انسانهای کوچک و بزرگ ، زن و مرد. اگر بخواهیم محیط طبیعی را با محیط اجتماعی از نظر فیزیک به هم ربط بدهیم باید بگوییم که این درگیری نیروی جاذبه و متقابلا نیروی انبساط خلاء بر روی حفره ُسیاه عناصر مختلف و حفره سیاه موجودات زنده مختلف روی کره زمین بوده است که آنها را به هم ربط داده است، زیرا همه آنها در ابعاد مختلف حفره سیاه هایی بر روی کره زمین هستند که تابع حفره سیاه زمین و درگیری دو نیرو را در ابعاد مختلف بر روی خود دارند. بر روی ترکیبات مختلف شیمیایی در طبیعت و بر روی ترکیبات شیمیایی داخل بدن موجودات زنده گیاهی و حیوانی دریایی و خشکی روی کره زمین این دو نیرو میلیاردها سال کار کرده اند که تا آنها را منحصر به فرد گردانند و چون آنها وابسته به حفره سیاه کره زمین بوده اند و درگیری این دو نیرو بر روی حفره سیاه کره زمین هم وجود دارد، این درگیری های دو نیرو بر روی همه عناصر در محیط طبیعی و همه موجودات زنده در محیط اجتماعی را به نوعی به هم ربط داده و این دو نیرو آنها را به نوعی به کره مادر زمین  مربوط و وابسته کرده اند و به نوعی در ارتباط با هم هستند ، مثلا بدن موجودات زنده گیاهی و حیوانی ترکیبات شیمیایی دارند که وابسته به ترکیبات شیمیایی محیط طبیعی هستند، یعنی آب ، غذا، هوا، سرما، گرما و نور ضروریات بدن ما و همچنین گیاهان هستند که در دل طبیعت شکل گرفته اند و به همین خاطر تمام ترکیبات روی کره زمین، هم به محیط طبیعی و هم به محیط اجتماعی وابسته و تعلق دارند. به خاطر این وابستگی آنها به هم هر نوع رخدادی که برای عناصر و همچنین موجودات زنده در محیط طبیعی و اجتماعی در زمانهای مختلف اتفاق افتاده است در ساختار و شکلگیری آنها تاثیر داشته و آنها را بیشتر به هم وابسته کرده است، زیرا همه به زمین تعلق دارند و قانون فیزیک که بر روی کره زمین عمل می کنند، روی آنها هم عمل خواهد کرد، یعنی درگیری دو نیروی جاذبه و نیروی انبساط خلاء بر روی تک تک حفره سیاه های مختلف قرار دارد که جزو حفره سیاه زمین به حساب می آیند، از عنصرها گرفته تا موجودات زنده گیاهی و حیوانی همگی تابع قانون فیزیک بر روی کره زمین هستند، منتها در ابعاد مختلف و به مرور زمان این ساختارهای تکامل یافته عناصر و موجودات گیاهی و حیوانی بنا به ضرورت تحت تاثیر رخدادهای مختلف قرار گرفته و از این رخدادها در ساختار خود الگوبرداری کرده اند، به عبارت دیگر چون  این ترکیبات شیمیایی مختلف همیشه در درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه خودشان بوده اند، این اتفاقات محیطی در این درگیری های دو نیرو بر روی حفره سیاه این عناصر و یا حفره سیاه این موجودات زنده اثر گذاشته اند، به عبارت دیگر هر اتفاقی بر روی این حفره سیاه های عناصر و یا حفره سیاه موجودات زنده افتاده، تعادل درگیری دو نیرو را تحت تاثیر خود قرار داده اند و یا به نیروی جاذبه کمک کرده و به ضرر نیروی انبساط خلاء بوده  اند و یا بر عکس به نیروی انبساط خلاء کمک کرده و به ضرر نیروی جاذبه بوده اند و در هر دو حالت حفره ‌سیاه های این عناصر و یا حفره سیاه این موجودات زنده که در گیری دو نیرو را بر روی خود دارند،  می بایستی در برابر این رخدادها و اثرات آنها بر روی ساختار خودشان به موقع عکس العمل نشان داده که به نوعی ساختار خودشان را با این رخدادها هماهنگ و مانع از آن شوند که تا در درگیری این دو نیرو بر روی ساختمان حفره سیاه خودشان خللی بوجود آید و چون همیشه در درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه خود بوده اند این تاثیرگذاری ها در هر زمان بر روی آنها بوده  و هر زمان در میزان درگیری دو نیرو بر روی آنها تاثیر داشته و به مرور در نوع شکل گیری ساختار آنها اثر گذاشته و در ساختار آنها از این تاثیرگذاری های رخدادی الگو بر داری شده و در ساختار آنها مرتب تثبیت شده اند، یعنی متناسب با تاثیرات این رخداد ها بر روی درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه خودشان جرمی از مواد غذایی گرفته و در حفره سیاه خود به نوعی ذخیره کرده اند و تغییرات مولکولی را در ساختار خود بوجود آورده اند که این تغییرات  مولکولی متناسب با تاثیر این رخدادها در درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه آنها بوده است و مانع از این می شده اند که حفره سیاه بدن خودشان در درگیری دو نیرو متلاشی شود که به مرور نوع ترکیبات رفت و برگشتی عناصر در بدن موجود زنده  را تکمیل تر کرده و به ترکیبات پایدارتر تبدیل نموده اند و شکل و شمایل ثابت تری به خود گرفته اند با خواص منحصر به فرد خود و از طرفی دیگر این الگوهای ساختاری تثبیت شده بر روی این عناصر و ترکیبات موجودات زنده مشخص می کنند که در زمانهای مختلف در درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه این عناصر ترکیبی موجودات زنده چه وقایعی رخ داده اند و همچنین این الگوهای ثبت شده تعیین کننده هستند که رخدادهای بعدی بر روی این عناصر و بر روی این ترکیبات موجودات زنده بیشتر از چه نوع رخدادهایی باید باشند و تا چه حد بر روی این عناصر و ترکیبات موجود زنده  تاثیر گذار باشند که این عناصر و یا این موجودات زنده در این درگیری های دو نیرو بر روی حفره سیاه خودشان متلاشی نشوند و یا عمر معمولی آنها کمتر نشود، یعنی اینکه آنها با این الگو برداری بر روی ترکیبات خودشان با این رخدادهای جدید برخورد کرده و میزان و شدت تاثیر گذاری آنها را تنظیم می کنند که برای ساختار حفره سیاه  خودشان در درگیری دو نیرو خطرناک نباشند و تعادلی در درگیری دو نیرو بر روی  حفره سیاه آنها در هر زمان بوجود آید، به عبارت دیگر به مرور زمان ساختمان آنها متناسب با این تنظیمات محیط طبیعی و اجتماعی از گذشته تا به حال شکل گرفته است و به مرور زمان متکامل تر شده  و از این تنظیمات محیط طبیعی و اجتماعی که به صورت رخدادی در ساختار آنها تاثیر داشته و در ساختار آنها از آنها الگو برداری شده و در ساختار آنها متبلور است، این الگو ها حفره سیاه این عناصر ترکیبی  موجودات زنده را قادر ساخته که در برابر درگیری دو نیرو و هچنین کنش و واکنشهای رخدادی محیط طبیعی و اجتماعی به موقع عکس العمل درخور انجام بدهد که تا این حفره سیاه های ترکیبی عناصر بدن هم تاثیرات متناسبی از محیط طبیعی و اجتماعی بگیرند و هم متقابلا  بتوانند که تاثیرات متناسبی هم روی محیط طبیعی و اجتماعی بگذارند و بدین طریق خود را با شرایط محیط اطراف خود چه خوب و چه بد هماهنگ بکنند و در هر زمان این نوع الگوبرداری از این رخدادهای محیط طبیعی و اجتماعی را با ساختار ژنتیکی ژن های خودشان به نسل بعد از خود انتقال داده اند، یعنی اینکه این عناصر ترکیبی بدن با تمام الگوهای ساختاری خود روی خودشان هم تاثیر می گذارند و مولکولها، سلولها و ارگانهای مختلف به همدیگر کمک می کنند تحت تاثیر همدیگر تکمیل تر شوند، یکی از این مولکولهای ترکیبی ژن می باشد که تحت تاثیر تمام مولکولها، سلولها و ارگانهای مختلف بدن شکل گرفته و خواص تمام آنها را دارد و آماده برای انتقال به نسل دیگری است. این کنش ها و واکنش ها و یا این رخدادها خود به خودی بوجود نیامده اند و هرکدام به دلایلی بوجود آمده اند که ما به آنها علت و معلول می گوییم، که خود بحث بسیار گسترده ای دارد و به چگونگی جرم گیری و الگو سازی و الگو برداری  این ترکیبات هم در این بحث نمی پردازم، در ضمن ژن از نظر ساختاری بافت پیچیده ای دارد که در اینجا به آن هم نمی پردازم و در فیزیک به آنها پرداخته ام، پس بنابراین محیط طبیعی و محیط اجتماعی تابعی از قانون فیزیک هستند و علم فیزیک آنها را بر آن داشته که آنها لازم و ملزوم هم باشند و به نوعی عناصر و موجودات زنده را جداگانه و یا در ارتباط با هم در بر می گیرند و عناصر و موجودات زنده که به آنها وابسته اند را مجبور می کنند که از محیط طبیعی و اجتماعی تاثیر بگیرند و روی آنها هم نیز تاثیر بگذارند و در طبیعت عناصر و همچنین موجودات زنده، هر کدام طبیعت منحصر به فرد خود را دارند و به شکلها و فرمهای مختلف، خود را نشان می دهند و دارای خواص و خصوصیات مختلف منحصر به فردی هستند و هم تاثیر می پذیرند و هم تاثیر گذار هستند که خودشان می توانند عاملی برای بوجود آمدن علت و معلولهای دیگری در محیط طبیعی و محیط اجتماعی باشند، برای نمونه ترکیبات شیمیایی که پس از میلیونها سال از محیط طبیعی تاثیر گرفته و در درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه خودشان به مواد دیگری تبدیل شده اند و به مرور زمان فرم و شکل دیگری به خود گرفته و دارای خواص دیگری شده اند و هنگام بکار رفتن در ترکیبی جدید خواص خود را نشان می دهند و روی اشیاء و عناصر دیگر تاثیر می گذارند و باعث تغییرات آنها نیز می شوند، مثل انواع مختلف ترکیبات شیمیایی، هوا، آب، گرما، نور و غیره و نمونه دیگری از این عاملها که هم محیط را تغییر می دهند و هم خود را، موجودات زنده تغییر یافته هستند که روی هم و روی محیط تاثیر می گذارند و چون به محیط طبیعی وابسته هستند، از محیط طبیعی مواد غذایی، آب، غذا، گرما، سرما، نور و غیره دریافت می کنند و از آنها تاثیر گرفته و رشد می کنند و روی هم اثر گذاشته و با هم جامعه و محیط اجتماعی را بوجود آورده اند و تغییراتی هم در آنها بوجود می آورند. همانطور که گیاهان مختلف، میوه های مختلف و سبزی جات مختلف به  غیر از غذا، آب، هوا سرما، گرما و نور به پدیده ساختاری و یا ژن نیاز دارند، ما هم نیز به غیر از غذا، آب، هوا، سرما ، گرما و نور برای رشد خود به پدیده ساختاری نیاز داریم که به آن ژن می گوییم که ساختار    ژنتیکی دارد و یک پدیده ساختاری رشد یابنده است که از نسلی به نسل دیگری قابل انتقال می باشد و موجودات زنده به غیر از رشد معمولی روزمره از پدیده ژنتیک درونی خود  که از اجداد خود به ارث برده اند، برای تکمیل کردن رشد خود استفاده می کنند که خود این ژنتیک الگویی است از گذشته های موجود زنده که نحوه و چگونگی رشد موجود زنده را تعیین می کند و هر زمان به نوعی نمونه ای از این ژن  نیز در درون موجود زنده  شکل می گیرد و به صورت ژن رشد یابنده است، برای مثال بدن موجود زنده در ارتباط با محیط طبیعی و اجتماعی است و از آن تاثیر می گیرد و متقابلا روی محیط هم تاثیر می گذارد و به نوعی این تاثیرات را به ژن در حال تکامل درون خود انتقال می دهد، یعنی ساختار ژنتیکی ژن در ارتباط با قانون ژنتیک رشد یابنده درون فرد متکامل تر می شود و این موجود زنده این ژنتیک رشد یافته را از طریق ژن به نسلهای بعدی خود انتقال می دهد که این ژنتیک انتقال یابنده خواصی دارد که از نسل قبلی گرفته است و در رشد موجود زنده بعدی تاثیر و خواص و خصوصیات جدیدی به موجود زنده بعدی می دهد که این خواص ژنتیکی قبل از عمل لقاح نر و ماده  در اسپرم نر و اوول ماده به صورت ژن موجود هستند و پس از عمل لقاح فعال می شوند و از نطفه گرفته تا دوره جنینی، تا دوره بعد از تولد و نهایتا تا دوره بزرگ سالی در فرد اثرات خود را می گذارند و در ساختار موجود زنده نقش بازی می کنند و به همین ترتیب این ژنها در حد خود حفره سیاه هستند و به نسبت بزرگی حفره سیاه خود هم جرم دارند و هم هر روز و هر ساعت درگیری دو نیرو را بر روی خود دارند و به نسبت درگیری این دو نیرو بر روی خودشان مرتب به روز شده و خواص منحصر به فرد خود را پیدا می کنند و با خواص منحصر به فردشان به نسل بعدی انتقال داده می شوند که در ساختار موجود زنده بعدی و همچنین در ژنهای بعدی آن تاثیر می گذارند و در بدن نسل بعد از نو ژنهای تغییر یابنده را آماده می کنند برای نسل های دیگر که بعدا می آیند. خود ژن و ساختار هر ژن انتقال یابنده یک سر آن وصل است به گذشته های چند میلیون سال تکاملی این موجود زنده و بازگو کننده تغییرات بدن در طول این  چند میلیون سال می باشد و حکایت از آن دارد که موجود زنده از محیط طبیعی و محیط اجتماعی به مرور زمان چه تاثیراتی می گرفته و این ژن چه الگوی برداری از آن رخدادها کرده است برای نسلهای بعدی این موجود زنده و همچنین این ژن مشخص می کند که در ظرف این چند میلیون سال موجود زنده چه تاثیراتی بر روی محیط طبیعی و اجتماعی می گذاشته است و از نسلی به نسل دیگری این تغییرات را به صورت ژنی انتقال می داده است و سر دیگر این ژن وصل است به تغییرات روزانه بدن موجود زنده در هنگام حیات که به نوعی مربوط می شود به شرایط محیط طبیعی و اجتماعی فرد در زمان حیاتش،  یعنی امروز هم که افراد زنده اند، موجود زنده تحت تاثیر محیط طبیعی و اجتماعی در حال رشد، شکل گیری و تکامل است و از نطفه شروع می کند به رشد و مراحل جنینی را  طی می کند و متولد که می شود بعد از تولد همراه با رشد بدن متکامل تر می شود و در تمام مراحل رشد از ابتدا تا به انتها در ارتباط با محیط طبیعی و اجتماعی است و آنها روی رشد او و چگونگی رشد و تکامل او تاثیراتی اساسی دارند و تاثیراتی هم روی ژن انتقال دهنده اش دارند که از طریق حفره سیاه بدن  به حفره سیاه ژن انتقال داده می شود، به عبارت دیگر هر تاثیری که حفره سیاه های ترکیبات بدن از محیط طبیعی و اجتماعی می گیرند، همانطور که در بالا گفته شد از آن الگو برداری می کنند و این الگوهای مختلف در درون حفره سیاه های این ترکیبات تاثیر گذاشته و یک تاثیری هم در شکل گیری ژن و نوع ژن دارند و چون این الگوبرداری ها به گونه های مختلفی می باشند تاثیرات گوناگونی هم روی ساختار ژنها دارند و آنها را متنوع می کنند که دارای رازهای چند میلیون ساله از قبل تا به حال را دارا می باشند و این ژنها آماده می شوند برای نسل بعدی که تا اطلاعات ذخیره شده امروزی و چندین میلیون ساله را به نسل بعدی انتقال بدهند، پس بنابراین به غیر از فیزیک، فیزیولوژی و بیولوژی، عوامل ژنتیکی هم به نوعی تحت تاثیر عوامل محیط طبیعی و اجتماعی در طول تاریخ تکامل می یابند و ریشه در گذشته های دور و نزدیک دارند، یعنی از چند میلیون سال پیش گرفته، تا چند صد هزار و یا چند ماه و یا چند روز و چند ساعت، همه این مراحل و دورانها را ثانیه به ثانیه طی کرده تا به امروز که هستی را ورق زده اند و این ژنها تعیین می کنند که این عناصر ترکیبی چگونه با هم ترکیب شوند و این ترکیبات چه فرایندی را طی کنند که از نطفه باردار یک موجود منحصر به فرد بوجود آید که تمام این فرایند های طی شده چند میلیون ساله را در درون خود داشته باشد با خصوصیات منحصر به فردش که ریشه در حال و گذشته آن دارد، مثلا از نطفه آدم، آدم بوجود بیاید و از میمون، میمون و از فلان گیاه، فلان گیاه بوجود آید و نه چیز دیگری که هم از نظر ساختار با نسل خود هماهنگی داشته باشد و هم از نظر خصوصیات و هم بتواند در درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه بدنش و تاثیرات محیط طبیعی و اجتماعی در زمان حیات دوام بیاورد و چند سالی این بدن را رشد یابنده نگه دارد و زنده بماند و از طرفی دیگر ساختار و خصوصیات بدنش نشان دهنده این می باشد که موجودات قبلی هر شاخه با موجودات بعدی همان شاخه با تمام شباهتهایشان باهم، با همدیگر فرق هایی هم دارند، مثلا در مقایسه موجود زنده امروزی با با نسلهای گذشته اش، عناصر بدن یک موجود زنده امروزی همان عناصری نیستند که  در بدن یک موجود زنده هم نسلش که در چند میلیون سال و یا چند صد هزار سال قبل از خودش زندگی می کرده است، چون در آن زمانهای قدیم جرم زمین بیشتر از مقدار امروزیش بوده و تاثیر نیروی جاذبه بر روی زمین و همچنین بر روی بدن موجود زنده بیشتر از امروزیش بوده است ، به همان نسبت عناصر بدن موجود زنده در آن زمان جرمدارتر، خشن تر، فشرده تر و سخت تر از موجود زنده امروزی بوده اند، امروزه از آن زمان سالهای سال است که گذشته است و کره زمین ما تا به امروز به مقدار زیادی از جرمش را از دست داده و نیروی جاذبه اش ضعیف تر از گذشته است و به همین نسبت عناصر امروزی جرم کمتری از عناصر گذشته دارند و به همین نسبت عناصر ترکیبی بدن موجودات زنده گیاهی و حیوانی جرم کمتری از اجداد گذشته های خود دارند و خصوصیات آنها با تمام شباهتهای آنها با اجدادشان، با وجود این فرقهای اساسی هم با هم دارند و به همه این شباهتها و  اختلافات در طول این چند میلیون سال، تغییرات ژنتیکی می گوییم که هر زمان در ژن نهفته می شوند و به نسل بعدی موجود زنده انتقال می یابند، منتها این نوع تغییرات ژنتیکی به نوعی دیگر در عناصر موجود در طبیعت بوجود می آیند که تا حدودی با موجود زنده فرق دارند و فرق نمی کند که این عناصر در ترکیبات بدن موجود زنده باشند و یا به طور ترکیبی و یا تک عنصری در طبیعت وجود داشته باشند، مثلا چند میلیون سال پیش که جرم زمین بیشتر بوده، نیروی جاذبه اش هم بیشتر از امروز بوده است و برای مثال در آن زمان تاثیر نیروی جاذبه بر روی آهن بیشتر بوده و به همین نسبت آهن در آن زمان از جرم زیادتر و فشرده تری برخوردار بوده و دارای خواص نسبتا دیگری بوده است از آهن امروزی، ولی آهن امروزی به خاطر کمتر شدن جرم  و جاذبه زمین از فشردگی و جرم کمتری برخورداراست و خواصی همانند آن آهن چند میلیون سال پیش را ندارد و به خاطر سبکی از آن آهن قدیمی، جرم کمتری هم دارد، یعنی اینکه آهن چند میلیون سال پیش که از جرم بیشتری برخوردار بوده، همانطور که زمین به مرور زمان جرمی به خلاء می داده این آهن هم جرم خود را به خلاء می داده و سبک تر می شده و به مرور زمان به آهن امروزی تبدیل شده است که از جرم کمتری برخوردار و نسبت به آن آهن قدیمی خواص دیگری دارد و در باره عناصر دیگر هم  به مرور زمان کم و بیش به همین ترتیب تغییراتی رخ داده است و به همین نسبت دارای خواص مختلفی شده اند و و اینکه آهن و عناصر دیگر چگونه بوجود می آیند این خود بحث پیچیده ای است که در اینجا به آن نمی پردازم و در فیزیک به آن پرداخته ام.

 پس بنابراین در یک جمعبندی کلی تغییرات محیط طبیعی از آنجا ناشی می شوند که بر روی کره زمین و جرمش دو نیرو با هم دعوا دارند و انبساط خلاء از زمین جرم می گیرد و مرتب از جرم زمین کم می شود و کم شدن جرم زمین و کم شدن نیروی جاذبه اش و غلبه انبساط خلاء بر روی جرم کره زمین ، اینها عواملی هستند که به مرور زمان به کم شدن جرم کره زمین و کم شدن تاثیر نیروی جاذبه زمین بر روی جرم زمین و عناصر و موجوداتش کمک می کنند. با کم شدن جرم و جاذبه زمین و غلبه بیشتر انبساط خلاء بر روی جرم در حفره سیاه زمین و جرم حفره سیاه عناصر و همچنین جرم حفره سیاه موجود زنده به همین نسبت تغییراتی در درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه زمین و عناصر و موجودات آن بوجود می آید که باعث تغییراتی در ساختمان و خواص آنها و همچنین ژن آنها می شود، این دگرگونی ها در درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه  که از عوامل و رخدادهای محیط طبیعی و اجتماعی سرچشمه می گیرند روی حفره سیاه ارگانیسم موجود زنده تاثیر مستقیم و غیر مستقیم دارند که بخشی از این تغییرات مربوط به غذا خوردن، نوشیدن و تنفس کردن هستند، یعنی این بدن حفره سیاه است و با خلاء بده و بستان دارد و به خلاء جرم می دهد و کمبود جرم پیدا می کند و متقابلا این کمبود جرم را به صورت مواد غذایی، آب و هوا از زمین می گیرد و جبران جرم به خلاء داده خود را می کند و زمین هم مجبور است که در درگیری نیروی جاذبه و متقابلا انبساط خلاء بر روی بدن موجود زنده، کنترل شده جرمی به موجود زنده بدهد که تا جبران جرمهای داده شده اش به خلاء را بکند و کمبودهایش بر طرف شود.

زمانی هم که مرگ فرا می رسد، تمام این روابط به هم ریخته می شود و بدن ضعیف و مریض و تاثیر نیروی جاذبه بر روی حفره سیاه بدن ضعیف و انبساط خلاء بر روی حفره سیاه بدن غلبه و در این حالت بدن مرده است و با جرم باقی مانده آخرین مقاومتها را می کند و در برابر انبساط خلاء شکست می خورد و منبسط شده و تجزیه می شود و به صورت گازهای متعفن  توسط انبساط خلاء به خلاء کشیده می شوند، بیشتر از این به جزئیات مرگ نمی پردازم و زمانی که این عوامل دیگر با هم هماهنگی نداشته باشند، مثلا عوامل فیزیکی، فیزیولوژی، بیولوژی، ژنتیکی با هم هماهنگ نباشند، در طول مسیر تکامل کم کم نمو و رشد حیات منحصر به شاخه ای از موجودات کُند و تغییر ساختاری می دهند و نهایتا رشد آنها راکد شده و موجودات این شاخه منقرض می شوند، یعنی در یک مرحله ای ژن آنها شروع می کند به ناقص شدن و دیگر موجودات باقی مانده از این شاخه تولید مثل ناقص دارند و نهایتا گذشته های ژن باقی مانده کور و تولید آنها قطع می شود و این انقراض نهایتا شامل تمام موجودات زنده گیاهی و حیوانی می شود و آن هم زمانی اتفاق می افتد که زمین خیلی پیر و فرسوده و جرم آن خیلی کم شده و دیگر نمی تواند که زاینده باشد و بچه هایش یکی پس از دیگری از بین می روند و در شرایط فعلی این روند دارد شروع می شود، زمین ما نالان و مریض و ما هم متاسفانه به مریضی آن کمک می کنیم. مثلا همین گرمایش زمین، خشک سالی، طوفانهای خطرناک، زلزله و خرابکاری های بشر. 

محیط اجتماعی در کنار محیط طبیعی:

در آن واحد که باید در بوجود آمدن عناصر مختلف و همچنین موجود زنده گیاهی و حیوانی بر روی کره زمین شرایط محیط طبیعی را به عنوان اصل در نظر گرفت، ولی محیط اجتماعی هم که تابعی از محیط طبیعی است نیز برای رشد موجود زنده و تغییرات محیطی خیلی مطرح است، منتها محیط اجتماعی برای انسانها و حیوانات باید در نظر گرفته شود که بی ارتباط با محیط طبیعی نیستند و به عبارت دیگر ادامه همان تاثیرات محیط طبیعی می باشند که به نوعی در محیط اجتماعی بازتاب پیدا می کنند، یعنی در برخورد با فرد و یا افراد و چگونگی زندگی آنها با هم باید هم محیط طبیعی و هم محیط اجتماعی را در نظرگرفت و این دو در ارتباط تنگاتنگ با هم هستند و بر روی موجود زنده هر دوی آنها تاثیر می گذارند و محیط اجتماعی هم مثل محیط طبیعی و موجود زنده رشد یابنده است که به اجتماع بر می گردد، مثلا به قوم ها، قبیله ها و نژاد ها و گذشته و حال دارد، گذشته محیط اجتماعی بر می گردد به ساختار اجتماعی از قبل تشکیل شده که به مرور تکامل یافته است که ختم می شود به آداب و رسوم، جشنها، مراسمهای مختلف، مذهب، فرهنگ و هنر، موسیقی و غیره که ریشه در گذشته اجتماع دارند و در ضمیر خودآگاه و نا خودآگاه تک تک افراد جامعه وجود دارند و در حرکت زندگی به جلو، افراد جامعه در اندازه های مختلف از آنها تاثیر می گیرند و شرایط رشدیابندگی اجتماعی افراد جامعه را در رابطه با هم بوجود می آورند و اوضاع و احوال هر روزی جامعه تحت تاثیر آنها قرار می گیرند که در گفتار، رفتار، نوع نگاه، برخوردهای روحی فرد و افراد متبلور می شوند که ریشه در گذشته دارند.

شرایط حال و بروز شده محیط اجتماعی مربوط  به ارتباط افراد در رابطه با هم و میزان درگیری انها با موضوعات مختلف و میزان بکارگیری علوم طبیعی در صنعت، اقتصاد و مشغولیات دیگر می باشد که به نوعی با قانون  به روز شده جامعه هماهنگی دارند و حال و احوال امروزی افراد جامعه را در بر می گیرند و در رابطه با این ارتباط تنگاتنگ و این دگرگونی اجتماعی که ریشه در گذشته و حال افراد جامعه دارد، خصوصیات افراد و مناسبات فردی و اجتماعی افراد به عناوین مختلف شکل می گیرند و سمت و سوق پیدا می کنند که می توانند خوب و یا بد، کم و یا زیاد باشند و به همین خاطر در اجتماع افراد طبقه بندی می شوند.

خود فرد و زندگی فردی  و همچنین جامعه و زندگی اجتماعی تعیین کننده هستند که زندگی هر فرد برایش تا چه اندازه حد و حدود و امکانات داشته باشد و تا چه اندازه اجازه مانور و پیشرفت پیدا بکند. زندگی فردی، زندگی اجتماعی در حد خانواده، فامیل نزدیک و فامیل دور، مدرسه، دانشکاه، محیط کار و تجمع ها و تشکل های مختلف هم در سرنوشت فرد و یا افراد نقش بازی می کنند، پس بنابراین این عوامل محیط طبیعی و اجتماعی و ژنتیکی، فیزیولوژی و بیولوژی در موجودات زنده اثر گذاشته و تعیین می کنند که این موجود زنده چه ساختار ارگانیسمی و چه ساختار روحی، شخصیتی و استعدای داشته باشد و آنها تعیین می کنند که این موجود زنده  با چنین ساختار ارگانسمی و روحی خود چه تاثیری بر روی این محیط طبیعی و اجتماعی بگذارد که متناسب با بدن و روحیاتش باشد و همچنین متناسب با تغییرات محیط طبیعی و اجتماعی باشد و مشخص می کند که چه نوع استعدادی در چه زمینه ای دارد و خودش را به نوعی در جامعه و محیط طبیعی نشان می دهد که بازتابی در زندگی خود و یا زندگی دیگران و همچنین در محیط طبیعی دارد و تغییراتی ایجاد می کند که در اصل جوابی است به تاثیرات محیط طبیعی و اجتماعی بر روی بدن و روحیات و زندگیش و به این طریق خود را با محیط و محیط را با خود هماهنگ می کند و هر دست آوردی که دارد به دیگران انتقال می دهد، چه به صورت ژنتیکی از نسلی به نسل دیگر، چه به صورت ارثی ، مثل انتقال ثروت و دارایی شخصی به کس دیگر، مثل فرزندانش و یا چه به صورت تاثیری در مناسبات اجتماعی که به صورت دست آورد علمی و صنعتی و یا تجربه کاری که در اختیار جوانهای بعد از خود  قرار می دهد و یا آثاری ماندگار در زمینه های آداب و رسوم، فرهنگ و هنر، موسیقی، مذهب و غیره که از خود به فرد و افراد دیگر و از نسلی  به نسلی دیگر انتقال می دهد، همه اینها به عنوان میراث و دست آورد در جامعه جمع می شوند و در هم اثر گذاشته و زمینه مراحل تکاملی افراد و همچنین نسلهای بعدی را بیشتر فراهم می کنند و اگر خیلی چیزها درست جلو بروند، خلاقیت در جامعه در یک بعد وسیع تری معنی و مفهوم پیدا می کند و با این خلاقیت های موجود زنده، محیط اجتماعی و طبیعی هم متحول تر می شوند و روی هم اثر متقابل گذاشته و همدیگر را تکمیل تر می کنند، یعنی خود این افراد  علت و معلولها را بوجود می آورند و آنها را ترقی داده و دست آوردهای آنها از خود به مرور زمان معلولهای دیگری بوجود می آورند که آنها کامل تر و مؤثرتر با دست آورد های بیشتر و می توانند که محیط طبیعی و اجتماعی را به نفع خود تغییر بدهند و زندگی بهتری داشته باشند، به عبارت دیگر محیط طبیعی و محیط اجتماعی روی آنها اثر گذاشته و متقابلا هم بشر روی روی محیط طبیعی و اجتماعی اثر گذاشته و شرایط را طوری بوجود آورده اند که افراد با این شرایط جدید درگیری دو نیرو جاذبه و متقابلا انبساط خلاء بر روی حفره سیاه بدن خود را هموارتر و هماهنگ تر کرده اند و مجبور هستند که با فعالیت فکری و عملی  و تغییراتی در محیط طبیعی و اجتماعی  و تاثیرات آنها بر روی بدنشان ، شرایط رشد فردی و اجتماعی تنظیم کرده که همراه است با تغییر ساختاری جسمی و روحی و میزان پیشرفت در اجتماع و محیط طبیعی که برابر است با تنظیم  و تعادل درگیری دو نیرو بر روی بدن فرد و تنظیم و تعادل درگیری دو نیرو بر روی محیط طبیعی و اجتماعی و هر روز اینها به روز می شوند که به آن رشد جسمی و روحی و پیشرفت اجتماعی و علمی می گوییم .

این علت و معلولهای محیط طبیعی و محیط اجتماعی را به تمام معنی علوم طبیعی و علوم اجتماعی می نامیم که یک سر آنها در محیط طبیعی و سر دیگر آن در محیط اجتماعی می باشند و حاملهای آنها  همانطور که گفته شد فرد و افراد جامعه در محیط اجتماعی و محیط  طبیعی هستند که می توانند به نوعی در ارتباط با حیوانات، بخصوص حیوانات اهلی هم باشند. این علت و معلولهای علوم طبیعی و اجتماعی زیر مجموعه هایی را هم دارند.

آن بخش از علت و معلولهای علمی که زیر بنایی هستند و محیط طبیعی و محیط زیست را در بر می گیرند، علوم طبیعی خوانده می شوند که شامل فیزیک، ریاضیات، شیمی، فیزیولوژی، بیولوژی، ژنتیک، مهندسی، صنعت، اقتصاد، پزشکی و همچنین زیر مجموعه آنها می شوند و آن بخش از علت و معلولهای علمی که روان فرد و جامعه و ساختار زندگی افراد را در کنار هم و چگونگی شکل گیری مناسبات فردی و اجتماعی و تکامل آنها را مؤرد بررسی قرار می دهند را علوم انسانی و یا علوم اجتماعی می گوییم که شامل جامعه شناسی، روانشناسی و حقوق هستند و اینها موضوعاتی هستند که بعدا در همین بحث به آنها می پردازم.

از چنین جامعه ها و روند رو به رشد آنها و میزان تکامل این جوامع مختلف در زمینه های مختلف در طول تاریخ  مناسبات اجتماعی بوجود آمده اند و به خاطر این مناسبات رشد یابنده افراد به دسته ها و گروه های مختلف تقسیم شده و حریم های خود را پیدا کرده اند، یعنی به غیر از حریم فردی، حریم جمعی هم بوجود آمده اند که در هر زمان رشد یابنده بوده اند و از این رشد یابندگی جمعی، قوم ها، قبله ها و نژادهای مختلفی در زمانهای مختلف بوجود آمده اند و به مرور برای خود در زمانهای مختلف نظامهای اجتماعی  پیدا کرده اند که در یک چهارچوب کلی در طول تاریخ می توان آنها را به نظام برده داری، فئودالی و سرمایه داری تقسیم کرد.

طبقات و طبقات بینابینی رشد یابنده در جامعه:

با تمام این کمبودها و نارسایی هایی که در هر جامعه وجود دارد، جامعه  رشد و تکامل خود را دارد و به مبارزه و به راه خود ادامه می دهد و به عناوین مختلف وجود خود در صحنه مبارزاتی و عرصه  زندگی را نشان می دهد. پس این جامعه مرده نیست و مبارزه طبقاتی، مبارزه صنفی و سندیکایی، مبارزه در عرصه های مختلف اجتماعی ، مبارزه حقوقی و فرهنگی و غیره خود را دارد، ولی اگر بخواهیم به جامعه خودمان ایران توجه کنیم، آنقدر این مبارزه ها و برخوردها در جامعه بی در و پیکر هستند که در خیلی از جا ها این مبارزه های فراگیر و برخوردها در هم و برهم شده و به ضد هم و به ضرر هم عمل می کنند که به نفع رژیم حاکم است.

 ما می دانیم که در گذشته و در حال نیز گروه ها و احزابی وجود داشته اند و دارند که هر کدام از منافع طبقه خود حمایت می کرده و می کنند و در جامعه هم جا افتاده بوده اند، از گروه های راست و یا راست افراطی گرفته تا گروه های چپ و چپ افراطی و همه برای خودشان تشکیلات منسجمی هم داشته اند و سالیان سال مبارزه طبقاتی، صنفی، سیاسی و تشکیلاتی کرده اند و بسیاری از افراد آنها هم در این مبارزه ها به زندانها افتاده و یا کشته شده اند و در یک زندگی سیاسی پر نشیب و فراز با پیروزی ها و یا شکستهایی هم رو به رو شده اند، در ظرف چندین سال قبل از انقلاب و بعد از انقلاب همگی شکست خورده اند،البته این احزاب و گروه ها خیلی هم منسجم بوده اند و از نظر کار تشکیلاتی خیلی خوب عمل کرده اند و همه آنها هم پیروزی هایی داشته اند و هم شکست هایی، ولی اگر بخواهیم از آنها مثالی بیاوریم  سرآمد همه آنها از نظر تجربه و شناخت و مبارزه سیاسی و اجتماعی، حزب توده بوده است که از نظر تشکیلاتی بزرگترین حزب ایرانی بود که مبارزه طبقاتی، تشکیلاتی و سیاسی گسترده ای داشت و مثلا اگر قرار می بود که تظاهراتی شکل بگیرد، قادر بود اقشار زیادی از مردم ، بخصوص کارگران را به اعتصاب و تظاهرات خیابانی بکشاند، بطوری که حکومت وقت و طبقه حاکم را مجبور می کرد که سر خیلی از چیزها کوتاه بیایند و در بعضی از چیزها تجدید نظر بکنند، ولی همین حزب توده در هر دوره پس از مدتی کارش به شکست منتهی می شد، مثلا قبل از سال ۱۳۳۲، بعد از کودتای شاه در سال ۳۲ و بعد از انقلاب بهمن ۵۷ از تشکیلات منسجمی برخوردار شد که حرف اول را می زد، ولی دیدیم که چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب در هر دوره چه بلایی به سرشان آوردند و کم و بیش گروه های دیگر داخل ایران هم نیز به همین سر نوشت گرفتار شدند.

اولا این احزاب و گروه ها داخل ایران اشتباهات اساسی داشته اند و دوم اینکه کار کردن در چهارچوب حزبی و گروهی ناقص است، باید در چهارچوب جامعه شناسی و روانشناسی در یک سطح گسترده در جامعه جلو برویم . البته در این چهارچوب گسترده مفاهیم طبقات و طبقات بینابینی مطرح می شوند که فقط محدود به طبقه بندی سیاسی نمی شوند وبُعد خیلی وسیع تری به خود می گیرند، اگر اجازه رشد به آنها داده شود، آنها در هر زمینه های مختلف انگشت می گذارند و بر روی آنها رشد قابل ملاحظه ای  پیدا می کنند و اثری از خود بر جای می گذارند که باعث می شوند که جامعه رشد بکند و جلو برود، این روند رشد بینابینی چیزی بود که در این گروه های سیاسی قبل از انقلاب و بعد از انقلاب خیلی کم بود و طبقاتی هم که آنها به آنها تعلق داشتند رشد بینابینی کمی داشتند، یعنی اگر کسی هم فکری به سرش می رسید که کمی نو بود، فوری به طرف می گفتند که صدایش را در نیاورد و حتی او را تحدید می کردند، چه از طرف حکومت وقت، چه از طرف گروه و حزب خود و چه از طرف افراد طبقه خود.

 ما نباید تمام تقصیرها و خرابی های جامعه را گردن فقط رژیم شاه و جمهوری اسلامی بیندازیم و بگوییم که آنها بودند که فقط این جامعه و احزاب و گروه های سیاسی ایران را به این روز انداختند، شکست جامعه ایران در دوران مختلف و شکست این احزاب و گروه ها بیشتر به خودشان و شرایط جامعه بر می گردد، البته رژیم ها و ساختار رژیم ها به خاطر منافع خود به این شکستها دامن می زنند که آن هم بی ارتباط با خرابی های جامعه نمی باشد، جامعه که خراب باشد رژیم آن هم خراب خواهد بود. این گروه های سیاسی در جامعه نماینده طبقه خود و طبقات نزدیک به خود بودند و سعی می کردند که از حقوق همه آنها دفاع کنند، بدون اینکه در نظر بگیرند که در جامعه ای زندگی می کنند که دارای طبقات مختلفی است و این طبقات چه بخواهند و چه نخواهند یک جوری در ارتباط با هم هستند و به عناوین مختلف با هم بده و بستان دارند و از همه نظر دارای رشد می باشند و بر اثر این رشد در بین طبقات، طبقات بینابینی بوجود می آیند که تنوع فکری زیادی با خود می آورند که خیلی مهم هستند و نقش مهمی بین طبقات با گرایشهای مختلف بازی می کنند که مستقیم و غیر مستقیم روی طبقات دیگر و همچنین تمام جامعه هم تاثیر زیادی دارند و اگر قرار است که مبارزه طبقاتی وجود داشته باشد، این مبارزه  همه جانبه است و رشد دارد و این رشد نیز دامنه گسترده ای در سراسر جامعه دارد که نباید جلوی رشد آن را گرفت و می توان و باید آن را ارزش گذاری کرد و اگر توسط متخصصین و مردم مؤرد توجه قرار بگیرد و توسط اقشار مردم مشکلات سر راه آنها بر داشته شود، این طبقات بینابینی در ارتباط تنگاتنگ با مردم و با طبقات و گروه های مختلف در جامعه رشد متنوعی پیدا می کنند، یعنی از نظر سیاسی، اجتماعی، فرهنگی ، حقوقی و غیره رشد متناسب با خود را دارا می باشند و پس از مدتی طبقات مختلف ریز و درشت به تناسب میزان رشد خودشان مبارزه های آنها با یکدیگر شروع و نظرگاه ها و دیدگاههای مختلفی بین افراد این طبقات شکل خواهد گرفت که در بعضی از زمینه ها با هم هماهنگ و در بعضی از زمینه ها با هم تضاد دارند و اگر این مبارزه ها خیلی گسترده و خیلی متنوع باشند، بگو مگوها و بده و بستانها بین افراد طبقات زیاد و از این افراد با این دیدگاه های مختلف، طبقات بینابینی مختلفی در میان طبقات در جامعه بوجود می آیند که دارای افکار بکر و نو هستند که از گرایشات بین طبقات سرچشمه گرفته اند و کمک می کنند که طبقات به هم نزدیک تر شوند با ایده های هماهنگ تر و باید که این طبقات بینابینی و خصوصیات و میزان و نحوه تاثیر گذاری و تاثیر پذیری آنها در نظر گرفته شوند که هم زمینه ای فراهم شود که تا این طبقات بینابینی از طبقات اصلی بهتر شناخته شوند و هم در ارتباط با طبقات اصلی باید از این طبقات بینابینی رشد یابنده تعریف درستی بشود و جایگاه ویژه آنها درست شناخته شده و آنها به عنوان عضو اثرگذار در زمینه های مختلف در بین طبقات جامعه مطرح شوند و در چهارچوب قانون، آنها بتوانند حرف خود را بزنند و حرف آنها به نسبت ارزش واقعی آنها خریدار داشته باشد، پس بنابراین در جامعه فقط یک حزب و یا یک طبقه وجود ندارد و مشکل فقط مشکل یک طبقه نیست باید که افراد تمام طبقات و طبقات بینابینی جامعه و حتی افراد منفرد باید بتوانند که موضوعات مختلف و همچنین موضوعات بینابینی که برای همه مطرح است را ارزیابی کرده و در باره آنها اظهار نظر بکنند و بخشی از این دیدگاه ها و ارزیابی ها می توانند که در یک سطح گسترده مطرح باشند و جنبه کلی به خودشان بگیرند و تمام جامعه را در بگیرند و بخشی دیگری از این ارزیابی ها و دیدگاه ها مربوط به افراد یک طبقه و طبقه بینابینی آن طبقه می باشند که مستقیم بین خود آنها مطرح هستند و با وجودی که با هم نیز اختلاف نظر دارند، ولی این اختلافات بین آنها در ریزه کاری ها هستند و آنها را نسبت به موضوعات مختلف حساس تر و وسواس تر می کنند که باعث بالا رفتن دقت ها می شوند و باعث می شوند که هر روز موضوعات جدید تری برای آنها مطرح شوند که اهمیت بالاتری داشته باشند و بخش دیگری از این موضوعات بینابینی که قابل بررسی و ارزیابی هستند مربوط به طبقات بینابینی می شوند که هر کدام بین دو طبقه و یا سه طبقه ویا چند طبقه قرار می گیرند و لازم است که هم این طبقه بینابینی و هم طبقات نزدیک به آنها با هم مقایسه بشوند و بطور کلی نظرگاه ها و دیدگاه های بینابینی بین طبقات در جامعه چه از نظر سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و علمی باید توسط متخصصین در رشته های مختلف مؤرد بررسی قرار بگیرند و در هر زمان ارزیابی و ارزش گذاری روی این موضوعات و کارهای انجام شده روی آنها انجام بگیرد و این موضوعات بینابینی بین افراد و طبقات و طبقات بینابینی بر اثر برخورد با هم  و تاثیر گذاری روی هم در هر زمان به گونه های مختلف رشد کرده و خود را نشان می دهند که نشان دهنده میزان پیشرفت این طبقات و طبقات بینابینی در جامعه است و باید نتایج آنها را از نو ارزشگذاری کرد و در اختیار گروه های مختلف دیگر در جامعه قرار داد و باید که در نظر گرفته شود که آنها در هر زمان به شکلهای مختلف رشد یابنده هستند و اینکه چگونه رشد بیابند، هم به محیط طبیعی و اجتماعی بر می گردد و هم به نوع برخورد خودشان با این موضوعات، پس بنابراین این افراد با گرایشهای بینابینی باید به موقع و به جا شناخته شوند و جایگاه خود را در گوشه ای از جامعه در بین طبقاط بینابینی پیدا کنند و مردم به راحتی از کنار آنها رد نشوند و توسط اقشار مختلف مردم و طبقات مؤرد بررسی قرار گیرند و نظرات مختلف از افراد مختلف، ارزیابی ها و دیدگاه های مختلف و یک نوع همکاری و هم یاری در سطح گسترده کمک بزرگی می کنند که مشکلات جامعه به موقع و به مقدار زیادی حل شوند، برای مثال موضوعات بینابینی که در جامعه مطرح می شوند، موضوعاتی هستند که بین افراد با گرایشهای نزدیک به هم شکل می گیرند و چون این افراد هم از نظر فکری و کارکردی و هم از نظر منافع خود خیلی به هم نزدیک شده اند، همدیگر را بهتر می فهمند و به همین نسبت سعی می کنند که با هم نیز منافع مشترکی پیدا کنند و اگر هم اختلافاتی داشته باشند به راحتی می توانند که آنها را برای هم مطرح کنند که تا به نوعی با هم به تفاهم برسند،البته چون اینها از نظر طبقاتی و گرایشات طبقاتی به هم نزدیک هستند، همدیگر را خوب می شناسند ونمی توانند که به راحتی سر هم کلاه بگذارند و این یعنی یک رشدیابی بینابینی چه از نظر فکری و چه از نظر منافع و چه از نظر تفاهم و عرف و عادت که در آن واحد که منافع بینابینی دارند در آن واحد رشد نسبی برای هرکدام از طرفین به ارمغان می آورد.

چون جامعه رشد یابنده است، طبقات در جامعه زیاد هستند و مدام زیادتر هم می شوند و از این رو طبقات بینابینی بین طبقات در جامعه زیاد بوجود می آیند که دارای طرز فکر ها و عادتهای متنوع با تلورانس بالا هستند و در دل خودشان نوجوانان و جوانان  را جا می دهند و این برای جامعه شناسی و روانشناسی  خیلی اهمیت دارد، چون این طبقات بینابینی اولا نشان دهنده رشد جامعه هستند، دوم تنوع فکری با خود می آورند و سوم اینکه با افکار بینابینی خودشان آشتی با طبقات مختلف را بوجود می آورند، چهارم محافظه کاری در سطح جامعه را کم کرده و در زمینه های مختلف رشد و بلوغ فکری را بخصوص بین نوجوانان و جوانان سرعت می بخشند و پنجم بار جامعه را متنوع تر و پر بار تر می کنند و برای دور زدن مانع های مختلف راهکارهای مختلفی ارائه می کنند و برنامه بیشتر و متنوع تری برای نوجوانان و جوانان دارند و مانع از خسته شدن آنها می شوند و همیشه کاری برای انجام دادن دارند، ششم  طبقات بینابینی از نظر فکری و عمل کردی فاصله طبقات را از یکدیگر کمتر می کنند که این طبقات با کمک این طبقات بینابینی از همدیگر فاصله فکری کمی داشته باشند و همدیگر را بهتر و راحت تر بفهمند که تا بتوانند در سخت ترین شرایط با کمک این میان طبقه ها، فکرهای خود را روی هم ریخته و راه حلی جامع برای خودشان و همه جامعه پیدا بکنند و اهمیت یک چنین تشکلهای آنچنانی به این است که این طبقات با تمام تفاوتهایی که با هم دارند به راحتی می توانند حرفهای هم را درست و با دقت بشنوند و نظرات موافق و مخالف خود را بدهند و در این بده و بستان فکری با حوصله تر و بیشتر از عقل و احساس و عاطفه خود استفاده بجا کرده  و با منطق با هم صحبت می کنند و راه حل های منطقی که برای همدیگر قابل قبول باشند و منافع جمع را در بر بگیرند، پیدا می کنند و این طبقات بینابینی از نظر عادتها و گرایشهای فکری نقش بزرگی در این تفاهم نامه ها و قرارداد ها بین آنها بازی می کنند و به کم شدن اختلافات بین آنها کمک می کنند، هفتم با گرایشات بینابینی به موقع و بجا از عقل و احساس استفاده شده و فاصله افراد از هم کم، بخصوص فاصله زن و مرد در زندگی از هم کمتر می شود و آنها بهتر همدیگر را می فهمند و یا فاصله بزرگ تر ها و جوانان و نوجوانان و بچه ها کم و آنها به همدیگر احترام قائل شده و همدیگر را بهتر می فهمند و کوچک تر ها به بزرگ تر ها بیشتر گوش می دهند و بزرگ ترها بیشتر به جوانان اطمینان کرده و تجربه و شناخت خود را در اختیار آنها قرار می دهند قبل از اینکه خیلی دیر شود و جوانان می توانند به موقع حرکت جامعه را در دست بگیرند و در امور مملکتی باشناخت بیشتر و تجربه بیشتر و انرژی بیشتر دخالت کنند، یعنی خود این نوجوانان و جوانان در تشکیل این طبقات بینابینی نقش بزرگی بازی می کنند و همیشه ایده های نو دارند که می توانند موانع مختلف را به گونه های مختلف دور زده و به اوضاع سر و سامان ببخشند. هشتم گرایشات بینابینی کمک می کنند که هم در جزئیات و هم در کلیات مشارکت همه جانبه وجود داشته باشد و هم نظم و قانون درست تر اجرا و هم ارتباط تنگاتنگ بین جزئیات و کلیات بوجود آید و افراد در بوجود آوردن درست آنها با هم نقشهایی داشته باشند و با هم مسابقه بدهند و این احتیاج به یک جهان بینی جامعه دارد که فقط کار جامعه شناسی و روانشناسی است.

حال عکس موارد بالا را در نظر می گیریم، اگر کشمکش ها بین دو طبقه و طبقات زیاد شوند چه پیش می آید؟

 پس از تشکیل طبقات، افراد با گرایشهای بینابینی بین این طبقات و یا این گروه ها تا حدودی بیشتر به چپ و یا راست و به این ور و یا آن ور، به این طبقه و یا آن طبقه گرایش پیدا می کنند و بین هر دو طبقه، از دل این دو طبقه، طبقه بینابینی بوجود می آید که این افراد بین دو طبقه در عین حال که به این دو طبقه از نظر فکری و منافع همگرایی دارند و به نوعی به آنها وابسته هستند، در عین حال گرایشات فکری بینابینی و بر اساس این گرایش فکری خود منافع شخصی هم برای خود پیدا می کنند که تا حدودی  از این دو طبقه مستقل هستند و مایل هستند که خودشان را همانطور که می خواهند و می فهمند مطرح کند که جایگاهشان بین این دو گروه و یا دو طبقه مشخص تر باشد و بیشتر مطرح باشند و به رسمیت شناخته شوند و در این راستا لازم است که از طرف این دو طبقه نزدیک به آنها همکاری لازم با این طبقه جدید بینابینی بشود که تا گرایشهای بینابینی افکار آنها در طرز فکر افراد دو طبقه تاثیر بگذارند، اینها ریزه کاری های موضوعات بینابینی هستند که اگر فراتر از منافع طبقه به آنها نگاه کنیم در یک سطح گسترده همخوانی بیشتری دارند با گرایشهای بینابینی اقشار دیگر مردم و موضوعاتی که آنها مطرح می کنند و انگشت روی آنها می گذارند، در بین افراد جامعه در یک سطح گسترده همخوانی دارند و مطرح می شوند که تنوع زیادی دارند و دیدگاه های بسیاری از افراد جامعه را در بر می گیرند و به همین خاطر بسیاری از مشکلات را حل خواهند کرد و برای هدفمند کردن کار گروهی در سطح جامعه باید به جا و به موقع روی گرایشهای بینابینی این طبقات بینابینی انگشت گذاشت و روی آنها کار کرد و روی افکار بینابینی آنها حساب باز کرد، زیرا افراد طبقه بینابینی بین دو طبقه از افکار بینابینی بین دو طبقه و منافع مشترک بینابینی این دو طبقه برخوردار هستند و این طبقه بینابینی که بین این دو طبقه قرار دارد از این دو طبقه تاثیر می گیرد و گرایشهای بین دو طبقه را دارا می باشد و می تواند بین این دو طبقه میانجی گری کند و قبل از اینکه بین این دو طبقه مشکلات زیاد تر شود با کمی توافق و کنار آمدن و تا حدودی کلنجار رفتن سر موضوعات مختلف بسیاری از مشکلات بین این طبقات را با افکار بینابینی می توان  حل کرد و این مشکلات کلاف سر در گمی نمی شوند که تا  به دلایلی مجبور شوند که یک زمانی با زور آن را جا بیاندازند و هر طبقه که زورش می چربید، آن حرف اول را می زند و اگر کار به اینجا کشید، فاصله این دو طبقه از نظر فکری و منافع آنقدر زیاد شده که به هیچ وجه با هم نمی توانند کنار بیایند و در این حالت طبقات بینابینی هم دیگر وجود ندارند و یا مجبور شده اند که افکار بینابینی خود را کنار بگذارند و به این طبقه و یا به آن طبقه بپیوندند و یا خود را بین این دو طبقه تقسیم کنند و این یعنی طبقات همدیگر را نمی فهمند و زیاد شدن فاصله طبقاتی بین آنها و به دنبال آن کشمکش طبقاتی و هرج و مرج، در این حالتها دیگر خبری از مساوات نیست و بی قانونی و زور حرف اول را می زند و هر دو طبقه از نظر منافع و طرز فکر با هم اختلافات زیادی پیدا می کنند و با زور وارد تصفیه حساب با هم می شوند و هر که زورش می چربد، آن پیروز تر است و چون هر دو طرف برای این زورگویی مایه می گذارند، در این میان برنده واقعی وجود ندارد و خود اینها فاصله طبقاتی را زیاد می کنند و باعث کدورت، دلخوری و کینه و دشمنی می شوند و ممکن است که به جنگ داخلی کشیده شوند، پس بنابراین طبقات بینابینی بین طبقات هم خیلی مهم هستند و باید از طرف طبقات اجازه رشد به آنها داده شود و هم فکر و منافعی دارند که باید از طرف طبقات دیگر به رسمیت شناخته شوند در نظر گرفته شوند و وقتی موجودیت آنها در یک چهارچوب مشخص به رسمیت شناخته شد، آنها قادر خواهند بود که در تعادل این طبقاتی که در بینشان قرار گرفته اند نقش خود را بازی کنند که به نوعی در کل جامعه بی تاثیر نیست و به مرور زمان و در شرایط مختلف و در زمینه های مختلف از این طبقات بینابینی در بین طبقات جامعه زیاد بوجود می آیند و باید که آنها درست شناخته شوند و خواستگاه فکری و نقشی که آنها در جامعه بازی می کنند و همچنین در چهارچوبی که جامعه برای همه طبقات منافعی در نظر می گیرد، منافع آنها مؤرد توجه قرار گیرد.

  حال این سؤال مطرح می شود که مگر در ایران خودمان این گروه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی قبل از انقلاب و بعد از انقلاب که این طبقات را نمایندگی می کرده اند و می کنند از این موضوعات خبر نداشته و از آنها غافل بوده اند؟ نه خیر، به نظر بنده آنها در همه زمینه ها غافل نبوده اند، ولی بعضی چیزها زیاد برایشان مطرح نبوده و رنگ باخته بوده اند که به نوعی به ایدئولوژی آنها بر می گردد که بعدا در همین مبحث به آن می پردازم و یا این افراد و گروه ها دیر به آنها پی برده اند و بیشتر در قالب های کلی مانده اند و به جزئیات رشد یابنده کمتر توجه کرده اند، یعنی به همان افکار بینابینی افراد کمتر توجه کرده اند و در زمان آنها وضع جامعه هم خیلی خراب بوده و افراد و طبقات بینابینی با گرایشهای بینابینی در جامعه  بین طبقات رشد نکرده بودند که بتوان از گرایشهای بینابینی آنها الهام گرفت و این هم به خاطر این بوده است که شرایط جامعه و شرایط این گروه ها در جامعه چندان خوب نبوده و از طرف دیگر و مهم تر از همه جامعه شناسی، روانشناسی و حقوق افراد متناسب با شرایط جامعه و مسائل روز مطرح نبوده و نتوانسته اند روی روند رشد افراد جامعه واین گروهها تاثیر بجا و درستی بگذارند و به همین نسبت رشد فکری و ذهنی افراد جامعه بطور دقیق تر مؤرد توجه حکومت و رژیم حاکم از یک طرف و گروه های سیاسی اپوزیسیون از طرف دیگر قرار نگرفته و نتوانسته اند بعضی چیزها را که در جامعه بوقوع پیوسته درست پیش بینی کنند و زمانی هم که آنها فهمیده اند خیلی دیر بوده و به خاطر بغرنج و پیچیده بودن رخدادها، این رخدادها خیلی خوب هم شناخته نشده اند و هر زمان مجبور بوده اند که یک برداشتی کلی و نه موشکافانه از آنها داشته باشند و به جزئیات آنها پرداخته نمی شده است، این جزئیات که کمتر به آنها توجه می شده و به مشکل تبدیل می شده اند و در اختلافات فکری، در دعواها و در عملکرد های افراد جامعه و این گروه ها خودشان را نشان می داده اند، تضاد این گروه ها و احزاب و طبقه ای که به آن تعلق داشته اند  به دلایل فشار زیاد اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی باعث می شد که طبقات بینابینی با افکار بینابینی بین آنها رشد نکنند و اگر هم تا حدودی  بین آنها پیدا می شدند، این طبقه بینابینی با گرایشات بینابینی مؤرد قبول برای این گروه ها و احزاب و طبقه آنها نمی بود و چون دارای گرایشهای بینابینی بودند، این گرایشها ممکن بود که کمی به این  طبقه و یا کمی به آن طبقه، کمی به این گروه ویا کمی به آن گروه تمایل پیدا می کردند و بین آنها در نوسان بودند و این گرایشهای بینابینی آنها مؤرد تایید دو طبقه قرار نمی گرفت، چون این طبقات و این گروه ها با هم اختلاف زیادی داشتند و همین باعث می شد که این طبقه بینابینی و افکار و عملکرد بینابینی آن از طرف دو طبقه و یا دو گروه شناخته نشوند و به آنها بهایی داده نشود و این طبقه بینابینی بین این دو طبقه ضعیف تر و کم تحرک تر و نمی توانست که نقش میانجی بین این دو طبقه و یا دو گروه بازی کند، در نتیجه این طبقه‌ بینابینی اگر می توانست از این دو طبقه جدا می شد برای خودش خوب بود که به آن انشعاب می گوییم، ولی اگر نمی توانست مجبور بود که یا به این  طبقه و یا گروه و یا به آن طبقه و یا گروه گرایش پیدا کرده و افراد خود را بین این دو طبقه تقسیم کند و به همین خاطر بین این دو طبقه دیگر نمی توانست حرفی برای گفتن داشته باشد و بین آنها میانجیگری بکند و پس از مدتی فاصله این دو طبقه از همه نظر خیلی زیاد و اختلافات این دو طبقه بیشتر می شد و این دو نمی توانستند که همدیگر را بفهمند و چه بخواهند و چه نخواهند تحت تاثیر توجه نکردن به افکار بینابینی طبقه میانی، بین افراد این دو طبقه  شکاف بوجود آمده و بین آنها هیچ نوع هماهنگی باقی نمانده بود و افراد طبقه بینابینی هم افکار بینابینی خود را فراموش و خود را بین این دو طبقه تقسیم کرده بودند و دو طبقه در تصمیمات با همدیگر رادیکال تر برخور کرده و به مرور که دو طبقه از نظر فکری و عملکرد فاصله زیادی بین آنها می افتاد و افراد بینابینی با افکار و عملکرد بینابینی خود مؤرد توجه قرار نگرفته بوده اند و فاصله طبقاتی این دو طبقه خیلی بیشتر می شود و این در احزاب و گروه های ایرانی زیاد دیده می شد و هنوز هم دیده می شود، بخصوص که بعضی از آنها هم به جایی وصل بودند که خود این وابستگی در درجا زدن آنها کمک می کرد و بین گروه های اپوزیسیون و رژیم حاکم در هر زمان این اختلافات خیلی زیاد  بودند و همین ها با عث می شدند که در هیچ زمینه ای به تفاهم نرسند، زیرا از این گروه های بینابینی در جامعه کم رشد کرده اند و حرفی برای گفتن در بین طبقات ندارند، به عبارتی دیگر مطرح نبودن خیلی از موضوعات و یا کم مطرح بودن آنها بین طبقات و گروه های ایرانی باعث می شده که افراد این طبقات و گروه ها با هم کلنجار رفته و سر موضوعات مختلف فقط ور بروند و خیلی کند جلو بروند و خیلی از چیزها برایشان مطرح نمی شده و این یعنی درجا زدن و اکثرا بر روی چیزهای کهنه و قدیمی طبقه قدیمی و یا گروه قدیمی خود می ماندند و اگر ایده و یا فکر بکر و یا حرکتی به جلو از طرف هر کسی در این طبقات و گروه ها بوجود می آمده که می توانسته که کمی این گروه را به آن گروه نزدیک کند و اختلافات آنها را کم می کرده، نه فقط به آن بهاء داده نمی شده، بلکه آن فرد را مجبور می کردند که قبول کند که اشتباه کرده و سکوت اختیار کند و در مواقعی باید جریمه آن را هم سنگین می پرداخته. این قانون ایستا و راکد هر زمان از ذهنیت کهنه و آهسته و درجا زده نشئت می گرفته است و چون افراد چه خواسته و چه نخواسته به مرور به آنها عادت می کرده اند، ذهن آنها تنبل و سست بار می آمده که فکر بکر و جدید و چیز ظریف و قابل قبولی به ذهن تنبلشان نمی رسیده  که جای آن بگذارند و اگر هم کسی چیز نویی می گفته این ذهنیت تنبل با آن مقابله می کرده و مشغولیت به این افکار کهنه و عادت به آنها، افراد را محافظه کار و ترسو بار می آورده است که این خود به درجا زدن و عقب گرد آنها بیشتر کمک می کرده و اطمینان به همدیگر بین این طبقات جامعه را از بین می برده و به فاصله بیشتر این طبقات کمک می کرده و باعث می شده است که  بر سر خیلی از مسائل و موضوعاتی حتی کوچک هم توافقی حاصل نشود،  موضوعات جدید درست فهمیده و مطرح نشوند و یا اگر هم بعضی از افراد با گرایش های بینابینی آنها را می فهمیدند به خاطر مطرح نبودن آنها برای همه افراد طبقه و گروه به حاشیه رانده می شدند و با آنها برخورد کلیشه ای و از روی عادت می کردند که آن طور باید و شاید آنها درک نمی شدند و خیلی راحت و بدون توجه خیلی ها از کنار آنها رد می شدند و افرادی هم که تا حدودی آنها را درک می کردند تعداد کمی بوده اند و اگر هم آنها را درست درک می کرده اند، جرئت مطرح کردن آنها را نداشته اند، چون اینجور حرفها در زمان مطرح شدنشان خریدار نداشته اند. پس بنابراین افراد با ایده های جدید نمی توانستند که جای پایی بین این دو طبقه و یا دو گروه محافظه کار برای خود پیدا کنند و آنها به خاطر این نوع افکار جدید در جامعه مطرح نمی شدند و تعداد کم افراد طرفدار ایده های جدید باعث می شد که همیشه افکار قدیمی در طبقات مختلف حاکم و غالب باشند که آنها خیلی خشک و انعطاف پذیری خیلی کمی داشتند و اینها چیزهایی بود که این گروه های سیاسی در داخل ایران که هر کدام گرایشهایی به طبقه‌ خود داشتند، به جزئیات آنها درست نمی پرداختند و آنها درست فهمیده نمی شدند و افکار و عمل کرد آنها نسبتا راکد و آنها به خاطر این نوع محافظه کاری و تنبلی ناشی از آن در درک مسائل زیاد تیز هوش نبودند و نمی توانستند که اوضاع طبقه و یا گروه خود را آنطور باید و شاید بفهمند، چه برسد به اوضاع و احوال جامعه این موضوعات بینابینی می توانستند حداقل بین دو نفر و یا در سطح خانواده و یا در سطح گسترده تر در جامعه مطرح گردند و اینها چیزهایی بوده و هستند که گروه های سیاسی و اجتماعی از درک آن عاجز بوده و هستند، زیرا در بین افراد جامعه، روانشناسی و جامعه شناسی درستی وجود نداشته اند که به درستی به این موضوعات و گرایش های بینابینی بپردازند که تا این گروه های سیاسی و اجتماعی بتوانند از آنها الهام بگیرند، زیرا این دو پدیده مهم انسانی و اجتماعی تمام افراد جامعه، چه فرد و چه گروه و طبقه را در ابعاد مختلف در نظر می گیرند و همه را با هم مقایسه می کنند و افراد را در مقایسه با هم از نظر فکری، گرایشی و عملکردی مؤرد ارزیابی قرار می دهند و آنها را طبقه بندی می کنند که این افراد در این طبقات رشد یابنده هستند و از درون آنها افراد و طبقات بینابینی دیگری بوجود می آیند که گرایشهای فکری و عملی بینابینی دارند و اگر به موقع شناخته شوند نقش بزرگی در جامعه و حرکت جامعه بازی می کنند، مشروط بر اینکه همانطور که گفتم یک روانشناسی و جامعه شناسی نسبتا درست در جامعه پیاده و بکار گرفته شوند که تا تمام این موضوعات  را از جزء تا کل  در نظر بگیرند و آنها را بتوانند ارزیابی کنند و دستها و بازو های عمل کننده جامعه شناسی و روان شناسی در درجه اول خود اقشار مردم هستند که به نوعی در ارتباط با هم هستند و از هم خیلی چیزها یاد می گیرند.

 البته عوامل زیادی باعث شده اند که همه چیز سر جایش نباشد و طبقات درست شکل نگیرند و جامعه شناسی و روانشناسی درستی نداشته باشیم. مثل فقر، بی سوادی، عقب ماندگی علمی و بی عدالتی اجتماعی، وابستگی زیاد به آداب و رسوم، مذهب و گرایشهای مذهبی، بی قانونی و نبود نظم و ترتیب در تمام زمینه ها، وابستگی به خارج و غیره.

پس بنابراین در یک چهارچوب کلی فکری قابل فهم برای همه، کار تشکیلاتی در خور برای تمام جامعه، قانون برای همه، منافع همه اقشار جامعه، اینها کار یک حزب و یا یک گروه و یا حتی چند گروه حاکم نیستند، حتی اگر این گروه ها به جایی وصل نباشند، این کار فقط در چهارچوب جامعه شناسی و روانشناسی در سطح گسترده در جامعه شدنی است و این جامعه شناسی و روانشناسی باید آنقدر محکم و استوار و جوابگو در سطح جامعه باشند که بتوانند تمام اقشار و گروه ها و احزاب را زیر پوشش خود در بیاورند و در برابر آنها جوابگو باشند و به آنها حساب شده خط بدهند و در هر زمینه ای که در ارتباط تنگاتنگ با اقشار جامعه می باشد، مثل مسائل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، روی آنها اثر گذار باشند و این روانشناسی و جامعه شناسی به جایی و کسی و یا گروهی وابسته نباشند.

 اینها که بنده برشمردم بدون حساب و کتاب و بدون کار تشکیلاتی شدنی نیست و حساب و کتاب و کار تشکیلاتی در سراسر جامعه در یک سطح گسترده باید انجام بگیرند، بخصوص به بچه ها، نو جوانان و جوانان توجه زیادی بشود و در کنار آنها افراد با تجربه و آگاه به مسائل و موضوعات مختلف در کنار آنها قرار گرفته و به آنها کمک بکنند که تا این قطار جامعه بر روی ریل جامعه شناسی و روانشناسی جا افتاده و در جامعه به طرف جلو حرکت کند.

 پس بنابراین گروه ها و احزاب فعلی ایرانی چه آنها که قبل از انقلاب بوجود آمده اند و چه آنها که بعد از انقلاب بوجود آمده اند و می توانند هم گرایش های مختلفی به طبقات مختلف و یا به چپ و یا راست داشته باشند، همه با هم برای نجات ایران و مردم ایران به پاخیزند و این گروه گرایی را کنار بگذارند و با هم همراه با مردم ایران وارد عمل بشوند، در شرایط فعلی هیچ نوع گروه گرایی و طبقاتی فکر کردن جایز نیست و با همدیگر به همان شکل کار تشکیلاتی دِه گردشی که بنده عرض کردم راه این جامعه شناسی و روانشناسی را طی کنند، این طبقات و گروه گرایی بعدا که جامعه شناسی و روان شناسی پا گرفتند، آنها با کمک جامعه شناسی و روانشناسی راه درست خود را پیدا کرده و رشد می کنند، چون مشکل طبقاتی را بطور کامل نمی توان حل کرد، پس بنابراین این گروه ها و احزاب با ساختار طبقاتی خودشان شکل خواهند گرفت، ولی روانشناسی و جامعه شناسی جامعه بر روی آنها نظارت دارد.
 تنها راه چاره جامعه ها، بخصوص جامعه ما ایرانی ها همین جامعه شناسی و روانشناسی است که تا بتوانند که این طبقات و اقشار جامعه را تنظیم و کنترل بکنند و یک نوع ارتباط سازنده بین آنها بوجود آورند، یعنی باید در ارتباط تنگاتنگ با جامعه بود و با همت خود مردم به خودشان کمک کرد و از این راه و از این طریق، طرز فکر و روح جامعه، یعنی جامعه شناسی و روانشناسی جامعه را با کمک خود آنها تقویت کرد، الآن بهترین موقعیت است، مردم گرسنه و تشنه یک راه حل درست هستند، جوانها و نوجوانان تشنه یک حرف درست و یک کار درست هستند و می خواهند که از این بن بست جمهوری اسلامی بیرون بیایند و نمی خواهند که به بن بست دیگری گرفتار شوند، پس بنابراین هر چیزی که در کلام و در عمل بگنجد و درست باشد، آنها سریع می گیرند. ما افراد و اقشار جامعه و ما گروه ها و طبقات در داخل و در خارج کشور اختلافات را کنار بگذاریم و گرد هم بیاییم  و در عمل چیزهایی به آن اضافه می کنیم، پس معطل نکنیم، معطلی تا کی، با همدیگر وارد عمل بشویم اگر افراد می توانند با همدیگر و یا چند تا چند تا و یا حتی جداجدا این کار تشکیلاتی را در داخل ایران و به پیروی و پیوست آن در خارج ایران شروع کنند.

 این کار تشکیلاتی دِه گردشی که بنده عرض می کنم، قبلا امتحانش را در گروه های مختلف و تشکلهای سیاسی پس داده است و کارساز می باشد، فقط وقتی درست جواب می دهد که به جایی و کشوری و یا رژیمی و یا یک ایدئولوژی مذهبی و غیر مذهبی  وصل نباشد و همچنین به گروه و حزبی محدود نشود و منافع گروه خاص و طبقه خاصی را در بر نگیرد و منافع تمام مردم را در نظر بگیرد و این فقط در یک چهارچوب جامعه شناسی و روانشناسی منحصر به جامعه صورت پذیر است.

نوجوانان و جوانان در قالب طبقات و طبقات بینابینی جامعه:

موضوع دیگر که می تواند به روند رو به جلوی جامعه کمک کند و همان قدر که موضوعات بینابینی و طرز فکر بینابینی و طبقات بینابینی با گرایشهای بینابینی مطرح هستند، آنها هم مطرح می شوند، مطرح بودن نوجوانان و جوانان هستند که در جامعه ما کمتر به آنها توجه شده است، نوجوانان و جوانان قالب های کهنه را بر نمی تابند و همیشه سعی در بروز شدن دارند و باید برای آنها مرتب برنامه های جدید و به روز شده داشت، در آن واحد که به کمک احتیاج دارند و باید مواظب بود که از آنها کار خطایی که به ضررشان باشد، سر نزند، در آن واحد باید قبول کنیم که آنها نباید در قالبهای کهنه فکری و کهنه ذهنی درجا بزنند و اگر به این مهم توجه نکردیم، این یعنی نابود کردن فکر و ذهن آنها، یعنی نابود کردن گرایشات بینابینی در جامعه، همان چیزی که قبل از انقلاب برای آنها اتفاق افتاد و آنها را به یک انقلاب شوم با احساس گرایی کور کشاند که هنوز که هنوز است دارند بعد از چهل سال چوب آن را می خورند، این نوجوانها و جوانها اگر زمینه برای رشد آنها وجود داشته باشد، نه فقط قادر هستند که چیزهای جدیدی را کشف و خلق کنند، بلکه قادر خواهند بود که از تجربه بزرگتر های خودشان استفاده بجا و درست بکنند و با شناخت بیشتر و با تجربه بهتر، در عمل کوشاتر و افکار نو بیافرینند، یعنی با کمک بزرگتر های خود افکار بینابینی بیافرینند که بخشی از آنها را از مادران و پدران خود گرفته و بخشی دیگر را از نوآوری و خلاقیت خود کسب می کنند و به همین ترتیب به بزرگترهای خود اطمینان بدهند که نگران آنها نباشند و آنها بر اوضاع جامعه مسلط هستند و روند رو به رشد جامعه را به جلو می برند و جایی برای ترسیدن بیش از حد والدین وجود ندارد و تا حدودی افکار پدران و مادران محافظه کار خود را به روز می کنند و قادر خواهند بود که تا حدودی پدر و مادرها را به دنبال خود بکشانند و آنها را تا حدودی به روز کنند و این خود کمک می کند که فاصله بزرگترها و نوجوانان و جوانان کمتر شود و همدیگر را بهتر بفهمند و با هم همکاری کرده و به هم یاری رسانند و  دقت کارهایی که آنها با هم انجام می دهند نیز بالاتر رود و فعالیت افراد زیاد تر شود و به همین خاطر افراد جامعه کمتر از جوامع پیشرفته عقب می مانند، بخصوص امروز که علوم طبیعی با سرعت زیاد در حال به جلو رفتن هستند و اکر افراد برای به روز کردن خود و کمک گیری از یکدیگر بیشتر همدیگر را می فهمند و در زمینه های مختلف با هم درک متقابل و اتحاد داشته باشند و بیشتر آماده بشوند برای برداشتن قدمهای بهتر و بر اثر این تلاشها و تفاهمهای بیشتر بین مسن تر ها و جوان تر ها گرایشهای بینابینی پر بار بین طبقات بینابینی در میان طبقات قدیمی بیشتر بوجود می آیند و این طبقات بینابینی که اکثرا افراد میان سال و جوان هستند با افکار نو و تازه خود می توانند که طبقات محافظه کار قدیمی را به هم نزدیک و با فکر بکر و عمل بینابینی خود هم آنها را راضی و به روز کنند و هم افکار آنها را تعدیل کنند و این وسط ارتباطات و یا معامله هایی که منافع همه را در بر می گیرند بیشتر بوجود می آیند و مشکلات دقیق تر مؤرد توجه قرار می گیرند و بهتر حل می شوند و تقسیم کار بوجود می آیند و بسیاری از کارها پشت گوش انداخته نمی شوند و مهم تر از همه بین افراد مسن تر در جامعه و جوانها یک نوع همخوانی بیشتر و یا پل ارتباطی محکم تری بوجود می آید و جوانان از مسن ترها زیاد فاصله نمی گیرند و پیرتر ها هم از جوانان فاصله زیادی نمی گیرند و به خاطر این فاصله کم و تفاهم دو طرفه نوجوانان و جوانان به بزرگتر های خود اطمینان کرده و از بزرگان خود و جامعه تجربه یاد می گیرند و همچنین مسن ترها هم می توانند که بچه ها و جوانان  خود را بهتر بفهمند و فاصله فکری خود را با آنها کمتر کنند و روی بچه ها و جوانان خود به موقع  تاثیر مثبت بگذارند و شناخت و تجربه خود را در اختیار آنها قرار دهند و روی آنها حساب باز کنند و به آنها اطمینان کنند و از نظر عاطفی و دوستی و همدلی به هم نزدیکتر می شوند، این بده و بستانها  همانطورکه می دانیم هم عاطفی و هم عقلی هستند و هم بجا و به موقع از آنها استفاده می شود و همیشه هم کاربرد داشته اند و دارند، فقط عیب ما در این بوده است که نتوانسته ایم عقل و احساس خود را درست بشناسیم و برای فهمیدن آنها وقت کافی صرف نکرده ایم و بجا و به موقع و به اندازه از آنها استفاده نکرده ایم و مشکل تمام جوامع از همین نقطه ضعفهای عاطفی و عقلی شروع می شود و به همین خاطر ما نتوانسته ایم بفهمیم که در چه سطحی از تجربه و شناخت و تفاهم و همدلی باشیم که تا بتوانیم به یکدیگر کمک بکنیم که تا از احساس و عاطفه و عقل خود در ابعاد مختلف و بجا استفاده کنیم و اگر جامعه شناسی و روانشناسی در جامعه در کار باشند و افراد مسئول انگشت روی عقل و عاطفه بگذارند و با استفاده درست و بجا از آنها بتوانند که فاصله نوجوانان و جوانان و پدران و مادران را  به هم نزدیک کنند، در این حالتها نه فقط عقل و عاطفه کند کننده جوانها نیستند، بلکه هماهنگ کننده و رشد دهنده  نوجوانان و جوانان هم هستند و یک نوع ارتباط تنگاتنگی هم بین نوجوانان و جوانان و افراد مسن تر از نظر عاطفی و عقلی بر قرار می کنند و پیوند خانواده ها، گروه ها، طبقات، اقشار مختلف مردم، تشکلها، سازمانها و غیره محکم تر، سازمان یافته تر، قابل قبول تر و معقول تر می شوند و طبقات دیگر محدود نیستند، رشد یابنده و متکثر هستند و طبقات بینابینی زیادی با گرایش های بینابینی خیلی عمیقی دارند با بافتهای خیلی معنی دارتر، جا افتاده تر و استوار تر با محتوای بالا، مشروط بر اینکه در برخورد با موضوعات مختلف عقل و عاطفه درست شناخته شوند و به جا و به موقع از عقل و عاطفه و یا هر از دوی آنها استفاده بشود و در این حالتها هم مسن ترها و هم نوجوانان و جوانها در رابطه با هم بکار عاطفی و عقلی کشیده می شوند و برای هم حرفی برای گفتن دارند و به همین خاطر از زندگی خود و از همدیگر راضی می شوند و افکار بینابینی آنها زیاد به آنها کمک می کنند که فاصله های آنها با هم کمتر و افکار بینابینی بین آنها متنوع و رشد یابنده بشوند که در رفتارها، حرکتها، گفتارها، نگاه های افراد می توان آنها را خواند، برای مثال همدیگر را بهتر درک می کنند، تصور درست تری از زندگی دارند، برای هم احترام قائل هستند، همدلی و هم فکری بین آنها زیاد و به حقوق بیشتر همدیگر پایبند هستند و به حرف های هم احترام گذاشته و در جامعه آنها زمینه های با هم بودن و برای هم کار کردن و همدلی بیشتر وجود دارد و به راحتی نظرگاه های بیشتری مطرح و اطلاعات بین آنها رد و بدل و آنها از همدیگر چیزهای زیادتری یاد می گیرند و هم رابطه جوانها با خانواده و افراد مسن تر نزدیک تر، خوب تر و از تجربه آنها نیز استفاده می کنند و هم مسن تر ها راضی هستند که در حق جوانترها کوتاهی نکرده اند و پیوندی محکم بین آنها وجود دارد و رابطه عاطفی و عقلی آنها بیشتر می شود و به همین نسبت هم جامعه آنها به روز شده و پیشرفت می کند و این همه سؤال برایشان مطرح نمی شود که چرا ما انقلاب کردیم و جوانها و فرزندان آنها هم این سؤال را نمی کردند که چرا پدران و مادران ما انقلاب کردند، منظورم در اینجا انقلاب ایران در سال ۵۷ است. پدر و مادر ها هم خود جوابی در خور نه برای خود و نه برای جوانانشان ندارند که چرا انقلاب کردند، چون همانطور که در بالا گفته شد، در جامعه زمان شاه جامعه شناسی و روانشناسی درستی وجود نداشت که در جامعه افراد و طبقات به درستی شناخته شوند و افراد راه کارهای درستی برای حرکت جامعه پیاده کنند و آنها یعنی جوانان آن زمان جوان بودند، نه از پدران و مادران خود بهره ای کافی برده بودند و نه از جامعه و نه از سیستم شاهنشاهی بهره درستی برده بودند که بخواهند آنها را به فرزندان نسلهای بعدی خود انتقال بدهند و الآن بعد از انقلاب متأسفانه  خیلی بدتر شده است و امروز در ایران نه فقط طبقات بینابینی در طبقات جامعه بوجود نیامده و اگر هم آمده همه را یا از بین برده اند و یا طبقات محافظه کار منافع پرست آنها را با زور به خود وابسته کرده اند که هیچ نوع استقلالی نداشته باشند و به همین خاطر طبقات محافظه کار قدیمی، بخصوص مذهبیون محافظه کار باقی مانده اند با افکار کهنه ضد نوگرایی و ضد تجددگرایی که به نوعی ضدیت با مردم، بخصوص بچه ها، نوجوانان و جوانان جامعه دارند و متأسفانه این گروه ها و احزاب و طبقات بر جامعه حاکم و با افکار محافظه کارانه و کهنه افراطی به جان هم افتاده و از هم فاصله زیادی گرفته اند و نه فقط ثروت جامعه و جوانانش را از بین برده اند و می برند، بلکه آنها با این افکار غلط قرون وسطایی برای قدرت بیشتر و بیشتر در حکومت ماندن به جان هم افتاده و چیزی به نام میانه رو و یا طبقات بینابینی و یا به قول خودشان طبقه اصلاحاتی باقی نگذاشته اند و به جان هم افتاده اند تا حدی که تمام جامعه از هم پاشیده است و ویروس فقر، عقب ماندگی، بی سوادی، بی فرهنگی، بی قانونی و غیره به جان تمام خانواده های دو نفره، تا چند نفره و طبقات مختلف جامعه افتاده اند و مثل خوره آنها را می خورند و نابود می کنند، همه از هم پاشیده اند و فقر و بیچارگی و تنهایی آن چنان بیداد می کند که افراد بزرگ و کوچک از هم فاصله گرفته و آینده ای برای خود نمی بینند و دست به خودکشی می زنند و یا به مواد مخدر روی می آورند و مضافا اینکه محیط طبیعی هم برایشان خشکسالی و بی آبی به ارمغان آورده و می آورد و آنها هم در تشدید چنین بلای طبیعی کمک کرده و می کنند، پس بنابراین باید یک روانشناسی و جامعه شناسی جوابگو به جامعه توسط افراد با سواد و خیر و وطن دوست و مردم دار در سطح گسترده در جامعه ایجاد شوند و سالیان سال برای جا انداختن آنها در جامعه زحمت بکشند، چون کار ساده ای نیست و افرادی هم در جامعه  همیشه بوده اند و هستند و پیدا می شوند که جلوی هر نوع حرکت درست رو به جلو در جامعه را بگیرند و باید به نحو درست با آنها مبارزه کرد و آنها را با کمک مردم سر جایشان نشاند و به آنها حالی کرد که منافع شخصی درست و به جا، ولی منافع مردم و جامعه در اولویت قرار دارند و باید با همدیگر کارهایی کرد که در درجه اول تمام افراد جامعه را در بر بگیرند، فارق از هر قوم و نژاد و مذهب، در درجه دوم به افراد مختلف این اجازه را بدهند که خود در شکل گیری چهارچوب این جامعه شناسی و روانشناسی در دل جامعه فعال باشند و با فکر و روح خود در آن بدمند و آنطور که شایسته آنها است آنها را بسازند که تا با کمک این جامعه شناسی و روانشناسی در جامعه و با دست خود مردم و حمت آنها، بتوانیم برای مردم، بخصوص برای بچه ها و نوجوانان و جوانان فکر پویا و درستی بوجود بیاوریم که آنها در آن و ساختن آن فعال باشند و با همیاری، کمک و مدد به همدیگر این جامعه را درست کنند و اگر فرد و افراد در جامعه درست شوند و در زندگی خود جا بیفتد، فردا فرزندانشان از آنها نمی پرسند که چرا انقلاب کردید .این جامعه شناسی و روانشناسی برای آنها برنامه یادگیری کوتاه مدت و دراز مدت درست می کنند و به آنها یاد می دهند که در برخورد با موضوعات در جامعه چه برخوری داشته باشند که به مشکل برنخورند و زمینه های متنوع و مختلفی برای افراد جامعه بخصوص جوانان فراهم می کنند که تا آنها رشد و تکامل داشته باشند و سوم به خواسته های افراد در طبقات مختلف توجه می کنند، البته منظور از طبقات، فقط طبقات و گروه های سیاسی نیستند، جامعه که پیشرفت می کند، تمام افراد آن از همه نظر پیشرفت کرده و گرایشهای خود را متنوع و رو به رشد می کنند و طبقات، گروه ها، دسته ها، جناح های مختلف با انگیزه ها و گرایشهای فکری متنوع و بینابینی رو به رشد در سطح جامعه بوجود می آیند، چرا بینابینی؟، زیرا افراد به هم یاری می کنند و از هم خیلی چیزها یاد می گیرند و از نظر افکار و عادتها به هم گرایش پیدا کرده و متنوع تر می شوند و نسبت به هم تمایلاتی پیدا می کنند که بینابینی هستند و افراد دیگر هم می توانند که آنها را بفهمند و به همین نسبت قابل انتقال به دیگران نیز می باشند و چهارم باید به افکار بینابینی افراد در جامعه توجه  بشود و طبقات بینابینی که مرتب توسط این افراد شکل می گیرند توسط جامعه شناسی و روانشناسی حتما مؤرد ارزیابی جدی قرار بگیرند، زیرا آنها گرایشها و افکار و عملکرد بینابینی بین طبقات مختلف را متنوع و پر بار می بینند و این نوع گرایشات بینابینی شرایط نویی را فراهم می کنند که جوابگویی به محیط طبیعی و اجتماعی گسترده تر و راحت تر می شوند تا حدی که خود افراد با دست خود بسیاری از مشکلات قبل از اینکه دیر شود به راحتی آنها را حل می کنند و از طرفی دیگر فکر ها و ایده های بینابینی کمک می کنند که  افراد به هم نزدیک تر و طبقات با تمام تنوع خود به هم نزدیک تر و از روحیات محافظه کارانه و خود محورانه خود به مقدار زیادی  فاصله بگیرند و کمی بیشتر به فکر خود و دیگران بیفتند که هم ثمره ای داشته باشد برای خود و هم برای دیگران.

بچه ها و نوجوانان و جوانان در زندگی علمی امروز:

در هر زمینه ای امروزه علوم طبیعی پیشرفت زیادی کرده اند و امکانات برای بشر بیشتر و انتقال اطلاعات از نسلی به  نسل دیگر زیادتر و سریع تر و به همین نسبت افراد مجبورند که بیشتر مایه بگذارند و خود را به روز کنند و به همین خاطر زرنگ تر، فعال تر و با هوش تر هم شده اند و هر روز که بگذرد قدرت یادگیری و سرعت و میزان یادگیری آنها به مراتب زیادتر و زیاد تر می شود و آنقدر چیزهای نو برای یادگیری زیاد شده که افراد بخصوص بچه ها و جوانها برای یادگیری و داشتن آنها از هم سبقت می گیرند و به جای اینکه در کنار یادگرفته های قبلی و قدیمی بمانند و ذهن خود را به آنها مشغول کنند که ممکن است آنها را از پدر و مادر و یا پدر بزرگ و مادر بزرگ خود یاد گرفته باشند و یا از آنها به ارث برده باشند.
 این بچه ها و جوانان بیشتر تمایل دارند که  خود را به چیزهای جدید و دست آوردهای نو مشغول کنند و باورشان بر این است که چیزهای قدیمی چه فکری باشند و چه از روی عادت و یا سرگرمی باشند همگی کهنه و قدیمی به نظر می آیند و آنها همگی راکد کننده ذهن و دست و پا گیر و خسته کننده و ملال آور هستند و فرد را سست و آهسته بار می آورند و فرد را از افراد دیگر جامعه عقب می اندازند و آنها بر این باورند که باید آنها را به فراموشی سپرد و با این ذهنیت افراد بخصوص بچه ها، نوجوانان و جوانها یاد می گیرند که چه بهتر که فوری و سریع سراغ چیزهایی بروند که جدید هستند و همراه با علم به روز شده هستند و فرد را به جلو می برند و فرد را فعال و زرنگ بار می آورند و افراد کم سن و سال و جوانان  برای دسترسی به  آنها با هم مسابقه می دهند و سریع تر خود را به روز می کنند و این خواست آنها است و به شرایط سنی و رشد و تکامل آنها هم می خورد.

پس بنابراین با این روند رو به رشد علوم طبیعی و گرایش بیشتر مردم به علم گرایی و یا عقلگرایی، ما چه بخواهیم و چه نخواهیم هر روز از گذشته های خود بیشتر و سریع تر فاصله می گیریم و در جوامع امروزی روند رشد یابندگی خیلی زیاد شده که تا حتی پدر و مادر و مادر بزرگ و پدر بزرگ هم برای بچه ها و نوه های خود زیاد حرفی برای گفتن ندارند و بسیاری از حرفهای آنها توسط نوجوانان و جوانان کمتر شنیده می شوند و به آنها زیاد توجهی نمی کنند، بخصوص در این کشورهای پیشرفته که سرعت پیشرفت علم خیلی زیاد است و این نشان می دهد که خاطره ها، افکار و عادتهای گذشته های نسبتا دور و یا خیلی دور تاثیری ناچیزی روی جامعه امروزی، بخصوص روی بچه ها، نوجوانان و جوانان امروزی دارند و گذشته های افراد جامعه را بیشتر در کتابها، قصه ها، سر گذشت ها و یا  آثار تاریخی می توان یافت و نه در ذهنیت و زندگی افراد و در حال حاضر اگر بخواهیم خیلی که به عقب برگردیم و وضعیت افراد را با گذشته آنها مقایسه کنیم، ذهنیت و زندگی افراد امروزی را فقط چیزهایی پر می کنند که حد اکثر مال دو نسل و یا سه نسل قبل باشند و نه بیشتر و این ها هم در ذهنیت و زندگی افراد امروزی درست جا نیفتاده اند و سریع جای خود را به چیزهای جدید می دهند، پس بنابراین ما باید قبول کنیم که اگر می خواهیم به جامعه خود و به بچه ها و نوجوانان و جوانان خود کمک کنیم نباید که فاصله ما با فرزندانمان خیلی زیاد شود که تا همدیگر را نفهمیم و هر کی راه خودش را برود، ما که مسن تر و قدیمی تر هستیم زیاد نباید دنبال گذشته های خیلی دور برویم و در آنجا دنبال علتها و معلولهای وضعیت موجود خود بگردیم، چرا که گذشته های دور دیگر در ذهنیت و زندگی  افراد وجود ندارند، بخصوص در ذهنیت و زندگی نوجوانان و جوانان، گذشته های دور در ذهنیت و زندگی رنگ باخته اند و تا حدودی به شکل دیگری در آمده اند که دیگر قابل مقایسه با گذشته ها نمی باشند و برای زندگی امروزی که با علم همراه شده و همه چیز با سرعت جلو می روند، آنها کهنه جلوه می کنند و چیزی برای گفتن ندارند و رنگ باخته و فرامرش شده اند و افراد نسل جدید با آنها غریبه و آنها را لمس نکرده اند و با توضیح و تجزیه و تحلیل و نصیحت و پند هم نمی شود آنها را در ذهن افراد جا انداخت و امروز هم به خاطر پیشرفت علم زندگی به گونه ای دیگری شده است  و همه کنش ها و واکنش ها و برخوردها بین افراد به نوعی باشتاب صورت می گیرند و برای برخور با آنها و یا یادگیری آنها راه کارهای متناسب با خود را می پسندند و کار ساده ای هم نمی باشند و اگر هم بعضی چیزها ریشه در قدیم هم داشته اند و از گذشته ها تاثیر گرفته اند، بر اثر تکامل امروزی و دگرگونی از درون و نو به نو شدن، شکل و شمایل و نماد نو به خود گرفته اند، مثلا موبایل های چند سال و یا دو سال پیش با وجود اینکه هنوز قابل استفاده هستند، پیش بسیاری از افراد خیلی قدیمی جلوه می کند و دیگر خریدار ندارند، فلان مد لباس یک سال و دو سال قبل، امروز دیگر مد نیست و دلی به چنگ نمی زند، فلان آداب و رسوم و یا طرز فکر و یا عادت، قدیمی شده و دیگر برای افراد امروزی معنی و مفهومی ندارند، البته این نوع دگوگونی ها در جامعه بیشتر در زندگی های کشورهای پیشرفته نمود می کنند و در کشوری مثل ایران زیاد از این نو به نو شدن فعلا زیاد خبری نیست، هرچه ما تا به حال بعد از انقلاب یاد گرفته ایم، بیشترش منفی و عقب گرد است، ولی با وجود این همه محرومیتها که ما در ایران خودمان داریم، به برکت پیشرفت تکنولوژی ، کامپیوتر، اینترنت و غیره و همچنین تلاش جوانها، رد پایی از این نو به نو شدن و خود را تا حدودی به روز کردن در ایران هم بوجود آمده است، برای مثال زندگی امروزه در ایران با زندگی مردم ایران در زمان مشروطه و زمان رضا شاه و محمد رضا شاه در بسیاری از زمینه ها از زمین تا آسمان فرقهای اساسی پیدا کرده است و همین فاصله محتوایی مشروطه با زندگی امروز، ما را بر آن می دارد که پرداختن به زمان مشروطه ایران و جستجوی ریشه مشکلات امروزی در آن موقع، مشکل جامعه امروزی ما را زیاد حل نخواهد کرد و یا حتی پرداختن به زمان شاه و یا دوران اوایل انقلاب و مقایسه آنها هم برای مردم امروز ما زیاد نتیجه بخش نیست، مثلا بچه ها و جوانان امروزی نمی توانند بفهمند که چرا جد و مادر و پدرانشان انقلاب کردند و چه شرایطی باعث شده که آنها به فکر انقلاب بیفتند و جالب اینکه اکثر اینهایی که انقلاب کردند هم نمی توانند بفهمند که واقعا چرا انقلاب کردند و چه عواملی باعث شد که به این روز بیفتند و این موضوعی است که بعدا در همین مبحث به آن می پردازم.

حالا همان هایی که فریب خوردند و انقلاب کردند تازه بعد از ۴۰ سال تا حدودی بیدار شده اند و از خود می پرسند که چرا انقلاب کردیم، با این تفاسیر که بنده عرض کردم، شما می خواهید که این نسل سوخته با گرایشات تند و تیز احساس گرایی کور خودشان که اسیر احساسگرایی کور مذهبی بوده و هست بتوانند که بچه های خود و نوه های خود را راهنمایی و هدایت کنند، زندگی خودشان را نفهمیدند و چیزی از عقل آنها باقی نمانده بود و گرفتار احساس گرایی کور شده بودند، در گذشته، خودشان را نتوانستند هدایت بکنند، چه شکلی می خواهند که بچه های خود را راهنمایی کنند، چه می خواهند به آنها بگویند که آینده آنها را تضمین کند، فاصله دنیای ذهنی آنها با بچه هایشان خیلی زیاد است، بخصوص شرایط فاجعه آمیز بعد از انقلاب هم به این فاصله ذهنی دامن زده است و آنها برای بچه هایشان به غیر از افسوس و دریق، چیزی برای گفتن ندارند و برای آنها چیزی در حد فلاکت باقی گذاشته اند، پس بنابراین دو نسل و سه نسل و چهار نسل گذشته در ایران برای جوانان و بچه های امروز حرفی برای گفتن ندارند، یکی به دلیل اینکه آنها نسل سوخته زمان شاه هستند و چیزی به جزء بدبختی و بیچارگی برای خود و برای نسلهای بعدی خود باقی نگذاشته اند و دیگری فاصله زندگی آنها با زندگی نسلهای جدید خیلی زیاد شده است ، بچه های امروز از گذشته های پدران و مادران و مادر بزرگها و پدر بزرگهای خود اگر هم چیزی برای گفتن داشته باشند نمی خواهند از آن گذشته ها چیزی به یاد بیاورند، چون  در درجه اول برای آنها یکی خرابی و ویرانی بوده و دیگری آن زندگی ها بر فرض آن که درست هم بوده باشند، برای این نسلهای جدید دست آوردی نداشته اند و کهنه هستند و امروزه دیگر بدرد نمی خورند و همانطور که در بالا گفته شد، سرعت رشد و پیشرفت  نسل به نسل شدن سریع شده و با پیشرفت علوم طبیعی چیزهای جدیدی برای یادگیری و پر کردن ذهن خیلی زیاد فراهم شده و مرتب اینها در حال نو شدن هستند و چیزهای نیمه قدیمی و قدیمی  برای نوجوانان و جوانان دلی به چنگ نمی زنند و زود از ذهن آنها می پرند و امروزه به برکت پیشرفت علم تاثیر پذیری و تاثیر گذاری خیلی زیاد شده و این باعث می شود که تغییرات اساسی هم در طبقات مختلف جامعه هم بوجود بیایند و طبقات بینابینی در جامعه هم زیاد تر از گذشته شوند و نوجوانان و جوانان به مقدار زیادی کمک می کنند که طبقات بینابینی بین طبقات جامعه بوجود بیایند، اگر که این نوجوانان و جوانان به موقع شناخته شوند و برای رشد آنها به موقع به آنها کمک شود و راهنمایی های لازم به آنها بشود که تا آنها بهتر خود را بشناسند و در امور زندگی پیشرفت درست تری داشته باشند و در ارتباط با هم تاثیرات درست تری روی هم بگذارند و کمک بکنند که تا جامعه درست تر به جلو برود و این تاثیرات باید هم عاطفی و هم عقلی و یا ترکیبی از این دو  باشند و این تغییرات علوم طبیعی و اجتماعی در سطح جامعه مرتب به روز می شوند و دارای فراز و نشیب می باشد و غالبا این تاثیر پذیری ها و یا تاثیر گذاری ها گرایشی به نو بودن و نو شدن دارند و به همین خاطر و به پیروی از آنها، طبقات و میان طبقات جامعه هم فراز و نشیب زیادی با هم دارند.

حال این سؤال مطرح می شود که چگونه می شود به این جامعه، بخصوص به بچه ها و نوجوانان و جوانان آن که همراه علوم طبیعی و اجتماعی رو به پیشرفت هستند تا حدودی هم که شده نظم داد و تا حدودی آنها را مرتب و قانونمند کرد، همانطور که گفته شد قالبهای الگوی فکری و رفتاری و روحی گذشته و گذشته های دور افراد جامعه دردی را برای جامعه های امروزی زیاد دوا نمی کنند، امروزه علم و پیشرفت وجود دارد و باید ساختارهای جامعه ها هم به روز شوند، یعنی جامعه شناسی و روانشناسی جامعه هم، هم پای علوم طبیعی، صنعت و اقتصاد باید به روز شوند و برای چنین کاری آن هم در حد موفقیت آمیز بودنشان، لازم است که جامعه شناسان و روانشناسان و همچنین حقوقدان ها با همدیگر همکاری گسترده ای در سطح جامعه داشته باشند و سر و کار آنها با مردم ملموس تر و تنگاتنگ تر باشد، یعنی باید یک کار گسترده تشکیلاتی در سطح گسترده ترتیب داده شود و همه مردم در آن مشارکت داشته باشند، زیر نظر جامعه شناسی و روانشناسی جامعه و زمانی این روانشناسی و جامعه شناسی در دل مردم، بخصوص بچه ها، نوجوانان و جوانان جا می افتند که مردم آثار آنها را در زندگی خودشان ببینند و آن را لمس کنند، یعنی اگر همه افراد روانشناس و جامعه شناس نیستند یک امر طبیعی است، ولی به نوعی تماس تنگاتنگی در زندگی خود با جامعه شناس ها و روانشناس ها داشته باشند که آثار روانشناسی و جامعه شناسی را آن طور باید و شاید در زندگی انها جا بیفتد و آنها را در گفتار، رفتار، در عقل و احساس و زندگی خود لمس کرده و آن را نشان بدهند و از آنها بازده ای در زندگی خود داشته باشند که هم زندگی آنها به روز شود و هم مشکلات آنها کمتر و هم در زمینه های مختلف زندگی شان پیشرفت وجود داشته باشد، آن موقع این جامعه شناسی و روانشناسی حرفی برای گفتن دارند و مردم قدرشان را می دانند و همانطور که در بالا گفته شد باید به نوجوانان و جوانان کمک بشود که حضورشان در جامعه بیشتر و گسترده تر و با کمک والدین و مسئولین جامعه آنها وارد طبقات رشدیابنده بینابینی شوند که هم از تجربه و شناخت بزرگ تر های خود استفاده و هم با خلاقیت ها و استعدادهای خود جو فکری بینابینی با گرایشهای بینابینی در جامعه بوجود آورند، البته نباید که دنبال مدینه فاضله بگردیم، زندگی فراز و نشیب زیادی دارد و باید منطقی با آنها برخورد کرد.

 اینکه افراد مسن و پیر شوند و فاصله سنی آنها از نظر، درک، احساس و تجربه از جوانان خیلی زیاد شود باید جوانان را به موقع آموزش دهند و به کار گیرند و به آنها کمک کنند و به آنها یاد بدهند که تا آنها این افکار و ایده های آنها را به موقع بکار گیرند و کم کم با تجربه و شناخت شوند و کارکشته که شدند، با تجربه و شناخت بالای خود این افکار و ایده ها را نو و به روز کنند و آنها را به موقع از حالت کهنگی خارج گردانند و در این چهارچوب است که تجربه افراد مسن تر به درد آنها می خورد و وقفه ای در زندگی آنها بوجود نمی آید، زیرا جوانها به موقع از این تجربیات و شناخت ها که زیاد هم قدیمی نیستند، استفاده کرده و در جامعه با تجربه و با شناخت و کاره ای می شوند و چون جوان هستند و انرژی دارند، مغز آنها خلاقیت دارد و ایده های جدید را هم به موقع خلق می کنند و بکار می بندند که تا کارهای قبلی را به موقع تکمیل و پیشرفت داده و هم کارهای خودشان و هم خود را به روز می کنند که تا این جامعه و بخصوص جوانان و بچه های این جامعه حرفی برای گفتن و عملی برای انجام دادن داشته باشند.

چرا باید از جامعه شناسی و روانشناسی شروع کنیم؟ :

جامعه شناسی و روانشناسی اگر درست پیاده شده باشند، در یک سطح گسترده در جامعه جواب گو هستند و اصولی را باید در بر بگیرند و به آن واقف و به آن عمل بکنند که در درجه اول نشئت گرفته از افراد جامعه و محیط زندگی آنها هستند و هر دست آوردی به بار می آورند برای جامعه و محیط زندگی افراد جامعه و عینا به افراد جامعه و محیط زندگی آنها بر می گردد و جامعه تشکیل شده است از اقشار مختلف مردم که به نوعی در طبقات و طبقات بینابینی خود را پیدا می کنند، البته منظور از طبقات و طبقات بینابینی فقط طبقات و طبقات بینابینی سیاسی نیستند و در هر زمینه و به هر شکلی در جامعه می توانند بوجود آیند و معنی و مفهوم خاص خود را پیدا بکنند. اگر جامعه پویا باشد و رشدی به جلو داشته باشد، در جامعه پویا نسبت به میزان مطرح بودن طبقات و طبقات بینابینی در جامعه و نوع شکل گیری آنها از درون و بیرون، همه چیز سر جای درست خود و رشد یابنده است، افراد آنها از هر نظر و به هر شکل، جبهه گیری مختلفی نسبت به موضوعات مختلف در جامعه و همچنین محیط طبیعی دارند که در مجموع میزان رشد آن جامعه را نشان می دهد و این  جامعه رشد یابنده و مترقی و مردم آن بطور نسبی حقوق بهتری خواهند داشت و از زندگی خود راضی تر و دلگرم تر هستند و این دست آوردهای جامعه که توسط افراد جامعه به دست آمده اند بین آنها در اندازه ها و ابعاد مختلف تقسیم می شوند و حد و حدود موفقیتها و میزان توانایی ها در زمینه های مختلف تک تک افراد در هر طبقه و طبقه بینابینی تعیین کننده هستند که این دست آوردها به چه میزان بین آنها تقسیم شوند که تا این دست آوردها تقریبا بین آنها درست تقسیم شوند که به نوعی با کار فردی و کار مشترک و معامله با هم  بدست آمده اند که این می تواند افراد جامعه را یاری دهد که به میزان مشارکت خود در جامعه قانون درستی هم داشته باشند، ولی اگر مشارکت افراد با هم در زمینه های مختلف در جامعه درست نباشد، در این میان قانون درستی هم در جامعه به آن معنی وجود ندارد و منافع و دست آوردها می توانند به سود فرد و یا گروهی خاص و به زیان کس و یا گروه دیگری تمام شوند و این حق و حقوقها و دست آوردها به میزان تضاد و یا میزان  هماهنگی ها بین طبقات و طبقات بینابینی و افراد جامعه مربوط می شوند که به نوعی بیانگر نوعی نگاه ها به هم و نوعی عمل کرد افراد طبقات و طبقات بینابینی جامعه نسبت به هم می باشند و همچنین تعیین و توجیه کننده قوانین و قبولاندن آنها به تک تک افراد طبقات و طبقات بینابینی می باشد و تا آن حدی که آنها این قوانین را آگاهانه و یا نا آگاهانه و یا از روی دلخواه و یا از روی اجبار درک و قبول می کنند به همان نسبت قانونمند بودن آنها شکل واقعی به خود می گیرد و این قوانین به نوعی به رفتار، گفتار، موضع گیری ، آگاهی ، عادت و تمایل افراد جامعه هم مربوط می شوند و افراد به مرور زمان کم و بیش به این قوانین عادت کرده و آن را بطور نسبی قبول می کنند، بعضی ها بیشتر و بعضی ها کمتر به این قوانین تمایل پیدا می کنند و بعضی ها هم از روی اجبار کم و بیش در تضاد با آن قرار می گیرند که در مجموع فراز و نشیبهای زیادی در حرکت جامعه به جلو بوجود می آورند، یعنی این علوم طبیعی و علوم جامعه شناسی و روانشناسی در حد توانایی های افراد آن جامعه و طبقات آن و همچنین بده و بستانهای آنها با یکدیگر بوجود آمده و قانونمند شده و گویای وضعیت جامعه و طبقات طبقات بینابینی آن و آیینه تمام نمای آن جامعه هستند و در همان حد توانایی های جامعه جواب گویی دارند. اینکه این قانونمندی ها و جوابگویی ها درست باشند و درست اعمال و به موقع به کار گرفته شوند و یا نه، بستگی به میزان کارآمد بودن، میزان تواناییهای افراد، میزان همکاری و همیاری، میزان آگاهی ها، نوع و میزان ارتباطات افراد، میزان عقل و خرد فردی و جمعی، میزان احساس و عاطفه افراد جامعه و همچنین به چگونگی و نحوه استفاده از  عقل و عاطفه دارد، به عبارت دیگر چگونگی نوع پذیرش و توجیه موضوعات مختلف در ذهن افراد و همچنین برخوردها و اصطکاکها با همدیگر در برخورد با موضوعات مختلف تعیین کننده هستند که جامعه تا چه اندازه موفق بوده است و در راه تکامل تا چه اندازه پیشرفت کرده و رشد یابنده است، نتیجه ای که حاصل می شود این است که اولا از اول پیدایش بشر و به دنبال آن شکل گیری جامعه های کوچک و بزرگ در زمانهای مختلف، به گونه های مختلف جامعه شناسی و روانشناسی نسبی متناسب با جمعیت و رشد آن جامعه ها شکل گرفته و بوجود آمده اند و دوم اینکه به نسبت ازدیاد جمعیت و حرکت به سوی تکامل جامعه در زمانهای مختلف، جامعه شناسی و روانشناسی هم بیشتر مطرح شده و بیشتر تکامل یافته است، البته با فراز و نشیب زیاد که این فراز و نشیب ها در زمانهای مختلف سد بزرگی بوده اند و جلوی پیشرفت آنها را گرفته اند، بخصوص نا هماهنگی های کهنه و قدیمی با هرچیز جدید خیلی زود تضاد خود را نشان می دهند، مثل درگیری مذهب با نو  آوری و علم که در بیشتر مواقع ناسازگاری وحشتناکی برای افراد جامعه بوجود آورده اند و یا جنگ های قومی و مذهبی و یا عدم آگاهی و پیشرفت که سدی هستند در برابر رشد و تحول و به دنبال آن بیماری های خطرناک علاج نا پذیر ناشی از این زندگی سخت و بی در و پیکر و غیره و یا برعکس در مواقعی در برخورد افراد با هم این تضاد ها درست و بجا عمل کرده اند و به افراد جامعه کمک کرده اند که راه درست تری را پیدا بکنند و از روی چشم و هم چشمی و حسادت بیشتر کمی چشم خود را باز کرده و بیشتر پیشرفت کرده اند و توانسته اند از روانشناسی و جامعه شناسی بهتر استفاده کنند و سوم اینکه بر اثر این فراز و نشیب ها و عدم آگاهی کافی تا به امروز هم جامعه شناسی و هم روانشناسی آنطور باید و شاید برای افراد جامعه درست  شناخته نشده اند و جا نیفتاده اند، بخصوص در زمانهای قدیم چیزی به نام روانشناسی و جامعه شناسی به آن معنی برای مردم مطرح نبوده اند و بیشترین رفتارها و برخوردها از روی عادت، سلیقه، برخورد کلیشه ای، آداب و رسوم و مذهب بوده اند و کمتر رنگ و بوی علمی به خود می گرفته اند و علوم طبیعی هم در آن زمانها زیاد پیشرفت نداشته و در دوره های مختلف فراز و نشیب زیادی داشته اند و این اواخر، بخصوص امروز پیشرفت زیادی کرده، ولی امروزه جامعه شناسی و روانشناسی با تمام پیشرفت زیادشان، همتراز و هماهنگ با علوم طبیعی آنچنان پیشرفتی نداشته اند، البته اگر بخواهیم با گذشته ها مقایسه کنیم پیشرفت در جامعه شناسی و روانشناسی امروزه زیاد بوده است و آنها زیرمجموعه هایی هم پیدا کرده اند، ولی برای زندگی امروز با این همه پیشرفت علوم طبیعی  برابری نمی کنند و کافی نیستند و در جوامع مختلف درست جواب نمی دهند و اینکه امروزه جوامع از نظر علوم طبیعی پیشرفت زیادی کرده اند و باید از این علوم در زندگیشان در همه زمینه ها درست استفاده کنند، ولی عملا در تمام زمینه های زندگی آنها اینطور نبوده و نمی باشد، مثلا این علوم طبیعی باید کاربردی هم در جامعه شناسی و روانشناسی داشته باشند که تا این علوم انسانی بیشتر پیشرفت کنند ، ولی در شرایط فعلی در تمام جهان این کمک ها به علوم انسانی خیلی کم هستند و زیاد مشکل گشا نیستند و در بعضی از زمینه ها علوم طبیعی برای علوم اجتماعی ضرر هم دارند، بخصوص در جامعه ما ایران که نه خبر از علم است، نه صنعت، نه اقتصاد، نه جامعه شناسی و نه روانشناسی و حتی در کشورهای پیشرفته هم این علوم طبیعی فعلی با تمام پیشرفتشان به دلایلی که در ادامه بحث می آید در بعضی از زمینه ها در تضاد با جامعه شناسی و روانشناسی عمل می کنند که اگر به موقع شناخته نشوند و جلویشان گرفته نشود همین علوم طبیعی می توانند نارساییهای خطرناکی در زندگی بشر بوجود آورند و همین الآن در جاهای مختلف جوامع بشری، حتی در کشورهای پیشرفته شاهد بعضی از ضررهای این علوم طبیعی هستیم که ناشی از عدم شناخت درست بشر نسبت به این علوم بوده است و در بعضی زمینه ها این علوم طبیعی با تمام مهم بودنشان به ضرر افراد، بخصوص بچه ها و جوانها عمل می کنند، گفته اند که عقب ماندگی باعث درجا زدن جامعه می شود، حرف درستی زده اند و این در بسیاری از کشورها بخصوص کشورهای جهان سوم مشکل بزرگی است و باید با بیسوادی و کم سوادی مبارزه کرد، ولی در جایی که جامعه شناسی و روانشناسی در جوامع ضعیف هستند و ضعیف و ناتوان عمل می کنند، داشتن علوم طبیعی و پیشرفت زیاد و رشد سریع آنها و نفوز آنها در تمام عرصه زندگی می توانند برای افراد جامعه هم خطرناک باشند، یعنی عدم هماهنگی بین رشد علوم طبیعی و رشد جامعه شناسی و روانشناسی در کشورهای مختلف و درست جا نیفتادن آنها در اذهان و زندگی مردم جوامع مختلف را به هم می ریزند، زیرا علوم طبیعی بیشتر بار عقلی دارند و کمتر بار عاطفی و احساسی به خود می گیرند و در اذهان مردم و زندگی آنها جای کمتری برای عاطفه و احساس باقی می گذارند، یعنی عقلگرایی افراد جامعه بر اثر پیشرفت علوم طبیعی قوی می شود و این افراد به عقل گرایی روی می آورند و این علوم طبیعی کمتر به احساس و عاطفه افراد کمک می کنند و احساس  در برابر عقل ضعیف تر می شود و احساس گرایی به دنبال عقل گرایی کشیده می شود و در اذهان مردم زیاد جایی ندارد و احساس گرایی افراد بیشتر تابع عقلگرایی آنها می شود، یعنی افراد بر این باورند که روی آوردن به احساس و عاطفه و احساسی برخورد کردن، آنها را از علم و پیشرفت عقب می اندازد و از افراد دیگر عقب می افتند و افراد در برخوردهای مختلف خود با موضوعات مختلف از عقلگرایی و احساس گرایی بجا و به موقع استفاده نمی کنند و به مرور افراد جامعه از نظر عاطفی و روحی صدمه می بینند و امروزه گفتارها، برخوردها، نگاه ها، مناسبات اجتماعی، تاثیرات متقابل روحی افراد در برخورد با هم خیلی در هم و برهم و در این بازار آشفته  که نمی دانند کجاها از عقل باید استفاده کرد و کجاها از عاطفه و احساس، به همین نسبت جامعه شناسی و روانشناسی جامعه هم در رابطه بکارگیری عقل و عاطفه درست شکل نمی گیرند و به همین نسبت شناخت درستی از افراد جامعه و احساس گرایی و عقل گرایی آنها ندارند و در برخورد با موضوعات مختلف چندان جوابگویی ندارند و ضعیف عمل می کنند و از علوم طبیعی و میزان رشد آنها عقب می افتند، یعنی اینکه افراد در برخوردهای خود بیشتر سلیغه ای و یا از روی عادت و تمایل به عقل گرایی خود و یا از روی اجبار که قانون به آنها تحمیل می کند، موضع گیری می کنند و این قانونها هم بیشتر رنگ و بوی عقل گرایی به خود گرفته اند، بخصوص در کشورهای پیشرفته، زیرا جامعه و قانون گذاران آن بیشتر عقل گرا هستند و احساسات آنها رنگ و بوی عقلی بخود گرفته و از عقل گرایی پیروی می کنند، البته نباید فراموش کرد که این دو علوم انسانی، یعنی جامعه شناسی و روانشناسی هم در رابطه با عقل و هم در رابطه با احساس و عاطفه هستند، ولی در این شرایط که عقل و عاطفه بجا و درست بکار گرفته نمی شوند و در بسیاری از زمینه ها عقل گرایی به کمک علوم طبیعی حرف اول را می زند و احساس و عاطفه در زندگی افراد ضعیف عمل می کنند، چون چندان کمکی از علوم طبیعی نمی گیرند، به همین خاطر جامعه شناسی و روانشناسی در جامعه در رابطه با مشکلات جامعه که خیلی درهم و برهم اند، درست جوابگو نیستند و ضعیف عمل می کنند و شناخت بشر امروزی بیشتر به علوم طبیعی است و عقل گرایی فرد و افراد بیشتر سمت و سوق علم گرایی دارد و احتیاج است که این بشر هم از عقل و هم از احساس و عاطفه بجا و به موقع در زندگی استفاده بکند و رابطه سالمی در جامعه بین عقلگرایی و علم گرایی افراد از یک طرف و عاطفه گرایی و احساس گرایی افراد از طرف دیگر بر قرار بشود و مثلا لازم است در یک جاهایی و بر سر موضوعاتی خاص بیشتر سراغ عقگرایی را گرفت و در جایی و یا موضوعاتی دیگر باید سراغ عاطفه گرایی و یا احساس گرایی رفت و در جاهایی هم باید که از هر دوی آنها در ابعاد مختلف استفاده کرد و در بر خورد با مسائل و موضوعات مختلف از هر دو بهرهمند شد و نباید که یکی را فدای دیگری کرد و اگر غفلت کنیم و از  آنها استفاده بجا و درستی نکنیم ، هم به فرد و هم به افراد و هم به محیط طبیعی ضرر زده ایم و جامعه درهم برهم و جامعه شناسی و روانشناسی در جامعه درست جا نمی افتند و جوابگویی ندارند در یک زمانی اگر این موضوع دیر شناخته شود، خیلی برای افراد جامعه خطرناک می شود، پس بنابراین باید عقل و عاطفه را درست بشناسیم و درست از آنها در زندگی استفاده کنیم ، البته بنده نظرات خود را درباره عقل و عقل گرایی و همچنین احساس و احساسگرایی در بخش های دیگر همین مبحث بیشتر بیان خواهم کرد.

 رابطه عقلی و عاطفی افراد جامعه با جامعه شناسی و روانشناسی:

افراد در محیط طبیعی و اجتماعی در رابطه با انسانهای دیگر سر و کارشان با عقل و درایت از یک طرف و عاطفه و احساس از طرف دیگر است و اگر روی این محیط ها کار روانشناسی و کار جامعه شناسی صورت بگیرد، یعنی کارهایی صورت بگیرد در ارتباط با عقل و درایت و احساس و عاطفه، در این صورت از نظر علمی و عقلی و از نظر عاطفی و روحی به افراد جامعه کمک می شود و این هماهنگی ها و تنظیمات کاری تا آن حدی باید باشند که افراد با شناخت بیشتر در ارتباط با هم باشند و بتوانند در این محیط ها بیشتر فعال شوند و ارتباطات معنی داری با هم پیدا بکنند و با آگاهی و تجربه و با پیش فرض های روشن تری مسائل و موضوعات مختلف را ارزیابی کنند و خودشان سکانی می شوند که روانشناسی و جامعه شناسی را آن طور که برایشان لازم است معنی دار کرده و به موقع آنها را پیاده می کنند و همین طور که افراد از این روانشناسی و جامعه شناسی استفاده می کنند و خود را جلو می برند و به روز می کنند، آن مفاهیم و واژه ها و معناهای جامعه شناسی و روانشناسی در رابطه با فرد و جامعه  را هم پر بارتر کرده و بهترین استفاده ها را از آنها می برند و همانطور که خودشان را جلو می برند و پیشرفت می کنند، روانشناسی و جامعه شناسی را هم جلو برده و از درون پر محتوا می کنند که آنها پر می شوند از مفاهیم عقلی و عاطفی و روحی که به نوعی به هم آمیخته و در یک سطح بسیار گسترده و پیچیده معنی دار می شوند که از زندگی و ذهنیت تک تک افراد در جامعه و بر خورد افراد با یکدیگر و همچنین با محیط طبیعی نشئت گرفته و قابل فهم برای همه هستند و هر کسی متناسب با رشد جسمی و روحی و استعدادهای خود معانی آنها را می گیرد و به آنها در حد توانایی خود در سطح جامعه عمل کرده و به آنها پر و بال می دهد و گویای یک زندگی پویا و رو به رشد است که در حرکات، رفتار، کردار،آگاهی، معرفت، شعور،درایت، همت، فکر، عقل، هنر و عاطفه فرد و افراد متبلور می شود که به آنها تجسمی واقعی از روانشناسی و جامعه شناسی در جامعه می دهد که این کنش و واکنش ها به نوعی در ارتباط با دیگران و زندگی آنها  شکل گرفته اند و در بسیاری از زمینه ها در جامعه و محیط طبیعی قابل پیاده شدن هستند و اگر درست جلو رفته باشند و تاثیر درستی در زندگی فرد و افراد گذاشته باشند و اکثریت به آن وفادار و پایبند بوده باشند، کم فهمی ها، بد فهمی ها، جنایت، بی قانونی، دزدی و غیره در جامعه کمتر می شود و جامعه راه دمکراسی خود را بهتر پیدا می کند و مرتب آن را هموارتر خواهد کرد و با نواقص کم جلو می رود و فقر و بیچارگی در جامعه کمتر و کمتر می شود، البته همیشه باید مواظب بود که فراز و نشیب ها زیاد هستند و کوچک ترین غفلتی می تواند که حرکت جامعه را به انحراف بکشاند، در این حالت هرکسی چه زن و چه مرد، چه کوچک و چه بزرگ مسئولیت دارد و باید جایگاه خود را در جامعه پیدا بکند و هرکسی در جامعه مطرح است و حق و حقوقی دارد و قانونی که خودش هم در بوجود آمدنش نقش فعال داشته است زنده است و این قانون فردی و اجتماعی از او دفاع و این حق را به او می دهد که از حقش دفاع کند و به حق و حقوق دیگران هم احترام بگذارد و این قانون متقابلا از دیگران هم می خواهد که از حق او دفاع کنند، این حق و حقوق ها اگر درست اجرا شوند، همه افراد را شامل می شوند و سیاه، سفید، قوم، قبیله، گرایش مذهبی نمی شناسند، البته اگر جامعه به سمت بهتر و بهتر شدن جلو برود و مردم با کمک هم جلوی عقب گرد را بگیرند، این تضمینها وجود خواهند داشت، در غیر این صورت تمام سیاه، سفیدها و خاکستری ها دو باره از نو در جامعه پیدا می شوند و از نو ریشه می دوانند، و به نسبت فعالیت و تاثیر گذاری و تاثیر پذیری افراد، به همان اندازه هم نتیجه خواهند گرفت، مشروط بر اینکه عقل گرایی و احساس گرایی توسط افراد جامعه درست شناخته شوند و افراد بدانند که کجاها باید از عقل و کجا ها باید از احساس و عاطفه استفاده و کجاها باید هم از عقل و هم از احساس و عاطفه  یک جا استفاده بکنند.

 در این مهم وظیفه افراد، بخصوص افراد متخصص، مثل جامعه شناسان، روانشناسان و حقوقدانها و افرادی که متخصص علوم طبیعی هستند، این است که کمک بکنند به افراد جامعه که یک جامعه پویا و زنده داشته باشند، آنها باید که افراد را از دید و دریچه روانشناسی و جامعه شناسی از همه نظر مؤرد ارزیابی و طبقه بندی قرار دهند، یعنی از نظر روحی، احساسی، عقلی و بطور کلی توانایی ها و گرایشهای مختلف افراد در هر طبقه  و در هر طبقه بینابینی را مؤرد بررسی قرار دهند و این را هم در نظر بگیرند که نه فقط طبقات مختلف که تا به حال شناخته شده اند، مثل سرمایه دار، لیبرال، طبقه متوسط، کارگر، دهقان و همچنین توانایی ها و گرایشات آنها را مؤرد بررسی قرار دهند، بلکه طبقات بینابینی بین آنها را نیز پیدا کنند و آنها را رشد بدهند و اجازه به آنها داده شود که در زمینه های مختلف این افراد خود را مطرح نمایند و استعدادهای آنها شکوفا گردد و به آنها در یادگیری ها و انجام کار و تجربه اندوزی یاری کنند و کمک بکنند که این طبقات بینابینی هم رشد کافی، متنوع تر و در هر زمینه ای در جامعه  گسترده تر گردند و این احتیاج به یک کار گسترده و هماهنگ در سراسر جامعه دارد.

باید تمام خصوصیات فکری و گرایشی و توانایی های بالقوه و بالفعل فرد و یا افراد و همچنین تمام گرایشات بینابینی فردی در زمینه های مختلف و گرایشات بینابینیِ طبقات بینابینیِ بین طبقات و گروهها را کشف کنند و پس از ارزیابی ملاحظه کنند که وجه تمایز آنها چیست و چه ویژگی های منحصر به فرد و چه  گرایشهایی به هم دارند و همخوانی آنها با هم بر چه اساس است و در چه زمینه هایی است و این گرایشهای فکری و روحی در شرایط عادی به چه سمتی تمایل دارند و در شرایط مختلف و حاد بیشتر به چه سمت هایی گرایش پیدا می کنند و بطور کلی جزئیات این افراد و طبقات متعلق به آنها از نظر اخلاقی، از نظر وضعیت مالی، از نظر گرایشات گروهی، از نظر میزان سواد در رشته های مختلف،، از نظر نظم و منسجم بودن و میزان کارایی در کارها و مسئولیتها، از نظر میزان گرایشات افراد هر طبقه به طبقات بالایی و پایینی خود، از نظر میزان اثرگذاری و اثر گیری در جریانات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی از همدیگر، از نظر میزان رشد و گسترش دامنه طبقه آنها در زمانهای مختلف و یا جابجایی افراد از گروهی به گروه دیگری و یا از طبقه ای به طبقه دیگر، سرعت تغییرات درونی تشکلها و نوع گرایشهای یک طبقه و یا یک گروه چگونه است، نوع شکل گیری این طبقات از درون و انسجام آنها، فاصله طبقاتی گروه ها و یا طبقات از همدیگر، کشف ویژگی های افراد گروه و طبقه چه از نظر روانی، چه اخلاقی و استعداد و غیره و میزان اثر گذاری هر طبقه در طبقات  نزدیک تر به خود و همچنین طبقات مختلف دیگر جامعه، میزان و نوع فعالیت و تلاش هر طبقه به منظور نزدیک کردن طبقات دیگر به خود، بخصوص که طبقات بینابینی چنین خاصیتی دارند که طبقات بالایی و پایینی خود را خوب تر می شناسند و با آنها بیشتر دمخور هستند و بهتر می توانند که طبقه بالایی و طبقه پایینی خود را یک طوری با هم جوش بدهند و خودشان هم از این پیوند بهره ببرند و در این همجوشی می توانند شریک باشند و اختلاف طبقاتی را کم کنند و تنوع فکری و عقلی و عاطفی را در این طبقات بیشتر می کنند که این خیلی کمک می کند که جامعه کمتر با نوسانات زیاد همراه باشد، البته اختلاف طبقاتی را نمی توان بطور کامل از بین برد، زیرا تمام افراد جامعه نمی توانند از همه نظر با هم برابر باشند و در جامعه تاثیر یکسانی داشته باشند و کمی اختلاف با هم داشتن  هم خوب است و باعث می شود که افراد در رغابت با هم قرار گیرند و همدیگر را تحریک کرده و به این طریق غیر مستقیم به همدیگر کمک می کنند که افراد فعال تر و پیشرفت بیشتری داشته باشند، ولی اختلافات طبقاتی نباید خیلی زیاد بروز بکند.

 به این شکل کارکردن با این افراد باعث می شود که افراد گرایشهای طبقاتی بینابینی زیادی پیدا بکنند و با این گرایش ها و طرز فکر های مختلف و متنوع با توانایی های بالا و به کارگیری آنها در تمام جامعه، زمینه هایی فراهم می شوند برای همکاری های بیشتر افراد با هم  که تا مرتب فعال باشند و خود را بیشتر به روز کنند و وضعیت و موقعیت آنها روشن تر و مشخص تر و جا افتاده تر گردند و افراد از نظر روحی، فکری، گرایش عاطفی و فکری و توانایی خود با تمام زیر مجموعه‌ آنها انسجام بیشتری پیدا می کنند و معنی و مفهوم بیشتری به زندگی خود می دهند و شناسه معرفتی و شخصیتی بالایی پیدا کرده، کارنامه عملی و شناسنامه آنها از نظر روانشناسی و جامعه شناسی تعریف دقیق تری پیدا می کنند، بطوری که از حد تعریف و تمجید فراتر رفته و در جامعه خود را در موقعیت های مختلف و در جاهای مختلف به خوبی و درستی نشان می دهند و از تاثیر و بازتاب آنها در جامعه و عکس العمل متقابل افراد جامعه آنها، روانشناسان و جامعه شناسان را بر آن می دارند که بهتر آنها را شناخته و کار دقیق تری روی آنها انجام بدهند و به همین نسبت شناخت خود آنها خیلی گسترده و بالا می رود و کارهای روانشناسی و جامعه شناسی جامعه در رابطه با محیط طبیعی و اجتماعی با تمام پیچیدگی آنها آسان تر و منظم تر می شوند و آنها از گرایشات و روحیات و افکار و تجربه کاری این طبقات و طبقات بینابینی مختلف استفاده درست کرده و آنها را راهنمایی می کنند که تا این طبقات از خصوصیات، افکار، عادتها و تجربیات همدیگر به موقع و بجا استفاده کرده و در زمینه های مختلف تصمیم گیری ها به هم نزدیک و با هم منافع مشترک پیدا بکنند و با هم کار کنند، بدون کش و قوس زیاد مشکلات یکدیگر را حل کنند و اینها کمک می کنند که جامعه تک حزبی نشود و راه دیکتاتوری به مقدار زیادی بسته شود و قانون شهروندی بهتر پای بگیرد.

 بدون کشف این طبقات و طبقات بینابینی و خصوصیات آنها و مقایسه آنها باهم  و همچنین رشد آنها، غیر ممکن است که تفاهم نسبی و آشتی نسبی در یک جامعه بوجود آید، یعنی مشکلات محیط طبیعی و اجتماعی که پیچیده می شوند، این مشکلات متنوع و ریز و درشت دارند که در بر خورد افراد با این مشکلات، این افراد هم ریز و درشت می شوند و هرکدام برای حل این مشکلات راه کار های متنوع و ریز و درشت خود را دارند، اگر این افراد با این طرز فکرهای مختلف بینابینی به موقع شناخته شوند، بسیاری از مشکلات را حل خواهند کرد و فاصله طبقاتی تا حدود زیادی حل خواهد شد و این کار یک حزب و چند حزب و چند گروه نیست، زیرا آنها فقط به حزب، گروه و طبقه خود فکر می کنند و افراد دیگر در جامعه کمتر مطرح می شوند و این کار فقط جامعه شناسی و روانشناسی است که در یک سطح گسترده به اجتماع و محیط طبیعی بپردازند، جامعه شناسان و روانشناسان باید بدانند که در هر زمان در جامعه، طبقات و افراد چگونه طبقه به طبقه و نسل به نسل رشد می کنند و طبقات بینابینی آنها در هر زمان چگونه رشد و تمایل به چه سمتی  پیدا می کنند و در زمینه های مختلف چه دست آوردی دارند که تا بتوانند نظرگاه و دیدگاهها، توانایی  آنها و چگونگی رشد آنها را بررسی کرده و پیش بینی های لازم برای چگونگی رشد و تکامل جامعه، بخصوص برای بچه ها و جوانان در شرایط مختلف را درست ارزیابی کنند و ریزِکاری های درونی آنها را کشف کرده و راه حل های درخور ارائه بدهند که این جامعه به راه درست تر خود ادامه بدهد و به بن بست برنخورد. این طبقات و طبقات بینابینی بین آنها که تا به حال در جامعه های مختلف در کشورهای مختلف کشف شده اند به علت نواقصی که در زندگی آنها بوده و روی جامعه شناسی و روانشناسی جامعه هم تاثیر گذاشته اند و آنها را هم ناقص و نازا بار آورده اند، شرایط فراهم نبوده که این طبقات آنطور باید و شاید رشد بکنند و روی آنها کار روانشناسی و جامعه شناسی در حد ضرورت نشده است و این طبقات و طبقات بینابینی بخصوص در جامعه ما ایران خیلی ضعیف و ناکارآمد و زیاد نمی توانند که کمک مؤثری به نحوه رشد جامعه بکنند، زیرا در هر زمان احتیاج به شناخت به  زیر مجموعه این طبقات و طبقات بینابینی و همچنین افراد است که مرتب متناسب با رشد جامعه آنها هم رشد می کنند و زمانی آنها درست کشف می شوند و در جامعه اثر گذار هستند که یک برنامه گسترده جامعه شناسی و روانشناسی در جامعه شکل گرفته باشد که به هیچ حزب و گروهی وابسته نباشد و برعکس باید گروه ها و احزاب به آنها وابسته باشند و همانطور که بارها آزمایش شده کار تشکیلاتی گسترده در سطح جامعه انجام بگیرد، یعنی همان کارهایی که گروه های سیاسی، مثل حزب ها و گروه ها چه چپ و چه راست قبل از انقلاب و بعد از انقلاب تا به حال انجام داده اند، باید همان کارهای تشکیلاتی شکل بگیرند با این تفاوت که این کارهای تشکیلاتی منحصر و محدود به گروه و حزبی نباشند و فقط منحصر به جامعه شناسی و روانشناسی باشند، آن هم در یک سطح گسترده جامعه و در تمام زمینه ها مطرح باشند که تمام اقشار اجتماعی را دربر بگیرند، البته گروه ها و احزاب زیر نظر و در چهارچوب جامعه شناسی و روانشناسی می توانند که فعالیت های تشکیلاتی داشته باشند و این مواردی هستند که بخشهای دیگر همین مبحث به آن اشاره می کنم. در این حالتهایی که روانشناسی و جامعه شناسی در جامعه پر بار است، تمام افراد، زنها و مردها، بچه ها، خانواده، طبقات مختلف بهتر شناخته و هماهنگ تر شده و بهتر موقعیتها و امکانات بالقوه و بالفعل آنها شناخته و مطرح می شوند و خود می توانند با استعداد خود، با آگاهی به آنها در زندگی شخصی، خانوادگی و اجتماعی از آنها استفاده کنند و در کنار یک چنین روند آینده ساز علمی در جامعه، جامعه شناسی و روانشناسی به عنوان اسناد و کارنامه های جامعه پر محتوا و ارزشمند می شوند که به نوعی از عقل و احساس افراد جامعه حرف می زنند و پوششی هستند برای هماهنگی بیشتر آنها و در این حالتها و در این چهارچوبها کار جامعه شناسان و روانشناسان آسان تر می شود و مرتب موضوعات زیادی پیدا می کنند که در باره آنها بخواهند تجزیه و تحلیل و نتیجه گیری های روشنی از این کاراکتر اجتماعی و محیط طبیعی داشته باشند و افقهای روشن تری در فردای جامعه قابل پیش بینی خواهند بود که تا جامعه را بهتر بشود به جلو برد با شناخت، همت و یاری خود مردم. در این چهارچوبها خواهد بود که بین پیشرفت علوم طبیعی در جوامع و پیشرفت جامعه شناسی و روانشناسی در این جامعه ها هماهنگی بوجود می آید و خِیرش به تمام افراد جامعه می رسد و چون کار جامعه شناسی و روانشناسی در یک سطح گسترده است، دیگر سفید و سیاه نمی شناسد، تُرک، فارس، کرد، لر، بلوچ، سیستانی، ترکمن، شیعه، سنی، بهایی، مسیحی، زرتشتی، یهودی و غیره نمی شناسد، البته اختلافات در تمام زمینه ها بطور کامل حل نمی شوند، زیرا تمام افراد جامعه در یک سطح توانایی نیستند و به همین خاطر اختلاف طبقاتی در جامعه وجود خواهد داشت، ولی اگر اختلافات آنقدر زیاد بشوند تا آن حدی که افراد هیچ نوع منافع مشترکی با هم نداشته باشند و در این موقع است که صف بندی ها شروع می شوند و بهانه پشت بهانه و سنگ اندازی ها و سنگربندی ها و پشت کردن به هم شروع می شوند به شکلهای مختلف موانع قبلی یکی پس از دیگری بر می گردند تا جایی که  گرایش های مذهبی و قومی از نو سر ور می کشند و بهانه می شوند برای صف آرایی، سنگر بندی و به جان هم افتادن. متاسفانه در حال حاضر این علوم جامعه شناسی و روانشناسی در جوامع مختلف از جمله کشورهای پیشرفته نقش خیلی مهمی بازی نمی کنند و کشورهای پیشرفته عقلگرا و جوامع عقب مانده و نیمه عقب مانده احساس گرا هستند و مشکلات ناشی از عقلگرایی و احساس گرایی در این کشورها زیاد هستند، زیرا از عقل و احساس و عاطفه درست و بجا استفاده نمی شود و هر کشوری متناسب با شرایط خود گرفتار آنها می باشد.

جامعه شناسی و روانشناسی در ارتباط تنگاتنگ با علوم طبیعی:

جامعه شناسی و روانشناسی در سطح جهان پیشرفت زیادی کرده اند و بخشی از این پیشرفتها را مدیون پیشرفت بیش از حد علوم طبیعی هستند و به همین خاطر ملاحظه می کنیم که روانشناسی و جامعه شناسی با پیشرفت زیاد خود، دارای رشته ها، شاخه های مختلفی شده اند که همگی زیر مجموعه روانشناسی و جامعه شناسی به حساب می آیند و در جامعه، در دانشگاه ها، مراکز تربیتی، مراکز آموزشی، بیمارستانها، روان درمانی ها، مطب های روانپزشکی، در اقتصاد، حقوق، سیاست و جاهای متعدد دیگری به منظورهای مختلف کاربرد زیادی پیدا می کنند، ولی از آنجایی که علوم طبیعی در بسیاری از رشته ها پیشرفتهای خیلی زیادی دارند و نقش زیادی در زندگی افراد بازی می کنند و همچنین روی روانشناسی و جامعه شناسی جامعه هم تاثیر زیادی داشته اند و آنها را به جلو برده اند و افراد سعی کرده اند که تا آن حدی که می توانند از همه نظر خود را با آنها هماهنگ کرده و خود را همتراز با این پیشرفتها جلو ببرند، ولی با وجود این عملا می بینیم که روانشناسی و جامعه شناسی از علوم  طبیعی خیلی عقب تر هستند و کمتر در جامعه نقش بازی می کنند و نظم جامعه تا حدودی یک طرفه تحت تأثیر زیاد علوم طبیعی خیلی پیچیده تر شده و نظامهای طبقاتی که در دل سرمایه داری شکل گرفته اند، امروزه پیچیده تر و فاصله طبقاتی افراد در جامعه بیشتر و شاهد آن هستیم که نسبت به گذشته سرعت بیشتری پیدا کرده اند و از این علوم طبیعی و پیشرفت آنها تاثیرات زیادی گرفته و متاسفانه علوم جامعه شناسی و روان شناسی تا آن حد لازم تاثیر در حرکت جامعه ندارند و از علوم طبیعی عقب افتاده و به دنبال علوم طبیعی کشیده می شوند و در این فاصله زمانی پانصد ساله که علوم طبیعی در این کشورهای غربی پیشرفت زیادی کرده اند با تمام پیشرفت در علوم طبیعی و در جامعه شناسی و روانشناسی می بینیم که نسبت پیشرفت جامعه شناسی و روانشناسی از پیشرفت علوم طبیعی کمتر است و به همین نسبت ضررهای زیادی برای رشد و تکامل جامعه های مختلف داشته است، البته تا همین حد پیشرفت جامعه شناسی و روانشناسی نسبتا بد نیست و بهتر از نبود آنها است، ولی زیاد جوابگو نیستند و اگر بخواهیم که آنها هم پای علوم طبیعی جلو بروند و تاثیر گذار باشند، تا دیر نشده است باید فکری برای جامعه شناسی و روانشناسی در سراسر جهان بشود و علت آن این است که با پیشرفت علوم طبیعی به عقل بیشتر بهاء داده می شود تا به احساس و عاطفه.

در چنین اوضاع و احوالی طبقات جامعه یک طرفه به پیروی از پیشرفت علوم طبیعی و با سرعت هرچه تمام تر از هم جلو می زنند و فاصله طبقاتی زیاد شده و این علوم طبیعی با پیشرفت زیاد خود، جامعه شناسی و روانشناسی را کنار زده و با نفوز خود در اقشار مختلف مردم، اختلافات طبقاتی را بیش از حد زیاد کرده تا جایی که منافع مشترک در هر جامعه به خطر افتاده و هر کسی فقط به فکر خود و طبقه خود است و افراد و طبقاتی در جامعه بیشتر مطرح می شوند که این پیشرفت علوم طبیعی را بهتر بفهمند و همین هماهنگی باعث می شود که سرعت رشد در این طبقات خیلی زیاد شود و بعضی از افراد و طبقات آنطور باید و شاید نمی توانند خود را با این رشد زیاد علوم طبیعی هماهنگ کنند و به همین خاطر فاصله طبقاتی بین افراد و طبقات مختلف زیاد می شود و بر اثر ازدیاد فاصله طبقاتی مختلف که در شرایط مختلفی  بوجود آمده اند، طبقات بینابینی زیادی بین طبقات بوجود آمده اند، ولی چون فاصله طبقاتی سریع رشد می کند و پس از مدتی این طبقات بینابینی باید تعیین کنند و یا مجبورشان می کنند که مشخص کنند، به کدام طبقه بیشتر نزدیک هستند و مجبور می شوند که به آن سمت بیشتر گرایش پیدا کنند و به همین نسبت فاصله طبقاتی را بیشتر می کنند، البته این سرعت رشد طبقاتی بیشتر در بین کشورهای پیشرفته مطرح است که علوم طبیعی در این کشورها بیشتر از سایر کشورهای جهان سوم و نیمه پیشرفته تکامل یافته اند و رشد طبقاتی را به دنبال خود می کشند و بر اثر زیاد شدن این فاصله طبقاتی بخصوص در کشورهای پیشرفته، این موضوع تا آن حد جلو رفته که در بسیاری از کشورها، افراد بسیاری از طبقات که نتوانسته اند رشد کافی داشته باشند در هر کجای جهان از حقوق ابتدایی هم برخوردار نشده و نیستند، با وجودی که علوم طبیعی و به دنبال آن صنعت در مدت زمان پانصد ساله پیشرفت زیادی کرده اند، ولی به خاطر یک طرفه بودن این پیشرفت و خالی بودن جایگاه جامعه شناسی و روانشناسی در جوامع مختلف و ضعف آنها حتی در کشورهای پیشرفته، خیلی از افراد از چنین پیشرفتی بهره ای نبرده  و یا کم بهره برده اند، یعنی اختلاف طبقاتی در کشورهای پیشرفته تا آن حدی زیاد بوده که کشورهای فقیر و نیمه فقیر را هم به دنبال خود کشیده و این مشکل طبقاتی محدود به یک کشور نشده و به تمام کشورها در سراسر جهان سرایت کرده تا حدی که فاصله طبقاتی کشورها نسبت به هم زیاد و کشورها به کشورهای فقیر ، نیمه فقیر، نیمه پیشرفته و پیشرفته تقسیم شده اند و به همین نسبت در سراسر جهان افراد از نظر خِرد و آگاهی و احساس و عاطفه دچار مشکل شده اند و حتی افرادی که در دل کشورهای پیشرفته قرار دارند و بعضی از آنها هم پیشرفت داشته اند به نوعی با این مشکلها دست به گریبان هستند، چون در این کشورها هم اختلاف طبقاتی زیاد و هم در حال رشد کردن بیشتر است و این نشان می دهد که در آن واحد که پیشرفت علوم طبیعی و پیشرفت صنعتی کمک بزرگی کرده که بسیاری از مشکلات بشر حل شوند، در آن واحد هم تاثیرات منفی گسترده ای از نظر گرایشات طبقاتی و فاصله طبقاتی بر روی افراد داشته است که تاثیرات مختلفی در حق و حقوق افراد در زمینه های مختلفی داشته است و این پدیده ناگوار تا آن حدی پیش رفته است که شامل تک تک افراد و خانواده های آنها هم شده است، به عبارت دیگر اگر بخواهیم که این فاصله طبقاتی را بهتر ارزیابی کنیم باید بگوییم که رابطه درستی بین عقلگرایی افراد و احساس گرایی افراد در هر جامعه و در جوامع مختلف در سراسر جهان وجود ندارد و بین این دو فاصله زیادی افتاده است و مرتب این فاصله هم بزرگ تر می شود و چون این دو در رابطه با هم بوجود می آیند و در رابطه با هم هم رشد می کنند و به فرد و تمام افراد هم مربوط می شوند، مشکلات این دو به تمام افراد در تک تک کشورها و تمام جوافع بشری به عناوین مختلف سرایت کرده اند. با کمک بیشتر علوم طبیعی و پیشرفت آنها در کشورهای پیشرفته در این کشورها به عقلگرایی بیشتر بهاء داده می شود، احساس گرایی افراد در جامعه ضعیف و اگر وضع به همین منوال جلو برود، عقلگرایی افراطی و به عقل گرایی کور تبدیل و احساسگرایی ضعیف نهایتا برای اینکه بتواند در برابر این عقلگرایی کور از پای در نیاید، مجبور است که به احساس گرایی کور روی بیاورد و با عقل گرایی کور گلاویز شود که این بحثی است که بعدا در همین مبحث به آن می پردازم، پس بنابراین استفاده نکردن درست از علوم طبیعی و تقویت بیش از حد عقل گرایی توسط این علوم و چشم بستن بر روی نواقص علوم انسانی، مثل جامعه شناسی و روانشناسی در جامعه ها باعث شده است که جوامع در بعضی از زمینه ها و بعضی از جاها، تاثیرات منفی رشد یابنده داشته  باشند که بر جسم و روان افراد جوامع مختلف در سطح های مختلف اثر منفی گذاشته اند که هر کدام از این جوامع به نوعی با این مشکلات دست به گریبان هستند و دست و پنجه نرم می کنند.

 اکبر دهقانی ناژوانی

بخش پنجم (پایانی)
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=176506

بخش چهارم
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=176312

بخش سوم
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=176046

بخش دوم
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=175968

بخش اول

https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=175866

[کد مطلب: 175866] [تاريخ انتشار: بيست و هفتم بهمن ۱۳۹۷ برابر با شانزدهم فوريه ۲۰۱۹] [ نسخه مناسب چاپ ]
تقسيم با ديگران:

در زمینه‌ی انتشار نظرات کاربران گرامی رعایت چند مورد ضروری است
  • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید
  • «پيک ايران» مجاز به ویرایش ادبی نظرات کاربران است
  • مطالبی که حاوی کلمات رکيک، غير اخلاقی و يا توهين به ديگران باشد منتشر نميشوند
  • نظراتی که پیرامون این خبر نباشد منتشر نمیشود
  • نطرات حاوی لينک منتشر نميشوند
نام: (الزاميست)
نظرات شما (حداکثر تعداد حروف با احتساب فاصله بين حروف 1000 حرف ميباشد):

Captcha
اعدادی را که در تصویر بالا می بینید (بدون فاصله گذاشتن میان آنها) در باکس زير وارد کنید و سپس دکمه ارسال را کليک کنيد
نظرات خوانندگان
آگهی های تجارتی


پايان آگهی های تجارتی

سرخط اخبار پيک ايران در سايت شما

كد زير را كپى كنيد و در جاى مناسب در سايت خود قرار دهيد


Contact us: