جامعه شناسی و روانشناسی نوین از دید فلسفه علمی/ بخش سوم


 اکبر دهقانی ناژوانی
تشکیل حواس بدن در ارتباط با محیط طبیعی و اجتماعی:

دو پدیده عاطفه و عقل با تمام تفاوتهایشان مرتبط با هم هستند و یک ریشه دارند و ریشه آنها حس است که اگر بطور علمی آنها را مؤرد تجزیه و تحلیل قرار دهیم در اصل آنها جزوی از پدیده های حسی هستند که این پدیده های حسی در داخل بدن بر روی تک تک مولکولها، تک تک سلولها و تک تک ارگانهای مختلف بدن موجود زنده می باشند و آنها را زیر پوشش خود می آورند و تحریک می کنند و آنها را به نوعی به عکس العمل وا می دارند و از خود شبکه ای در داخل بدن درست کرده اند به نام سلسله عصبی برای کنترل تمام بدن و برای اعضایش فرمان مغزی صادر می کنند و به سراسر بدن می فرستند و یا از اعضای بدن خبرگیری می کنند و این خبرها را به مغز هدایت می کنند و این حس ها به مرور بر اثر رشد و تکامل فرم واقعی خود را پیدا کرده و از هم تفکیک شده اند و معنی و مفهوم منحصر به فرد خود را پیدا کرده اند و کار مخصوص به خود را انجام می دهند و کم کم متناسب با خواص خود شکل واقعی هم به خود گرفته اند که به آنها زیر مجموعه  سلسله عصبی می گوییم و عقل و عاطفه هم یک فرم از این حسها می باشند که در حواس پنجگانه کار برد دارند و از طریق سلسله عصبی رابط بین اعضای درونی بدن و محیط بیرونی بدن، یعنی محیط طبیعی و اجتماعی هستند و مستقیم در رابطه با حسهایی هستند که بر روی اعضای درونی بدن شکل گرفته اند و با همدیگر شبکه عصبی را بوجود آورده اند و مرکز آنها مغز است، پس بنابراین عاطفه و احساس و عقل و حاملهای انها، یعنی حواس پنجگانه همکار سلسله عصبی و جزیی از شبکه حسی بدن هستند که در رابطه سلسله عصبی و در کار کنترل اعضای بدن نقش بازی می کنند و آن بخش از حسها که مستقیما در ارتباط با مولکولها، سلولها و اعضای بدن هستند را عوامل روحی می گوییم و این حسها متناسب با ساختار عضوی از بدن بر روی آن شکل گرفته اند و همچنین تحت تاثیر آن عضو نیز رشد و تکامل یافته اند و در کار مشترک با آن عضو شریک هستند و به همین خاطر بیان کننده خواص آن عضو هم هستند و چون اعضای بدن در رابطه با هم هستند و در کار همدیگر دخالت می کنند، روی این حسها هم اثر می گذارند و این حسها در هر عضوی از بدن دسته بندی کرده و در هر ارگان با هم ترکیب شده و از خود متناسب با آن ارگان ترکیبی از حسهای مختلفی را بوجود می آورند که دارای خواص منحصر به فرد خود هستند و متناسب با ساختار ارگان خود می باشند و این حس ها نوعی از خواصی هستند که هر ارگان دارد که از عکس العمل های ارگانهای مختلف بدن در برابر هم  ناشی می شوند و به این طریق این ارگانها برای هم خبرهایی می فرستند و یا خبرهایی از هم دریافت می کنند که با کمک هم و با انتقال این حسها به اعضای مختلف محیط داخلی بدن را کنترل و تنظیم می کنند، منتها مغز و سلسله عصبی در این کنترلها و تنظیمات دخالت مستقیم و غیر مستقیم دارند و این حسها چه خبری باشند و چه فرمانی سریع ترین راه انتقال آنها همان شبکه هایی عصبی می باشند، زیرا آنها به مرور زمان ساخته شده اند برای چنین کارهایی و این حسها و یا حواس می توانند به عنوان خبر به مرکز سلسله عصبی، یعنی مغز رفته و مغز اگر لازم باشد فرمان عقلی و یا عاطفی صادر کرده و به ارگانهای حواس پنجگانه می فرستد برای عکس العمل در برابر محیط بیرون که توسط حواس پنجگانه بازتابی هم در محیط بیرونی بدن دارند و به صورت عاطفی و عقلانی روی محیط طبیعی و اجتماعی اثر می گذارند و یا بر عکس، تاثیرات محیط طبیعی و اجتماعی هستند که بر روی بدن و اعضای داخلی بدن تاثیر گذاشته که به صورت حواس عقلی و عاطفی از طریق حواس پنجگانه به مغز رفته و از آنجا مغز فرمانی صادر می کنند برای اعضای بدن که تا آنها عکس العمل بجایی انجام دهند، پس بنابراین این حسی های رفت و برگشتی  بین اعضای بدن و محیط طبیعی و اجتماعی در مجموع دو دسته هستند،حسهایی که در درون بدن بین اعضاء و سلولهای بدن رد و بدل می شوند و برای آنها خوانا و قابل درک هستند و روی فعالیت اعضای مختلف بدن تاثیر دارند، در مجموع به آنها حواس روحی می گوییم که در توانایی های اعضای مختلف بدن، بخصوص مغز و اعصاب اثر داشته اند و نوع کار آنها، مهارتهای اندامها، نوع ارتباط آنها با یکدیگر و موضع گیری های آنها در شرایط مختلف را تنظیم می کنند و بین آنها هماهنگی بوجود می آورند و روی چگونگی شکلگیری  ساختارهای آنها تاثیر می گذارند و حامل های این حسهای روحی در درون بدن مغز، اعصاب، شبکه عصبی، نورون ها و یونهای مختلف، سلولها و مولکولهای مختلف هستند که از این حسها تاثیر گرفته و این حسها را دسته بندی کرده و در برابر آنها عکس العمل مناسب انجام داده و هرکدام از این عکس العملها را متناسب با ارگانهای مختلف دیگری کرده و به عنوان خبر به مرکز سلسله عصبی، یعنی مغز می فرستند و مغز آنها را تنظیم برای ارگانی کرده و به صورت فرمان مغزی به ارگان مربوطه در سراسر بدن می فرستد و دسته دوم حسهایی هستند که در ارتباط ارگانهای حواس پنجگانه بدن با محیط بیرون از بدن ، یعنی محیط طبیعی و اجتماعی قرار دارند و حواس پنجگانه تاثیراتی حسی از محیط بیرون گرفته و این تاثیرات حسی را به عنوان خبر به مغز می فرستند و یا متقابلا این حواس پنجگانه تاثیراتی حسی از مغز گرفته و این تاثیرات فرمان مغزی را به عنوان کار، گفتار و برخورد از بدن به محیط طبیعی و اجتماعی انتقال می دهند که در آنها تاثیر خود را بگذارد، این حس ها را عقلی و عاطفی می نامیم و حاملهای آنها حواس پنجگانه می باشند و ارتباط بیرون را با داخل بدن و ارتباط داخل بدن را با بیرون بر قرار می کنند، به عبارت دیگر در یک برداشت کلی این حسهای عقلی و عاطفی، هم روی درگیری دو نیروی جاذبه و انبساط خلاء بر روی حفره سیاه تک تک مولکولها، سلولها و اعضای بدن تاثیر و در تعادل این دو نیرو بر روی این حفره سیاه ها نقش بازی می کنند و هم این حسهای عقلی و عاطفی به عنوان فرمان مغزی به حواس پنجگانه رفته و از آنجا با کاری که بدن در محیط طبیعی و محیط اجتماعی انجام می دهد، این عمل کرد فرد عقلی و عاطفی می باشد که روی حفره سیاه های محیط طبیعی و اجتماعی تاثیرات متقابل دارند و درگیری دو نیروی جاذبه و نیروی انبساط خلاء را بر روی این حفره سیاه های محیط طبیعی و اجتماعی تنظیم می کنند، البته اگر این کارهای عاطفی و عقلی انجام شده توسط فرد بجا و به موقع باشند و تاثیر درست خود را بگذارند و باعث خرابی درون افراد دیگر از نظر روحی و جسمی و همچنین خرابی محیط طبیعی و اجتماعی نشوند، زیرا موجود زنده روی محیط اثر می گذارد و محیط طبیعی و اجتماعی هم روی بدن موجود زنده اثر می گذارند و همه آنها حفره سیاه هستند که در ارتباط هم و به هم وابسته و هم درگیری دو نیرو را در اندازه های مختلف بر روی خود دارند، پس بنابراین ملاحظه فرمودید که این حسها چه روحی و چه عاطفی و عقلی باشند در درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه اعضای بدن و حفره سیاه محیط طبیعی و اجتماعی چه نقش مهمی بازی می کنند و این حسها ریزه کاری های مختلف درگیری دو نیرو در شرایط مختلف بر روی حفره سیاه بدن موجود زنده هستند که این حفره سیاه بدن در ارتباط با حفره سیاه محیط طبیعی و حفره سیاههای افراد جامعه  قرار دارد و با آنها بده و بستان دارد و این بده و بستانها می توانند، غذا، آب، هوا، نور، گرما و سرما و یا بده و بستان حسی، یعنی عاطفی و عقلی باشند.

اینها همه تنظیمات بدن می باشند که اگر بخواهیم تا حدودی بیشتر بحث آنها را باز کنیم، باید گفت که این تنظیمات و کارکردها در درون بدن تاثیرات خود را می گذارند که به صورت ترکیبات رفت و برگشتی هستند و می توانند ثابت و یا نسبتا ثابت  و یا رفت وبرگشتی و ناقص باشند و از نظر علم شیمی همان تجزیه و ترکیب شیمیایی داخلی بدن است که قانون فیزیک در ارتباط نیروی جاذبه زمین و متقابلا نیروی انبساط خلاء بر روی آنها عمل می کند و قانون فیزیک هم روی بخش روحی و هم روی بخش ارگانیسمی در دراز مدت و در کوتاه مدت در جزء و کل آنها تاثیر دارد و همین قانون فیزیک است که باعث می شود که آنها با همدیگر کار کنند و هر دوی آنها روی هم تاثیر داشته باشند.

تمام مولکولها، سلولها و ارگانها درگیری دو نیرو در سطح های مختلف بدن حضور دارند و هرکدام به کاری مشغول و در ارتباط با هم هستند و می توانند که اطلاعات و ارتباطات خبری و فرمانی را تجزیه و تحلیل و دسته بندی کرده و در اختیار هم قرار دهند که به صورت تجزیه و ترکیب شیمیایی درون سلولی و یا آب میان بافتی، خود را نشان می دهد و از این  ترکیباتی شیمیایی مختلفی صورت گرفته در سراسر بدن تجزیه و ترکیب کامل و یا ناقص بوجود می آیند که ترکیبات ناقص به صورت رفت و برگشتی مرتب تکرار می شوند که می تواند تاثیرات بیرونی داشته باشند و بدن را مجبور کنند که در برابر تاثیرات محیطی از خودش واکنش نشان بدهد که تا این کنش و واکنش های درونی تنظیم شوند که می توانند تاثیرات مثبت و بجا و یا تاثیرات منفی و نابجا باشند،اینکه چه قدر درست و بجا هستند و چه علتهایی می توانند داشته باشند، این خود بحث دیگری هستند، در هر صورت برای بقاء لازم است که این کنش و واکنش ها وجود داشته باشند، در غیر این صورت موجود زنده  درگیری دو نیرو را بر روی حفره سیاه خود آنطور باید و شاید دیگر ندارد و مرده است.
 در یک چهارچوب کلی یک جمع بندی کلی از این کنش ها و واکنش ها درونی و بیرونی  می کنیم که این کنش و واکنشها از فرد به محیط طبیعی و اجتماعی سرایت و یا برعکس از چنین محیط هایی به درون فرد سرایت می کنند و این ها تاثیرات متقابل بر جای می گذارند، تاثیراتی که روی فرد می گذارد به صورت عقلی و عاطفی هستند که از حواس پنجگانه به مغز می روند و از آنجا به صورت فرمان مغزی روی روحی و اعضای بدن تاثیر دارند  که می تواند بعضی مواقع مثبت و مواقعی دیگر منفی باشند که در رشد جسمی، فکری، عاطفی و مهارتهای فرد تاثیر دارند و این روند تک تک افراد جامعه را در بر می گیرد و تاثیراتی که از فرد روی محیط طبیعی و اجتماعی گذاشته می شود به شکل های مختلف بروز می کنند، مثلا در محیط طبیعی به عنوان پیشرفت فرد در علم و آن هم در رشته های مختلف علمی و یا در مناسبات اخلاقی و نوع رابطه در خانواده و یا در ارتباط با دیگران در رابطه با موضوعات مختلف که در محیط طبیعی و اجتماعی می توانند بوجود آیند و افراد بالاجبار در ارتباط تنگاتنگ با آن قرار می گیرند و از هم تاثیر می گیرند و روی هم نیز تاثیر می گذارند. از چنین معاشرتهایی با همدیگر و تاثیر گزاری متقابل، فرم و ساختار جامعه به عناوین مختلف شکل می گیرد که این ساختار از نتیجه برخوردها و معاشرتهای افراد در یک چهارچوب کلی شکل واقعی به خود می گیرد و به صورت قانون، آداب و رسوم، فرهنگ، مذهب و قومیت و غیره در می آیند. پس بنابر برآورد و تجزیه و تحلیل بالا حالا با همدیگر گریزی می زنیم به عاطفه و عقل و همخوانی ها و تضادهای آنها با هم در ساختار فرد و خانواده و جامعه، یعنی از اینجا به بعد بیشتر به درون بدن سر و کاری نخواهیم داشت که این یک بحث فیزیولوژی است و در اینجا با آن زیاد سر و کاری نداریم و چون می خواهیم وارد بحث جدیدی شویم اول باید حاملهای اصلی عاطفه و عقل را بیشتر بشناسیم و این حاملهامؤنث و مذکر هستند، یعنی وارد بحثی می شویم که به زن و مرد ختم می شود، البته به حیوانات و گیاهان در این بحث کاری نداریم که آنها هم نیز مؤنث و مذکر دارند و در اینجا مؤرد بحث ما نیستند و به نوعی آنها هم از این حسها برخور دارند و حیوانات از نظر عاطفه و عقل به انسانها نزدیک تر هستند، ولی گیاهان به اندازه حیوانات و انسانها دارای چنین حواسی نیستند که این مباحث دیگری می طلبد و در این بحث نمی گنجد.     

عقل و عاطفه و فلسفه هستی:

این دو، یعنی عقل و عاطفه در فلسفه، جامعه شناسی، روانشناسی، حقوق و علوم طبیعی به عنوان دو اصل و دو پدیده مهم مطرح و این دو اصل مهم رابطه انسان با این علوم و همچنین محیط طبیعی و اجتماعی را تعیین و میزان اثر گذاری انسان بر روی این علوم و این محیطها و یا بر عکس میزان اثر گذاری این علوم و همچنین محیط طبیعی و اجتماعی بر روی انسان را مشخص می کنند که به نوعی این علوم در ارتباط محیط طبیعی و اجتماعی مطرح می شوند که بی ارتباط با انسان نیستند، پس بنابراین عقل و احساس یک رابط بین فلسفه، جامعه شناسی، روانشناسی و درون انسان و محیط طبیعی و اجتماعی بر قرار می کنند، بطوری که این تاثیرات متقابل در تمام وضعیتها و حالت های جسمی و روانی انسانی و زندگی او نقش بازی می کنند و تاثیراتی هم روی محیط دارند و این پدیده های عقل و احساس و یا عاطفه برای تمام انسانهای روی کره زمین جزو هستی آنها به حساب می آیند و حس ریشه آنها است و این دو با تمام هم ریشه و همخانواده بودنشان، بعضی مواقع بنا به شرایط  فردی، خانوادگی ، اجتماعی و محیط زیست افراد، این دو در تضاد با هم  هستند و این دو پدیده عاطفه و عقل در مواقعی دیگر بنا به شرایط و یا موقعیتهای دیگری که برای فرد و یا افراد بوجود می آیند بیشتر با هم همخوانی پیدا می کنند و بعضی از مواقع هم از روی اجبار و ناعلاجی با هم کنار می آیند و با هم کجدار و مریض می کنند، این دو پدیده عاطفه و دیگری عقل هر دوی آنها از نظر فیزیولوژی و روانی از حس زاییده و یا خلق شده اند، البته به غیر از انسانها حیوانات مختلف هم در ابعاد مختلف از آنها برخوردار هستند و می دانیم که موجودات زنده حیوانی چه انسان و چه حیوانات دارای حواس پنجگانه هستند و در انسانها و حیوانات مختلف فقط میزان تکاملی این حواس پنجگانه با هم فرق دارند که به فیزیولوژی آنها و میزان تکامل ارگانیسم و همچنین ژنتیک آنها بستگی دارد و در فیزیولوژی که بحث جداگانه ای است به این مبحث مهم حواس پنجگانه پرداخته ام و در این مبحث پیش رو زیاد به آنها نمی پردازم.
به غیر از غذا، آب، هوا، سردی و گرمی و نور که انسانها به آنها احتیاج دارند و بحث آن را در فیزیولوژی گیاهی و حیوانی آورده ام، انسانها در درجه اول بنا به شرایط محیط زیست خود و در درجه دوم بنا به شرایط اجتماعی و همزیستی با حیوانات دیگر، از حواس پنجگانه برخوردار شده اند، اینکه چگونه این پدیده ها پس از میلیونها سال در موجودات زنده شکل گرفته اند، خود بحث گسترده ای است و در مبحث فیزیولوژی و ژنتیک آنها را توضیح داده ام که چگونه حواس پنجگانه شکل گرفته اند و چگونه در طول میلیونها سال تکامل پیدا کرده اند و چگونه این ویژگی ساختاری ارگانیسمی خود را از نسلی به نسل دیگر انتقال داده اند، ولی اگر در این مبحث کمی از آنها بدانیم، کمک می کند که بحث پدیده عاطفه و عقل را راحت تر و بهتر بفهمیم.

شکل گیری حواس بدن قبل از تولد:
 
هر آنچه را حس می نامیم، هر بچه ای آن را از بدو تولد با خود دارد، مثل حس شنوایی، حس بینایی، حس لامسه، حس بویایی، حس چشایی، آن بچه همه اینها را در درجه اول برای ارتباط ارگانیسم بدن خود با محیط طبیعی و سپس محیط اجتماعی احتیاج دارد. البته ارتباط این حواس پنجگانه با محیط طبیعی بیشتر است، زیرا در طول تاریخ چند میلیون ساله خود این عوامل طبیعی در شکل گیری آنها چه از نظر ژنتیکی و چه از نظر فیزیولوژی نقش بازی کرده اند و به نوعی این دو پدیده ژنتیکی و فیزیولوژی در هر نسلی روی ارگانیسم جنینی نقش داشته، از آن جمله در تشکیل ارگانها و همچنین اندامهای حواس پنجگانه در جنین رل اساسی بازی کرده و جنین که در شکم مادر کامل می شود، نهایتا بر اثر رشد و تکامل تبدیل به یک نوزادمی شود.

 این قسمت را کمی بیشتر توضیح می دهم، کمی به جنین می پردازم، برای مثال رحم مادر از عوامل محیط داخلی بدن مادر تاثیر گرفته است، به این معنی که عوامل محیط طبیعی و اجتماعی از نظر ژنتیکی و فیزیولوژی و روحی تاثیر گذار روی بدن مادر بوده و غیر مستقیم و مستقیم روی اندامهای بدن مادر اثر گذاشته اند و رحم مادر که در ارتباط با سایر ارگانها است از آنها تاثیر گرفته است و از طریق رحم مادر و همچنین ارتباط و مبادلات خونی جنین با بدن مادر، این تاثیرات روی جنین که در رحم است و در ارتباط با رحم مادر است اثر گذاشته و زمینه های بوجود آمدن اندامهای مختلف بدن و همچنین اندامهای حسی، مثل مغز و سلسله عصبی را در جنین فراهم کرده اند و به عبارت دیگر طبق قانون فیزیک نیروی جاذبه و متقابلا نیروی انبساط خلاء که در شکل گیری کره زمین و همچنین موجودات زنده روی کره زمین نقش اساسی بازی کرده اند، این دو نیرو تحت فرایند خیلی پیچیده روی بدن مادر و روی رحم مادر و همچنین روی ژنها در رحم، تخمک لقاح، تخمدان و سپس روی جنین و نحوه شکل گیری جنین و تبدیل شدن تخمک لقاح در جنین به یک موجود زنده اثر گذار بوده اند، یعنی ساختار ژنتیکی تخمک لقاح در درجه اول تعیین می کند که درگیری دو نیروی جاذبه و متقابلا انبساط خلاء روی ژنها تا چه اندازه باشد که تا این ژنها پس از رشد و تکثیر به چه سلولهایی تبدیل شوند و پس از تبدیل این ژنها به سلول های مختلف، خاصیت فیزیولوژی این سلولها تعیین می کرد که در فرایند تکاملی جنین کدام یک از این سلولها باید چه فرایندی را طی کنند و به کدام اندام ها تبدیل شوند و چه نوع ارتباطی با هم داشته باشند که نهایتا تمام ارگانها در ارتباط با هم بوجود آمده باشند و از آنها یک موجود زنده نوزاد بوجود آید، به عبارت دیگر پدیده ژنتیک و فیزیولوژی که چندین میلیون سال در درگیری دو نیروی جاذبه و انبساط خلاء بر روی موجود زنده تکامل داشته اند و موجود زنده را تکامل داده اند، تعیین می کردند که این سلولهای بوجود آمده از تخمک لقاح چه میزان جرم، چه نوع جرم و چه میزان درگیری دو نیروی جاذبه و نیروی انبساط خلاء بر روی این سلولها باشد که آنها بتوانند هم رشد و هم تکثیر کنند و هم در ارتباط با هم اندامها را بوجود بیاورند و هم نهایتا موجودی بوجود آید که هم نسل خودش باشد و از طرف دیگر علم ژنتیک و علم فیزیولوژی کنترل می کنند که درگیری این دو نیروی جاذبه و نیروی انبساط خلاء بر تک تک این سلولها در جنین متناسب با خودشان تنظیم شده باشد و باعث متلاشی شدن آنها زود تر از حد معمول نشود، زیرا می دانیم که در درگیری این دو نیرو بر روی این سلولها، این سلولها در این درگیری دو نیرو زیاد دوام نمی آورند و تلفاتی دارند و پس از چند ساعت و یا چند روز آنها می میرند و در درگیری این دو نیرو متلاشی می شوند، ولی اگر به اندازه کافی عمر آنها دوام بیاورد و به موقع عمر آنها سر بیاید، در این حالت فرصتی دست می دهد که سلولهای جدید پس از تکثیر و کامل شدن، جای آنها را بگیرند و کمبود این سلولها در ارگانیسم بر طرف و در این حالت اشکالی برای ارگانیسم در جنین بوجود نمی آید و این ارگانیسم به رشد خود ادامه می دهد، عینا یک چنین وضعیتی بعد از تولد معنی و مفهوم پیدا می کند، پس بنابراین حواس پنجگانه هم در جنین همین فرایند ها را در رابطه با ژنتیک و فیزیولوژی در درگیری دو نیروی جاذبه و نیروی انبساط خلاء طی کرده اند و این حواس را هم پدیده ژنتیک و فیزیولوژی با بعضی از سلولها در جنین داده اند که تا این سلولها به اندامهای حسی تبدیل شوند و اندامهای حواس پنجگانه را بوجود آورند و خاصیت آنها طوری تنظیم شوند که این حواس پنجگانه در رابطه با اندام داخلی بدن و محیط طبیعی و اجتماعی باشند و تغییرات و کنش و واکنش آنها را در اختیار بدن و یا بر عکس کنش و واکنش هایی از بدن در اختیار محیط قرار دهند و به موقع و به جا فعال باشند و به عبارت دیگر خود این محیط طبیعی و اجتماعی در شکلگیری این اندامها روی پدیده های ژنتیک و فیزیولوژی اندامهای بدن نقش بازی کرده که تا این اندامها بوجود آیند، البته بیشتر از این وارد این بحث نمی شوم، زیرا بحث گسترده و فرایند پیچیده ای دارند و در این مبحث فهم آن مشکل می شود و در ژنتیک و فیزیولوژی به آنها پرداخته ام ، پس بنابراین اگر بچه تمام این فرایندها را در جنین کامل طی کرد، یعنی بطور دقیق درگیری دو نیروی جاذبه و انبساط خلاء بر روی تک تک مولکولهای ترکیبات جنینی اثر گذار بوده اند و کار خود را بر روی جنین که یک حفره سیاه به حساب می آید، دقیق انجام داده اند و در این حالت یک بچه کامل در حال به دنیا آمدن می باشد و دیگر در شکم مادر جای بیشتر برای رشد بیشتری ندارد و باید از بدن مادر به موقع خارج شود و بقیه رشد خود را در بیرون بدن مادر انجام بدهد و اگر به دلیلی نتواند خارج شود سلامتی هر دو، یعنی نوزاد و مادر و یا یکی از آنها به خطر می افتد، برای بهتر فهمیدن قانون فیزیک و درگیری دو نیرو بر روی بدن لطفا به بخش فیزیک همین مبحث مراجعه کنید، پس بنابراین ما فرض را بر این می گذاریم که همه چیز خوب پیش رفته و بچه به دنیا آمده است، زمانی که بچه از شکم مادر کامل و سالم به دنیا می آید و تمام اندامهایش عیب و ایرادی ندارند و بدنش کامل است، اندامهای تکامل یافته حس پنجگانه خود را هم با خود دارد و بعد از تولد درگیری دو نیروی جاذبه و متقابلا نیروی انبساط خلاء بر روی سلولها و اندامهای بدنش هم نیز وجود دارد و بر روی این سلولها و اعضای بدن این دو نیرو به تعادل خود رسیده اند، البته ناقص العضو به دنیا آمدن بچه، یک حالت استثنایی است و علتهای مختلفی می تواند داشته باشد که در اینجا مؤرد بحث ما نیستند، پس بنابراین فرض بر این است که بچه به دنیا آمده، کامل است و با کمک اندامهای داخلی و اندامهای بیرونی خود که حواس پنجگانه اش جزو آنها به حساب می آیند خارج از رحم و جدا از رحم مادر در محیط طبیعی و اجتماعی خود شروع به ادامه رشد خود  می کند و در این حالت اندامهای حواس پنجگانه رابط بین درون بدن با محیط بیرون قرار می گیرند و ادامه همان کارهایی جنینی را کامل تر انجام می دهند و به مرور تماس بدن با محیط بیرون از بدن، یعنی محیط طبیعی و اجتماعی را برایش ملموس تر می کنند و حواس پنجگانه مشخص می کنند که تا چه حد این بچه اجازه دارد با این محیط ها تماس و ارتباط حاصل کرده و از این محیط ها برای رشد خود استفاده بکند، ولی نوزاد نتوانسته که خیلی از چیزها را در جنین یاد بگیرد و تماس با بیرون هنوز اول کارش است و لازم است که آهسته آهسته شروع کند و تا به حال بطور مستقیم بدن خود را با محیط بیرون محک نزده است و این اولین بار است که بدن خود را با کمک حواس پنجگانه با محیط بیرون محک می زند. آن موقعی که در شکم مادر بود غیر مستقیم و از طریق ارگانیسم بدن مادر در ارتباط با محیط  داخلی بدن مادر بود و از طریق بدن مادر همچنین کنترل شده در ارتباط با محیط بیرون قرار می گرفت و محیط طبیعی و اجتماعی روی بدن مادر تاثیر می گذاشتند و بچه داخل جنین از محیط بدن مادر تاثیر می گرفت و در آنجا همه چیز تنظیم و حساب شده  پیش می رفت و این تاثیرات کنترل شده محیطی بدن مادر بر روی جنین برایش ضرورت داشت و هر نوع تاثیر محیط بر روی جنین توسط بدن مادر و همچنین توسط ساختار ژنتیکی که در ژنها نهفته بودند کنترل می شد و کنترل شده روی تشکیل و رشد جنین تاثیر داشت، یعنی درگیری دو نیروی جاذبه و متقابلا انبساط خلاء بر روی ترکیبات جنین و رشد آنها حساب شده بود و این درگیری ها توسط محیط بدن مادر و همچنین عوامل ژنتیکی در ژنها کنترل و به تعادل می رسیدند و همینها باعث می شدند که جنین طبق برنامه از قبل ریخته و تعیین شده رشد کند و نهایتا به یک نوزاد موجود زنده تبدیل شود.

نوزاد بعد از تولد:

 بعد از تولد بدن نوزاد مستقیما در محیط طبیعی و اجتماعی قرار می گیرد و بدنش در ارتباط با محیط است و محیط طبیعی و اجتماعی تاثیر مستقیم روی بدنش دارند و خودش را باید با شرایط محیطی وفق بدهد، یعنی هم ارگانهای درونی خودش را با محیط وفق بدهد و هم از بیرون اندامهای بیرونی باید با محیط ارتباط و خود را با کنش ها و واکنش های محیطی هماهنگ کنند، به این معنی که تک تک سلولهای بدنش از داخل تا بیرون، خودشان را با محیط تطابق بدهند و از محیط تاثیر بگیرند و متقابلا هم روی محیط تاثیر بگذارند، یعنی همان قانون فیزیکی که در رابطه نیروی جاذبه زمین و انبساط خلاء است و روی عناصر و اجسام نقش بازی می کنند و باعث شده اند که بر روی کره زمین انواع مختلف عناصر با خواص مختلف بوجود آیند، عینا درگیری این دو نیروی جاذبه و انبساط خلاء روی تک تک این سلولهای بدن این نوزاد نقش بازی می کنند و این تاثیرات محیطی و درگیری دو نیرو بر روی سلولها و اعضای بدن ادامه همان تاثیرات جنینی هستند که بعد از تولد باید ادامه داشته باشند، تا آن موقعی که مرگ فرا می رسد و هنگام مرگ و پس از تلاشی بدن، درگیری دو نیرو هم بر روی بدن کم کم به پایان  کار خود می رسد و نهایتا دیگر بدنی وجود ندارد که این دو نیرو بخواهند بر سر جرمش با هم دعوا داشته باشند. مرگ خود بحث مفصلی دارد و در اینجا آن را مطرح نمی کنم.

  بچه متولد شده از همان ابتدای تولدش از این حواس پنجگانه برخوردار و در رابطه با محیط طبیعی و اجتماعی از آنها استفاده می کند و می تواند با محیط خود تماس برقرار کند و همه چیز از ابتدا به ساکن برای بچه نوزاد حسی پیش می رود و عقل و عاطفه به آن معنی برای این بچه وجود خارجی ندارد و همه چیز برای بچه در مرحله یادگیری هستند و نوزاد باید کم کم آنها را حسی  بگیرد و سعی می کند هر چیزی  را آزمایش کند و محک بزند و علت آن این است که تمام اندامها و حواس پنجگانه چه آن موقع که در جنین بوده اند و چه بعد از تولد، وجودشان در ارتباط محیط طبیعی و اجتماعی و تحت تاثیر عوامل محیطی شکل گرفته اند.

 پس از تولد ادامه همان روندهای جنینی باید ادامه پیدا کنند و بدن بچه کامل تر شود. اولین برخورد فیزیکی بیرونی بدن این موجود زنده  با محیط بیرون است و با اندامهای خود مثل دست و پا و اندام حسی، مثل حواس پنجگانه سعی می کند که خود را در محیط بیرون پیدا بکند، ولی محیط بیرون برایش جدید است و چون در شکم مادر تنگ بوده و در آنجا بیشتر  نمی توانسته بماند و خیلی چیزها را نمی شده که در بدن مادر تجربه کند و یاد بگیرد، پس مجبور است که بعد از تولد به خیلی چیزهای دیگر که با آنها آشنایی نداشته و ندارد، آشنا شود و با آنها دست و پنجه نرم کند که برای رشدش لازم هستند و همراه یادگیری آنها رشد جسمی، روحی و حسی بیشتری کسب می کند، حواس پنجگانه که بچه با آنها خود را با محیط محک می زند در ابتدا هنوز خام هستند و رشد نکرده و هنوز رنگ و بوی عاطفی و عقلی به خودشان نگرفته اند، یعنی از ابتدای تولد همان کنش ها و واکنش های محیط طبیعی و اجتماعی که در جنین بر روی بدنش اثر داشته اند ( در اینجا منظور از محیط اجتماعی بیشتر همان خانواده است که بچه در آن پرورش می یابد )، بعد از تولد ادامه همانها توسط حواس پنجگانه روی حفره سیاه بدنش تاثیر می گذارند و این تاثیرات مستقیم و غیر مستقیم روی درگیری دو نیرو بر روی ترکیبات بدنش تاثیر دارند و این درگیری های دو نیرو بر روی مولکولها و سلولها و ارگانها را طوری تنظیم می کنند که رشد بدن این بچه تاثیری از محیط طبیعی و اجتماعی گرفته باشد و تابع آنها باشد و برای اینکه این تاثیرات محیطی بر روی ترکیبات بدنش ضرر نداشته باشند باید اعضای کوچک و بزرگ بدنش در برابر هر تاثیر محیطی عکس العمل متناسب داشته باشند و با این عکس العملهای بجای خودشان اثر این تاثیرات بر روی بدن خود را کنترل کنند که تا درگیری دو نیروی جاذبه و انبساط خلاء بر روی ترکیبات بدنش به هم ریخته نشود و بدن بتواند به موقع در برابر تاثیرات خوب و یا بد و یا متوسط و یا تاثیرات ملایم و یا خشن این تهاجمات محیطی عکس العمل باز دارنده داشته باشد که بتواند که در محیط هم تاثیر بگذارد و هم از محیط تاثیر بگیرد و به مرور زمان آنقدر شناخت و تجربه درست بدست بیاورد که تا بتواند شرایط محیط طبیعی و اجتماعی را تغییر بدهد که متناسب با رشد ارگانیسمش باشد و یا بر عکس بدنش را آماده بکند که در برابر تهاجمات ناگهانی محیطی جوابگو باشد و با محیط طبیعی و اجتماعی هماهنگی بوجود بیاورد و خود این کنش ها و واکنشهای بدن در برابر محیط و یا بر عکس کنش ها و واکنشهای محیطی برای رشد و قوی تر شدن بدنش لازم هستند و در میزان رشد، قوی شدن، مهارتها، یادگیری ها و تجربه هایش تاثیر دارند، ولی برای این بچه در محیط چیزهای زیادی وجود دارند که بعضی از این چیزها در محیط برایش خوب نیستند و خیلی هم خطرناک می باشند و این بچه از ابتدا شناخت ندارد و از خوب و بد چیزی نمی داند و با حواس پنجگانه هم همه چیزها را نمی توان امتحان کند و این بچه باید از بعضی از چیزها پرهیز کند، زیرا به همان نسبت که بدنش خام است، حواس پنجگانه اش هم خام هستند و خیلی حساس، پس بنابراین با پشتیبانی و مواظبت خانواده به مرور هم خود و هم حواس پنجگانه اش آمادگی پیدا می کنند که توأم با رشد آنها می باشد و این بچه با این حواس پنجگانه به صورت آزمون و خطا و با ملاحظه و توجه خانواده، محیط اطراف خود را لمس می کند و به مرور آمادگی آن را پیدا می کند که تاثیرات محیطی که برای این بچه همه حسی هستند را توسط اندامهای حواس پنجگانه خود به اندامهای درونی خود بخصوص مغز و اعصاب برساند، پس فراموش نکنیم که از اول همه یادگیری ها با حس کردن انجام می گیرد و این حواس پنجگانه را قانون فیزیک آن موقع که در شکم مادر بود از طریق ژنتیک و فیزیولوژی برایش تکمیل کرد،   یعنی همان درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه بدن موجود زنده  ومحیط طبیعی و اجتماعی این هماهنگی ها و قابلیتها را به سه صورت برایش فراهم کرده اند، یکی غذا، آب، هوا، گرما، سرما و نور هستند که برای زنده ماندن موجود زنده  به تنهایی کافی نیستند و دوم فرمول بندی ساختاری ژنتیکی و فیزیولوژی بدن موجود زنده هستند که شرط بعدی برای زنده بودن می باشند و سوم در قید حیات، موجود زنده به تنظیمات درگیری دو نیرو بر روی بدن احتیاج دارد که تنظیم این درگیری ها روی حفره سیاه بدنش در شرایط محیط طبیعی و اجتماعی  باید صورت بگیرد و این اینها به نوعی روی هم تاثیر دارند و لازم و ملزوم هم می باشند که از طریق حواس پنجگانه بدن با محیط طبیعی و اجتماعی در ارتباط قرار می گیرد و این سه مؤرد تنظیمات بر روی بدن بچه نباید برای بدنش ضرر داشته باشند و درگیری دو نیرو بر روی بدنش را نا به جا تغییر بدهند، منتها چون در محیط طبیعی و اجتماعی قرار دارد و مرتب در حال آزمون و خطا قرار دارد، بعضی از این آزمونها و خطاها در محیط می توانند برایش خطرناک باشند، مثل دست بردن به طرف آتش و اگر والدین او مواظبش نباشند چه بسا که در این آزمونها و خطاها این بچه مواجه با خطرات فراوانی بشود، البته آنچه مربوط به عکس العمل اندامهای درونی نوزاد می شود، مثل بیماری و یا گرسنگی، بطور اتوماتیک در برابر آنها عکس العمل نشان می دهد که آنها هم حسی هستند و در درون شکل می گیرند و تاثیرات بیرونی هم دارند، مثلا بچه گریه سر می دهد و دست و پایش را تکان می دهد و بیتابی می کند که در واقع همان حسهای درونی هستند که به سلسله عصبی داخلی و مغز مربوط می شوند که آنها هم تحت تاثیر عوامل درونی بدن که بی تاثیر از عوامل محیط طبیعی و اجتماعی نبوده اند، شکل گرفته اند و عوامل محیطی چه مستقیم و چه غیر مستقیم روی آنها هم تاثیر داشته اند و دارند، چون همه اینها هر کدام در اندازه های مختلف حفره سیاه هستند و تابع هم و در درگیری دو نیروی جاذبه و انبساط خلاء هستند، ولی بعد از تولد در دوران بچگی بخصوص اوایل تولد، نوزاد به مراقبتهای بیشتری احتیاج دارد، زیرا مستقیما در ارتباط با محیط است و در ابتدا بچه از آگاهی و عقل و تجربه به آن معنی که ما می فهمیم، برخوردار نیست، ولی به غیر از غذا، آب و هوا که بدنش به آنها نیاز دارد، همین برخورد حسی با محیط با حواس پنجگانه به این بچه این امکان را می دهد که به مرور سردی و گرمی و وضعیت مختلف محیط و روزگار را بچشد و با حواس پنجگانه اش آنها را لمس کند که برای رشد او و چگونگی آن نقش بسزایی بازی می کند.

براثر آزمون و خطا مرزهای تماس و برخورد با چیزهای محیطی را بطورحسی یاد می گیرد و بعضی چیزها بر اثر تکرار و برخورد مداوم بطور کامل برای بچه معنی و مفهوم  پیدا می کنند و از اینجا به بعد است که کم کم این حس ها در برخورد با واقعیتهای محیطی و بر اثر تمرین و تکرار به مرور زمان واقعی تر و مرزبندی پیدا می کنند و متکامل تر و کم کم به حس عاطفی و یا به  حس عقلی تبدیل می شوند و بچه با کمک این عقل و عاطفه ضعیف خود و با کمک بزرگ تر های خود کم کم حد و مرز برخورد با بعضی از چیزها را یاد می گیرد و بر اثر آزمون و خطا یاد می گیرد که چگونه می شود بعضی از چیزها را دور زد و برخورد دیگری با آنها داشت و یا اصلا نزدیک آنها نرفت و یا بعضی چیزها و یا بعضی کارها را  تغییراتی در آنها بوجود آورد و به شکل دیگر در آورد و از آنها استفاده کرد و بر اثر تمرین و تکرار تمایلاتش کم کم به بعضی از چیزها بیشتر می شود و به بعضی از چیزها بیشتر خو می گیرد و بیشتر برایش مطرح می شوند و از بعضی از چیزها پرهیز می کند و در او گرایشهایی بین خوب و بد، زشت و زیبا، دوست داشتنی، تنفر، تمایل، انزجار و غیره بوجود می آید و این گرایشها سمت و سوق پیدا کرده و به بعضی از آنها بیشتر علاقه مند می شود که در ابتدا در حد یک تمایل و یاگرایش هستند و بعضی از آنها که خیلی رشد می کنند، دریچه ای باز می کنند به روی هوش و استعداد بچه  که باید به مرور این استعدادها کشف و به این بچه کمک بشود که تا استعدادهای خود را شکوفا بکند و به بعضی از تمایلات کمتر علاقه پیدا می کند و از بعضی دیگر تنفر پیدا کرده و دوری می جوید و در این راستا مغز، اندامهایش، زبان، گوش، چشم، حس لامسه، حس بویایی، مهارتهای دست و پا و غیره تقویت می شوند.

 یعنی حواس پنجگانه به نسبتی که رشد می کنند، به مرور زمان تعیین کننده هستند که این بچه بعد از تولد تا چه حد باید در ارتباط با محیطی باشد که در آن قرار گرفته است که نه فقط به ارگانیسمش صدمه نزند، بلکه با این ارتباط  بتواند با محیط هماهنگ تر شود و به مرور زمان خود را تکمیل تر کند، یعنی احساس، عاطفه، عقل، مهارت، تجربه، آگاهی و خرد که در شکل گیری و تکامل و رشد آنها  حواس پنجگانه نقش بزرگی بازی می کنند و ریشه اصلی آنها حس است باید که آنها به مرور زمان در ارتباط با محیط تکمیل تر شوند و به نوعی هماهنگی های لازم محیط درونی بدن با محیط طبیعی و محیط اجتماعی در شرایط مختلف را برای بدن بوجود بیاورند و یا بر عکس در محیط تغییراتی بوجود آورند که محیط با جسم و روح بشر بیشتر  هماهنگ شود و چون تمام اندامها چه از داخل و چه از بیرون در ارتباط با هم هستند و هماهنگ با هم عمل می کنند، حواس پنجگانه و اندامهای حسی داخلی، یعنی مغز و اعصاب و سلولهای حسی، نورونها، یونها همگی در ارتباط با هم عمل خواهند کرد و چون این سلولها و اندامها از نظر ساختار خیلی به هم نزدیک هستند و شبیه به هم ساخته شده اند برای تاثیر پذیری و تاثیر گذاری خودشان آمادگی زیادتری دارند، سریع تر و دقیق تر از هم تاثیر می گیرند و سریع تر و دقیق تر خبرهای حسی و فرمانهای حسی را به سراسر بدن می رسانند و بر اثر زیاد شدن کنش ها و واکنش های درگیری دو نیرو بر روی خودشان، خودشان را تکثیر کرده و از خودشان شبکه های مختلف عصبی را در سراسر بدن بوجود آورده و می آورند و متقابلا روی هم تاثیر خواهند داشت و تحت تاثیر هم  نیز تکامل پیدا خواهند کرد و همزمان با رشد بدن، آنها هم رشد می کنند و ارتباط بدن چه درونی و چه بیرونی را با محیط درونی خود و محیط بیرونی، یعنی محیط طبیعی و اجتماعی هماهنگ می کنند و این بحث فیزیکی و فیزیولوژی است و در اینجا بیشتر به آن نمی پردازم و آنها را در کتابهای مربوط به این رشته ها آورده ام.

الگو برداری از حس در مغز:

بخش مهمی از آنها که خبری و فرمانی هستند در مغز ذخیره می شوند و همانطور که می دانیم یافته ها و داده های خبری و فرمانی دائمی به همان شکل دائمی در جاهای مختلف در مغز ذخیره می شوند و تا زمانی که به مغز آسیبی وارد نشده و مرتب هم مواد غذایی و آب و هوا به مغز برسد و بدن هم مرتب فعالیت داشته باشد و این فعالیتها متناسب با رشد سنی آن  باشند، بر اثر تمرین و تکرار تا آخر عمر این یادگیری ها و مهارتها تقریبا به همان شکل در مغز و سایر اندامها باقی می مانند و تا آن حدی که بتوانند بر اثر این تجربه ها و مهارتها و آزمون و خطاها توسط حواس پنجگانه، اندامهای مغزی و عصبی کامل تر می شوند و آن بخش از یافته ها و داده ها که قابل تغییر هستند و به دلخواه و یا به مقتضای زمان می شود آنها را تغییر داد، آنها ترکیبات شیمیایی رفت و برگشتی و ناقص هستند و در جاهای مختلف مغز در جای متناسب با خود ذخیره می شوند، منتها این نوع ذخیره های موقتی را می شود متناسب با تغییرات محیط طبیعی و اجتماعی تغییر داد و یا کلا عوض کرد و یا کم و زیاد کرد و اگر آنها در مغز مرتب تکرار شوند، ثابت تر می شوند، ولی اگر تکرار نشوند به فراموشی سپرده خواهند شد که اینها هم باز با حواس پنجگانه سر و کار دارند و تمام این یادگیری ها که در مغز ذخیره می شوند، چه دائمی باشند و چه موقتی، همگی متناسب با توانایی های ارگانیسم، شکل و شمایل حسی روحی به خود می گیرند که مستقیم و غیر مستقیم در ارگانیسم بدن اثر دارند و یا این حس ها فرم عاطفی و عقلی به خود می گیرند و هم در ارتباط با جسم و روح بدن هستند و هم تحت تاثیر ساختار جسمی و روحی بدن قرار می گیرندو هم تحت تاثیر محیط طبیعی و هم تحت تاثیر افراد جامعه و در ارتباط تنگاتنگ با آنها هستند و خبرهای محیط طبیعی و اجتماعی را دسته بندی و به مغز می فرستند، زیرا این خبرهای عقلی و عاطفی برای فرمانهای مغزی خیلی مهم هستند و این فرمانهای مغزی که تحت تاثیر این خبرها صادر می شوند به اندامهای مختلف رفته و روی اندامهای داخلی و خارجی بدن تاثیر داشته و توانایی ها، مهارتها و عوامل روحی را برای این اندامها سازمان دهی می کنند که متناسب با شرایط محیط داخلی بدن و محیط طبیعی و اجتماعی باشند.

همگی این تجزیه و ترکیبها مراحل مختلفی دارند که هر بخشی از آنها در ارتباط با تمام حس ها در اعضاء جزئی و کلی بدن شکل می گیرند و خود این تجزیه و ترکیبات شیمیایی زمینه ارتباطات مختلفی را در سراسر بدن فراهم می کنند و از طریق حاملهای بدن موجود زنده مثل حواس پنجگانه، اندامهای داخلی و بیرونی، اعصاب بدن و اندامهای حسی امکان پذیر می باشند و اینها حامل هایی هستند که به صورت اندام و ارگان و سلول در سطح های مختلف بدن حضور دارند و هرکدام به کاری مشغول و در ارتباط با هم هستند و می توانند که اطلاعات و ارتباطات خبری و فرمانی را تجزیه و تحلیل و دسته بندی کرده و در اختیار هم قرار دهند، البته بیشترین تصمیم گیری ها در مغز و اعصاب صورت می گیرند و خبرها و فرمانهای چه عاطفی و عقلی باشند که در مغز و اعصاب تنظیم می شوند و یا چه خبر ها از اعضاء به مغز و اعصاب باشند و یا فرمانهای مغزی به اندامها باشند، همگی در مغز و سلسله عصبی آخرین مراحل تنظیمی و تکمیلی خود را طی می کنند و بیشترین تاثیرات بر روی  سلولهای عصبی، نورونها و یونها می باشند که با عث شده اند که آنها از نظر ساختاری خیلی به هم شبیه و به همین خاطر بتوانند مثل هم عمل بکنند و بیشتر در ارتباط با هم باشند و به همین خاطر انها خبرها و فرمانها را که حسی هستند، سریع تر می خوانند و سریع تر انتقال می دهند و مهم تر از همه اینکه می دانند که مثلا فلان خبر باید کجا برود و چه تاثیری در کدام ارگان و یا بافت بگذارد که مشکلی بوجود نیاید و این تاثیرات دائمی و یا موقتی در آنجا میمانند، اینکه چگونه تاثیری روی مغز و اعصاب می گذارند و این تاثیرات در آنجا چگونه ماندگار می شوند بحث پیچیده ای است و در اینجا آنها را مطرح نمی کنم.

این تاثیرات همانطور که گفته شد تنها فقط بر روی مغز و سلسله عصبی تاثیر نمی گذارند و تنها در مغز و سلسله عصبی ذخیره نمی شوند، بلکه  این تاثیرات از طریق مغز و سلسله عصبی به سراسر بدن رفته و در سراسر بدن به صورت تجزیه و ترکیب شیمیایی درون سلولی و یا آب میان بافتی، خود را نشان می دهند و از این تجزیه و ترکیب های مختلف ترکیباتی شیمیایی مختلفی در بدن صورت گرفته و بطور کلی در سراسر بدن تجزیه و ترکیب کامل و یا ناقص بوجود می آیند که ترکیبات ناقص به صورت رفت و برگشتی مرتب تکرار می شوند که  بعضی از آنها به علت تکرار به ترکیبات ثابت تر تبدیل می شوند و این ترکیبات ثابت برای تجزیه و ترکیب بعدی حکم الگو را دارند که در مجموع  در هر ارگان مهارت خاصی به آن ارگان می دهند و این ترکیبات رفت و برگشتی می توانند تاثیرات بیرون از سلول و یا بیرون از بافت مربوطه داشته باشند، یعنی اینکه سلولها روی هم تاثیر دارند و بافتها هم روی هم و این تاثیرات به دو صورت شکل می گیرند، یا از طریق سلسله عصبی هستند که مغز و اعصاب هستند که آنها را دسته بندی می کنند و آنها را به صورت فرمان مغزی با سایر اندامها می برند و با عث تنظیم آنها می شوند و یا خود این سلولها و اندامها موادی ترشح می کنند که این ترشهات روی الگو های حسی درونی تک تک سلولها و روی الکوهای حسی درونی تک تک ارگانهای بدن اثر گذاشته و آنها را جدا جدا و همچنین در رابط با هم تنظیم  می کنند، البته زیربنای الگوهای حسی در رابطه با ژنتیک و فیزیولوژی درونی شکل می گیرند که ژنتیک و فیزیولوژی فرایند پیچیده فرمانی هستند که در شکل گیری نطفه تا یک موجود کامل نقش اساسی بازی می کنند و سنگ بنای این الگوهای حسی را آنها پی ریزی می کنند و در سراسر بدن گسترش می دهند و این الگوهای حسی تنظیم کننده روح و روان و تنظیم کننده جسم هستند.

 این کنش و واکنش های مغزی و ترشحی در ساختار اندامها و نوع شکل گیری آنها، قدرت،مهارت، تحول و شرایط روحی آنها نقش بازی می کنند و باعث می شوند که اندامها خودشان را در درگیری دو نیرو تکمیل تر کنند و هر نوع عکس العمل از طرف آنها به مغز رفته و در آنجا از نو تجزیه و تحلیل می شوند و مغز متناسب با آنها فرمان مغزی صادر می کند برای سایر اندامها برای هماهنگ شدن با هم و همکاری لازم با هم که با کمک هم درگیری دو نیرو بر روی خودشان را کنترل کنند و مغز نوع کنترل و میزان کنترل را برای آنها تعیین می کند که البته این میزان کنترل متناسب با ساختار تک تک این ارگانها می باشد و یا اینکه مغز لازم می داند که فرمانی مغزی برای اندامهای حواس پنجگانه بفرستد و از آنها بخواهد که در برابر تهاجمات محیط طبیعی و اجتماعی برخوردهای عقلی و یا عاطفی و یا ترکیبی از هر دو صورت بدهند که این برخوردها متناسب با تهاجمات محیطی و جوابی درخور برای آنها باشد و آنها را با ساختمان و ارگانیسم بدن هماهنگ کنند. اینکه این فراز و نشیبها که حسی هستند و شکل ترکیبات شیمیایی به خود می گیرند، چگونه مغز آنها راتشخیص می دهد و چگونه آنها را ذخیره می کند، این خود بحث گسترده ای دارد و در اینجا آنها را مطرح نمی کنم که آنها را در فیزیولوژی آورده ام.

جمعبندی کلی بدن و محیط طبیعی و اجتماعی :

 پس بنابراین این دو نیرو هستند که با کمک مواد غذایی، آب، هوا، سرما، گرما و نور و کنش و واکنش دیگر محیط طبیعی و اجتماعی تعیین می کنند که این سلولها چگونه رشد و سپس چگونه تکثیر کنند و تا کی دوام بیاورند و پس از نابودی  به شکل سلول مرده همراه آب و بخار آب از بدن این موجود زنده خارج شوند، یعنی انبساط خلاء آنها را به بیرون می کشد که از جرم این بدن سهم بیشتری داشته باشد و این درگیری دو نیرو بر روی جرم حفره سیاه اندامها و تک تک سلولها و همچنین نوع ساختار  این حفره سیاه ها تعیین می کنند که سلول نو چه ساختاری داشته باشد که متناسب با سلولهای اندام مربوطه خود باشد همه اینها را قانون فیزیک، ژنتیک و فیزیولوژی درگیری دو نیروی جاذبه و انبساط خلاء بر روی این سلولها و اندامهای مختلف تعیین می کنند و میزان درگیری دو نیرو مشخص می کنند که این بدن تا چه حد در رابطه با محیط طبیعی و اجتماعی باشد که تا درگیری این دو نیرو بر روی اندامهایش به تعادل برسند و این را هم نباید فراموش کرد که فرد و محیط طبیعی و اجتماعی تابع حفره سیاه زمین هستند و همچنین حفره سیاه زمین و جرمش در درگیری دو نیرو جاذبه و نیروی انبساط خلاء قرار دارند که  این درگیری روی محیط اطراف زمین تاثیر می گذارد، یعنی تاثیرات محیط طبیعی و اجتماعی بر روی بدن موجود زنده چیزی نیست جز تاثیراتی که درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه زمین و جرم آن بوجود آورده اند و هر اتفاقی برای زمین و بر روی زمین رخ بدهد، مستقیم و غیر مستقیم روی محیط طبیعی و اجتماعی تاثیر دارد و بعد این تاثیرات از طریق محیط طبیعی و اجتماعی توسط مواد غذایی، آب، هوا، گرما، سرما و نور و همچنین عقلی و عاطفی از طریق حواس پنجگانه به موجود زنده انتقال داده می شوند که روی تک تک سلولها و تمام ترکیبات مختلف بدن در اندامهای مختلف اثر مثبت و یا منفی می گذارند و مغز و اعصاب و بعضی از ارگانهای دیگر آنها را کنترل و دسته بندی می کنند و به عنوان فرمان مغزی به ارگانهای مختلف می روند و عکس العمل تک تک مولکولها، سلولها و ارگانها را بر می انگیزند که به صورت عکس العملهای مختلف خبری به مغز منتقل و در آنجا این حسها شکل عقلی و عاطفی بخود می گیرند و به عنوان فرمان مغزی از طریق حواس پنجگانه به محیط طبیعی و اجتماعی بازتاب عقلی و عاطفی  به خود می گیرند و روی محیط تاثیر خود را می گذارند که باعث کار و یا تغییری در محیط طبیعی و اجتماعی می شوند، به عبارت دیگر بدن موجود زنده یک حفره سیاه است که همانند حفره سیاه های دیگر بر روی کره زمین، مثل حفره سیاه عناصر مختلف، درگیری دو نیروی جاذبه و انبساط خلاء را بر روی خود دارد و بر روی کره زمین بوجود آمده و تابع حفره سیاه زمین است و این را هم می دانیم که حفره سیاه زمین و جرم و نیروی جاذبه اش در درگیری خلاء و نیروی انبساط خلاء هستند و باید زمین به خلاء از جرم خود بدهد که تا درگیری نیروی انبساط خلاء و نیروی جاذبه بر روی حفره سیاه زمین و جرمش به تعادل برسند و چون حفره سیاه بدن موجود زنده مثل انسان تابع کره زمین و حفره سیاه آن می باشد، درگیری دو نیرو را همانند سایر حفره سیاه های عناصر مختلف بر روی خود دارد و باید که به خلاء جرم بدهد و کمبود جرمی که پیدا می کند از زمین می گیرد که همان مواد غذایی، آب و هوا هستند و حفره سیاه زمین و جرم زمین و نیروی جاذبه اش تعیین می کنند که نیروی انبساط خلاء تا چه اندازه بر روی این حفره سیاه ها با نیروی جاذبه درگیری داشته باشد و از این حفره سیاه های مختلف، مثل عناصر و همچنین موجود زنده جرم بگیرد و بعد زمین باید جرمی به این حفره سیاهها بدهد که متناسب با جرم فراری آنها به خلاء  باشد که ترکیبات آنها تکمیل شود و موجود زنده هم تابع چنین قاعده فیزیک است، این هماهنگی در نظم داخلی و بیرونی بدن که  در رابطه با محیط طبیعی و اجتماعی بوجود آمده در رابطه با قانون فیزیک بوجود آمده که این نظم بر روی بدن نقش اساسی بازی می کند و کوچک ترین نا هماهنگی داخل بدن با محیط طبیعی و اجتماعی و یا بر عکس محیط با ترکیبات داخلی بدن، تعادل این دو نیرو را بر روی تک تک حفره سیاه های این سلولها بهم می ریزد و این می تواند یک مرتبه صورت بگیرد و یا طی مراحل مختلفی شکل بگیرد و در این حالت قانون فیزیک بر روی این بدن تا حدودی و یا بطور کامل به هم ریخته و باعث بیماری و یا مرگ ناگهانی این موجود زنده خواهد شد، پس بنابراین باید که این موجود زنده با شرایط محیط طبیعی و اجتماعی خود را هماهنگ کند و تاثیراتی بگیرد و متقابلا تاثیراتی روی محیط طبیعی و اجتماعی بگذارد و مرتب آماده باشد که هر آن ممکن است که این تغییرات محیطی و تاثیرات آن بر روی بدن تغییر کند.

 حال این سؤال مطرح می شود که اینها چه ربطی به جامعه شناسی و روانشناسی و فلسفه دارند و چرا اینها را بنده مطرح می کنم؟

به چند دلیل قانون فیزیک، ژنتیک و فیزیولوژی برای فلسفه، جامعه شناسی، روانشناسی و حقوق خیلی اهمیت اساسی دارند.

۱ـ  کمک به روشن تر شدن فلسفه و بیرون آوردن فلسفه از ابهام می کنند.
۲ـ به علم ربط دادن فلسفه و آشتی بیشتر فلسفه با علم.
۳ـ مشخص کردن مرز بین واقعیت ها و توهمها چه در فلسفه و چه در علوم طبیعی و چه در علوم اجتماعی.
۴ـ روی آوردن به فلسفه علمی و از شک تردیدهای زیاد فلسفه و درجا زدنهای آن خارج شدن.
۵ـ  برداشت درست تر از فلسفه و به روز کردن آن و تا حدودی فاصله گرفتن از فلسفه های قدیمی.
۶ـ جدا کردن فلسفه از قید و بندهای بی خودی و غیر علمی، مثل قید و بندهای مذهبی و یا شبه مذهبی.
۷ـ ارتباط تنگاتنگ فلسفه با فیزیک، ژنتیک، فیزیولوژی، جامعه شناسی، روانشناسی، حقوق و علوم طبیعی.
۸- مطرح کردن بیشتر عقل و عاطفه در تمام این علوم طبیعی و اجتماعی و فلسفه.
۹ـ مطرح کردن مقام و شأن عقل و عاطفه و ضرورت درک درست تر از آنها و بکارگیری درست و بجای آنها در زندگی فردی و اجتماعی و نقش کلیدی به آنها دادن در سرنوشت بشر.
۱۰ـ مطرح کردن بیشتر جامعه شناسی، روانشناسی و حقوق و نوع نگاه کردن جدید به آنها.
۱۱ـ شناخت بیشتر عقلگرایی و احساس گرایی و مرزهای آنها و آگاهی بیشتر به چگونگی استفاده از آنها.
ـ تضاد عقل گرایی و احساس گرایی که اگر به این مهم توجه نشود، آنها با کمک هم که در تضاد هستند به عقلگرایی کور و۱۲ احساس گرایی کور تبدیل می شوند.
۱۳ـ‌ گشودن بهتر بافت جامعه از اول تا به حال.
ـ باز گشودن باب جدیدی در جامعه شناسی و روانشناسی که بنده آنها را عقلگرایی کور و احساس گرایی کور می نامم.۱۴
۱۵ـ شناختن بهتربشر و زندگی بشر
۱۶ـ تضادی ناخواسته بین علوم طبیعی و علوم اجتماعی بوجود آمده است که باید به آن توجه بشود و این تضاد را به حد اقل برسانیم.
۱۷ـ شناخت بیشتر به محیط طبیعی و محیط زیست و کره زمین و خطراتی که آنها را تحدید می کند.
۱۸ـ به میان کشیدن و مطرح کردن حفره سیاه بطور کلی و حفره سیاه بدن موجود زنده و درگیری دو نیرو بر روی آنها.
۱۹ـ ارتباط تنگاتنگ حفره سیاه زمین با حفره سیاه محیط طبیعی، با حفره سیاه محیط اجتماعی، با حفره سیاه موجود زنده و با حفره سیاه عناصر روی کره زمین.

 این بخش را بیشتر از این توضیح نمی دهم، زیرا بیشتر سر از فیزیولوژی در می آوریم که فعلا مؤرد بحث ما نیست. پرداختن به تمام اینها فقط به این خاطر بود که بتوانیم وارد بحث بده و بستان عاطفه و عقل و رابطه آنها با هم شویم و باز تاب آن را در فرد، در خانواده و در جامعه ببینیم و بر اساس آن چهارچوب روند حرکت جامعه را بطور نسبی بهتر ارزیابی کنیم و نوع و میزان تاثیرگذاری محیط طبیعی بر روی بدن را تا حدودی بیشتر یاد بگیریم که محیط تاثیر بسزایی روی بدن و اجتماع دارد، پس بنابراین تا اینجا این بحث کافی است و با همدیگر این قسمت از بحث را می بندیم و با همدیگر وارد قسمت بعدی بحث می شویم که ارتباط تنگاتنگی با فرد و جامعه دارد و هم در جامعه شناسی، هم در فلسفه و هم در روانشناسی نقش پر رنگی دارد و متأسفانه تا به حال درست شناخته نشده است. 
  
محیط خانواده :

محیط خانواده بهترین جایگاهی است که افراد خانواده، بخصوص بچه ها در آن می توانند امنیت کامل داشته باشند و بتوانند  از نظر جسمی، روحی، فکری و عاطفی رشد و تکامل پیدا کنند و در چنین محیطی که خیلی هم گرم است، افراد از همدیگر خیلی چیزها یاد می گیرند، به همین نسبت وظیفه ها در چنین محیطی باید مشخص باشد و هر کسی چهارچوب عقلی، عاطفی و رفتاری خود را بداند، بخصوص وظیفه های مادر و پدر در اولویت قرار دارند و آنها باید بدانند که برای کنترل محیط خانواده از چه خصوصیات و چه رفتاری باید برخوردار باشند و در برخورد های خود با دیگران در این محیط گرم خانواده چه موضع گیری هایی داشته باشند که تا در رفتار و عمل اعضای خانواده، بخصوص بچه ها و جوانان تاثیرات مؤثر و مثبت داشته باشند و قبل از هر کنش و واکنشی در بر خورد با موضوعات مختلف خانواده، بخصوص در برخورد با بچه ها زن و شوهر باید گفتار و رفتار خود را ارزیابی کرده باشند و حرفهای خود را یکی کرده و با هم هماهنگ و گفتار و رفتار خود را تحت کنترل خود داشته باشند و از قبل پیش بینی کرده باشند که در زندگی زناشویی به چه چیزهایی احتیاج دارند، چه چیزهایی در روابط زناشویی نقش بازی می کنند و تا چه حد ارزشمند و درست هستند و هر کدام در تعیین و شکل گیری این روابط تا چه حد نقش بازی می کنند و مسئولیت می پذیرند و مرزهای رفتار و برخورد خود را بشناسند، سهم هر کدام در برخوردها به موضوعات مختلف چه قدر باید باشد که مفهوم دخالت بیجا به خود نگیرد، باید برای آنها روشن باشد که هدف از این برخوردها و نتیجه گیری ها چیست و آیا همان چیزی را که انتظار دارند حاصل شده است و یا می شود، آیا وظیفه هر کدام تعیین شده است، در موضوعات مطرح در خانواده وظیفه هر کدام چه قدر است، آیا لازم است که در بسیاری از زمینه ها با همدیگر مشورت بکنند و یا به این نتیجه برسند که باید موضوعی را با شخص امین دیگری درمیان بگذارند، آیا هر کدام به وظیفه خود عمل می کند، آیا با هم همکاری دارند و به هم کمک می کنند و کمک و همکاری هم که می کنند از روی تمایل و دلسوزی است و یا از روی اجبار کاری را می کنند و خیلی از سؤالهایی دیگر که در طول زندگی بنا بر رشد بعضی چیزها و شکل گیری  آنها در خانواده بوجود می آیند که به نوعی به افراد خانواده، بخصوص به بچه ها نیز مربوط می شوند و می توانند که معنی و مفهوم روحی هم به خود بگیرند و در روان خانواده اثر بگذارند و یا معیشتی هستند و باید برای آنها برنامه ریزی حساب شده ای داشت و برای بدست آوردن آنها تلاش کرد، در هر صورت لازم است که برخورد درست عقلانی و عاطفی با هر کدام از این موضوعات بشود، زیرا بسیاری از این موضوعات حساس هستند و هر نوع اشتباه و محاسبه غلط در باره آنها می توانند که در سرنوشت خانواده تاثیر داشته باشند و خانواده را از هم بپاشانند. اوایل زندگی زناشویی خیلی زیبا و شیرین و ساده است، ولی به مرور زمان یکی پس از دیگری مشکلات مختلفی بین زوج خانواده بروز می کنند که به راحتی قابل حل شدن نیستند، بخصوص موقعی که صاحب بچه ای می شوند با تمام اینکه بچه شیرین است و روحیه مادر و پدر را تقویت می کند، ولی به خاطر حساس و ظریف و ضعیف بودن او، از همه نظر باید مواظب او بود و در این حالت مسئولیتهای پدر و مادر زیاد می شوند و مشکلات یکی پس از دیگری بیشتر و بیشتر می شوند و به هم گره می خورند و در این حالت هر دوی آنها باید با کمک هم این مشکلات را حل کنند و در این حالتها هم فکری، تفاهم و همدلی، همخوانی، درک متقابل و تقسیم کار لازم است. از آنجایی که زن و مرد هم از نظر روحی، هم از نظر جسمی، هم از نظر عاطفی و هم از نظر عقلی با هم اختلافات زیادی دارند، باید اوایل زندگی اگر برایشان مقدور باشد قبل از ازدواج خود، با هم رابطه سالم آزاد در حد عشق و عاشقی داشته باشند و با هم رفت و آمد بکنند و یا حتی با هم زندگی مشترک داشته باشند که تا همدیگر را بهتر بشناسند و در برخورد باهم به هم فرصت بدهند که همدیگر را بیشتر از نظر روحی، اخلاقی، شخصیتی، عادتهای فردی و رفتاری و غیره  ورانداز کنند و کم کم به آنها عادت کرده و چنین خصوصیاتی برای آنها جا افتاده تر بشوند و از نظر عقلی و عاطفی چیزهایی بین هم رد و بدل کنند و پس از چک کردن و ورانداز یکدیگر از همه نظر، اگر جا داشت بیشتر به هم نزدیک و بیشتر به هم عادت کنند و به هم اطمینان کرده و در خیلی از زمینه هابه هم نزدیک تر شوند و نقطه ضعف و نقطه قوت خود و طرف مقابلشان را بهتر بشناسند و در تماس طولانی با هم، همدیگر را بیشتر سبک و سنگین می کنند و با تاثیراتی که روی هم می گذارند برای هم چیزهای داشته باشند برای گفتن به هم و عمل کردن با هم و برای هم بودن و در این حالتها از جان و دل برای هم مایه بگذارند و گوش شنوا برای هم داشته باشند و در این شرایط به همدیگر چیزهایی رد و بدل می کنند و از همدیگر چیزهایی یاد می گیرند که  هر کدام  به تنهایی آنها را نداشته اند  و نمی توانسته اند جداگانه و به تنهایی آنها را داشته باشند، صحبت از ناقص بودن خلقت آنها است و عقل و عاطفه آنها ناقص است و این بحثی بود که قبلا در همین بحث به آن پرداختم و رد و بدل عقل و عاطفه آنها با یکدیگر و پر محتوا کردن آنها در رابطه با هم است که این عقل و عاطفه آنها در رابطه با هم تکمیل تر می شود زندگی آنها را غنی و دگرگون می کنند و برای هر دو تاثیرات روحی، عاطفی و عقلی زیادی دارند و این با هم بودن  به آنها کمک می کند که به هم بیشتر عادت کنند و به هم خو بگیرند و زندگی آنها با هم بیشتر گره بخورد و با دوام تر بشود و در بسیاری از زمینه ها با هم همفکری داشته باشند، یعنی بر این باور باشند که در بسیاری از چیزها و تصمیم گیری ها خیلی به هم نزدیک هستند و مثل هم فکر می کنند و این به این معنی است که چه آگاهانه و چه نا آگاهانه روی فکرها و تصمیم گیری ها و عادتهای هم تاثیر می گذارند بدون اینکه حس کنند که طرفشان مزاحم است و هر زمان که با مشکلات مختلفی دست و پنجه نرم می کنند، این احساس به آنها دست می دهد که با هم بهتر می توانند که مشکلات مختلف را مهار کنند و از روحیات و افکار نسبتا هماهنگی برخوردار می شوند و در جاهایی هم که از نظر روحی و عاطفی و عقلی سلیقه های مختلفی دارند زیاد به هم خرده نمی گیرند و به هم گیر نمی دهند، چون در یک چهارچوب کلی با هم تفاهم دارند، راحت تر همدیگر را تحمل می کنند و زیاد مزاحم هم نمی شوند، البته زن زن است و خصوصیات زنانه دارد و مرد مرد است و خصوصیات مردانه دارد و بعضی جاها عقل زنانه و عقل مردانه با هم بگومگو دارند، در بعضی از زمینه ها عاطفه زنانه و مردانه سر بعضی چیزها با هم حرف و حدیث دارند و یک چنین دعوایی هم عقل و عاطفه با هم دارند، یعنی در بعضی زمینه ها است که عقل با عاطفه آنطور باید و شاید با هم کنار نمی آیند و یک جاهایی عقل حرف اول را می زند و عاطفه باید کوتاه بیاید و در مواقعی دیگر این عاطفه است که حرف اول را می زند و عقل باید کوتاه بیاید و همراهی کند، پس بنابراین در تمام زمینه ها تنها عقل کار ساز نیست و باید از عاطفه هم استفاده کرد و بر عکس هم همین طور است که همیشه نمی توان از عاطفه استفاده کرد و عقل را خانه نشین کرد، با تمام اینکه این دو بر خلاف هم هستند، ولی چون ریشه هر دوی آنها حس است و نسبت به هم رشد متنافری دارند و بشر به هر دو در زندگی احتیاج دارد، این دو برای تکمیل تر شدن در بسیاری از زمینه ها به کمک هم احتیاج دارند و در تشخیص و درک درست موضوعات مختلف به همدیگر کمک می کنند.

عقل کور فرد :

 بیشتر تابع عقل بودن و از احساس و عاطفه کم برخوردار بودن، انسان را گرفتار عقل کور می کند و فرد در عقل گرایی راه افراط پیش می کشد و در این حالت انسان قادر نیست که مرز بین خوب، بد، زشت و زیبا را بفهمد و شناختی نسبت به حد و حدود آنها ندارد، بطور کلی هر نوع مرزی بین خود و دیگران را نمی فهمد، در این حالتها حریم خودش مال خودش است و اگر جلویش گرفته نشود مرز و حریم دیگران هم مال خودش می داند و هیچ نوع ملاحظه ای ندارد و هر نوع مخالفتی از طرف دیگران را هم بر نمی تابد و این شخص اگر خودش را اصلاح نکند و یا دیگران جلوی زیادی خواهی او را نگیرند، موجود خطرناکی می شود و با این وضعیت و چنین افکاری اگر در خانواده عقل کور حاکم شود که بیشتر از طرف مرد خانواده بوجود می آید، خیلی خطرناک است و در این حالت احساس و عاطفه مردانه ضعیف و تابع عقل افراطی و کورش می باشد و این احساس ضعیف هیچ مقاومتی در برابر این عقل کور نمی تواند بکند و اگر این مرد با زنی زندگی می کند، چون این عقل کور می خواهد که رغیبی نداشته باشد، سعی می کند که با زور عقل و عاطفه زنش را هم تابع خود بکند و عقل و احساس و عاطفه زنانه هم ظریف و حساس و در این حالت درگیری زیادی با این عقل کور خشن شوهر پیدا می کنند و کم کم ضعیف و تحمل یک چنین عقل کوری را ندارند و ناتوان عمل می کنند و عقل ضعیف شده زنانه که از عقل مرد با زور پیروی می کند، برخورد روحی نا مناسب برای زن دارد و عاطفه زنانه را هم تضعیف و اسیر عقل کور مردانه می کند و در این حالت می توان گفت که دیگر خبری از عاطفه مردانه نیست و اگر هم وجود دارد برای مرد خیلی ضعیف و تابع عقل کور مردانه اش شده است و عقل و احساس زنانه هم ضعیف و به دنبال عقل کور مردانه کشیده می شوند و آنها در حالت دفاعی قرار می گیرند و حداقل سعی می کند که تا آن حد که می توانند مقاومت کرده و راه فراری برای خود پیدا کنند، ولی چون ضعیف هستند، این زن با این عاطفه و عقل ضعیف نمی تواند که زیاد برای برگشتن به روابط عادی با شوهرش کمک کند و جلوی زیاده روی عقل کور شوهر را بگیرند و مدام  عقل و عاطفه اش مغلوب عقل کور مرد خانواده می شوند و در این اوضاع و احوال عقل کور غالب و عقل و عاطفه مغلوب زنانه در برابر هم قرار گرفته با هم فقط کلنجار میروند و برخورد های تند می کنند، در این حالت عقل و عاطفه زنانه هم کور و در برابر عقل کور و عاطفه کور مردانه بدون هیچ راه حلی فقط مقاومت می کنند و حداقل این است که کار آنها به خاطر این کلنجار عقل کور که احساس و عاطفه نمی فهمد به جدایی می کشد، البته همیشه عقل کور از طرف مردها نیست و اگر مرد خانه از عقل کم و ضعیفی برخوردار باشد و زن خانه از او عاقل تر باشد و زن خانه همیشه با مرد کم عقلش برخورد عاقلانه داشته باشد و به او امر و نهی بکند دیگر خبری هم از برخورد احساسی و عاطفی نیست و در این حالت عقل زنانه که غالب است به عقل کور تبدیل و احساس و عاطفه، هم از طرف مرد و هم از طرف زن در برابر این عقل کور زنانه خیلی ضعیف عمل می کنند و کار آنها درست جلو نمی رود و به بن بست گرفتار می شود که نهایتا کار این عقل کور زنانه و عقل و احساس ضعیف مردانه به بن بست می رسد و نهایتا این زن و شوهر از هم طلاق می گیرند. بر عکس عقل کور احساس کور است که در دنباله می خوانیم.

احساس کور فرد :
 
در مقابل عقل کور، احساس و یا عاطفه کور است که این هم خیلی خطرناک می باشد، یعنی فرد از نظر عقلی ضعیف و از نظر عاطفی خیلی قوی است و افراطی است و چون از نظر عقلی ضعیف است، برخورد عقلی با موضوعاتی که به نوعی با عقل بیشتر سر و کار دارند، کمتر صورت می گیرد و احساس قوی و حاکم او مدام می خواهد که ذهنگرایانه برخورد بکند و اجازه به عقل ضعیف او نمی دهد که خود را تقویت کند و بر اثر تجربه و برخورد با واقعیتها به آگاهی کافی برسد و در تصمیم گیری ها یار عاطفه و احساس باشد و در یکجاهایی بتواند جلوی عاطفه افراطی را بگیرد و به آن تشر بزند و در این حالت که عقل فرد ضعیف است، این احساس و عاطفه کور در این شخص خود را تنها می بیند و بی پروا یکه تازی می کند و در تصمیم گیری ها همیشه حرف اول را می زند و به مرور زمان آنقدر عقل ضعیف و ضعیف تر عمل می کند که دیگر پس از مدتی خبری از عقل نیست و اگر هم باشد، خیلی ضعیف و هیچ اراده ای از خود ندارد و تابع احساس کور می شود و در این حالتها همه چیز خیال پردازانه، رؤیایی، بلند پروازانه می شود تا حدی که یک دندگی احساس کور بیش از حد شده و هیچ ملاحظه ای هم در کارش نیست و هر نوع مخالفتی با آن، معنی و مفهوم دشمنی به خود می گیرد و از طرف عاطفه و احساس کور بر خورد شدیدی با آن می شود و این می تواند خطرناک باشد و احساس و عاطفه کور نه فقط عقل ضعیف را به زنجیر کشیده بلکه ارگانهای داخلی و روح و روان فرد را هم تحت تاثیر خود قرار داده که برای آنها هم ضرر و زیان دارد ، مثالی می زنم از زن، یا شوهر، یا دختر و یا پسر خانه که دچار احساس کور شده اند، البته این جور موارد بیشتر به زن و دختر بر بگیرد که بیشتر احساسی هستند و عقل آنها ظریف است، فرض کنید که  زن خانواده  از نظر عقلی خیلی ظریف و ضعیف و در عوض بیش از حد احساساتی است و هرچه این احساس کور به او می گوید که من فلان یا بهمان را می خواهم و فلان کار را بکن تا من رازی شوم، اگر این زن این احساس کور را رازی نگه ندارد، این احساس کور با او در می افتد و عقل زن هم ضعیف و قادر نیست که با منطق این احساس کور را کنترل کند و احساس کور این زن یکه تازی می کند و راضی نیست و قانع نمی شود و به همین نسبت تاثیرات روحی درونی دارد و در یکچنین آدمی از شرم و حیا هم که احساس سالمی است در او زیاد خبری نیست، یعنی احساس سالم و شرم و حیا در برابر احساس کور او رنگ باخته اند و هشدارهای عاقلانه مرد خانه هم زیاد تاثیر ندارد، یعنی در این حالت عقل مردانه هم ضعیف عمل می کند و ملاحظاتی دارد و کوتاه می آید و در این حالت این کوتاه آمدن مرد خانه بجا نیست و یا اصلا در خانه مردی وجود ندارد که بخواهد بر علیه این احساس کور حرفی بزند، نتیجه این می شود که این زن خانه در رفتارش بیش از حد بی پروا می شود و هرچه این احساس کور از او می خواهد به آن عمل می کند، یعنی فلان مد را داشتن، هر روز لباس های جور و واجور پوشیدن، چندین جفت کفش داشتن، هر هفته موها را به یک فرم و مدل در آوردن، پول قرض از بانک گرفتن برای خانه و یا ماشین خریدن و خیلی چیزهای دیگر که بیش از حد در آنها افراط وجود دارد و ریسک آنها زیاد است، البته برای زنان اگر به این چیزها تا حدودی گرایش داشته باشند اشکال زیادی ندارد، زیرا آنها احساسی تر و از نظر عقلی هم ظریف تر و حساس تر هستند و این برای زنان تا حدودی بجاست، ولی همین هم اگر کنترل نداشته باشد می تواند که به افراط کشیده شود که خطرناک می باشد و اگر این احساس کور توسط عقل زنانه و یا توسط عقل مردانه شوهر نتواند کنترل شود و در این حالت عقل مردانه و زنانه هر دو ضعیف هستند و نمی توانند که پا در میانی بکنند و کاری از دست آنها ساخته نیست و انها به دنبال این احساس کور کشیده می شوند و این احساس کور زنانه است که حرف اول را می زند و حکومت می کند و برای رازی شدن خود به کم قانع نیست، البته دختر و یا پسر و یا حتی مرد خانواده هم می توانند که چنین بشوند، اگر یک جو عقل در قاموس آنها نباشد، مثال دیگری می زنم ، مثلا اگر پسر خانواده گفت من این را می خواهم، من آن را می خواهم و برایش تهیه کردند و یک دفعه هم جلویش نایستادند و به او یک دفعه هم نگفتند نه، نمی شود و یا نمی توانیم خواسته تو را برآورده کنیم و پولش را نداریم، در این حالت احساس او را تقویت و عقل او را ضعیف بار می آورند و او بد عادت می شود، زیرا در این سن چه پسر و چه دختر دارای رشد عقلی و عاطفی هستند و اگر مثلا فقط به رشد عاطفی  فرد کمک بیشتری شود و به رشد عقلی زیاد توجهی نشود، به همان نسبت رشد عاطفی تقویت، ولی به رشد عقلی کمک نشده  و عقل او ضعیف است و هرچه بیشتر رشد می کند احساساتش تند و تیز تر و در عوض عقلش ضعیف تر می شود و این عقل ضعیف تابع احساس کور این پسر می شود  و در این حالت که این پسر فقط به احساس او کمک و جواب داده شده است، احساس او زیادی رشد کرده و او از احساس زیادی برخوردار شده و عقل او ضعیف و  نمی تواند که جلوی این احساس کور زیادی خواه پسر را بگیرد و در این حالت داد و فریاد پدر و مادر هم کاری از پیش نمی برد و این پسر بیشتر سر پدر و مادر داد می زند که تا آنها عقب نشینی کنند، در این حالت این پدر و مادر احساس کور او را تقویت و عقل او را تضعیف کرده اند، یعنی با منطق و خیلی جدی با او صحبت نکرده اند که عقلش تقویت شود و به مقدار زیادی جلوی احساساتش گرفته شود و عقل ضعیفش قادر نیست که احساس کور زیادی خواه او را کنترل کند و احساس کور او بی ملاحظه فرمان می راند و دیگر هم حرف پدر و مادر را هم نمی شنود و او عقل پدر و مادر را هم خریده و قربانی احساس کور خودش کرده است و پدر و مادر هم حریف او نمی شوند و به این پسر، بچه لوس و ننر می گویند، یعنی در این حالت پدر و مادر با منطق به او حالی نکردند که این جور رفتار در هیچ جا خریدار ندارند و زیادی خواهی احساس کور او را ترمز نزدند و به عقل این  پسر به موقع کمک نکردند که تا این عقل به موقع تقویت گردد و خودش به موقع با منطق احساس کورش را کنترل کند، بلکه آنها هم بی جا دل به دل او دادند و به او کمک کردند که احساساتش به احساس و عاطفه کور  تبدیل شوند و هرچی خواست برایش خریدند و تهیه کردند و یک دفعه هم به او نه نگفتند و عکس آن هم صادق است که عقل کور تقویت شود که در بالا به آن پرداختم.

عقل گرایی کور:

در باره عقل کور بخصوص در خانواده صحبت کردم، لازم است که تاثیر آن را هم در جامعه با هم ارزیابی و بررسی کنیم، عقل کور و احساس کور و یا عاطفه کور دو پدیده ای انسانی هستند که همیشه بر ضد هم عمل می کنند و تا آنجا کار را به بن بست می کشانند که نه فقط سرنوشت یک فرد را به بازی می گیرند، حتی سرنوشت یک خانواده و یا یک جامعه را می توانند به بازی و به جنگ و خون ریزی بکشانند. احساس گرایی کور بیشتر شامل کشورهایی می شوند که از علم عقب و جهالت، فقر، بی سوادی و افکار پوسیده، مثل افکار پوسیده مذهبی خودمان در ایران و یا افکار پوسیده  کمونیستی در آنها رخنه کرده است که می تواند افکار ناسیونالیستی ویا قوم گرایی را هم به دام انداخته و آنها را افراطی و هم جفت خود و مطیع خود کند.

 عقل گرایی کور هم چندان دست کمی از احساس گرایی کور ندارد  در مرحله ای از رشد خود که عاطفه و احساس را تضعیف و نابود کرده، انعطاف پذیری خود را از دست داده و یک دنده و خودسر می شود و به عقل گرایی کور تبدیل می شود و همانطور که احساس گرایی را ضعیف می کند، می تواند مذهب، قوم و ناسیونالیسم را هم به بازی بگیرد و مطیع خود گرداند و این نوع  عقل گرایی کور در بیشتر کشورهایی بوجود می آید که آنها از علم پیشرفت زیادی دارند و افراد این کشورها بیش از حد عقلگرا هستند و کم کم دارند که احساس و عاطفه خودشان را کنار می گذارند و راه را برای عقل گرایی با عمق بیشتری باز می کنند و اگر همین طور ادامه بدهند و حرکات و رفتار خود را اصلاح نکنند به بن بست عقل گرایی کور می رسند که در این حالت دست کمی از احساس گرایی کور ندارد. در کشورهای پیش رفته به عینه می بینیم که علم پیشرفت زیادی کرده و افراد این کشورها از عقل و توانایی های بالای عقلی و علمی برخوردار هستند، با وجودی که جامعه شناسی و روانشناسی در این کشورها پیشرفتهایی داشته اند و علوم طبیعی هم به آنها کمک کرده اند که تا پیشرفت بکنند، ولی به اندازه علوم طبیعی در این جامعه ها پیشرفت نکرده اند و این رشته ها با وجودی که علمی هم هستند و به آنها علوم انسانی نیز می گوییم، ولی چون سر و کار آنها بیشتر با اکثریت جامعه است و بیشتر با جسم و روح و عقل و احساس آنها سر و کار دارند، در رابطه با افراد باید به موقع و به جا از عقل و احساس افراد استفاده کرد که تا جامعه راه درست خود را پیدا بکند و این روانشناسی و جامعه شناسی در این جامعه ها جا بیفتند و نقش درست خود را بازی بکنند و این را هم می دانیم که تمام افراد جامعه چه زن، چه مرد، چه کوچک و چه بزرگ به یک اندازه در علوم طبیعی و اجتماعی رشد ندارند و به نسبت توانایی های خودشان از محیط طبیعی و اجتماعی در رابطه با هم تاثیرات گوناگون و مختلفی می گیرند و از رشد عقلی و عاطفی متنوعی برخوردار می شوند که در بسیاری از موضوعات متناقض عمل می کنند و کمتر در رابطه با هم متعادل بر خورد می کنند و اینها مشکلات را پیچیده و هزار برابر می کنند. عقل و احساس با وجودی که با روانشناسی و جامعه شناسی سر و کار دارند و در افراد جامعه نقش بازی می کنند، ولی درعمل دیده می شود که عقل و عقلگرایی بیشتر با علوم طبیعی سر و کار دارند و در این رابطه احساس و عاطفه سر و کار کمتری با علوم طبیعی دارند و به همین نسبت علوم طبیعی بیشتر به رشد عقلی کمک می کنند و کمتر احساس و عاطفه را رشد می دهند و از طرفی دیگر علوم طبیعی بیشتر با محیط طبیعی سر و کار پیدا می کنند و باعث می شوند که افراد هم با محیط طبیعی و علوم طبیعی  بیشتر سر و کار داشته باشند و کارهایی که در رابطه با محیط طبیعی می کنند تاثیر بیشتری روی عقل دارند و دریچه عقل را بیشتر باز می کنند، بخصوص اگر بشر با ماشین آلات و وسایل الکترونیکی سر و کار داشته باشد و یا اینکه بیشترین کارها را ماشین ، الکترونیک و کامپیوتر بکنند و مانع از این شوند که افراد به نوعی در ارتباط با هم باشند و تا حدودی ارتباط عاطفی بر قرار بکنند، یعنی افراد با هم رابطه دیسیپلینی و ماشینی پیدا می کنند و مانع از این می شود که عاطفه انسانی در رابطه با علوم طبیعی و محیط طبیعی و صنعت مثل عقل رشد کند و یا بهتر گفته شود که علوم طبیعی احساس و عاطفه را ضعیف و بیشتر تابع عقلگرایی می گردانند و در همین راستا موضوعات عقلی بیشتر رشد می کنند و افراد بیشتر آنها را یاد می گیرند و به همین نسبت برای مردان که بیشتر عقل گرا هستند، علوم طبیعی حرف بیشتری برای گفتن دارد، مثل صنعت، اقتصاد، پزشکی، مهندسی، الکترونیک، کامپیوتر، اینترنت و غیره و اینها مشغولیاتی هستند که تاثیر و بار عاطفی آنها کم است و رشد عقلی، بخصوص عقل مردان را بیشتر تقویت می کنند، ولی با وجوداین آنچه به نام علوم طبیعی می شناسیم، سرکار آنها با انسانها است و چه بخواهیم و چه نخواهیم روی عقل و عاطفه کم و بیش مثبت یا منفی تاثیر خود را می گذارند و از طرف دیگر علوم انسانی، یعنی جامعه شناسی و روانشناسی هم عقلی هستند و هم عاطفی و هم در ارتباط با افراد جامعه هستند و هم در رابطه با محیط طبیعی و زمانی می توانند که برای افراد جامعه جوابگو باشند که رابطه عقلی و عاطفی افراد جامعه را درست تنظیم و هماهنگ کنند که در رفتار، گفتار، سواد، تجربه، گرایشات روحی، مناسبات اجتماعی، کیش شخصیتی، آداب و رسوم، مذهب، مرام، مناسبات خانوادگی و اجتماعی، نظم، قانون و غیره  خود را نشان بدهند و یک رابطه سالمی بین عقل و عاطفه بوجود بیاورند، یعنی جاهایی که عقل حرف اول را می زند، احساس و عاطفه باید تابع و جاهایی که احساس و عاطفه حرف اول را باید بزنند، عقل کمی کوتاه بیاید و مواقعی هم باید از هر دو در یک جاهایی استفاده درست بشود و این کار جامعه شناسی و روانشناسی را سخت کرده است، زیرا اولا تا به حال ابزار لازم در اختیار جامعه شناسی و روانشناسی نبوده است، یعنی تا به حال بشر نتوانسته یک رابطه سالمی بین عقل و عاطفه پیدا کند و در استفاده از این دو افراط به خرج داده و به همین نسبت در رابطه با افراد جامعه، بخصوص بین زن و مرد رابطه عقلی و عاطفی همیشه با فراز و نشیب بوده است که از این رابطه ها در یک سطح گسترده قوانین اجتماعی به عناوین مختلف با فراز و نشیب زیاد شکل گرفته اند که در هر زمان دارای تناقضات عجیب و غریبی شده اند و با توجیه گرایی و با زور آنها را نگه داشته اند و به خورد افراد داده اند و دوماً علوم طبیعی هم بیشتر سر و کارشان با عقل گرایی می باشد و زیاد با عاطفه و احساس سر و کاری ندارند و به همین نسبت زیاد نمی توانند که مثل کمک به عقل به همان اندازه به عاطفه کمک بکنند، یعنی کمک علوم به عقل یک طرفه است و در راستای عاطفه به جامعه شناسی و روانشناسی کمکی زیادی از طرف علوم طبیعی نمی شود که تا جامعه شناسی و روانشناسی بتوانند هم به عقلگرایی افراد جامعه و هم به احساس گرایی افراد جامعه به موقع و بجا رسیدگی کنند، در یک چنین شرایطی که عقلگرایی با کمک علم گرایی به افراد جامعه، بخصوص مردان بیشتر غالب می شود و احساسگرایی در جامعه ضعیف می گردد، علوم انسانی مثل جامعه شناسی و روانشناسی با تمام پیشرفتشان از علوم طبیعی عقب افتاده اند و به عبارت دیگر پیشرفت علوم طبیعی زیاد و بیشتر عقلگرایی را تقویت می کنند و کمتر به احساس گرایی توجه می کنند و این عدم تعادل در این کشورهای پیشرفته سرمایه داری  به ضرر احساس گرایی خواهد بود و تعادل عقلگرایی و احساس گرایی تا حدودی در این جوامع به هم می خورد و عملا می بینیم که کشورهای پیشرفته که به علوم طبیعی و صنعت روی آورده اند، دارند با سرعت زیاد پله های صعود عقلگرایی را در می نوردند و احساسگرایی آنها رنگ و بوی عقلی به خود می گیرد و یا بهتر گفته شود احساس گرایی در این کشورها ضعیف و توسط عقلگرایی به دنبال کشیده می شود و تابع عقل گرایی است و عقل گرایی آن را هر طور بخواهد توجیه می کند، البته تمام افراد یک جامعه هم تمام قد از علوم طبیعی برخوردار نیستند و تا حدودی هم احساس گرایی ضعیف در جامعه وجود دارد و این خود نیز مشکلات این جوامع عقلگرا را بیشتر می کند و تضاد طیقاتی در این جامعه ها زیاد می شود و یک نوع دعوا را بین عقلگرایی و احساس گرایی زنده می کند که در ادامه به آن می پردازم، در این جامعه ها باورهای مردم طور دیگری خودشان را نشان می دهند، بسیاری از مردم دلشان را خوش می کنند که در جامعه پیشرفته زندگی می کنند و برای آنها با احساس و عاطفه سر و کار داشتن و برخورد عاطفی کردن، چیز کهنه و قدیمی جلوه می کند که باعث درجا زدن می شوند و بسیاری از مردم بخصوص جوانها کم کم قید عاطفه و احساس را تا آن حدی که می توانند می زنند و می بینیم که با این طرز نگاه و برخورد وضعیت جامعه شناسی وروانشناسی که سر و کاری هم با عقل و هم با احساس دارند از علوم طبیعی در جامعه پیشرفته عقب تر هستند، یعنی نمی توانند که تعادل عقلی و عاطفی را در افراد جامعه در شرایط مختلف بر قرار بکنند که افراد تاثیر روحی لازم از هر دو بگیرند و از وضعیت خود رازی باشند و به مرور که علوم طبیعی در این کشورها بیشتر پیشرفت می کنند وضعیت روانشناسی و جامعه شناسی از این هم بدتر می شود و در این حالت می بینیم که در کشورهای صنعتی و پیشرفته با این پیشرفت علوم طبیعی و نبود جامعه شناسی و روانشناسی پیشرفته و مترقی جواب گو در سطح جامعه، این جامعه ها را دچار بحران کرده اند، یعنی وضعیت عقل و خرد فردی و جمعی در یک سطح گسترده بالا است و هم از نظر صنایع و اقتصاد و هم از نظر قانون و حقوق و نظم اجتماعی اینها سرآمدند و در این جوامع عقل و منطق و علم در یک سطح قابل قبول پیاده شده اند که در خیلی از زمینه های فکری و منطقی به افراد جامعه کمک می کنند و شامل هم فرد می شود و هم شامل افراد، ولی در این جامعه ها از عاطفه و احساس به اندازه کافی خبری نیست و چندان نقشی در روابط بین افراد بازی نمی کنند و چون دایره عقلگرایی و گرایش به عقل بالا است و عقل در روابط افراد حرف اول را می زند، احساس و عاطفه در رده های چندمین هستند و زیاد در رفتارها، نگاه ها، گفتارها، تصمیم گیری های افراد چندان نقشی ندارند، به عبارت دیگر احساس و عاطفه ضعیف و مطیع عقل و به دنبال آن کشیده می شوند و در روابط افراد یک نوع  رابطه عاطفی سردی وجود دارد، زن و مردها سرد هستند، بچه ها سرد هستند و از خانواده خود زیاد چیزی به عنوان عاطفه و احساس و مهربانی به آن معنی نگرفته اند که بتواند همتراز با عقل باشد، یعنی موضوعات عقلی و علمی بیشتر با هم گره خورده اند و با هم نظم بهتری گرفته اند و در تمام جامعه پیشرفته به نوعی اثری از آنها دیده می شود، ولی موضوعات عاطفی افراد توسط عقل و موضوعات عقلی بیشتر توجیه شده اند و تا حدودی در جامعه بین افراد رنگ باخته اند، بخصوص اینکه این تاثیر سرد عاطفی روی خانواده ها و بچه های آنها خیلی تاثیر گذاشته و بچه های این خانواده ها که به آنها سرد برخورد شده به مدرسه هم که می روند در مدرسه روابط آنها با هم سرد تر است، چون در آنجا یک معلم است با چندین شاگرد مدرسه ای و خانم معلم و یا آقا معلم زیاد نمی توانند که نقش بزرگ تر ها، بخصوص نقش پدر و مادر را برای بچه ها بازی کنند، بخصوص که خود آنها هم همین طور سرد بزرگ شده اند و به همین نسبت سرد برخورد می کنند و در مدرسه هم بیشترین یادگیری ها علمی، عقلی ، نظم، ترتیب و دیسیپلین داشتن هستند و زیاد جایی باقی نمی ماند برای تاثیرات احساسی و عاطفی و بیشترین یادگیری های بچه ها از نظر عاطفی در مدرسه از بچه های هم سن و سال خود می باشند، زیرا بچه ها در این سن و سال خود به خود احساساتی هستند و با هم احساسی برخورد می کنند و چون این بچه ها عاطفه کمتری از خانوادههای خود گرفته اند و سرد تر هستند، این نوع سردی در مدرسه هم در رفتار بچه ها نقش بازی می کند و تا حدودی اشکال ایجاد می کند و به بچه ها یاد می دهد که با هم سرد تر برخورد بکنند، زیرا بچه ها که از خانواده خود کمتر یاد می گیرند، در مدرسه هم زیاد چیزی ندارند که به هم یاد بدهند، البته بودن مدرسه از نبودن آن خیلی بهتر است، چون بچه ها در مدرسه از همدیگر معاشرت و آداب اجتماعی یاد می گیرند و به هم یاد می دهند و به نوعی دو تایی و سه تایی با هم دوست می شوند و به نوعی پیوند خورده و با هم می جوشند و غیر ممکن است که از زندگی با هم در مدرسه چیزهای درستی یاد نگیرند و از هم تاثیرات عاطفی هم می گیرند، ولی شرایط خانواده های این بچه ها بار یادگیری را نه فقط در خانه و خانواده کم می کنند، بلکه محیط مدرسه را هم کم بار می کنند، یعنی بار عاطفی و احساسی آنها کم و در برخورد با همدیگر از حس قوی عاطفی نمی توانند استفاده کنند، چون در ذهنیت آنها آنطور باید و شاید احساس و عاطفه شکل نگرفته اند، سردی و کم عاطفگی یادگیری در مدرسه توسط بچه ها را چندان با ارزش نمی کنند و بار یادگیری آنها هم از نظر عاطفی و هم از نظر عقلی کم می شود، چون عقل و عاطفه هر دو یک ریشه  دارند و ریشه آنها حس است و روی هم تاثیر متقابل دارند و در این سن و سال این بچه ها همراه با رشد جسمی باید از نظر روحی، عقلی و هم عاطفی هم رشد کنند و تجربه کسب کنند و عملا می بینیم که در جوامع پیش رفته که احساس گرایی ضعیف است، عقل گرایی ار احساس کم مایه می گیرد و در تصمیم گیری ها و برخورد ها با موضوعات مختلف این عقل گرایی است که بیشتر رشد می کند و حرفی برای گفتن دارد و این عقل به تنهایی رشد می کند و کمتر رشد عاطفی همراهش است و این رشد عاطفی تابع عقل و بار عقلی به خود می گیرد و این عقل مثل یک پسر بچه ای می ماند که این پسر بچه در خانه تنها بزرگ می شود و خواهر و برادری ندارد و از آنها چیزی یاد نمی گیرد، پس این عقل در تصمیم گیری ها به تنهایی تصمیم می گیرد و مغرور و یکه تازی می کند و احساس ضعیف فرد و یا افراد را با زور به دنبال خود می کشد و به همین خاطر و به همین دلایل دارد خود را به عقل گرایی کور نزدیک می کند، یعنی عقلی که هیچ نوع مخالفی را بر نمی تابد، بخصوص از طرف عاطفه و به مرور که علوم طبیعی در این کشورهای ثروتمند پیشرفت می کنند به عقل گرایی بیشتر کمک می کنند، عقل گرایی حاد تر شده و بر احساس و عاطفه فرد و افراد بیشتر غلبه می کند و آنها را بی محتوا و از درون نابود می کند، البته عقل گرایی بد نیست خیلی هم خوب است، مشروط بر این که عقل گرایی احساس گرایی را مغلوب خود نکند و بشر بتواند از هر دو در زندگی استفاده کند و اگر بشر یک جاهایی بیشتر از عقل استفاده می کند، در جاهای دیگری باید شرایط طوری فراهم شده باشند که بشر بتواند از احساس گرایی استفاده بجا و به موقع بکند و این مشروط بر این است که همپای پیشرفت علوم طبیعی در جامعه، جامعه شناسی و روانشناسی هم پیشرفت بکنند، بدون ادغام بجای این سه تا با هم، رابطه سالمی بین عقل گرایی و احساس گرایی افراد جامعه بوجود نمی آید و یکی از این دو قربانی دیگری می شود. با همدیگر چند نمونه ای از مناسبات عقل گرایی کور که دارند در کشورهای پیشرفته عاطفه و احساس را زیر سلطه خود در می آورند و زیر پای خود له می کنند را در این کشورهای پیشرفته مؤرد بررسی قرار می دهیم.

 مثلا افراد در این کشورهای پیشرفته صنعتی عقل گرا معتقد هستند که اگر در این زندگی ماشینی امروز نتوانند جای پایی برای خود باز کنند، خیلی بیشتر از اینها ضربه می خورند و یا آنها بر این باور هستند که اگر بهترین دوره های کاری و عملی را ندیده باشند از جامعه و کار غافل می شوند و عقب می افتند و این طرز تلقی ها و طرز فکرها درست است، ولی اگر زندگی فقط زندگی ماشینی بشود و تمام افراد جامعه را تحت تاثیر خود قرار بدهد، این  برای افراد جامعه خطرناک است.

 امروزه در این کشورهای پیشرفته عقل گرا یکی از مشکلاتی که وجود دارد این است که به عاطفه و احساس بهاء کم داده می شود،، چون رابطه عاطفی بین آنها خیلی ضعیف است و این مشکل فقط مشکل نوجوانان و جوانان نیست که مرتب معشوقه خود را عوض می کنند، این مشکل به همه افراد جوامع غربی، آن هم به همه شکل آن سرایت کرده است.

 عقل گرایی اول شروع می کند که عاطفه و احساس را ضعیف کند و آن را نا کارآمد جلوه بدهد و این زندگی عقل گرایی برای افراد شروع  می کند که در باورها و ذهنیتهایشان کری کری بخواند و این را به آن ربط بدهد و آن را به این ربط بدهد و عقل و احساس طرف را به کار می گیرد که مثلا ببن این زندگی عقلگرایی است و علم و عقل است که پیشرفت دارد و حرف اول را می زند و اگر می خواهی از این زندگی عقب نباشی باید یاد بگیری که زیاد خود را به چیزهای دست و پاگیر مثل عاطفه، احساس گرفتار نکنی، زیرا اینها کهنه هستند و قدیمی ها بیشتر به آن پایبند بودند، مثلا عاطفه و احساس تو را پای یک نفر می کارند که تا تو به او وفادار بمانی و این تو را از زندگی عقب نگه می دارد و دیدی که طرفت هم به تو نارو زد و رفت با دیگری و تو هم همین کار را بکن، اصلا احساس بی احساس معطل چی هستی و یا کری کری می خواند که اصلا بچه برای چی می خواهی، تو که خودت از بچگیت چیزی ندیدی، پدر و مادرت در حق تو چه کردند، چرا می خواهی بچه دار شوی و برای بچه وقت صرف کنی و زجر بکشی و کلی هزینه کنی، مگر نمی دانی که فلانی با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم می کرد و عاقبت با چند تا بچه مجبور شد که طلاق بگیرد، به جای اینها بهتر است که به موقعیت خود و پیشرفت شغلی خود فکر کنی که تا در آینده بتوانی کلی پول در بیاوری و زندگی راحتی داشته باشی، پول در زندگی خیلی مهم است، کمی به آن فکر کن، امروزه باید سعی کنی که از علم عقب نباشی، اصلا رابطه ات با فلانی به هم خورد که خورد، چیز مهمی نیست، کم کم یاد می گیری که چگونه این جور افراد و اینجور رابطه ها را فراموش کنی، برو یک نفر دیگر را پیدا بکن، حتما که نباید با یک نفر باشی، مگر تو امولی، تو می توانی با خیلی های دیگری هم باشی، اگر بلد نیستی، نترس از دیگران یاد می گیری و آن را امتحان کن، این مهم نیست که شریکت با غریبه ها رفته تو هم برو با دیگران، یک امتحانی هم با همجنسگرایی بکن شاید برایت بهتر باشد و خستگی ات بر طرف می شود و خودت را هم بروز می کنی و فشار روحیت هم کمتر می شود، البته اینهایی که من نویسنده گفتم فقط در حرف خلاصه نمی شوند که این افراد در این زندگی عقل گرایی یاد می گیرند، بلکه در زندگی مرتب با آن  به شکلهای مختلف سر و کار دارند و کنش و واکنش های این زندگی عقلگرایی هستند که افراد در این کشورهای پیشرفته را مجبور می کنند که ذهنیت خود را با این طرز نگاهها و این جهان بینی القایی پر تنش پر کنند و به ساز آنها به رقصند و هرطور آنها می خواهند عمل کنند و ذهنیت در هم و برهم افراد جامعه ابزارش را هم فراهم می کند و گرفتاری عقلگرایی که این افراد دارند، به نوعی از هم یاد گرفته اند و این افکار پر فراز و نشیب که در زندگی آنها ریشه دوانده و به نوعی این افراد را به هم مربوط کرده اند و یک مسیر را به آنها یاد می دهند که اولا باید عقل گرا باشی، دوماً دریچه احساس و عاطفه خود را کم کم ببندی و سوم برای اینکه دوام بیاوری این راه عقلگرایی را طی کن تا هر زمانی که می توانی که تا از دیگران عقب نیفتی، اگر از رمق هم افتادی مهم نیست، چهارم به انتهای عقل گرایی که به عقل گرایی کور می رسد اصلا فکر نکن، هرچه بادا باد، یعنی افراد مجبور می شوند در رابطه با هم برخورد عقلی و منطقی پیشه کنند و برخورد عاطفی را با برخورد عقلی توجیه و جواب می دهند، آن هم به هر شکل ممکن و بی ملاحظه و حساب و کتاب که مثلا با تو این طور برخورد کردند، منطق می گوید که تو هم با آنها همینطور برخورد بکن و کم کم خودت را به آن عادت بده و احساس تو را کشتند، تو هم یاد بگیر که احساس دیگران را بکشی و نتیجه از این زندگی این می شود که احساس کشی در آن جامعه رواج پیدا می کند و احساس و احساسی برخورد کردن بی ارزش می شود، یعنی فرد یاد می گیرد که عشق بی عشق، محبت بی محبت و آنها یاد می گیرند که برای فرار از مشکلات و کم نیاوردن، وقتهای خود را بیشتر با موضوعات مختلف و سرگرمی ها بگذرانند که بیشتر آنها با علم و الکترونیک سر و کار دارند و بیشتر کمک به عقل گرایی آنها می کنند و هم وقت آنها را پر می کنند و هم کمک می کنند که به گرفتاری های عاطفی زیاد فکر نکنند و به همین خاطر به موضوعات احساسی و عاطفی زیاد فکر نمی کنند و کم کم موضوعات عاطفی در ذهنیت افراد رنگ باخته و به حاشیه می روند، خوب یا بد. البته این عقل گرایی این حرفها را به زنان و مردان می زند،ولی مردان خودشان آگاهانه و یا ناآگاهانه محرکه  اصلی عقل گرایی هستند و کارهای علمی و خیلی پیچیده را آنها در سطح گسترده بهتر انجام می دهند و اینها بیشتر برای مردان مناسب هستند و با توانایی بدنی و فکری آنها بیشتر هماهنگ هستند، چون مردها هم بدن قوی و سخت دارند و به همین نسبت عقل آنها هم سخت و قوی است و بیشتر برای کارهای سخت ساخته شده است، ولی یک زمانی آنها هم به آخر خط عقل گرایی کور می رسند و مجبور می شوند که از عقل گرایی کور خود بریده و به احساس ضعیف و ناتوان خود پناه بیاورند و در کنار زنانی که آنها هم کم کم از این زندگی عقل گرایی بریده اند، قرار می گیرند و با هم صف احساس گرایی را محکم می کنند و این آخر کار عقل گرایی کور است و هر چه عقل گرایی کورتر می شود باعث می شود که صف احساس گرایی هم بیشتر و این احساس گرایی هم کور شود و در برابر عقل گرایی کور سنگر بندی می کند، در هر صورت عقل گرایی و عقل گرا ها زیاد به اینها فکر نمی کنند.

  این عقل گرایی کری کری خود را مدام برای زنها و مردها می خواند، افراد را مجبور می کند که برای اینکه از هم عقب نیفتند با هم مسابقه بدهند و در این راه آنها را به جان هم می اندازد که تا همدیگر را مجبور کنند که به نوعی به هم گیر بدهند، برای هم بزنند، بر علیه هم نقشه بکشند، با هم بجنگند، کلی دسته بندی و صف آرایی و رفیق بازی ها راه بیندازند و بر علیه دیگران هزاران دام و تله درست کنند، کلی کاغذ بازی، رشوه، دزدی های خرد و کلان، رغابت، جاسوسی، برخورهای نادرست با هم و خیلی چیزهای دیگر و به خاطر این زندگی عقل گرایی کور نهایتا هر چه دارند از جان و مال و ناموس همه را از دست می دهند،هر روز که بگذرد کم و یا زیاد عقل گرایی بر ذهنیت این افراد غالب می شود و در ذهنیت آنها چندان از عاطفه و احساس خبری نیست و اگر هم چیزی به نام عاطفه هنوز باقی مانده از آن خاطرات خوشی ندارند و نمی خواهند زیاد به آنها فکر کنند و ته مانده آن هم ضعیف و ناتوان و به دست مقتدر عقل گرایی در حال خفه شدن است، این یعنی کم عاطفگی و نهایتا کشتن عاطفه و عقل گرایی به بعضی از افراد که به آخر خط خود رسیده اند می گوید که اگر تحمل نمی توانی بکنی، تو دیگر برای من مهم نیستی و ارزشی نداری، پس بنابراین معطل نکن و خودت را هم همراه با این عاطفه بکش و اگر فرزند و خانواده هم داری همراه این عاطفه آنها را هم بکش، این یعنی از اینجا به بعد زندگی خیلی بی معنی و بی ریخت شده است و عقل گرایی در این حالت به افراط کشیده شده و جایی در ذهن افراد برای عاطفه و احساس باقی نگذاشته و به عقل گرایی کور تبدیل شده است و به دارنده و صاحب خود فرمان می راند و آخرین تشرها را به او می زند، پس معطل چه هستی، چرا مردد هستی، احساس بی احساس و هرچه من می گویم بکن و یک چنین وضعیتی ثانیه ها را هم برای طرف سنگین و برابر هزار سال می کند و نهایتا رفتار و کردار و گفتار یک چنین فردی خشک و بی روح می شود و طرف آنقدر کم می آورد که زیر بار این سنگینی این عقل گرایی له و طاقت نمی آورد و دست به خودکشی خود و خانواده اش می زند و این تنها به اینجا هم خط نمی شود، یعنی در این حالت در این جامعه عقل گرایی کور راهی به جایی نمی برد و پوچ شده است و برای فرد و افراد آخر کارش است و در این حالت که عقل گرایی دیگر برای فرد و افراد هیچ چیز ندارد و افراد  به پوچی عقلشان فکر می کنند و آن را دیگر تحمل نمی کنند و سعی می کنند تا آن حدی که می توانند از آن فرار کنند، البته اگر عقل گرایی کور جامعه به آنها چنین اجازه ای بدهد و کم کم افراد به احساس گرایی کور روی می آورند که این احساس و عاطفه در برابر عقل گرایی ضعیف و پوچ  شده اند، یعنی در این حالت برای فرد و یا افراد چیزی به نام احساس سالم و عقل سلیم باقی نمانده، اگر هم چیزی هنوز وجود دارد، عقلگرایی کور و احساس گرایی کور هستند که در این فرد و یا در این افراد به جان هم افتاده اند و صحبت از یک نفر و دو نفر نیست و نهایتا صف آرایی ها شروع می شود. عقل گرایان کور که آخر خط عقل گرایی کور هستند، برای دوام خودشان به جان احساس گرایان کور می افتند و یا برعکس و از یکدیگر انتقام می گیرند و چیزی برای فرد و یا افراد باقی نمی گذارند و این فرد و یا این افراد همه چیز برایشان بی ارزش، زیرا نه احساس سالم و نه عقلی سلیمی  دارند و در این حالتها که افراد خسته، سرخورده، متنفر و بریده از این زندگی عقلگرایی کور شده اند دیگر مغز آنها هم درست کار نمی کند و دیگر خبری از عقل و علم  و کمی احساس هم در این جور مغزها وجود ندارد، البته این دیگر آخر کار است که به خودشان و به زاد و رودشان و به مال خودشان رحم نمی کنند و  عقل گرایی کور آنها و احساس گرایی کور آنها به جان هم افتاده و دارند بدون هیچ ملاحظه قربانی می گیرند و این یعنی یک جنگ تمام عیّار.
یعنی از همان اول  که خشت عقل گرایی را با دست خودت کج کار گذاشتی، شروع می کند که خشت جسمی و روحیت را کج کار بگذارد.

در این مرحله برایشان هیچ چیز معنی ندارد و مهم نیست که چه کاری بکنند، خوب و بد برایشان معنی ندارد، فقط لحظه شماری می کنند که هرچه زودتر این وضع را عوض بکنند و این عقلگرایی کور را نابود کنند.

ولی بعد از خرابی و ویرانی بیش از حد، یک عقل سلیم و یک احساس سالم لازم است که از نو شروع کنند برای درست کردن یک جامعه ویرانه و برای این کار لازم است که افراد باسواد و با تجربه باشند، ولی برای این جامعه خراب افرادی با مخ خراب ضعیفی باقی مانده  با احساس ضعیف سرخورده و با این عقل ناچیز و احساس خراب خود نمی توانند که چیزی را درست کنند، چون خراب کردن راحت است، ولی درست کردن هر چیز و عوض کردن در هر شرایطی، سخت و وقت زیاد و سرمایه زیاد می خواهد و از همه مهم تر در این جامعه ها مخ این افراد را سالم و درست کردن، خیلی شرایط می خواهد که این مخ های خراب آنها را ندارند و عمر عقل گرایی که سر آمد، عمر این افراد هم سر می آید و زحمت رفتن را به جان می خرند.

 نازیسم و هیتلر یک نمونه  از این جریان عقل گرایی کور بود که خودش خودش را نابود کرد، یعنی از زمانی که عقلگرایی کور آلمانی ها هیتلر را سر کار آورد و این عقلگرایی فرمان تصاحب جهان را به هیتلر داد، این زیاده خواهی آلمانی ها، زیاده خواهی  عقلگرایی کور آنها می بود که به کم قانع نبود و آلمانی ها می بایستی با این حرکت این عقلگرایی کور درون خود را راضی می کردند و کی می توانست این  کار را بهتر عملی کند، کسی که از عقلگرایی کور افراطی بیشتری برخوردار می بود و کی بهتر از هیتلر و طرفداران و سپاهیانش، هیچ کس دیگر. در این حالت دعوای عقل گرایی کور هیتلر فقط با کشورهای فقیر با احساس گرایی کور نبود، بلکه هیتلر تمام جهان را می خواست که تمام کشورهای عقلگرای جهان را هم در بر می گرفت و این یعنی با همه در افتادن و با این کار خود عقل گرایی کور خودشان  را تکمیل و کوری آن را بیشتر کردند و این عقل گرایی کور را به آخر خط خود رساندند که  شکست صد در صد برای این عقلگرایی کور هیتلر و دار و دسته اش را ورق می زد.

 نازیسم هیتلری که از رهبرش گرفته تا تمام طرفدارانش همگی دارای عقل و علم بودند و علم هم خوب است و اشکالی هم نداشت، ولی به مرور زمان به افراط گرایی روی آوردند و آن را اصلاح نکردند و آن را به علم کور و عقل کور و خرد کور تبدیل کردند و به عقلگرایی کور روی آوردند که این عقلگرایی کور به غیر از خودش به هیچ چیز دیگر فکر نمی کرد و عقل گرایی کور که دشمن احساس، بخصوص احساس کور است، احساس و عاطفه افراد عقل گرا را ضعیف و احساس و عاطفه دیگران را هم به مرور خریده و زیر سلطه خود آورده بود و یا اگر مقاومتی هم از طرف بعضی افراد می شده، آنها را لگد مال و زیر پا له  کرده بودند و در این حالتها همه آماده شده بودند برای خراب کردن، زیرا همه افراد با این عقل گرایی کور به سرحد کمال خرابکاری درونی خود و خرابی زندگی خود رسیده بودند و وقتی از همان ابتدا عده ای عقل گرا برای راضی کردن این عقل گرایی کور خودشان شروع کردند به خرابی و ویرانی احساس و عاطفه خودشان و همچنین دیگران، در این مرحله دیگر هیچ چیز دیگری برای آنها معنی نداشت و در این جمع ویران شده و ویرانگر هرکس که عقل کور بیشتری داشته باشد، احمق تر، دیوانه تر، خیلی خود بین، مغرور تر و ویرانه کننده تر خواهد بود و بهتر می تواند که این جریان مخرب را رهبری کند و خود این مردم رهبری این جریان را به دست او می دهند، زیرا او بهتر می تواند که این سیستم عقل گرایی کور را هدایت کند و این افراد دارای عقل گرایی کور را راضی تر نگه دارد و کی بهتر می تواند این جریان را رهبری کند یک کسی مثل هیتلر که در این عقلگرایی کور، کورتر و بی رحم تر است و آدم بی احساسی است و بهتر می تواند که این جریان عقل گرایی کور را به رخ همه بکشد و در نابود کردن از همه استاد تر است و مردم عقل گرای کور در مرحله ای این رهبری را به دست هیتلر می دهند که عقلگرایی کور و افراطی خودش را در آن بالا بالا ها می دید و نمی خواست که کوتاه بیاید با وجودی که تضاد ها در درون جامعه آلمان به مقدار زیادی آشکار شده بودند و بسیاری از مردم از این عقل گرایی زیاد چیزی دریافت نکرده بودند و از آن خسته شده و به احساس گرایی ناسیونالیستی و مذهبی روی می آوردند و دریچه عقلشان بسته می شد و همان موقع که صف بندی های مخالفین در برابر این عقل گرایی کور داشت در داخل  مردم آلمان شکل می گرفت، عقل گرایان کمربندهای خود را سفت تر کردند که مبادا از آن بالا بالاها به پایین بیفتند و بهتر دیدند که حواس همه را بخصوص طرفدارانشان را به چیز دیگری مشغول کنند. عقل گرایی کور آلمانیها که به کم قانع نبود و هیچ مرزی هم برای خودش نمی شناخت، مغرور قدرت خود شد و هوس کرد جهان را بگیرد و زیر سلطه خود بیاورد و احساسگرایان ناسیونالیسم آلمان که آنها هم در اصطکاک با این سیستم عقل گرایی کور هیتلر خیلی سرخورده و خسته شده بودند و مجبور شده بودند که دریچه عقل خود را بسته و احساس گرایی ناسیونالیستی و مذهبی کور روی بیاورند به پوچی رسیده بودند و به قدرت رسیدن برای آنها خیلی شیرین بود و با این احساس گرایی کور و پوچ خود فریب این عقل گرایان کور را خوردند و از آنها پشتیبانی کردند، زیرا احساس گرایی کور مثل عقل گرایی کور به کم قانع نیست و فقط به قدرت فکر می کند، عقل گرایان و هیتلر برای اینکه جلوی بحرانهای بیشتر را بگیرند و برای اینکه به بحرانهای داخلی خود سرپوش بگذارند، گفتند که ما می خواهیم قدرت بیشتری داشته باشیم و با گفتن اینکه ما می خواهیم جهان را بگیریم، این جمله برای عقل گرایان کور و احساس گرایان ناسیونالیست کور خیلی شیرین آمد و فریب قدرت هیتلر را خوردند و تمام مشکلات خود را که از این عقل گرایی کور هیتلر نصیبشان شده بود را فراموش کردند و این جریان کور مقدار زیادی از مذهبیون را هم با خود همراه کرد، زیرا آنها هم احساس گرای کور مذهبی و عقل آنها هم مثل ناسیونالیستهای آلمانی ناقص بود و آنها هم همیشه دنبال قدرت و به حکومت رسیدن بودند.

 ولی با وجود این سؤال مطرح می شود که مردم آلمان که کم کم بحران این عقلگرایی کور را دیده بودند و کم کم به احساس گرایی ناسیونالیستی و مذهبی روی آورده بودند و به همین خاطر در آن زمان مردم تا حدودی از این عقلگرایی کور خسته شده بودند چرا این عقل گرایی کور هیتلر را سرنگون نکردند؟  آنها که به احساس گرایی روی آورده بودند، می توانستند که افرادی مثلا کاتولیکهای افراطی و مذهبی های احساسگرای کور دیگری مثل ناسیونالیست ها را سر کار بیاوردند و با کمک آنها این عقلگرایی کور هیتلری را نابود کنند، چرا این کار را نکردند، یکی از علتهای این بود که کشورهای دیگر فورا ترتیب هیتلر را دادند و دار و دسته هیتلر را از بین بردند، هیتلر می خواست با گرفتن جهان به این درجه از عقلگرایی کور برسد که نتوانست و اگر هوس گرفتن جهان را نمی کرد و فقط به آلمان بسنده می کرد، احتمال آن بود که به مرور زمان عقل گرایی کور را در آلمان تا آن حدی زیاد بکند و جلو ببرد که نهایتا به عقل گرایی کور مطلق ختم شود و آن وقت این احتمال وجود می داشت که کم کم مردم آلمان بر اثر مشکلات زیاد، بیش از حد روی به احساس گرایی کور ناسیونالیستی و مذهبی می آوردند و آن وقت از عقل گرایی کور هیتلر و دار ودسته اش خسته و با احساس گرایی کور خود با عقل گرایی کور هیتلر در می افتادند و آن را از بین می بردند، ولی این اتفاق نیفتاد، زیرا در آن زمان احساس گرایی مردم آلمان که رنگ و بوی ملی گرایی و ناسیونالیستی و همچنین مذهبی به خود گرفته بود، ولی هنوز در آن حد زیاد کور نشده بود، زیرا حدودا چند قرن مردم خاطرات بدی از احساس گرایی کور مذهبی داشتند و ترجیح دادند که زیاد احساس گرایی مذهبی نداشته باشند، ولی با وجود این  به دام احساس گرایی ناسیونالیسم آلمانی گرفتار شدند و کمتر سراغ احساس گرایی نوع مذهبی رفتند و چون این احساس گرایی ناسیونالیسمی در برابر عقل گرایی کور هیتلر ضعیف شده بود، یعنی هیتلر و عقل گرایی او احساس و عاطفه فردی و جمعی را به هیچ می گرفتند، به همین خاطر گرایشات احساسی ناسیونالیستی و مذهبی را ضعیف و به دنبال عقل گرایی کور خود می کشید و احساس گرایی ناسیونالیستی و مذهبی مردم آلمان را بیش از حد به عقل گرایی خود وابسته کرده بود و از درون پوچ کرده بود و این باعث بحران در داخل آلمان و کشورهای منطقه شده بود و هیتلر برای اینکه از این بحران فرار کند از این وضعیت سوء استفاده کرد و گفت که می خواهد جهان را بگیرد و به همین خاطر آتش احساس گرایی ناسیونالیستی مردم آلمان که ضعیف شده بود، به یک باره شعله ور شد و این گرایش ناسیونالیستی مردم را فریب داد، چون خیلی شیرین و قشنگ جلوه  می کرد و آنها را در ذهن گرایی به قدرت می رساند و این احساس ناسیونالیستی و مذهبی به مردم آلمان بطور کاذب انرژی داد و به آنها گفت که هیتلر درست می گوید و به او بپیوندید، غافل از اینکه اگر عقل گرایی کور هیتلر خوب نیست و مردم از آن ناراضی اند ، ولی احساس گرایی کور ناسیونالیسم و مذهبی هم خوب نیست و مردم غافل از همه جا و همه چیز خیال باف شده بودند و فقط به قدرت فکر می کردند و  به این باور بودند که می توانند جهان را بگیرند و خود را در جهان به قدرت برسانند، این یعنی اینکه عقل گرایی کور باعث می شود که احساس گرایی کور بوجود آید و عکس آن هم صادق است و مردم آلمان از روی خوش باوری روی قدرت نظامی هیتلر زیادی حساب باز کردند و تا حدی این احساس گرایی ناسیونالیستی قوی بود که افراد احساس گرایی مذهبی به این باور روی آوردند و کم و بیش در صف هیتلر قرار گرفتند و با هم جبهه ای تشکیل دادند و آماده برای گرفتن جهان و چون هیتلر با جهان در افتاده بود، عقل گرایی در سراسر جهان قدرت بیشتری از عقل گرایی هیتلر داشت و او را سر جایش نشاند، یعنی مردم آلمان با گرایشات ناسیونالیستی کور و تا حدودی هم با گرایشهای مذهبی کور خودشان از روی خیال پردازی و اجبار به عقل گرایی کور هیتلر کمک کردند که هیتلر عقل گرای کور به دام خودخواهی بیش از حد عقل گرایی کور بیفتد و در این نقطه که همه کور شده بودند با او همگام و هم فکر شدند و باعث نابودی این عقل گرایی کور هیتلری شدند که ضرر های زیادی برای مردم آلمان و ناسیونالیسم آلمانی داشت و ضرر های زیادی هم به کشورهای دیگر زد، یعنی  در زمان هیتلر عقل گرایی مردم آلمان و احساس گرایی ناسیونالیستی و مذهبی مردم آلمان در مرحله ای در تضاد هم قرار گرفته و با جنگیدن با هم همدیگر را کور و در مرحله ای می توانستند برای هم خطرناک باشند و همدیگر را نابود کنند، هیتلر و عقل گرایان حاکم که احساس خطر کرده بودند برای ماندن خود در قدرت و حکومت، گرفتن جهان را مطرح و دل افراد با احساس گرایی ناسیونالیستی کور را خوش کردند و آنقدر شیفته خود شده بودند که فقط به پیروزی فکر می کردند.

 اگر هیتلر تصمیم برای گرفتن جهان نمی کرد و چند سالی دیگر عقلگرایی کور را در آلمان تا آن حدی تقویت می کرد که  مردم آلمان بیش از حد از عقلگرایی می بریدند و کم کم عقل گرایی آنها کور می شد و کم کم به احساسگرایی کور بیش از حد روی می آوردند، در آن وقت می بود که مردم از عقلگرایی کور خسته و با احساسگرایی کور ناسیونالیستی و مذهبی  خود به جنگ با عقلگرایی کور هیتلر می رفتند و آن را شکست می دادند، ولی این نشد و کشورهای دیگر، بخصوص کشورهای پیشرفته که عقل گرا بودند و قدرت زیادی هم داشتند، خطر را حس کرده بودند و هیتلر را از بین بردند و تمام تشکیلات نظامی و سپاهیگری او را نابود کردند، دلیل اصلی که در زمان هیتلر مردم آلمان زیاد به احساس گرایی مذهبی روی نیاوردند، این بود که احساس گرایی کور مذهبی را از قبل  می شناختند و از احساسگرایی کور مذهبی زیاد خوششان نمی آمد، زیرا مذهبیون افراطی مسیحیت با احساسگرایی کور خود، قبلا امتحان خود را پس داده بودند و حدود سیصد، چهارصد سال پیش آنها در اروپا کارهایی نبوده بود که نکرده باشند، جنایت، آدم کشی، غارت، سوء استفاده های مذهبی و جنگهای خانمان برانداز و غیره و مردمان اروپایی، احساسگرایی کور مذهبی را خوب می شناختند و از آن تجربه ناخوشایندی کسب کرده بودند وبه همین خاطر زیاد در زمان هیتلر سراغ احساس گرایی کور مذهبی را نگرفتند، ولی در عوض به سراغ احساسگرایی ناسیونالیستی رفتند که آن هم در مرحله ای از رشد خود کور شد که دست کمی از احساس گرایی کور مذهبی نداشت، یعنی عقل گرایی کور خود به خود زاینده احساس گرایی کور می باشد، چه مذهبی و چه ناسیونالیستی و یکی از این علتهایی که مردم اروپا بیشتر به عقلگرایی روی آوردند، همین اشتباه بزرگ مذهبیون مسیحی بود که با احساسگرایی کور خودشان به جان مردم افتادند و زمینه را فراهم کردند برای رشد عقل گرایی و سومین علت روی آوردن مردم به عقلگرایی در اروپا، پیشرفت علم بود که آنها را واقع گرا بار آورد و تا آن حدی آنها آگاه شدند که به موقع فهمیدند که جریان کمونیستی هم یک نوع احساسگرایی است و این کشورهای پیشرفته زیر بار جریان کمونیستی هم نرفتند، البته تا آن حدی که می توانستند از تئوری مارکس نهایت استفاده را کردند، زیرا تجزیه و تحلیلی بود از نظام سرمایه داری که به درد آنها می خورد، ولی خیلی چیزهای دیگر کمونیستها را زیر بار نرفتند. بعد از جنگ جهانی دوم و شکست عقلگرایی کور هیتلر مردم آلمان کمی چشم خود را باز کردند و به اشتباه خود پی بردند و زیاد احساساتی نشدند، چون هم احساس گرایی کور مذهبی به آنها در زمان قدیم ضربه زده بود و هم احساس گرایی ناسیونالیم کور خودشان در زمان هیتلر به آنها ضربه زده بود و هم عقل گرایی کور هیتلر آنها را نابود کرده بود و نابودی هیتلر با تمام تلفاتش را بیشتر کشورهای دیگر کشیدند و هزینه سنگین آن را هم پرداختند و مردم آلمان که آنها همه هزینه زیادی داده بودند با کمی احساس و عقل که از گذشته برای آنها باقی مانده بود، فهمیدند که اشتباه از خودشان بوده و ته مانده علم و امکاناتی که داشتند را جمع و جور کردند و با کمک آنها توانستند دوباره روی پای خود بایستند و از طرف دیگر همین هوشیاری آلمانی ها نسبت به گذشته های خود  به آنها کمک کرد که اگر احساس گرایی کور خوب نیست، عقل گرایی کور هم خوب نیست و به همین خاطر بطور کامل به عقلگرایی و احساس گرایی پشت نکنند و سرخورده از شکست نشدند و زیادی احساسی برخورد نکنند و با کشورهای عقل گرا، مثل انگلستان، فرانسه، آمریکا دشمنی نکردند، با وجودی که این کشور ها بودند که آنها را شکست داده بودند، ولی با وجود این کشورهای انگلیس، فرانسه و بخصوص آمریکا بعد از جنگ جهانی تا حدودی به آلمانی ها روی خوش نشان دادند و کنترل شده به آلمانی ها نزدیک شدند و آلمانی ها هم تمام فشارهای همه جانبه آنها را هم تحمل کردند و با تمام شرایط سخت با این کشورها قراردادهایی بستند، البته بسیاری از این قرارداد ها تحمیلی بود، ولی این قرار داد ها باعث نشد که این کشورها به آلمانی ها پشت کنند و به مرور در یک چهارچوبهای مشخص به آلمانیها هم کمک کردند، زیرا از نظر ساختاری آلمانی ها هم مثل آنها عقلگرا و علم گرا بودند و به مرور بیشتر همدیگر را فهمیدند، مثلا رئیس جمهور وقت آمریکا کندی به برلین آمد و در برلین سخنرانی کرد و  گفت که من برلینی هستم و این یعنی چراغ سبز برای آلمانی ها بود و این کمک کرد به آلمانی ها که زیاد احساساتی برخورد نکنند و ترس خود را کنار بگذارند و به آمریکا اطمینان کرده و از دید دشمنی به آن نگاه نکردند و شروع کردند که کشورشان را از نو بسازند و تا حدودی از قبل امکاناتی باقی مانده بود و کشورهای عقلگرای غربی، بخصوص آمریکا به آنها کمک کردند و آنها کم کم پیشرفت کردند، البته بودند کشورهای دیگری که آنها هم از عقل گرایی کور و یا احساس گرای کور برخوردار بودند و هم ضرری به مردم خود زدند و هم به مردم کشورهای دیگر و این فقط منحصر به هیتلر تنها نمی شود.

 اگر در زمان هیتلر عقل گرای کور آلمانی ها تحت فشار عقل گرایی کور بودند، با شناختی که از مذهب داشتند، خود را گرفتار احساس گرایی کور مذهبی نکردند، ولی عقل گرایی کور هیتلر مردم را مجبور کرد که به دام  احساس گرایی کور ناسیونالیسم آلمانی بیفتند، بر عکس آنها ما در ایران این اشتباه بزرگ را کردیم و شناخت درستی از مذهب در ایران نداشتیم و برای فرار از عقل گرایی کور ناقص پادشاهی، خودمان را به دام احساسگرایی کور انداختیم، آن هم احساس گرایی کور مذهبی و با این احساس گرایی کور خودمان و احساس گرایی کور مذهبی در سال ۵۷ رژیم شاه و عقل گرایی کور ناقص وابسته به غرب او را از بین بردیم و خود را به دام رژیمی انداختیم که از احساس گرایی کور مذهبی برخوردار و هزار برابر از رژیم شاه بدتر بوده و هست که در ادامه بحث به آن می پردازم.، ما از این غافل بودیم که اگر عقل گرایی کور خوب نیست، احساس گرایی کور ناسیونالیستی و مذهبی هم خوب نیست.

 بعد از جنگ جهانی دوم عقلگرایی که حدود پانصد سال طی مسیر کرده بود با پیشرفت بیشتر علم، بخصوص علوم طبیعی به راه خود ادامه داد و امروزه نیز این عقل گرایی بیداد می کند و همانطور که در بالا گفتم، اگر بر همین منوال این جریان عقلگرایی جلو برود، بطوری که علوم انسانی، مثل جامعه شناسی و روانشناسی از علوم طبیعی مدام عقب بیفتند و مشکلات  احساسی جوامع پیشرفته، بخصوص کشورهای غربی بیشتر و بیشتر شوند تا جایی که روانشناسی و جامعه شناسی نتوانند در این کشورها جوابگو باشند، این کشورهای پیشرفته عقلگرا به عقلگرایی کور مفرط روی می آورند که این عقلگرایی کور به مرور احساس و عاطفه تک تک افراد جوامع غربی را ضعیف می کند و افراد گرفتار احساس کور می شوند و حتی یک چنین وضعیتی هم اکنون این کشورهای پیشرفته امروزی را تحدید می کند به همان دلایلی که در بالا در باره رشد عقلگرایی کور به آن اشاره شد، البته این کشورها اگر به موقع بجنبند برای آنها هنوز دیر نشده است و اگر بخواهند می توانند که این مشکل را حل کنند و راه حل درست تری پیدا بکنند که این عقلگرایی به بن بست کور خود نرسد و مردم این کشورها نهایتا به احساس گرایی کور مذهبی و ناسیونالیتی روی نیاورند و این عقل گرایی کور را با احساس گرایی کور جواب ندهند که نتیجه آن می تواند یک جنگ تمام عیار باشد، ولی تا به حال هنوز راه حل درستی پیدا نکرده اند، و جسته و گریخته کارهای نیم بندی می کنند که تا حدودی با این مشکلات کنار بیایند، ولی در هر زمان واقعیتهای زندگی در طول مسیر حرف خودشان را می زنند و هشتار خودشان را می دهند و خودشان را به شکلهای مختلفی نشان می دهند و به بشر می گویند که فلانی خیلی هم بی خیال نباش، ای بشر این افکاری که تو داری راهی به جایی نمی برند، البته اگر بشر به موقع بفهمد و راه درست را پیدا بکند و این یک جریان گسترده است و یک روز و دو روز هم بوجود نیامده و مسیر طولانی را طی کرده و می کند و اگر قبل از اینکه دیر شود بشر به موقع آگاه شود و جلوی آن را بگیرد و آن را اصلاح کند، خیلی منفعت کرده است، ماهی را هر موقع از آب بگیری تازه است، البته این شوخی بردار نیست و این عقل گرایی دامنه آن گسترده تر دارد و به این راحتی یک راه حل جامع نمی توان پیدا کرد و کار یک نفر و دو نفر هم نیست و همه باید که به یک آگاهی و جمعبندی درست برسند، ولی نه خیلی دیر.
بنده در این مبحث سعی می کنم که نظرات خودم را در این زمینه مطرح کنم که در ادامه بحث می آید.

رشد فمینیسم در کشورهای پیشرفته :
 
فمینیسم یک جریان زنانه است و رشد آن در جوامع مختلف یک چیز طبیعی است و در حد معقول قابل قبول می باشد، چون زنها می خواهند از حقوق خود دفاع بکنند و نشان بدهند که ما هم نصف جامعه هستیم و یک نوع دفاع از حق و حقوق و آزادی خود و همچنین دفاع از دموکراسی بکنند و خودشان هم در حرکت به جلوی جامعه و رشد دموکراسی در جامعه نقش داشته باشند و زمانه هم عوض شده و علم هم پیشرفت زیادی کرده است و جا دارد که زنان و مردان هم در قالب های قدیمی باقی نمانند و خودشان را به روز کنند ، ولی اگر رشد فمینیسم در جامعه خیلی زیاد شد، بخصوص در جامعه های پیشرفته و آن هم به هر شکلی بروز کرد، خوب، بد و به یا هر طریقی، این نشان می دهد که گرایش به عاطفه و احساس خیلی بی ریخت و بد غباره شده و نشان از آن دارد که عقلگرایی افراطی، عاطفه و احساس را ضعیف کرده است و فرقی نمی کند که احساس مردانه و  یا احساس زنانه باشد، ولی زنها که بیشتر حساس و ضربه پذیر هستند، بیشتر با آن مواجه می شوند و مجبورند که به نوعی با هم دو نفره و یا چند نفره و یا گروهی از موقعیت هم دفاع بکنند، بخصوص اگر آنها با شریک زندگی و یا شوهرهای خود مسئله داشته باشند و زیاد نتوانند که بسیاری از مسائل را با آنها در میان بگذارند و یا از هم طلاق گرفته اند، در این حالتها این زنها بیشتر همدیگر را پیدا می کنند و سعی می کنند که به نوعی با هم مشکلاتشان را حل و یا حداقل صدای خود را در جامعه به دیگران برسانند و در این کشورهای پیشرفته این یک مرحله از عقلگرایی است که به جبهه فمینیستی تبدیل می شود و حضور زنها در آن برجسته تر می شود، در  این مرحله از این زندگی عقلگرایی، خود این زنها آگاهانه و نا آگاهانه که در این مسیر عقلگرایی قدم گذاشته اند و به دنبال مردان می روند و به این عقل گرایی کمک زیادی می کنند که پیش برود و سعی می کنند که تا می توانند در این دنیای مردانه جا پایی برای خود درست کنند، البته کاری که می کنند فی النفسه اشتباه نیست و آنها هم باید برای خود و خانواده و جامعه خود کاری درخور انجام دهند و خود را شریک این زندگی می دانند و باید در حد توانایی های خود فعال باشند و عملا می بینیم که در حال حاضر در این کشورهای پیشرفته جایی برای احساس و عاطفه کمتر است و علت آن این است که افراد بالاجبار به عقلگرایی روی می آورند و عقل گرایی نه فقط دنیای مردانه را تسخیر کرده است، بلکه زنها هم فکر می کنند که اگر وارد دنیای مردانه نشوند و به عقل گرایی روی نیاورند در این زندگی از مردها عقب می افتند و حس کرده اند که در این دنیای فعلی جایی برای احساس و عاطفه به آن معنی نیست و نباید که زیادی احساساتی برخورد کرد.

 در این کشورهای پیشرفته دامنه این عقل گرایی و علم گرایی آنقدر گسترده شده که از همه جا سر در آورده است، تا جایی که سر از خانواده ها هم در آورده  و چه بخواهند و چه نخواهند در خانواده ریشه عقلگرایی ریشه دوانده است و بعد از خانواده به مدرسه هم سرایت کرده و نهایتا سر از جامعه در آورده است، آن هم در تمام  عرصه ها و سر از ارگانهای دولتی و خصوصی هم در آورده است، از مجلس و قانون گرفته تا قوی قضائیه و حقوق، دولت و ادارات دولتی، شرکتهای دولتی و خصوصی، دانشگاه ها، علوم طبیعی و اجتماعی و غیره جا پای عقلگرایی دیده می شود که عملا جاپای خود را محکم کرده است و احساس گرایی را در پستوی ذهن افراد زندانی کرده است و در همه آنها عقلگرایی حرف اول را می زند، البته از احساس و عاطفه هم در جاهای مختلف و در زمینه های مختلف استفاده می شود، ولی در مجموع در برابر عقلگرایی بارش کم است و عقلگرایی که با پیشرفت علوم طبیعی بیشتر می شود، بار عاطفه و احساس گرایی کمتر هم خواهد شد، پس در این کشورها همه کم و بیش به عقلگرایی روی آورده اند و زنها هم مثل مردها یاد می گیرند که احساس بی احساس و باید از این پدیده احساسی و عاطفی گذرکرد و به عقل گرایی روی آورد و رشد فمینیستی آنها دارد به این سمت مردانه گرایی روی می آورد و به این سمت معنی و مفهوم پیدا می کند، یعنی فمینیستها می خواهند که مثل مردان در جامعه نقش بازی کنند که از آنها عقب نباشند، حتی اگر باید که احساس خودشان را قربانی عقل زنانه خود بکنند که تا قدری این عقل زنانه در جامعه به عقل مردانه نزدیک تر شود و با وجودی که به عقل گرایی روی آورده اند، با وجود این احساس آنها تحت فشار است و به آن معنی نمی توانند احساس خود را تضعیف کنند و یا آن را بکشند و به عقل گرایی روی بیاورند، همانطور که مردان توانسته اند و در کنار مردان در بر خورد با عقلگرایی تحت فشار عقلگرایی مردانه هستند و به همین خاطر جریان فمینیستی با وجودی که به عقل گرایی روی آورده با وجود این سر ناسازگاری با عقل گرایی مردانه دارد و به نسبتی که عقل گرایی افراطی تر می شود، جبهه فمینیستی هم گسترده تر و شمشیر خود را بیشتر به طرف عقلگرایی بخصوص عقلگرایی مردانه نشانه می رود، البته مردان این وضع را می فهمند و رعایت حال زنها را در بسیاری از جاها می کنند، ولی عقل گرایی بیشتر کار مردان است و عقل گرایی  منطق خود را دارد و زیاد از این ملاحظات سرش نمی شود، عقل گرایی مردانه این عقل گرایی زنانه را با خود می کشد و کم کم تابع خود می کند و دیگر خبری از احساس و عاطفه  به آن معنی نه برای مردان است و نه برای زنان و احساس و عاطفه ضعیف و به دنبال این عقل گرایی کشیده می شوند و در یک زمان و در یک مرحله ای از این زندگی عقل گرایی  فاصله افراد از هم زیاد می شود و زنها که بدن و روح آنها ظریف تر از مردان هستند دیگر توانایی یک چنین دنیای عقلگرایی را ندارند و شروع می کنند که کم کم از این عقل گرایی اگر می توانند فاصله بگیرند، البته این جور حالتها سراغ مردان را هم خواهد گرفت، ولی یک کمی دیرتر، زیرا این دنیای عقلگرایی از نظر ساختار بدنی، عقلی و روحی با مردان بیشتر همخوانی دارد و در این حالتها بدن مذکر بیشتر آمادگی دارد که در برابر توفان حوادث ناشی از پیشرفت علم، خود را بیشتر نگه دارد و از آن تا حدودی باکی نداشته باشد و همین طور که علم جلو می رود، خود او هم خود را با این پیشرفت علم هماهنگ تر می کند و با یادگیری های خود سعی می کند که بیشتر همتراز با سطح علمی روز شود، ولی زنها از نظر بدنی، عقلی و احساسی ظریف در یک مرحله ای در این دنیای خشن عقلگرایی قادر نیستند که در برابر این علم و عقلگرایی تا این حد خود را با آن هماهنگ کنند و به احساس و عاطفه خود بیش از حد پشت کنند و باید مواظب عواقب جسمی و روحی آن باشند، چون این عقلگرایی و این علم گرایی تا یک حدی و تا یک زمانی مناسب و خوب هستند و اگر در رابطه با عقلگرایی، عاطفه و احساس کشته شوند، از این مرحله به بعد یقه همه را خواهد گرفت، پس بنابراین این جبهه فمینیستی زنانه که به عقل گرایی روی آورده، هنوز به آخر کار این عقل گرایی نرسیده و خواسته و نا خواسته به این عقلگرایی روی می آورند، غافل از اینکه آنها هم در کنار مردان دارند به عقل گرایی کمک می کند که این عقل گرایی به عقل گرایی کور افراطی تبدیل و احساس گرایی را تا مرحله  ضعیف شدن و نابودی جلو ببرد، چرا؟ به خاطر اینکه پانصد، ششصد سال است که کل جریان عقل گرایی خیلی رشد کرده و کارش به افراط کشیده شده است و در این حالت دودش توی چشم همه، چه زن و چه مرد می رود، تا جایی که به بچه ها هم سرایت می کند و این عقل گرایی مفرط یعنی کم احساس شدن و از درون خراب شدن و مشکلات روحی پیدا کردن و جبهه فمینیستی که در حال حاضر در حال گسترش است و می خواهد همپای این مردان در این زندگی عقل گرایی جلو برود که از آنها عقب نباشد، نهایتا در برابر این عقل گرایی کور در جا می زند و در مرحله ای این زنهای فمینیسم چاره ای ندارند و مجبور می شوند که کم کم مسیر عقل گرایی خود را عوض کنند و به آن پشت کنند و جبهه ای بر علیه عقل گرایی کور مطلق تشکیل دهند که خود در بوجود آوردن آن کمک کرده اند و این کار ساده ای نیست ، زیرا آنها هم چه خواسته و چه ناخواسته سالیان سال به دام آن افتاده بوده اند و به آن خو گرفته اند و نتیجه این می شود که هرچه این عقل گرایی بیشتر کور می شود، فاصله زن بودن و مرد بودن هم از نظر عاطفی و عقلی نیز بیشتر می شود و این دو همدیگر را در بسیاری از زمینه ها نمی فهمند، زیرا در زندگی عقل گرایی مفرط فاصله عقل و احساس زیاد می شود و اختلاف بین زن و مرد بیشتر می شود و به جای اینکه آنها در کنار هم باشند و با هم زندگی را جلو ببرند، آنها از هم جدا و در برابر هم جبهه گرفته اند و مقاومت زنها بیشتر و فمینیسم جبهه فراگیر تر می شود تا جایی که زنها جلوی شوهرها و یا دوست پسرهای خودشان، مادر ها جلوی پسرهای خودشان، خواهران مقابل برادران خودشان، زن و شوهر ها تا مرز طلاق، جدایی ، دعواهای حقوقی و غیره  صف آرایی می کنند و کم کم این جبهه فمینیستی از عقل گرایی خسته و از آن فاصله می گیرد و کم کم با آن به عناوین مختلف در می افتد و افراد آن یکی پس از دیگری به ته مانده احساس خود روی می آورند و تبدیل به یک نیروی سرخورده احساسی و عاطفی می شوند که اگر بخواهند با این عقلگرایی کور بطور جدی در بیفتند باید صف آرایی خیلی عظیم راه بندازند که تا این احساس ضعیف انها به یک احساس گرایی کور عظیمی تبدیل شود که تا بتواند با این عقلگرایی کور هیچی نفهم در بیفتد و در آخر کار عقل گرایی کور که کم کم به بن بست خود نزدیک شده است، در این مرحله فمینیستها تنها نیستند و خیلی از مردان هم از این عقل گرایی بریده و خسته و به احساس ناتوان باقیمانده خود پناه آورده اند، زیرا در سطح جامعه نه مردها با هم، هم سطح هستند و توانایی های یکسانی دارند و نه زنها همه با هم، هم سطح هستند و توانایی برابری دارند. در هر صورت در این زندگی عقل گرایانه که دارد با سرعت زیاد به طرف عقل گرایی کور پیش می رود، در درجه اول مردها بیشتر به این عقلگرایی می پیوندند و تمام این فراز و نشیب آن را طی می کنند و به آن کمک بیشتری می کنند که تا به بن بست کور بودن خود نزدیک شود و نهایتا آنها هم یکی پس از دیگری کم می آورند و مجبور هستند که یکی پس از دیگری به صف احساس گرایی روی بیاورند و در کنار زنان قرار بگیرند و با آنها در مقابل عقل گرایی کور همسنگر شوند.

 پس بنابراین از آنجایی که عقل گرایی کور مطلق در نهایت عاقبت خوبی برای هیچ کس ندارد، باید قبل از اینکه دیر شود به موقع جنبید و نباید گذاشت که این عقل گرایی کور زندگی را خشک و بی احساس و عاطفه کند و افراد جامعه چه زن و چه مرد یکی پس از دیگری از هم فاصله بگیرند و این ماجرای مخرب اولین ضررش را به بچه ها و زنان و جوانان می زند و مردان هم با تمام قوی بودن و همخوانی بیشتر با این عقلگرایی نهایتا از این عقل گرایی کور و بی عاطفی ضربه می خورند و یکی پس از دیگری چوب آن را هم خواهند خورد و امروزه ضررهای این زندگی عقلگرایی یکی پس از دیگری دارند بر ملاء می شوند،این بود فمینیسم و شکلگیری و رشد آن در جامعه عقلگرای سرمایه داری که نه فقط زنان را به حقوقشان نمی رساند، بلکه آنها را مجبور می کند که در نهایت به این زندگی عقلگرایی پشت کنند و با آن در بیفتند.

یعنی در این زندگی عقل گرایی زنان می خواستند به نوعی مرد شوند، واقعا مرد نشدند و بین زن بودن و مرد بودن گرفتار آمدند و دعواهای درونیشان بیشتر و بیشتر شدند، یعنی آنطور باید و شاید مثل مردها نمی تواند عقلگرایی پیشه کند و با احساسات زنانه آنها این عقل گرایی دعوا دارد و علت آن این است که این بدن زنانه و عقل و احساس زنانه ظریف هستند و برای عقلگرایی آن هم در این سطح خیلی پیچیده و سخت ساخته نشده اند و از این مهم تر بدن موجود زنده چه زن و چه مرد طوری ساخته شده است که نه بدون عقل و نه بدون احساس و عاطفه می تواند به زندگی خود ادامه دهد و زندگی عقل گرایی کور، چیزی به نام احساس نمی شناسد و عکس آن هم صادق است که احساس گرایی کور چیزی به نام عقل نمی شناسد و وقتی کار به اینجا ها بکشد،  که عقل و احساس از پس هم ور نیایند، همه در آن می مانند و درجا می زنند و اول از بچه ها شروع و به آنها ضربه می زند و بعد از زنها سر در می آورد و نهایتا کار مردان را هم می سازد که فقط یک ویرانی بر جای می گذارد. البته در کشورهای فقیر مشکلات زنان خیلی زیادتر از کشورهای غربی است و مشکلات آنها تا حدود زیادی فرق می کند با مشکلات زنان در کشورهای غربی و در کشورهای فقیر با وجودی که بیشتر احساس گرا بخصوص احساس گرای مذهبی هستند به زنها که از احساس گرایی ظریفی برخوردار هستند، چندان اجازه مانور نمی دهند و آنها نمی توانند که جریان فمینیستی مثل زنهای کشورهای غربی بوجود بیاورند. این زنها زیر سلطه مردان و زیر سلطه احساس گرایی مذهبی هستند و علت آن بیشتر فقر، بی سوادی زن و مرد، افکار قرون وسطایی، مذهب و فشار زیاد زندگی که ممکن است محیط طبیعی هم با این مردم سرناسازگاری داشته باشد، مثل زلزله، خشکسالی، بیابانزایی و غیره
چند نمونه دیگر را در راستای این زندگی عقلگرایی مثال می زنم.

همجنس گرایی در جوامع عقل گرا :
 
در این جوامع پیشرفته افراد یا مجرد هستند و نمی خواهند ازدواج بکنند و عده ای از آنها تنها زندگی می کنند و عده ای از آنها با هم زندگی می کنند بدون ازدواج و یا چند طلاقه شده اند و از دل این نوع زندگی ها می تواند همجنس گرایی هم پا بگیرد و مرتب زیاد شود و هر کدام از این زندگی ها و هرکدام از این گرایش ها بیشترین ریشه را در این عقل گرایی کور دارند که این کشورهای پیشرفته از این عقل گرایی برخوردار هستند و این عقل گرایی احساس و عاطفه را تحت شعاع خود قرار داده و نهایتا آنها را هم ضعیف کرده است که تاثیرات عمیقی در جسم و روح تک تک افراد جامعه دارد و این ها عواقب خطرناکی داشته و دارند، مثلا بعضی از نو جوانان و جوانان دختر و پسر به خاطر همین عقل کور خانواده و سردی عاطفی پدر و مادر در رابطه با آنها از خانه فرار می کنند، مؤرد دیگر اینکه این جوانها ترس دارند که توسط پدران و یا مادران خود مؤرد تجاوز قرار بگیرند، چون پدر و مادر آنها با هم مشکل دارند و با هم سرد می باشند و یا ممکن است که قبلا برای آنها پیش آمده باشد و بعضی از جوانان و نو جوانان متأسفانه برای آنها اتفاق افتاده و خاطرات بدی از آن دارند وبعضی از آنها از خانه فرار می کنند و دیگر به خانه پدری و مادری خود بر نمی گردند و دیگر با خانواده خود اصلا نمی خواهند که تماسی بگیرند. در موارد دیگری افراد تمایل ندارند که ازدواج کنند و بچه داشته باشند، چون اولا هزینه زندگی زیاد است، دوماً زن و مرد به سختی همدیگر را می فهمند، یعنی مردها که مرد هستند و بیشتر عقل گرا هستند و عاطفه مردانه آنها خشن تر و در این عقلگرایی احساس مردانه تابع عقل مرد است و بیشتر از آن پیروی می کند و زنان هم که به این زندگی عقل گرایی بیشتری روی آورده اند و در این حالت عاطفه و احساس آنها سرخورده و ضعیف شده و چه بخواهند و چه نخواهند این عاطفه و احساس تابع عقل آنها شده و در این زندگی عقلگرایی خشن، عقلهای زنها با عقلهای مردان همخوانی ندارند و نمی توانند که به یک اندازه و یکجا عمل بکنند، چون عقل مردان خشن تر و در زندگی عقل گرایی عقل زنها با تمام خشن شدنش از عقل مرد ظریف تر می باشد، چون ارگانیسم ظریف تری دارند و در برخورد با موضوعات مختلفِ خیلی پیچیده، در تصمیم گیری ها زن و مرد با هم مشکل پیدا می کنند و کمتر بین آنها تفاهم بوجود می آید و عقل زنانه و عقل مردانه با هم لج و لجبازی می کنند و احساسات آنها هم ضعیف و نمی توانند که به بهتر شدن رابطه آنها کمکی بکنند و بیشتر مواقع عقل زنانه در موضوعات سخت به دنبال عقل مردانه کشیده می شود و در مرحله ای از این زندگی عقلگرایی تنها این عقلها هستند که نقش بازی می کنند و با هم رغیب و زیاد خبری از احساس و عاطفه نیست و هر چه به انتهای عقلگرایی کور می رسیم، کم کم عقلها هم در تصمیم گیری ها نا توان می مانند و انرژی زیادی از افراد می گیرد و خستگی ممتد کم کم به سراغ آنها می آید و به دنبال آن بیماری های جسمی و روحی که با دارو مصرف کردن و یا استراحت و یا سرگرمی های الکترونی و یا مرخصی و دید و باز دید هم مشکل آنها را زیاد حل نخواهد کرد و عقل گرایی کور اجازه نمی دهد که گرایش عاطفی مردانه و زنانه آنها تقویت شود و وقتی هم برای این کار ندارند و تلاش مداوم و بروکراسی، آنها را از پا در می آورد و افراد در رغابت سر سختانه ای با هم هستند و فرمان از بالا صادر می شود، یعنی از این عقلگرایی کور آنها که تمام ذهنیت آنها را پر کرده است و جایی برای احساس و عاطفه باقی نگذاشته است و در این حالتها زن و مرد رقیب هم هستند و آنها همدیگر را از نظر عاطفی نمی فهمند، از نظر عقلی هم با هم فاصله داشته اند و این فاصله مرتب در این زندگی عقل گرایی بیشتر و بیشتر می شود و به همین نسبت فاصله زن و مرد زیاد می شود و زن و مرد چندان میل به هم ندارند و همدیگر را نمی فهمند و عقلهای انها در تضاد با هم قرار می گیرند و کمتر همدیگر را در راستای عاطفه و احساس می فهمند و یکدیگر را کمتر تحریک و یا تقویت می کنند و این ها باعث می شوند که تمایلی به ازدواج و بچه دار شدن نداشته باشند و همینطوری اش هم کلی با هم مشکل دارند و مشکلات زندگی و معیشتی هم به آن اضافه می شود، بخصوص که از بچگی در خانواده این چیزهای ناگوار را از پدران و مادران خود زیاد تجربه کرده اند و از آنها خاطرات خوشی ندارند و این وضعیت به همجنس گرایی هم کمک زیادی می کند. بخاطر این مشکل عقل و عاطفه بین زن و مرد در این کشورهای پیشرفته که ریشه در عقل گرایی کور مفرط دارد، در این جامعه های عقلگرای کور تعداد همجنس گرایان بیشتر و بیشتر می شوند، همجنس گرایی به خودی خود مشکل بزرگی نیست و در تمام کشورهای غنی و فقیر وجود دارند و بنده مخالفتی با همجنس گرایی زن با زن و یا مرد با مرد ندارم، زیرا به دلایل مختلف بعضی از گرایشهای همجنس گرایان مربوط به فیزیولوژی ارگانیسم آنها می باشد، ولی آن بخش از همجنس گرایی که به نوعی مربوط به رفتار و تاثیرات روحی افراد جامعه بر روی هم می باشد، اِشکال ارگانیسمی ندارد و فقط ارگانیسم  و شرایط روحی یک فرد بیش از حد تحت فشار و تهاجم تاثیرات روحی دیگران در جامعه قرار می گیرد و او را مجبور می کنند که به همجنس گرایی روی بیاورد و این نشان می دهد که جامعه عقل گرا دچار ناهنجاری  شده است که این ناهنجاری تاثیرات مختلفی روی افراد جامعه می گذارد، مثلا روی بعضی از افراد که ضعیف تر هستند و یا بعضی چیز ها را درست نمی توانند هضم کنند، تاثیر زیاد تری دارد و این افراد از دیگران به نوعی عقب می افتند و از این عقب ماندگی در دراز مدت دچار بیماری های روحی می شوند که از همه نظر آنها را ناتوان و ضعیف بار می آورد و این می تواند شامل زنها و همچنین مردان هم باشد و بعضی از این افراد از نظر روحی آن چنان  ضعیف و تحت فشار هستند که سعی می کنند که راه حلی پیدا کنند برای فرار از آن و یکی از راه حلهایی که پیدا می کنند همجنس گرایی است که این همجنس گرایی عارضه اجتماعی دارد و نه ارگانیسمی و در زیر به آن می پردازم، نمونه های زیادی از این نوع همجنس گرایی را بیشتر در جامعه های عقل گرا، یعنی کشورهای پیشرفته می توان پیدا کرد که در این جوامع از احساس زیاد خبری نیست، بخصوص در مرحله ای از روند رشد جامعه که جامعه به عقل گرایی کور رسیده است، این همجنس گرایی به اوج خود می رسد، این را تا حدودی  بیشتر توضیح می دهم..

در ادامه این زندگی عقلگرایی مردان و زنان نمی توانند که همدیگر را بفهمند، در خانه هم زن و شوهر ها در همدیگر را خوب نمی فهمند و در آنجا هم رقابت است، چون فاصله بین عقل زنانه و عقل مردانه و همچنین فاصله بین احساس زنانه و احساس مردانه زیاد  شده است، یعنی در زندگی عقلگرایی کور احساس زنانه اسیر عقل او است و احساس مردانه هم اسیر عقلش می باشد و فاصله این دو عقل  زنانه و مردانه هم زیاد و هر کدام سعی می کنند که در برابر هم کم نیاورند و بین آنها کمتر تفاهم وجود دارد و این بخصوص برای بچه های آنها خوب نیست، زیرا بچه ها از این نوع رفتار ها زیاد چیزی سر در نمی آورند و اصلا با روحیات آنها نمی خواند، البته بعضی خانواده ها با تمام مشکلاتشان سعی می کنند که به نوعی کوتاه بیایند که زیاد به بچه هایشان صدمه وارد نشود، ولی چون بچه ها تیز هوش هستند و خیلی چیزها را حس می کنند، نتیجه اینکه این زندگی عقل گرایی از احساس و عاطفه فاصله زیادی دارد و در برخوردها زیاد ملاحظه، رأفت، انسانیت و مروّت  خیلی کم شده اند و بسیاری از این خانواده ها کارشان به طلاق کشی می افتد و بعضی ها هم که هنوز طلاق نگرفته اند به خاطر این بی عاطفگی و رقابت عقل مردانه با عقل زنانه مشکلات زیادی پیدا کرده اند.
 در بازار و محیط کار هم خبری از عاطفه و احساس نیست و بین مرد و زن رقابت است، و عقلها به جان هم افتاده اند و بین این عقلها هم مرتب فاصله بیشتر و بیشتر می شود و کمک می کنند که فاصله طبقاتی بین افراد را بیشتر کنند و این موضوع تا آن حدی مطرح می شود که به غیر از خانواده ها که از هم پاشیده اند، در بازار و محیط کار هم فاصله ها بین زن ها با زن ها بیشتر و فاصله بین مرد ها با مردها هم بیشتر می شود، مثلا همه این زنها نمی توانند که این خصلت مردانه را در زندگی عقلگرایی به یک اندازه بازی کنند، یعنی خود این زندگی عقل گرایی خصلتی به زنها می دهد که زیاد با روحیات آنها هماهنگ نیست و فقط بعضی از آنها توانسته اند که زیاد خودشان را با این سیستم عقلگرایی قاطی کنند و از آن تاثیر زیادی  بگیرند تا حدی که در جامعه نقش مرد دوم را بازی می کنند و تا حدود زیادی از خصوصیتهای زنانه‌ خود عدول کرده و تا حدودی خصلت مردانه پیدا می کنند و بعضی دیگر از زنها که نمی توانند زیاد این خصلت عقل گرایی و مردسالانه را داشته باشند، لااقل سعی می کنند که بیشتر احساس زنانه خود را حفظ کنند و تا حدودی کمتر خصلت مردانه پیدا می کنند. از طرف دیگر خود مردان هم همگی قادر نیستند که در این زندگی عقلگرایانه با هم همتراز باشند و در بعضی زمینه ها و بعضی جا ها کم می آورند.

 نتیجه اینکه فاصله ها بین افراد زیادتر می شود و روابط سرهم بندی بوجود می آید، یعنی مردان و زنان نه فقط مشکل روحی و عاطفی پیدا می کنند، بلکه مشکل جنسی هم به آن اضافه می شود و هرکی به هرکی می شود و بسیاری از زنان ترجیح می دهند که دیگر با مردان رابطه نداشته باشند و با زنان رابطه بر قرار بکنند، یعنی زنها که دیگر مردان را در این زندگی مردسالارانه نمی فهمند و احساسهای آنها توسط این زندگی عقلگرایانه در حال نابودی است و مشکلات روحی زیادی دارند، این زنها با همدیگر یک طوری کنار می آیند و یا بهتر گفته شود که زنان عقلگرا که در این زندگی عقل گرایی نسبتا روحیات مردانه پیدا کرده اند و زنانی که از این زندگی مردانه بریده و هنوز از احساس زنانه بیشتری برخوردار هستند، هر دو از مردان بریده و در این حالت  همدیگر را بهتر می فهمند، یعنی در این حالت زن عقلگرا رل عقلگرایی مردانه، یعنی نقش شوهر را بازی می کند و زنی که هنوز از احساس زنانه بیشتری برخوردار است و از این زندگی عقلگرایانه با مردان خسته شده است و هنوز از احساس و عاطفه بطور نسبی برخوردار است، رول زنانه را بازی می کند و این دو همینطور با هم هستند و یا با هم ازدواج می کنند و یک زوج همجنسگرای مؤنث می شوند و یکی از آنها رل عقلی  و مردانه را بازی می کند و مرد خانه می شود و دیگری رل عاطفی را بازی می کند و زن خانه می شود و کمبود های عاطفی و عقلی خود را با کمک هم تا حدودی بر طرف می کنند و راضی هم هستند که یکی از آنها نقش شوهر را بازی کند و آن دیگری رول زنانه بازی کند، زیرا هر دو زن هستند و تا حدودی هم عقل آنها به هم نزدیک است  و از نظر عقلی زیاد به هم گیر نمی دهند و هم از نظر احساس و عاطفه  به هم نزدیک و همدیگر را بهتر می فهمند و به این طریق تا حدودی یک راهی برای فرار از این زندگی عقلگرایی پیدا می کنند که زیاد به احساس و عقل آنها ضرر نزند و زن عقلگرا که از مردان یاد گرفته که کوتاه نیاید و رول عقلگرایی خود را برای زنش بازی می کند و رل مردانه او در برخورد عقلی با زنش او را ارضاع می کند و زنش هم که زیاد زیر سلطه عقل گرایی مردانه نیست، عقلگرایی زن شوهرخوانده خود را بهتر می فهمد و از این عقل گرایی زن شوهر خوانده اش راضی است و طرفش را بهتر می فهمد و به او محبت می کند و احساس گرایی زنانه خود را به این طریق ارضاع و به همین خاطر خوشحال تر و قادر خواهد بود که احساسات زنانه خود را بهتر بروز بدهد و احساسات طرفش راتقویت کند که تا او هم راضی باشد و یک رابطه عقلگرایی و عاطفه گرایی بین آنها بوجود می آید که چندان افراطی در آنها نیست، یعنی یک رابطه زن و شوهری بین دو زن که به آن همجنسگرایی زنانه می گوییم، تا کی این رابط بر قرار خواهد بود، معلوم نیست، زیرا زندگی عقلگرایی کور به این راحتی نیست و به همین جاها ختم نمی شود و این جریان عقلگرایی کور تا حدی جلو می رود که نهایتا همه را به بن بست بکشاند، مگر اینکه بشر یک جایی بتواند جلوی آن را بگیرد که این هم کار ساده ای نیست. عینا این زندگی عقلگرایانه همین بلا را که سر زنان می آورد، سر مردان هم خواهد آورد، مردان در این گیر و دار زندگی عقلگرایی در مرحله ای از این زندگی از احساس و عاطفه مردانه ضعیفی برخور دارند و احساس آنها تابع عقل و اسیر عقل می باشد و مردان هم از نظر روحی کم می آورند، بعضی از این مردان که مقاومت بیشتری دارند و در اصل زندگی عقلگرایی بیشتر توسط آنها می چرخد، این مردان که با زنها فاصله زیادی پیدا کرده اند نمی توانند با زنها کنار بیایند و دیگر رابطه با زنها زیاد برایشان معنی ندارد، کم کم مجبور می شوند که اگر نمی توانند همیشه با زنان باشند، رابطه با مردان را امتحان کنند و این مردان عقل گرای خیلی خشن شروع می کنند مردانی که از این زندگی عقل گرایی مردسالارانه بریده اند و مشکلات روحی زیادی دارند و از نظر احساس کم آورده و ضعیف شده اند را مطیع خود کنند و اگر آنها مقاومت کنند با زور بر آنها غلبه و آنها را مطیع خود می کنند و این مردان ضعیف حس می کنند که قادر نیستند که با این مردان عقل گرا مقابله کنند و بهتر است که مطیع آنها شوند و اگر با این مردان قوی ارتباطی داشته باشند،آنها هم راضی تر و این مردان عقلگرای خشن با آنها مهربان تر بر خورد می کنند و لااقل تا حدودی از نظر روحی ارضاع می شوند و تا حدودی کمبود عاطفی آنها بر طرف می شود و یا با خوراندن الکل و یا کشیدن مواد آنها را از حالت نرمال خارج و به این طریق مردان عقل گرا خودشان را به آنها تحمیل می کند و اگر این رابطه ادامه پیدا بکند، مردان عقل گرا رول مرد را بازی می کنند و این مردان ضعیف که بیشتر از نظر عقلی، روحی و عاطفی ضعیف هستند رول زن را برای این مردان عقلگرا بازی می کنند و در گیری عقلی و عاطفی آنها که کم می شود، احساس راحتی می کنند و احساس آنها که در این زندگی عقل گرایی ضعیف شده کم کم وضعیت بهتری به خود می گیرد و بعد از ضربات زیادی که آنها از زندگی عقل گرایی خورده اند، کم کم  هر دو حس می کنند که اینها همدیگر را بهتر می فهمند، زیرا اینها زن و مرد واقعی نیستند که در این زندگی عقلگرایی کور به هیچ وجه همدیگر را نفهمند و هر دو از نظر ارگانیسم مرد هستند و عقل آنها به هم نزدیک تر و احساس آنها به هم نزدیک تر است و کمتر با هم مشکل دارند، پس ترجیح می دهند که این مردان اگر با زنها هم رابطه دارند، رابطه خود را با زنها کم و شروع می کنند که این مردها باهم زندگی زناشویی بر قرار کنند و زنان هم با هم زن و شوهر می شوند، پس این نوع از همجنس گرایی ربطی به ارگانیسم ندارد که بخواهیم علت همجنسگرایی را در ارگانیسم این افراد همجنس گرا پیدا کنیم، بلکه این نوع همجنس گرایی مربوط به بحرانی می باشد که در جامعه بر اثر عقلگرایی زنها و مرد ها  بوجود آمده است که دیگر در این افراد خبری از احساس و عاطفه نیست و این جور افراد همجنس گرا از روی ناچاری به این همجنس گرایی روی آورده اند، پس بنابراین با جریمه و بگیر و ببند این  مشکلات اینچنینی  در جامعه حل نمی شود، باید که تا حدود زیادی مشکل عقلگرایی کور جامعه با کمک جامعه شناسی و روانشناسی درست حل شود و عاطفه و احساس به افراد جامعه برگردد و رابطه زن و مرد که از نظر عقلی و عاطفی تا حدود زیادی حل شد، این نوع همجنس گرایی هم تا حدود زیادی حل خواهد شد، البته گرایشهای دیگری هم در این جوامع عقل گرای کور بوجود آمده که همگی ریشه در این عقلگرایی کور دارد که به نوعی احساس و عاطفه اجیر عقل است و باعث می شود که افراد از نظر روحی کم بیاورند و برای فرار از این وضعیت به هر دری می زنند.
  
جوانان کشورهای پیشرفته که به دام احساسگرایی کور می افتند:

یک نمونه دیگری از تاثیر زندگی عقلگرایی بر روی افراد جامعه متمدن امروزی را مثال می زنم، دیدیم که این کمبود های عاطفی ناشی از غلبه عقل گرایی کور بر این جوامع غربی چه دست آوردی برای جوانان این جوامع  داشت. جوانان آنها را به دام طالبان ، القاعده، داعش، سلفی ها، نوی نازیست و ناسیونالیست کور انداخت.
 این مطلب را بیشتر توضیح می دهم. در جامعه های پیشرفته علوم طبیعی پیشرفت زیادی کرده اند، ولی علوم جامعه شناسی و روانشناسی هم سطح با علوم طبیعی پیشرفت نکرده اند، یعنی در این جوامع احساس و عاطفه ضعیف و عقل و درایت  در سطح خیلی بالایی قرار دارند و فاصله عقل و احساس و عاطفه و تضاد آنها هر روز بیشتر می شود و این تضاد باعث می شود که به نسبت کمبودهای عاطفی و احساسی، افراد جامعه گرفتار بیماری های روحی و جسمی شوند و از طرف دیگر به برکت این عقل گرایی کور و علم گرایی در سطح بالا، جای خالی عاطفه و احساس در ذهنیت تک تک افراد را گرایشات عقلگرایی پر می کنند، مثلا برای ارضاع عاطفه و احساس افراد، مشغولیات، بازی ها و سرگرمی های الکترونیک هستند که جای احساس و عاطفه را در انسانها، بخصوص  نوجوانان و جوانان پر می کنند و این راه حل ها بیشتر راه حل عقلی هستند، یعنی شما را سرگرم می کنند و بیشتر عقل را تقویت می کنند، یعنی افراد که از نظر روحی مشکلات بیشتری پیدا می کنند و راه حل درستی برای آنها ندارند و علوم روانشناسی و جامعه شناسی هم در برابر این پیشرفت علوم طبیعی ضعیف هستند، زیاد نمی توانند برای احساس و عاطفه این افراد کاری انجام دهند، پس بنابراین برای اینکه این افراد زیاد فکرشان مغشوش نشود و از نظر عاطفی کم نیاورند، سعی می کنند که برای خود راه فراری جور کنند و راه ساده هم در اختیار آنها قرار دارد، مثلا بهترین و نزدیک ترین مونس آنها وسایل الکترونیکی هستند و این مونس عزیز بیشتر مواقع همراه آنها است و راحت به آنها دست رسی دارند و به راحتی به آنها روی می آورند، مثل تلفن همراه، تبلت، بازی های کامپیوتری،لپتاپ، تبلیغات سکسی، سرگرمی ها و تبلیغات مختلف در اینترنت، تلویزیون، رادیو و غیره روی میآورند که بیشتر نوعی مشغولیات فکری و عقلی هستند و برای آنها یک نوع سرگرمی می باشند که می توانند وقت بکشند، رفع خستگی کنند و تا حدودی ارضاع روحی هم می کنند، ولی همراه با فرافکنی هم می باشند و افراد به آنها مشغول و وقت خود را به نوعی تلف می کنند و با آنها سرگرم می شوند و به همین خاطر وقت زیادی برای رسیدگی به عاطفه و احساس برای آنها نمی ماند و همیشه وقت کمی برای آنها می گذارند، چون عاطفه و احساس برای آنها کم رنگ و کمتر مطرح هستند، یعنی عاطفه و احساس بیشتر در روابط با افراد مطرح و بین آنها رد و بدل می شوند که به آنها ارتباطات زنده می گوییم، ولی چون روابط بین افراد سرد است اگر هم با هم تماسی بگیرند این تماسها سرد هستند و زیاد دلی به چنگ نمی زنند و بیشتر مواقع هم با دلخوری همراه است و یا اصلا نمی خواهند با هم تماس بگیرند و از هم بیزار هستند و از هم خاطرات بدی دارند و نمی خواهند که این خاطره ها از نوع زنده شوند و افراد ارضاع روحی خود را سعی می کنند با سرگرمی ها بیشتر بر طرف بکنند که یک نوع فرافکنی و فرار از مشکلات روحی است، البته تا حدودی این سرگرمی ها خوب هستند و تقویت عاطفه و احساس را هم در برنامه خود دارند، ولی روابط عاطفی با افراد، بخصوص افراد نزدیک داشتن خیلی زنده و خوب است اگر افراد نسبت به هم سرد نباشند و بخواهند با هم و دور هم باشند، مثل زن ها و شوهر ها، تماس فرزندان با پدر و مادر، تماس خواهر و برادر، دوست دختر با دوست پسر، آشنایان و دوستان نزدیک و غیره، بیشتر این نوع ارتباطات عاطفی هستند و بر خورد عاطفی با هم کردن، بهترین تاثیر را بر روان افراد می گذارند و این تاثیرات می توانند خیلی عمیق باشند و اگر هم  افراد با هم بد باشند و خاطرات بدی از هم داشته باشند، به همین نسبت خرابی رابطه، تاثیرات منفی زیادی می گذارند، البته این برنامه ها و وسایل تفریحی می توانند مثبت و خوب هم باشند، ولی چیزهای مخرب هم در آنها زیاد است و مشکل از همیجا زیاد می شود اگر که کمبود عاطفی بخصوص در نوجوانان و جوانان زیاد باشد، آنها به این چیزها بیشتر روی می آورند، بخصوص به چیزهای منفی آنها، برای کشتن وقت و فرار از مشکلات روحی و عاطفی و همچنین فرار از واقعیاتی که به نوعی از آنها می ترسند و یا این جوانان و نوجوانان برای کم کردن عقده های خودشان به برنامه های مخرب آنها روی می آورند، حتی همان سرگرمیها اگر هم خیلی خوب باشند، چیزی به آن معنی به نام عاطفه و احساس  به این جوانان نمی دهند و افراد که ضربه روحی زیاد خورده اند چیزی به عنوان عاطفه و احساس به آن معنی نمی شناسند که بخواهند وقت زیادی برایش صرف کنند.
 کلا  این سرگرمی ها به افراد یاد می دهند که خیلی چیزهای عاطفی و احساسی را در حد حرف قبول داشته باشند.

 در یک چهارچوب کلی هرچه هست احساس و عاطفه ضعیف و ذلیل شده ای است که عقل گرایی آن را به زنجیر کشیده و آن را دنبال خود می کشد، یعنی اینکه زندگی ماشینی و عقل گرایی کور آثارش را در این جوانان گذاشته و آن ها حس کرده اند که این زندگی خالی از مشکل نیست و این عقل گرایی احساس و عاطفه را ضعیف و ناتوان می کند و آنها در این زندگی خیلی کم آورده اند و می فهمند که زیاد روی آوردن آنها به علم و الکترونیک هم برای آنها راه حل نیست و این را آنها حس کرده اند و برای نجات خود دنبال راه چاره می گردند و آنهایی که احساسی تر هستند و از عقل کمتری برخوردار هستند، بیشتر تحت فشار زندگی عقل گرایی هستند و بیشتر از دیگران فشار عقل گرایی کور و پوچی آن را می فهمند و چون فشار روی آنها زیاد است درصد کمی از این زندگی عقل گرایی می گیرند و کمتر عقل گرا می شوند و در احساس سرخورده و ضعیف شده خود ایزوله شده اند و تنفر آنها از این زندگی عقل گرایی کور و احساس سرخورده آنها، آنها را به دام گروه های افراطی دارای احساس و عاطفه کور، مثل سلفی ها، داعش، القاعده و طالبان و یا نازیزتها و افراد دیگر شبیه آنها مثل ناسیونالیسم کور می اندازد و این جوانها که از عقلگرایی کور خسته شده و احساس آنها ضعیف شده است، فکر می کنند که این گروه های احساس گرای افراطی از احساس بالایی برخوردار هستند و این چیزی است که آنها سالیان سال دنبالش می گشته اند، یعنی آنها به برکت این عقل گرایی کور کمبود عاطفی پیدا کرده اند و عاطفه آنها ضعیف و این جوانان که از عقل گرایی کور خانواده خودشان و عقل گرایی کور جامعه خودشان خسته شده اند،  تشنه یک ذره از احساس هستند و احساس کور این گروه های افراطی را می پسندد و احساسات کور این افراد افراطی را برای آنها خوب و شیرین جلوه می کند و این افراد متعصب کور که از عقل بری هستند و عقل آنها ضعیف و تابع احساس کور آنها قرار دارد و این جوانهای جامعه غربی عقل گرای کور که از عقل گرایی کور خسته شده اند و از عاطفه و احساس بری بوده اند و تشنه احساسات هستند به دام این گروه های افراطی با احساس گرایی کور خالی از عقل می افتند، بدون هیچ نوع تلاش زیاد از طرف این گروه ها، این جوانان خودشان را به دام آنها می اندازند و در این حالتها افراط گرایان که دارای احساس کور هستند، آنها را می توانند از نظر روحی تقویت کنند، این جوانان غافل بودند از اینکه اگر زندگی خودشان، یعنی زندگی عقل گرایی کور این جوانان خالی از احساس بوده  و برای آنها خیلی گران تمام شده است، ولی به دامان این گروه های افراطی با احساس گرایی کور افتادن هم  خیلی خطرناک است،بخصوص اگر این گروه ها مذهبی باشند. این جوانان این را نمی دانستند که این گروه های افراطی فقط احساس تند کور دارند، ولی از عقل ضعیف هستند و عقل ضعیف آنها تابع احساس کور آنها می باشد و تعادلی بین احساس و عقل آنها وجود ندارد و به همین دلیل آنها در ذهنگرایی مطلق بسر می برند و آنها هم می توانند خیلی خطرناک باشند و این جوانها که از این عقل کور خود خسته شده بودند، نتوانستند  بفهمند که این گروه های افراطی با احساسگرایی کور عقل ندارند و بی عقلی هم می تواند خطرناک باشد، همانطور که بی عاطفگی می تواند خطرناک باشد، ولی برای این جوانان زیاد مهم نبود، زیرا خودشان از عقل گرایی و علم گرایی کور افراطی خود خسته شده بودند و سرگرمی های مختلف هم دیگر آنها را از نظر روحی و احساسی ارضاع نمی کردند و نمی کنند و پدر و مادرهای آنها هم با آنها سرد برخورد کرده اند و این جوانان دنبال چیزی و یا کسی می گشتند که کمی به آنها عاطفه بدهد و عاطفه آنها را از نابودی نجات بدهد و آنها را ارضاع کند و در چنین وضعیتی احساس گرایی کور این گروه های افراطی برای آنها خوب جلوه می کند و نمی دانستند که بی عقلی این گروه های افراطی دست کمی از بی عاطفگی خودشان، یعنی بی عاطفی این جوانان ندارد و اگر این یکی این ور سکه زندگی است ، آن یکی آن ور سکه این زندگی است و اگر آن خطرناک است، این هم می تواند به همان اندازه خطرناک باشد، متأسفانه این را آنها نمی دانستند و به خاطر اینکه کمی از آنها مهربانی و عطوفت  بگیرند و برای نجات خود به دام آنها و احساس کور آنها افتادند و خود را به دست آنها سپردند که تا آنها با وعده و وعید آنها را رستگار کنند و مشکل این جوانها یکی عقل گرایی کور آنها بود و دیگری بی عاطفگی افراطی کور آنها که آنها را به دام انداخت و دیر فهمیدند که چه اشتباهی کرده اند، پس عقل گرایی کور همانقدر خطرناک است که بی عاطفگی و احساس گرایی کور. امروزه اولی را جوامع غربی دارند به طرف آن می روند و آن را روز به روز تکمیل تر می کنند که تا این عقل گرایی کور افراطی تر شود و عاطفه و احساس را نابود کند و دومی را جوامع عقب افتاده مثل ایران، افغانستان، لیبی، سوریه و گروه های عقب افتاده و افراطی مثل طالبان و داعش، سازمان مجاهدین خلق، القاعده و ناسیونالیسم چند آتیشه، تا حدودی هم چپها و غیره نمایندگی می کنند که دارای عاطفه و احساس گرایی کور و افراطی هستند که عقل سلیم را زایل و ضعیف می کند و آنها در کشورهایی زندگی می کنند که امکانات برای پیدا کردن علم و عقل کم است.


بخش پنجم (پایانی)
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=176506

بخش چهارم
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=176312

بخش سوم
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=176046

بخش دوم
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=175968

بخش اول
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=175866

[کد مطلب: 176046] [تاريخ انتشار: بيست و هفتم بهمن ۱۳۹۷ برابر با شانزدهم فوريه ۲۰۱۹] [ نسخه مناسب چاپ ]
تقسيم با ديگران:

در زمینه‌ی انتشار نظرات کاربران گرامی رعایت چند مورد ضروری است
  • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید
  • «پيک ايران» مجاز به ویرایش ادبی نظرات کاربران است
  • مطالبی که حاوی کلمات رکيک، غير اخلاقی و يا توهين به ديگران باشد منتشر نميشوند
  • نظراتی که پیرامون این خبر نباشد منتشر نمیشود
  • نطرات حاوی لينک منتشر نميشوند
نام: (الزاميست)
نظرات شما (حداکثر تعداد حروف با احتساب فاصله بين حروف 1000 حرف ميباشد):

Captcha
اعدادی را که در تصویر بالا می بینید (بدون فاصله گذاشتن میان آنها) در باکس زير وارد کنید و سپس دکمه ارسال را کليک کنيد
نظرات خوانندگان
آگهی های تجارتی


پايان آگهی های تجارتی

سرخط اخبار پيک ايران در سايت شما

كد زير را كپى كنيد و در جاى مناسب در سايت خود قرار دهيد


Contact us: