جامعه شناسی و روانشناسی نوین از دید فلسفه علمی/ بخش چهارم


 اکبر دهقانی ناژوانی

عقل گرایی ناقص شاهنشاهی وابسته به غرب :

ظاهر قضیه عقل گرایی برای مردم ما خیلی خوب بود، چون قرنها بود که مردم گرفتار احساس گرایی کور مذهبی و احساس گرایی کور ملی گرایی بودند و می خواستند که از آنها فرار بکنند و دنبال راه چاره بودند، ولی بی نتیجه، چون هم از داخل و هم از خارج نمی گذاشتند که مردم رشد فکری و عقلی داشته باشند.

یعنی اگر چند قرن ما گرفتار احساس گرایی کور بودیم که عقل ما را ضعیف  نگه داشته بود و امثال امیر کبیر و قائم مقام فراهانی و رضا شاه و پسرش سعی کردند که با کمک غرب و دست آوردهای غرب جلوی این احساس گرایی کور را بگیرند و به مردم ایران کمک کنند که کمی به عقلگرایی روی بیاورند و کمی پیشرفت کنند، این حرکت آن ها در یک چهارچوب کلی خوب بود، ولی زیاد حساب و کتاب نداشت و نتیجه اش این شد که با دسیسه حکومتی پادشاهان در ایران و کشورهای غربی، امیرکبیر و قائم مقام فراهانی را از بین بردند، زیرا نمی خواستند که رشد عقلی مردم بالا برود و کشور ایران پیشرفت بکند و در زمان مشروطه تا حدود زیادی دست آوردهای انقلاب مشروطه به ثمر نرسید و ناقص ماند و در آن زمان مردم ایران بین احساس گرایی و عقل گرایی گیر افتاده بودند و فاصله احساس گرایی و عقل گرایی زیاد بود و افراد بینابینی که از هر دو تاثیر گرفته باشند در آن زمان خیلی کم بودند و به همین خاطر عقل گرایی و احساس گرایی به جان هم افتاده بودند و همدیگر را از بین می بردند و چون عقل گراها زیاد در جامعه  رشد نکرده بودند، بیشترین ضرر را آنها خوردند و رضاشاه و محمد رضاشاه هم که از احساس گرایی فرار می کردند، فقط توانستند که با کودتا یک عقل گرایی ناقص را به مردم ایران تحمیل کنند، چرا با کودتا؟ به خاطر اینکه احساس گرایی مذهبی و ناسیونالیستی در ایران خیلی زیاد بود و عقل گرایی در زمان مشروطه هم زیاد پایه و اساس پیدا نکرد و افراد به جان هم افتاده بودند و مجبور بودند که با قلدری و با کمک غربی ها یک عقل گرایی ناقص را که سوغات غرب بود را به خورد مردم بدهند که بدون زور سمبه آن فرو نمی رفت و میخش کوبیده نمی شد.

مشکل بزرگ اینجا بود که ما چندین قرن از عقلگرایی و علم گرایی هیچی نمی دانستیم و فقط ظاهر قشنگ آنها را در کشورهای غربی دیده بودیم و آنها را درست نمی شناختیم و درباره آنها از دیگران چیزهایی می شنیدیم، غافل از آن که این عقلگرایی و علم گرایی کشورهای غربی حدودا پانصد سال است که در این کشورها ریشه دوانده، آن هم با چه گرفتاری هایی یک چنین دست آوردی را بدست آورده اند و ما که از آن چندان اطلاعی نداشتیم یک شبهِ می خواستیم به یک چنین علمی دسترسی پیدا کنیم، آن هم تا خرخره وابسته بودن و عقب ماندگی فکری و عقلی، یعنی از یک احساس گرایی کور ناسیونالیستی وامانده از سلاطین گذشته و همچنین سلسله قاجار که به نوعی با احساس گرایی کور مذهبی ترکیب شده بود و آنها با این احساس گرایی کور خود چندین قرن تمام هستی این مملکت را به باد داده بودند، ما مردم ایران را مجبور کردند که بعد از قاجار و فلاکتهای آن به مشروطه برسیم که یک چیزی بین احساس گرایی و عقل گرایی بود، یعنی یک چیز بین خواب و بیداری و چون در آن زمان مردم ما بیشتر احساس گرا بودند به همین نسبت فاصله بین عقل گرایی و احساس گرایی در جامعه ایران زیاد بود و باعث شد که افراد متمایل به این دو گرایش نتوانند به هم نزدیک و همدیگر را بفهمند و با هم کنار بیایند و به همین خاطر به جان هم می افتادند و کشورهای خارجی هم همین را می خواستند که افراد به جان هم بیفتند، یعنی این افراد داخلی که افراط گرای عقلی و احساس گرای افراطی مذهبی و غیر مذهبی بودند به جان هم افتادند و با این کارشان این عقل گرایی و احساس گرایی را به جان هم انداختند و آنها را به عقل گرایی کور و احساس گرایی کور تبدیل کردند و پس از کشت و کشتار زیاد، کشور و مردم ایران ضعیف شدند و آن وقت کشورهای خارجی که همین را می خواستند و خودشان هم آتش بیار معرکه بودند، پادرمیانی کردند و یک دیکتاتور را خودشان سر کار آوردند که مشکل چندانی با عقل گرایی کشورهای خارج نداشت و تا حدودی گرایشی هم به عقل گرایی داشت، یعنی از ثروت و علم زیاد بدش نمی آمد، بخصوص که می دید که جامعه در به داغان و همه به جان هم افتاده اند، منتها این شخص ارتشی بود و خوی قردل معابی داشت  و چیزی از سیاست سرش نمی شد و تحت کنترل غربی ها می بود، بخصوص انگلیس و بدون اجازه آنها آب نمی خورد، آن هم در کشوری که اکثرا مذهبی و احساس گرا بودند و بویی از زندگی عقل گرایی نبرده بودند. غربی ها برای اینکه در ایران کنترل از دستشان خارج نشود و انقلاب دیگری صورت نگیرد یک عقل گرایی ناقص وابسته به خودشان را به دست رضا خان میر پنج  که آدم قلدری می بود در ایران پیاده کردند، یعنی اواخر مشروطه که همه چیز در هم برهم و به هم ریخته شده بود و افراد و قبیله ها به جان هم افتاده بودند، توسط کشورهای سرمایه داری عقل گرا و همچنین رضا شاه در ایران یک کودتا می شود و ما در ایران به یک عقلگرایی ناقص رسیدیم که رضا شاه اول با قلدری تمام افراد سرکش را سر جایشان نشاند و با قلدری کشف حجاب کرد و چون پایگاه توده ای نداشت و با کودتا سر کار آمده بود، مجبور بود که از خارجی ها اطاعت کند و همه چیز را به او دیکته می کردند، زیرا آنها قدرتمند بودند و عدم پایگاه توده ای او را مجبور کرده بود پس از سرکوب گروه ها و قبایل با زور آنها را به خود وابسته کند که با کمک هم این عقل گرایی ناقص را با زور سر پای خود نگه دارند و مردم عادی هم از این عقل گرایی زیاد چیزی نمی فهمیدند، زیرا اکثر آنها احساس گرا بخصوص احساس گرای مذهبی بودند و این عقل گرایی ناقص اوایلش بد نبود، ولی روز به روز به خاطر وابستگی آن و آماده نبودن مردم برای پیوستن به آن، بیشتر ما را وابسته به کشورهای پیشرفته می کرد و با زور ما را با خود می کشاند به طرف عقل گرایی کور غربی، در آن زمان بعد از مشروطه ظاهر بینی و احساساتی برخورکردن ما مردم ایران به ما می گفت که این عقل ناقص شاهنشاهی رضا شاه کمال مطلوب است و می تواند ما را روی پای خود نگه بدارد، غافل از اینکه  ما چقدر از این عقل گرایی بهره مند و آگاه هستیم ، با کدام علم و با کدام تجربه و امکانات و با کدام افراد می خواهیم یک چنین سیستم عقلگرایی را اداره کنیم، ولی با وارد شدن این سیستم عقل گرایی به ایران در زمان رضا شاه، به خاطر ناقص بودنش، بخاطر وابستگی زیاد آن به خارج و از طرفی دیگر کم عقلی ما و عدم آگاهی مردم و احساسی برخورد کردن ما با این سیستم که چیزی در حد شو و شوخی برای ما بود و از همه بدتر کشف حجاب که باعث شد که مردم پشت احساس گرایی کور مذهبی سنگر ببندند، از طرفی دیگر تا حدودی مردم راضی شده بودند که درگیری ها بین قبایل تا حدود زیادی فروکش کرده است، همه اینها باعث شده بود که مردم ندانند که کدام درست تر است، عقلگرایی غربی ناقص و یا احساس گرایی که سالیان سال به آن خو گرفته اند و این سیستم عقل گرایی ناقص روی دست مردم ماند و مردم درست نمی دانستند که با این سیستم جدید چگونه با آن برخورد کنند و مردم بین عقل گرایی و احساس گرایی مانده بودند و یک عده ای به این سیستم گرویده بودند و عده ای دیگر منفعل از این سیستم و ما ملت ایران در آن زمان بابت آن هزینه سنگینی به خارجی ها می پرداختیم و ما شده بودیم پادوی کشورهای غربی و می بایستی به ساز آنها می رقصیدیم.

 زمان رضاشاه و پسرش سیستم عقلگرایی با تمام سختی هایش دایر شد، ولی چون وابستگی زیادی به عقلگرایی کشور های پیشرفته خارج داشت و از داخل هم شرایط این عقلگرایی برای مردم جا افتاده نبود و مردم احساس گرایی بیشتری داشتند تا عقل گرایی. ریشه های این احساس گرایی در آن زمان در عقب ماندگی، بیسوادی، کمبود علم و صنعت، فقر، آداب و رسوم  قدیمی دست و پا گیر، از همه بدتر گرایشات مذهبی مردم ایران و استبداد حکومتی در چند قرن اخیر می بود و همه اینها تاثیر خود را در افراد جامعه آن زمان گذاشته و اینها بودند که در اذهان مردم و زندگی آنها حرف اول را می زدند و از همه بدتر کشف حجاب اجباری توسط رضا شاه آتش این احساس گرایی در مردم را بیشتر کرد، یعنی خیلی ها از همان اول تا پای خود را به عقل گرایی گذاشتند و می خواستند آن را لمس کنند به خاطر کشف حجاب، فوری پای خود را از این عقل گرایی بیرون کشیدند. با این شرایطی که بر شمردم، مردم از زندگی عقلگرایی فاصله زیادی داشتند و مجبور شدن با زور یک سیستم عقلگرایی ناقصی را بپذیرند و ناقص از این جهت که اولا مردم به راحتی نمی توانستند آن را بفهمند و با آن کنار بیایند و دوماً اصلا هم قرار نبود که یک سیستم علمی درست به ایران تحویل بدهند، زیرا کشورهای غربی  می خواستند که مردم ایران بیش از حد به آنها وابسته باشند، خواه نا خواه یک سیستم عقلگرایی ناقص در ایران بوجود آمد که در همان چهارچوب عقلگرایی غربی خلاصه می شد، منتها چند درجه پایین تر و عقب افتاده تر و از همان اول عیب و ایرادات آن شروع کردند که  به شکلهای مختلف خودشان را نشان بدهند، اولا بافت جامعه سنتی عقب مانده با احساسات تند بود که نقش بزرگی بازی می کرد و مانع از آن می شد که مردم بتوانند خود را به روز کنند و مردم نمی توانستند به راحتی به عقل گرایی زیاد تمایل داشته و با آن جوش بخورند و آن را درست هضم نمی کردند و به کندی با آن کنار می آمدند و دلیل دیگر این عقلگرایی صادراتی و ناقص بودن آن بود، ما طی چندین قرن خود کفا نبودیم و علم و اقتصاد ما وابسته به کشورهای بیگانه بخصوص غرب بودند و در آنجا ها برای ما تصمیم می گرفتند و ما زیاد ازصنعت آنها بهره ای نبرده بودیم و بیشتر آنها را شنیده بودیم که در فرنگ چنین و چنان است، ولی با آنها دست و پنجه نرم نکرده بودیم و کشورهای غربی نمی خواستند که ما بطور کامل به خود کفایی علمی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی برسیم و می خواستند که ما به آنها وابسته باشیم و از طرف دیگر رژیم شاه و پدرش پایگاه چندان مردمی نداشتند، یعنی هم با زور کودتا سرکار آمده بودند و کسی آنها را انتخاب نکرده بود و هم بعضی از کارها را کرده بودند که برای مردم قابل قبول نبود، مثل کشف حجاب زورکی و مردم نمی توانستند که به راحتی با این سیستم عقلگرایی که با آن آشنایی نداشتند، کنار بیایند و همین ها باعث می شد که فقط عده ای با این سیستم تا حدودی کنار بیایند و کم کم داشتند با این سیستم ناقص وابسته عادت می کردند و تا حدودی با این سیستم دیکته شده از خارج کنار می آمدند و با آن دمخور می شدند و عده ای دیگر که نمی توانستند با این سیستم به دلایل مختلف از جمله بی سوادی، عقب ماندگی، فقر، گرایشهای مذهبی، کم عقلی و ساده بودن کنار بیایند، از این سیستم عقلی یا کنار می رفتند و یا به مرور زمان کنارشان می گذاشتند و طولی نکشید که در زمان رضا شاه فاصله طبقاتی زیاد و یک عده ای همه چیز داشتند و بسیاری دیگر هیچ چیز و این یعنی نازا بودن این سیستم عقل گرایی که از طرفی برای تمام مردم برنامه ای نداشت و فراگیر نبود و از طرفی دیگر چون وابسته به کشورهای عقلگرا مثل کشورهای غربی بود و اختیاری از خود نداشت و بدتر از همه کشورهای سرمایه داری برای اعمال نفوز بر روی ایران با هم رقابت می کردند و ایران آلت دست آنها شده بود و  کشورهای سرمایه داری، بخصوص غربی ها هم مردم ایران را از بسیاری از چیزها محروم کرده بودند، این زندگی عقلگرایی ناقص وابسته زیاد نمی توانست در ایران رشد کند، بخصوص در زمان رضا شاه و جوابگویی در سطح جامعه نداشت، البته تا حدودی کشورهای غربی حق داشتند، زیرا می دیدند که مردم ایران آمادگی لازم را ندارند که سریع سیستم علم گرایی و یا عقلگرایی را بپذیرند، ولی این زیاد هم برایشان مهم نبود، مهم برای آنها این بود که از این راه سود کلان و سرشاری ببرند و به همین خاطر هر چیزی را می خواستند به این سیستم عقلگرایی ناقص تحمیل می کردند، حتی قانون کشورداری و کنترل مردم بیشتر از خارج صادر می شد، چون خارجیها دنبال منافع خود بودند و بر این باور بودند که باید مردم ایران را هر طوری شده مهار کرد و بابت هر کاری که برای ما می کردند چند برابر سود و منفعت خودشان را می خواستند و همه چیز را به رژیم رضا شاه و پسرش دیکته می کردند و نتیجه این شد که اگر این سیستم می خواهد به این شکل پابرجا بماند، اولا باید که محدود به عده ای خودی شود که این سیستم ناقص را بنا کرده اند و تا حدودی هم ناقص آن را می فهمند و دوماً این زندگی عقلگرایی وابسته راهی ندارد به غیر از وابستگی بیشتر، زیرا در این فاصله عده ای کوله بار خود را پرکرده بودند و می خواستند بیشتر و بیشتر بچاپند و کم کم این سیستم فقط داشت به آنها محدود می شد و به آنها همه چیز می رساند، یعنی از جیب مردم در می آوردند و به جیب خود و اربابان خود می ریختند و این اواخر همه کاره مملکت شده بودند و سوماً باید با زور این سیستم را اداره می کردند و کم کم این طوری برداشت می شد که در جامعه افراد یا خودی و یا غیر خودی هستند و بعد از این هم فراتر رفتند و به مرور گفتند که مردم یا با مایید و یا ضد ما، یعنی طبقات  متوسط و بینابینی در جامعه داشتند از بین می رفتند و برداشت حکومت شاهی این شد که افراد بینابینی و متوسط در جامعه یا به ما می پیوندند و خودشان را بالا می کشند و به نوعی خودشان را به ما می فروشند و یا اگر نمی توانند در این زندگی عقلگرایی وابسته به غرب که قانون نمی شناسد و با زور اداره می رود، جایی برای خود پیدا کنند، زیر پا له می شوند و تغییرات اساسی هم در این سیستم نمی توانستند بدهند، زیرا بیش از حد وابسته و نازا و از غرب همه چیز به آن دیکته می شد و وقتی بنا را بر خودی و غیر خودی گذاشتند، بسیاری از مردم که فقیر تر می شدند، نتوانستند به نوعی با آنها کنار بیایند، آنها یا باید زیر پا له می شدند و یا مجبور بودند که برای نجات خود به صف مخالفینی  می پیوستند که از همه جا و همه چیز رانده شده بودند و آنها منفور رژیم شاهنشاهی و کشورهای غرب هم بودند و چون این سیستم پایگاه توده ای ضعیفی داشت همه کارها را با زور جلو می برد، با کوچک ترین مخالفتی خیلی جدی برخورد می کردند و افراد را مجازات می کردند و افراد و گروه های سیاسی یا فراری بردند و یا مخفی و یا در زندانها بودند و نمی توانستند که مردم را پشتیبانی کنند و خودشان هم مشکلات حزبی و تشکیلاتی زیادی داشتند و مردم هم کم سواد و عقب مانده بودند و منسجم و سازمان یافته نبودند و رهبری قابل قبولی در جامعه نداشتند و از همه بد تر این گروه ها برای اینکه موجودیت خود را در خفا حفظ کنند و خودی از خود نشان بدهند می بایستی به این ور و آن ور وصل می شدند و منطق در جامعه داشت رخت بر می بست و فقط حرف زور حاکم بود و این گروه های اپوزیسیون که اکثرا جوان نا آگاه بودند، مجبور بودند که اسلحه به دست از خود و خانواده شان و از آرمانهای جامعه دفاع کنند و این نتیجه یک سیستم شاهنشاهی بود که عقلگرای ناقص بود و تا خرخره  وابسته بود که به وابستگی آن روز به روز افزوده می شد و متاسفانه بهای آن را مردم می دادند، پس بنابراین روی آوردن به عقلگرایی در ایران به این راحتی نبود و مردم به علمی رو آورده بود که این علم از خودشان نبود و زیاد نمی توانستند با آن کنار بیایند که تا عقل گرایی را در تمام جامعه گسترش دهند و همه دست شان به یک چیزی بند باشد و با کمک هم اختلاف طبقاتی را کم کنند تا این عقل گرایی کم کم با تمام ناقص بودنش در بین اکثریت افراد جامعه جا بیفتد و متاسفانه این عقلگرایی ناقص به مرور ناقص تر هم می شد و کشورهای غربی هم به درستی این سیستم عقلگرای نوپا را حمایت نمی کردند و دلیلش هم واضح بود، این سیستم عقلگرایی که کشورهای غربی دارند یک روند رو به رشد حدوداً پانصد، ششصد ساله را طی کرده و خیلی کامل شده و افراد در این جوامع پیشرفته در این فاصله زمانی طولانی خودشان را به این سیستم عقلگرایی و زندگی ناشی از آن وفق داده اند و ایران کشور محتاج به این سیستم عقلگرایی که تا به حال چنین سیستمی را نداشته است، قادر نیست که آن را بطور کامل بفهمد و به آن عمل بکند و آن را در جامعه در سطح گسترده ای جا بیندازد، پس بنابراین کشورهای غربی تمام این سیستم را تمام و کمال به کشور محتاج نمی دهند، آنها بر این باورند که زحمت این سیستم را سالیان سال خودشان کشیده اند، چرا آن را به راحتی به یک کشور دیگری بدهند که مردم آن زیاد هم از آن سر در نمی آورند و از طرف دیگر کشورهای سرمایه داری عقلگرا هستند و دارند به طرف عقل گرایی کور جلو بروند و دنبال منافع خود هستند، اگر می خواستند این کار را بکنند و به ایران چنین سیستمی بدهند، زمان قائم مقام فراهانی و امیرکبیر این کار را می کردند و آنها را با دسیسه نمی کشتند، حال آقایان پهلوی آمده اند و می خواهند این سیستم عقلی و یا علمی پانصد،ششصد ساله را به راحتی از کشورهای غربی بگیرند و در ایران پیاده کنند و از طرفی دیگر جامعه ایران از این زندگی عقلگرایی ششصد ساله خیلی عقب و به راحتی اکثریت مردم نمی توانستند که با آن کنار بیایند و این تنها مشکل زنان نبود که  با کشف حجاب بایستی خود را به روز می کردند، مردان جامعه هم از این سیستم عقلگرایی فاصله زیادی داشتند، پس با کشف حجاب آن هم با زور نه فقط به پیشرفت و روی آوردن به عقلگرایی کمک نمی کرد، بلکه در افتادن با احساس و عاطفه مردم بود و مردم را با این سیستم بیشتر غریبه می کرد و افراد سر در گم می ماندند که چه تصمیمی بگیرند و نتیجه این شد که بسیاری از افراد جامعه سریع از این سیستم عقل گرایی وابسته ناقص فاصله می گرفتند و مخالف آن می شدند و در برابر این عقلگرایی کور ناقص وابسته تنها با احساس گرایی خود، بخصوص احساس گرایی کور مذهبی موضع می گرفتند و بیشتر به احساس گرایی روی آورده و عده ای دیگر که در مرحله ای نمی توانستند به این عقلگرایی وابسته شاهنشاهی بیشتر روی بیاورند ، بریده و منفعل می شدند و فقط یک عده ای محدود در این عقلگرایی وابسته جا پایی برای خود پیدا می کردند و اینها هم فقط قانون خودشان را می فهمیدند، زیرا در این بین اینها از این عقلگرایی به نان و نوایی رسیده بودند و سوار خر مراد خود شده و برایشان مهم نبود که جامعه دارد به قهقرا کشیده می شود و بین آنها و افراد جامعه داشت فاصله زیادی می افتاد و افراد جامعه نه قانون و منطق زورگویانه اینها را می فهمیند و نه اینها از قانون کشورداری جامعه چیزی می فهمیدند و قانونی هم در کشورهای سرمایه داری به مرور جا افتاده شده بود، فقط بدرد خودشان می خورد، یعنی در ایران هرج و مرج و هرکی به هرکی شده بود و قانون بی قانونی و یک نوع دعوا بین عقلگرایی کور حکومتی و احساس گرایی کور از طرف مردم فقیر داشت پا می گرفت و بعضی از افراد که دستی در حکومت داشتند و ثروت و قدرتی دست و پا کرده بودند و احساس خطر می کردند، محافظه کارتر و انحصارگرتر شده  و بیشتر به عقل گرایی کور روی می آوردند و احساس گرایی مردم را نمی فهمیدند و افراد بینابینی و متوسط هم از بین رفته بودند و این عده عقل گرای کور عرصه را برای مردم تنگ تر و تنگ تر می کردند و مردم که هر روز فقیر تر و محدود تر می شدند به احساس گرایی روی می آوردند و دریچه عقل آنها بسته می شد، چون چاره ای به غیر از این نداشتند و کم کم مردم با احساسگرایی خود با دست خالی با عقلگرایی کور ناقص در افتادند و این جنگ نا برابرحکومتی با مردم فقیر و درمانده به مرور زمان داشت جدی تر و قوی تر می شد و بحران در همان زمان رضا شاه شروع و رضا شاه و افراد حکومتی اموال مردم را به غارت می بردند و وضع در جامعه خیلی خراب شده بود و اربابان او بخصوص انگلیس مجبور شدند که رضا شاه را کنار بگذارند و او را تبعید کردند که جلوی یک انقلاب از طرف مردم را بگیرند و بعد از رضا شاه اربابان خارجی او مردم ایران را ول نکردند و زمینه را فراهم کردند برای یک کودتای دیگری در ایران و این دفعه توسط پسر رضا شاه، یعنی محمد رضا شاه پهلوی و ادامه این عقلگرایی ناقص رضا شاه با روند کند به جلویش در زمان محمد رضا شاه پسرش ادامه پیدا کرد. محمد رضا شاه هم با کودتای سال سی و دو روی کار آمد که با خونریزی و کشت و کشتار همراه بود و سیستم عقل گرایی ناقص او هم به غرب وابسته بود وابستگیش به کشورهای خارجی، بخصوص کشورهای غربی بیشتر و بیشتر می شد، زیرا محمد رضا شاه مثل پدرش پشتوانه مردمی کمی داشت و سیستمی هم که در ایران پیاده کرد، ادامه همان عقلگرایی ناقص و دنباله روی همان عقلگرایی ناقص رضا شاه بود، ولی تا حدودی مدرن تر، ولی هنوز ناقص و وابسته بود، تنها فرقی که کرده بود، مردم در زمان محمد رضا شاه کمی بیشتر با علم و دست آوردهای علمی آشنا شده بودند، ولی به خاطر ناقص بودن و وابستگی بیش از حدش، آن طور باید و شاید آن را در جامعه نتوانستند پیاده کنند و از همان اول با زور و سیستم پلیسی آن را به خورد مردم می دادند، بسیاری از گروه ها غیر قانونی شدند و خیلی ها را از همان اول اعدام کرده و یا سالیان سال زیر شکنجه در زندانها نگه می داشتند و این سیستم برای عده ای همه چیز شد و به مرور فاصله طبقاتی در جامعه رشد کرد و خیلی ها نمی توانستند که آن را هضم کنند و با آن کنار بیایند و برخورد رژیم با مردم کلیشه ای و بیشتر مواقع با خشونت و بگیر و ببند همراه بود و نارضایتی ها را دامن می زد و بر بحرانش افزوده می شد و قانون از همه نظر معنی و مفهوم زور به خود می گرفت و آقایان و خانمهای محترم پهلوی ها و دار و دسته آنها برای بقای خود مجبورند که از قانون چماق و زور استفاده کنند که تا این عقلگرایی ناقص را که بیشتر به خودشان و اربابانشان منفعت می رساند را به جلو ببرند، البته در اوایل یک سری دست آوردهایی داشت که به مرور محدود تر می شد و کشورهای خارجی هم دلشان برای خودشان سوخته بود، آنها مردم یک کشور را اجیر کرده بودند که تا بتوانند سرمایه های آنها را بچاپند و ببرند و از طرفی دیگر برای استقرار یک چنین سیستمی و نگه داشتن آن لازم دانستند که به مردم فشار بیاورند و مردم را از واقعیات زندگی غافل کنند و سرگرمی های بی محتوا برای مردم درست کرده بودند و با احساسات مردم در می افتادند و به مرور عقل و احساس و عاطفه مردم را تضعیف کردند و مردم را سطحی بار آوردند و به همین نسبت عقل آنها ضعیف تر و گرایش به عقل گرایی آنها کمتر، در عوض بیشتر احساساتی تر شدند، زیرا به غیر از عقب بودن مردم از علم که همراه بود با بسته شدن دریچه عقل مردم، علوم جامعه شناسی و روانشناسی در جامعه ایران ضعیف و ناتوان بودند و این علوم انسانی و اجتماعی نمی توانستند که جایگاه عقل و عاطفه را در جامعه مشخص کنند، بخصوص که با آمدن این سیستم عقلگرایی ناقص فاصله عقل و عاطفه هم زیاد شده بود و عده ای طرفدار این عقلگرایی ناقص بودند که تا حدود زیادی از احساس خالی و فقط قدرت را می فهمیدند و با این سیستم غاطی و می چاپیدند و چون احساس نداشتند و منطق انها فقط قدرت شده بود، عرصه را بر دیگران تنگ تر می کردند و افراد در جامعه برای آنها خودی و یا غیر خودی شده بودند و عده ای از مردم که غریبه به حساب می آمدند و نتوانسته بودند که این زندگی عقلگرایی را بپذیرند و قادر نبودند خود را بالا بکشند و بچاپند، درجا زدند و افراد هم که فعال نباشند، عقل آنها هم رشد نمی کند و به همین خاطر بسیاری از مردم، بخصوص جوانها از ترس رژیم و از روی بیکاری و بی برنامگی در انزوای احساسات خود فرو رفتند و عقل آنها ضعیف بار آمد و احساس گرایی آنها بیشتر می شد و این به این معنی می باشد که ذهنیت افراد باید پر شود و بهترین فرم پر شدن آن باید عقلی و عاطفی باشد که با هم تعاغدلی داشته باشند و تاثیر عمیق روحی و جسمی در افراد بگذارند و این زمانی شدنی است که جامعه شناسی و روانشناسی درستی در جامعه پیاده شده باشند که یک سرشان وصل باشد به عقل و سر دیگر آنها وصل باشد به عاطفه و احساس و این علوم انسانی بتوانند از تمام علوم استفاده کنند و افراد جامعه را درست تنظیم کنند که سرشان به تنشان بیرزد و عقل گرایی و عاطفه گرایی آنها با هم تعادل داشته باشند، وقتی رژیم شاهنشاهی ایران با زور، فشار، با فقر و بیکاری عقل مردم را می دزدد، در نتیجه ذهنیت افراد جای عقل خالی می ماند که مردم فقط با احساس و عاطفه جای آن را پر می کنند و دریچه عقل مردم بسته می شود و دریچه احساس بیش از حد باز که در تصمیم گیری در باره موضوعات مختلف، این احساس نتواند یاری دهنده عقلی داشته باشد و با همدیگر موضوعات را کنترل و حل کنند این احساس در ذهنیت افراد تنها است و یکه تازی می کند، درست مثل بچه ای که در خانه خواهر و برادر ندارد و تنها است و یکه تازی می کند و این احساس که تنها بدون عقل است، بر ذهنیت افراد حاکم می شود و به احساس کور تبدیل می شود و نتیجه این می شود که مردم احساس گرای فقیر که نمی توانند با این سیستم عقل گرایی کور ناقص و بی احساس شاهنشاهی در بیفتند، همه چیز را فقط با احساس گرایی کور جواب می دهند، یعنی عقل گرایی کور را با احساس گرایی کور جواب می دهند و این چیز خطرناکی است، زیرا این عقل گرایی کور و احساس گرایی کور با عقل سلیم و احساس سالم فرق های اساسی دارند، عقل سلیم و احساس سالم همدیگر را تکمیل می کنند، درست مثل یک زن و شوهر که سالیان سال با هم بوده اند، ولی عقل گرایی کور و احساس گرایی کور درست مثل زن و شوهری هستند که از هم چند طلاقه هستند و به هیچ وجه همدیگر را نمی فهمند و عینا این چیزی بود که عقل گرایی کور ناقص شاهنشاهی که از احساس خالی بود، آن را می خواست، زیرا در ذهنیت افراد عقل گرا، احساس گرایی کارآمدی وجود نداشته که این عقل گرایی آنها از آن تاثیر بگیرد و کمی انعطاف پذیر شود و مراعات دیگران را هم بکند و به عقل گرایی کور تبدیل نشود و این عقل گرایی کور ناقص شاهنشاهی مثل آن بچه لوس ننری می ماند که خواهر و برادر ندارد و در خانه یکه تازی می کند و عقل گرایی ناقص شاهنشاهی تحمل احساس گرایی را نداشت و می خواست که احساس گرایی ضعیف و ناتوان باشد و احساس گرایی مردم برایش یک رقیب است و با آن می جنگید که یا آن را ضعیف و مطیع و زیر سلطه خود بیاورد و یا آن را به عناوین مختلف نابود کند تا خود بیشتر داوم  بیاورد.

  اکثر جوانان مردم احتیاج داشتند که عقل و احساس خود را تقویت بکنند، زیرا جسم و روح فرد و افراد جامعه زمانی سالم هستند که هم از عقل کافی و هم از عاطفه کافی برخوردار باشند، ولی این جوانان و اکثریت مردم امکاناتی نداشتند که هم به عقل و هم به عاطفه خود برسند و حکومت هم آنها را مجبور کرده بود و به آنها مستقیم و غیر مستقیم گفته بود که عقل و احساس خود را به جان هم بیندازید، اگر عقل  شما بر احساس شما پیروز از آب در آمد و احساس شما تابع عقل شما شد، آن وقت عقل گرا شده اید و به سراغ ما بیایید و آن وقت هرچه ما به شما دیکته می کنیم خواهید فهمید و به ما می گویید چشم و مطیع ما می شوید، زیرا ما عقل گرای کل و واقعی هستیم  و عقل گرایی شما مطیع عقل گرایی ما باید باشد و ما چندان میانه ای هم با احساس نداریم و ما احساس خود را در قدرت و حکومت می بینیم که بر همه مسلط شویم، ولی اگر فشاری که ما وارد می کنیم بر  زندگی شما زیاد بود و تحمل آن را نداشتید، در این حالت عقل شما ضعیف و احساس شما بر عقلتان پیروز شده است، در این حالت شما احساس گرا شده اید و میان ما جایی ندارید. ما احساسی را می پذیریم که تابع عقل و عقل گرایی ما باشد و به دنبال عقل گرایی کشیده شود و مطیع عقل گرایی باشد و نه بر عکس، پس بنابراین اکثریت مردم تکلیفشان روشن بود، نه امکاناتی داشتند که خود را بالا بکشند و عقل گرایی خودشان را تقویت کنند و نه می توانستند و نه می خواستند که بیش از حد عقل گرا شوند و بااین عقل گرایی مفرط با احساس خودشان و احساس مردم بیش از حد بازی کنند که تا احساس ضعیف و نا کارآمد شود. اکثر مردم زندگی متوسط و نیمه متوسط داشتند و می خواستند که هم از عقل و عقلگرایی برخوردار باشند و هم از احساس و احساس گرایی و این در اواخر زندگی عقل گرایی ناقص وابسته شاهنشاهی وجود نداشت و قشر متوسط و بینابینی در جامعه از بین رفته بود و جامعه دو قطبی شده بود، عده ای عقل گرایی کور مفرط داشتند و از احساس خالی و به راحتی مردم را می چاپیدند و اکثر مردم که از این زندگی عقل گرایی بهره ای نبرده بودند و از آن خسته شده بودند، ناخواسته به دام احساس گرایی کور مفرط افتاده بودند، چیز بینابینی بین عقل و احساس وجود نداشت که از هر دو بهرهمند باشند و به همین خاطر در اواخر زمان شاه مردم  که از همه جا دستشان بریده بود و کم کار، بی کار، کم تحرک و پر توقع و عقل آنها هم به کار نیفتاده و دریچه عقل آنها بسته شده بود و از این زندگی عقل گرایی ناقص خسته و درمانده شده بودند و برای بقاء خود با احساسات سر خرده خود با این زندگی عقلگرایی ناقص می جنگیدند و به مرور از آن تنفر بیشتری پیدا می کردند و بیشتر در انزوای خود به  احساس گرایی کور خود پناه می بردند و به همین خاطر در جامعه فاصله طبقاتی زیادتر می شد، یعنی این اواخر زمان شاه یا شما عقل گرای کور افراطی بودید و یا احساس گرای کور افراطی و هرچه زمان می گذشت و عقلگرایی ناقص وابسته شاهنشاهی در بعضی از افراد بخصوص افراد حکومتی ریشه اش قوی تر می شد و آنها به خاطر منافع خود و نداشتن احساس سالم بیشتر به افراطگرایی عقلی  روی می آورند، تناه راهی که این عقل گرایی کور به آنها پیشنهاد می کرد فقط چاپیدن مردم بود که تا این عقل گرایی کور آنها راضی شود و چون می دیدند که این عقل کور آنها راضی است این افراد عقل گرای کور خیلی لذت می بردند و بیشتر می چاپیدند و دنبال منافع و موقعیت بهتر برای خود بودند و قدرت برای آنها چه لذتی داشت، از آن طرف اکثر افراد جامعه که مخالف با این سیستم عقلگرایی ناقص بودند و مجبور شده بودند که به مرور عقلشان ضعیف و بیشتر به احساس گرای روی بیاورند، هرچه عقلگرایی ناقص حکومتی افراطی تر می شد و این افراد حکومتی افراط گرا با مردم در می افتادند، مردم که دست خالی بودند و چیزی برای دفاع خود نداشتند و عقل آنها هم ضعیف شده بود، مجبور بودند که با احساس گرایی کور به آنها جواب بدهند، یعنی مثلا در اولین برخوردهای خود با آنها به آنها بد و بیرا می گفتند، بر علیه آنها شعار سر می دادند، شعار می نوشتند و شبانه اعلامیه پخش می کردند و غیره، یعنی برخوردهای آنها بیشتر عاطفی و احساساتی بود و به زندان هم که می افتادند، تنها کاری که می توانستند بکنند، فقط زیر شکنجه مقاومت کردن و از نظر روحی و عاطفی دوام آوردن و شکسته نشدن بود، البته اگر می توانستند زیر شکنجه دوام بیاورند، یعنی حرکتهای آن زمان مردم رادیکال و افراطی که بیشتر ریشه عاطفی و آرمانگرایی داشت و افراد را مجبور می کرد که به احساس گرایی مفرط روی بیاورند و با این احساس گرایی خود مقاومتی در برابر عقل گرایی کور ناقص وابسته شاهنشاهی حکومتی بکنند.

 از یک طرف این عده معدود چپاولگر بر علیه مردم به طبل جنگ عقلگرایی کور وابسته به غرب می کوبیدند و مردم را غارت می کردند و جوانان آنها را می کشتند و به زندان می انداختند و از طرف دیگر اکثریت مردم محروم مجبور می شدند که با کوبیدن به طبل احساس گرایی کور به جنگ این عده مفت خورها بروند و بیشتر مردم به عقلگرایی پشت کرده و به دام احساس گرایی کور می افتادند، البته مذهبیون هم در این ماجرا ها دست داشتند که در ادامه بحث به آنها هم خواهم پرداخت.

در زمان رضا شاه و پسرش محمد رضا شاه مقداری هم کارهای علمی، اقتصادی و رفاهی در کشور کرده بودند، به همین خاطر بودند افرادی که تا حدودی به یک زندگی نیم بندی هم رسیده بودند و یک رفاه نسبی هم داشتند و خصوصیات بینابینی داشتند و تا حدودی نیز، هم عقلگرایان ثروتمند را می فهمیدند و هم احساس گرایان فقیر و نیمه فقیر را و اینها تا آن حدی که می توانستند مانع از این می شدند که فاصله طبقاتی در جامعه زیاد شوند و در اوایل سیستم شاهنشاهی این وسط بین  آنها رل خوبی بازی می کردند و در بسیاری از مواقع در بعضی از زمینه ها مانع از این می شدند که این دو یعنی افراد غنی و افراد فقیر و نیمه فقیر زیاد از هم فاصله بگیرند، ولی اصلاحات علمی، اقتصادی و رفاهی خیلی گسترده نبود و شامل حال بسیاری نمی شد و بیشتر افراد ثروتمند بودند که از آنها بهره مند می شدند و به مرور زمان که فاصله غنی و فقیر زیاد می شد، فاصله گرایشی افراد طبقات  مختلف هم از هم بیشتر می شد، یعنی افراطگرایی عقلی ثروتمندان و افراطگرایی عاطفی و احساسی فقرا زیاد تر می شد و این اواخر بحرانهای جدیدی می آفریدند به همین نسبت فاصله بین فقیر و غنی  بیشتر و به دنبال آن  فاصله طبقاتی هم بیشتر و هرچه وضع خواب تر می شد، این افراد بینابینی بین طبقات که تا حدودی دستشان به دهانشان می رسید، نهایتا باید مشخص می کردند که بیشتر با کدام طبقه دمخور هستند و به همین دلیل بودند افرادی از آنها که این اواخر وضعیت بهتری داشتند و بیشتر عقل گرا شده بودند، در این حالت می توانستند پای روی مردم فقیر و ضعیف بگذارند و خود را بالا بکشند و به مردم فقیر پشت کنند و بیشتر با عقلگرایی ناقص شاهنشاهی بپیوندند و از این جناح دفاع کنند و یا بعضی از این افراد بینابینی و یا طبقات متوسط که نمی توانستند خودشان را بالا بکشند، پس بنابراین زیر پای افراد ثروتمند له می شدند و آنها به عقل گرایی پشت کرده و به افرادی می پیوستند که فقیر و یا نیمه فقیر، کم سواد، زیر خط فرق بودند و هر روز در زیر پای عقل گرایی ناقص عده ای له می شدند و اکثر مردم در برابر تهاجم عقلگرایی ناقص پولدارها به احساسگرایی و انزوای خود روی می آورند و عقل آنها هم راکد و بیشتر زایل می شد، یعنی زورشان به افراد ثروتمند نمی رسید و فقط می رفتند دور هم جمع می شدند و به افراد ثروتمند فحش می دادند و برای هم درد دل می کردند که تا احساس رنجور خود را تا حدودی تسکین بدهند و چون راهکاری هم به عقلشان  نمی رسید که تا حدودی هم که شده  اشتباهات را اصلاح و جبران محرومیتها و محدودیتهای آنها را بکند، کم کم دریچه عقل آنها بسته می شد، و به ذهن گرایی بیشتر روی می آوردند و زمینه هایش هم هر روز بیشتر فراهم می شد، فقر بیشتر، محرومیت بیشتر، نبود حامی و دادرس، بی سوادی، بی کاری و کم کاری، افکار کهنه مذهب پوسیده، آداب و رسوم دست و پاگیر و یک رژیم وابسته هیچی نفهم و اینها بخصوص برای جوانان که خود جوش هستند و احتیاج به یادگیری دارند و با چیزهای کهنه و قدیمی راکد دست و پاگیر همخوانی ندارند خیلی سخت بود که دست به زانو در کنج خلوت انزوای عاطفی و احساسی فرو بروند و با این ذهن گرایی خودشان بازی کنند، همه اینها دست به دست هم داد و این فاصله طبقاتی بین افراد جامعه را زیاد تر کرد و این عقلگرایی ناقص که داشت با این پیشرفت علم نیمه بند در ایران جلو می رفت، به علت وجود قانون غنی بر فقیر و حکومت زور عده ای معدود بر اکثریت جامعه، در جامعه نمی توانست که درست رشد کند و همه گیر شود  این رژیم و دار و دسته بی رحم آن به خاطر سود جویی یک عده لاشخور داخلی و خارجی که دور آن جمع شده بودند در حد ناقص هم  به این مردم اجازه ندادند که تا حدودی کاری برای خود انجام بدهند که تا هم عقل آنها زایل نشود و هم  عاطفه و احساس آنها از حالت انزوا بیرون بیاید و از نظر جسمی و روحی سالم تر و افراد جامعه امیدوارتر شوند و زیادی فکر نکنند که عقلگرایی خیلی بد است و بیشتر در محیط طبیعی و اجتماعی فعال شده و کمتر به احساس گرایی مفرط روی بیاورند و بخصوص جوانها کاری برای خود دست و پا کنند و به جای اینکه خودشان را با شعارها مشغول کنند، بروند و به درس و مشق خود برسند و عقل و احساس آنها همتراز تقویت شوند و در این حالت بیشتر آنها می توانستند که این عقلگرایی شاهنشاهی را با تمام ناقص بودنش بهتر بفهمند، اگر به آنها اجازه جولان در جامعه داده می شد که همراه این علم ناقص جایی در جامعه برای خود پیدا کنند و به مرور زمان این عقلگرایی را با تمام ناقص بودنش در جامعه جا بیندازند و اکثرا با آن آشتی کنند و کم کم آن را درست کنند، ولی همانطور که گفته شد، چون اولا این سیستم عقلگرایی ناقص وابسته بود و هر روز هم بر وابستگی آن به خارج افزوده می شد و دوماً وقتی عقلگرایی و علم گرایی در کشورهای پیشرفته غربی اجازه نمی دهند که در کشورهای خودشان احساس و عاطفه مردم خودشان هم سطح علم گرایی و عقلگرایی خودشان جلو بروند، چرا اجازه بدهند به ایرانی ها که این عقلگرایی وابسته تحمیل شده را در ایران بین مردم خودشان جا بیندازند و کم کم این عقل گرایی ناقص راه درست خود در ایران پیدا بکند که تا مردم  باهم مناسبات اقتصادی و اجتماعی سالمی پیدا بکنند و عقل و احساس خود را با هم آشتی بدهند و به عقل و عاطفه مردم، بخصوص جوانها اجازه رشد درستی داده شود و این کشورهای غربی بر این اعتقاد بوده وهستند که عقلگرایی آنها راه پانصد، ششصد ساله را رفته و قوی شده و بسختی می شود جلویش را گرفت و این عقلگرایی دیگر حریم زیادی برای احساس و عاطفه مردم در این کشورهای غربی در نظر نمی گیرد، پس بنابراین این عقلگرایی ناقص وابسته در ایران هم باید از ما غربی ها پیروی بکند و باید با تمام توان جلوی رشد عقل سلیم و احساس و عاطفه سالم در ایران را بگیرد و این عقلگرایی ناقص اگر بخواهد دوام بیاورد باید هر روز بیشتر کورتر گردد و همه چیز را در ایران زیر سلطه خود بیاورد، از آن جمله احساس و عاطفه مردم و جوانان را و دیدیم که چه کارها نکردند و مردم را از این عقل گرایی ناقص خسته کردند و به همین خاطر در آن شرایط مردم ما به دنبال راه حل عقلی نبودند، چون از عقل گرایی خسته و بدشان می آمد و این عقل گرایی کور ناقص شاهنشاهی که این جوانان به ارث برده بودند عقل آنها را ضعیف و مردم ما به احساس گرایی روی آورده بودند که نهایتا هرچه دریچه عقل مردم بسته می شد این احساس گرایی آنها هم کور تر می شد، چون عقل و احساس باید هر دو ذهنیت افراد را پر کنند و یکی مغلوب دیگری نشود و به جا از آنها استفاده شود، در این حالت که بیش از حد احساس گرا شده بودند، احساس گرایی کور مذهبی افراد مذهبی برای آنها گل کرد و بخصوص جوانها که خیلی تشنه بودند به طرف آنها رفتند و آنها برای این جوانان قبله حاجات شدند و احساس کور آنها برای این جوانها کمال مطلوب شد و چاره ای هم این جوانان نداشتند، زیرا باید مخیله و ذهنیت خود را با یک چیزی پر می کردند که دچار یک بیماری روحی نشوند و دیدیم که چرت و پرتهای دکتر علی شریعتی و حرفهای دهن پرکن گروه ها مثل حزب توده، سازمان مجاهدین و چریکهای چپ و مائوئیست ها چه قدر برای آنها گل می کرد ، یعنی برای اینکه این عقل گرایی کور که از رژیم شاه و دار و دسته او به ارث برده بودند را نابود کنند، مجبور شده بودند که به احساس گرایی کور روی آوردند و خود را غرق در آن می کردند و با این چرت و پرتهای شریعتی و این گروه ها ذهن خود را پر و احساس سرخورده خود را ارضاع و راضی نگه می داشتند، چون آنها جوان بودند و ذهن آنها می بایستی با یک چیزی پر می شد و چون راه عقلی را برای آنها بسته بودند، عقل آنها ضعیف و ناتوان و این برای جوانها خیلی خطرناک بود که عقل آنها کار نکند و به احساس گرایی کور روی بیاورند.

جا داشت و برای آنها لازم بود که آنها عقل خود را بکار بیندازند و کار درخور و درستی در جامعه انجام بدهند، ولی متاسفانه نشد و آنها هم به انزوای خود فرو رفته و بیشتر احساسی برخورد می کردند و به همین خاطر کارهای خود آنها ازنظر استراتژیک و تاکتیک در بسیاری زمینه ها احساسی و رادیکال و نا درست بود و بر اثر کمبود ها و نواقص و محرومیتها، انحرافات فکری زیادی داشتند چه آنهایی که  گروه های مذهبی درست کرده بودند، مثل سازمان مجاهدین و چه آنهایی که مذهبی نبودند و برای خودشان گروه های چپ درست کرده بودند، اکثراً جوانان لائیک بودند و تجربه و شناخت نداشتند و درجا زده بودند و احساسی برخورد می کردند و چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب حرفی برای گفتن نداشتند و فقط دنباله رو شده بودند و با شعار دادن سعی می کردند خود را قانع کنند و به این ور و یا آن ور گرایش پیدا می کردند و به این سمت و یا به آن سمت متمایل می شدند و هر روز در زندگی بیشتر عقب افتاده و راکد تر می شدند و از عقل فاصله می گرفتند و عقل آنها ضعیف و آنها احساساتی برخورد می کردند.

به عناوین مختلف این جوانان گفته بودند که اگر عقلگرایی این است که رژیم می گوید ما آن را نمی خواهیم و نتیجه آن یک انقلاب کور با احساس گرایی کور بود که به نوعی با احساس گرایی کور مذهبی گره خورد.

نقش شخصیتها در زمان پهلوی :

 افراد زیادی بودند که می توانستند که این سیستم عقل گرایی ناقص را تا حدود زیادی رو به راه کنند، اگر رضا شاه و پسرش محمد رضا شاه به آنها اجازه دخالت در امور کشور را می دادند، دکتر محمد مصدق یکی از آنها بود، آدم سیاسی وطن پرستی بود که شناخت زیادی هم از جامعه و هم از کشورهایی مثل آمریکا و انگلیس، روس و غیره داشت و می توانست در خیلی از زمینه ها کارهای درستی انجام دهد، بخصوص که اطرافش افراد زیادی بودند که سواد زیادی هم داشتند و بسیاری از آنها وطن پرست و مردم دوست بودند و می توانستند به مصدق اطمینان کنند و آنها یک تجربه مشروطه را هم پشت سر خود داشتند و می توانستند که با بودن رژیم محمد رضا شاه به حرکت جامعه به جلو کمک زیادی بکنند، اگر رژیم خودکامه شاه این را می فهمید و از اشتباهات پدرش درس می گرفت و به مصدق پشت نمی کرد، او باید می فهمید که پشتوانه مردمی ندارد و با کودتا سرکار آمده است و باید یک جبهه مردمی درست کند و از دکتر محمد مصدق و افراد خبره دیگری هم می توانست استفاده کرده و کم کم پشتوانه مردمی پیدا می کرد و مردم به این سیستم عقل گرایی ناقص شاهنشاهی بیشتر اطمینان می کردند و بیشتر با آن در آمیزند و محمد مصدق و یارانش قادر بودند که این زندگی عقل گرایی ناقص وابسته را با احساس گرایی مردم بهتر آشتی بدهند و بین این دو هماهنگی بوجود می آمد که هم مردم احساس گرایی خود را حفظ می کردند و هم از عقل گرایی هم خوششان می امد و کم کم به سمت عقل گرایی روی می آوردند، یعنی در زندگی فرد و افراد عقل گرایی و احساس گرایی باید وجود داشته باشند و شرایط جامعه باید طوری باشد که افراد بتوانند در زندگی خود با دیگران از هر دو استفاده بجا و درست بکنند. محمد رضا شاه می بایستی می فهمید که پدرش رضا شاه  اشتباه زیادی کرده است و این مردم یک شبِه نمی توانند که این سیستم جدید عقلگرایی و یا علم گرایی را آنطور باید و شاید بپذیرند، چون احتیاج به کلی شناخت و تجربه دارند و باید در زندگی آنها جا بیفتد و از نظر روحی و احساسی به مرور زمان با آن دمخور و به آن عادت کنند و برای این مردم احساس گرا خیلی سخت بود که به راحتی این عقل گرایی را بفهمند و این را هم باید شاه و دار و دسته اش می فهمیدند که کشورهای غربی فقط دنبال منافع خود هستند و یک سیستم کامل علمی را به راحتی به ما نمی دهند، به سه دلیل، اولا اینکه مردم ما به راحتی نمی توانند که آن را در ایران راه اندازی کنند و دوماً اینکه کشورهای غربی چند برابر پولش را می خواهند بگیرند و سوماً آنها دنبال این نیستند که ایران استقلال پیدا کند و باید مدام به آنها وابسته باشد که تا آنها بیشتر بچاپند، به همین دلایل حکومت پهلوی می بایستی می فهمید که خارجی ها یک سیستم نوی به روز شده را به ما نمی دهند و برای ما تا این حد علم گرایی و یا عقل گرایی و روی آوردن به غربی ها زیاد پشتوانه منطقی ندارد و به غیر از اینکه ما را بچاپند و به خود وابسته بکنند، کشورهای غربی کار دیگری به غیر از این نمی کنند، زیرا علمی که در جای دیگری خوابیده است و در همانجا ها هم به عمل آمده است، در آنجا ها هم درست شناخته می شود و درست به آن عمل می شود و در همه جای آن جامعه ها جا افتاده و کاربرد زیادی دارد، حتی می توانند که آن را به خارج هم صادر کنند، این سیستم تا این درجه در ایران آن روز قابل پیاده شدن نبود، زیرا در ایران شرایطش فراهم نبود، نه مردم به آن آگاهی رسیده بودند و علم آن را داشتند و نه با روحیات و عاطفه آنها هماهنگ بود، زیرا مردم ایران در آن زمان اکثرا احساس گرا، بخصوص احساس گرای مذهبی بودند و کمتر موضوعات عقلی و علمی را می فهمیدند و نه در ایران آن زمان امکاناتش بود که این سیستم در ایران درست پیاده شود و کار برد داشته باشد و همه گیر شود و نه دست آورد درستی از آن به عمل می آمد که می توانستیم بخشی از آن را هم به خارج صادر کنیم و تا حدودی این هزینه های خرج شده برگردد و در آن زمان این عقل گرایی ناقص ارزش چندانی نداشت و در آن زمان در ایران یک چیزی سرهم بندی درست شد که درست عمل نمی کرد و وابستگی شدیدی می آورد و نان غربی ها در این بود و هست که ایران و ایرانی به آنها وابسته باشند که بتوانند بیشتر بچاپند و ببرند و اگر هم در بعضی زمینه ها همکاری می کردند بیشتر به خاطر نفت بود و هست، تا زمانی که ما نفت داریم آنها به نفت حریص هستند.

پس بنابراین بهتر می بود که به امثال مصدق میدان می دادند که با شناخت و تجربه خودشان برای مردم کارهای بهتری بکنند، بخصوص برای جوانان و نوجوانان و به همین خاطر و به همین نسبت کارها می توانستند که با حساب و کتاب بیشتری جلو بروند، در این چهارچوب اگر عمل می شد، بنده مخالفتی با این عقلگرایی با تمام ناقص بودنش نداشتم و به مرور می شد که در همین چهارچوب عقلگرایی با تمام ناقص بودنش، بسیاری از چیزها و کارها را سر و سامان داد و در جامعه جا انداخت و از این عقل گرایی چیزی هم به اکثریت مردم می رسید و آنها آن را بهتر می فهمیدند و دریچه عقل آنها باز می شد و زیاد گرفتار احساس گرایی کور نمی شدند و از آن تا حدود زیادی فاصله می گرفتند و یک تعادل نسبی بین عقل گرایی و احساس گرایی مردم بوجود می آمد و خود مردم در صحنه بودند و آگاه به امور و اجازه نمی دادند که این عقل گرایی با تمام نواقصش به بن بست عقلگرایی کور نزدیک شود، نمونه آن کشور کره جنوبی بود که فهمیدند چه کار باید بکنند، البته آنها از جنگ بین دو کره زیاد تاثیر گرفته بودند و با شناخت و تجربه بعد از جنگ فهمیده بودند که با تمام وابستگی به غرب باید که از غرب فاصله نگیرند.

به همین نسبت اپوزیسیون  ایرانی در زمان شاه هم می فهمید که احتیاج نیست که زیاد رادیکال شود و وابستگیش به این ور و آن ور کمتر می شد و از افراط گرایی دست بر می داشتند و عاقلانه عمل می کردند و جو رادیکالی در جامعه، بخصوص بین جوانان از بین می رفت و مردم بخصوص جوانها به کار و زندگی و درس و مشق خود مشغول می شدند و مهم تر از همه ما این انقلاب شوم ۲۲ بهمن ۵۷ را نمی داشتیم که همه چیز ما را از ما گرفت و هنوز هم می گیرد.

عقل گرایی و احساس گرایی در زمان شاه از دید قانون فیزیک:

همانطور که قبلا گفته شده است، بدن و یا حفره سیاه بدن در درگیری دو نیروی انبساط خلاء و نیروی جاذبه است و بدن از زمین مواد غذایی می گیرد و بخشی از آن را به خلاء می دهد که تا تعادل درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاهش بر قرار گردد و بخش دیگر را در ابعاد مختلف در جاهای مختلف حفره سیاه بدن خودش ذخیره می کند و چون فرد در محیط طبیعی و اجتماعی قرار دارد و با آنها بگومگو و رفت و آمد دارد، این کنش ها و واکنش های محیط طبیعی و اجتماعی بر روی فرد و حفره سیاه بدنش تاثیر دارند و به نوعی درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه بدنش را تحت تاثیر خود قرار می دهند و این تاثیرات به صورت حسی، یعنی عاطفی و عقلی وارد حواس پنجگانه و سپس به عنوان خبر وارد مغز شده و مغز متناسب با این تاثیرات حسی فرمانهایی برای اعضای مختلف بدن صادر می کند و این فرمانها به اعضای مختلف بدن رفته و بر روی درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه  ترکیبات بدن، مثل مولکولها، سلولها و ارگانهای مختلف تاثیر می گذارند و اگر لازم باشد مغز فرمانی هم برای حواس پنجگانه صادر می کند که تا آنها در برابر کنش ها و واکنش های محیط طبیعی و اجتماعی عکس العمل نشان بدهند که این فرمانهای حسی عاطفی و عقلی هستند و با عث می شوند که فرد و افراد در برابر محیط طبیعی و اجتماعی عکس العمل نشان بدهند که اگر آنها روی بدن فردی از افراد جامعه تاثیر می گذارند بدن هم روی آنها تاثیر بگذارد و وقتی افراد جامعه با عقل و احساس خود با همدیگر تماس و برخورد دارند و به هم جواب می دهند. عقل گرایی و احساس گرایی افراد در رابطه با درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه بدن تک تک افراد بوجود می آیند که این افراد در ارتباط با هم هستند و با هم بگو مگو دارند و با هم کاری انجام می دهند و یک سر این عقل گرایی و احساس گرایی افراد جامعه وصل است به کنش و واکنش محیط طبیعی و اجتماعی و سر دیگر آنها وصل است به درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه تک تک ترکیبات بدن فرد و افراد، یعنی عقل گرایی و احساس گرایی هم در جامعه تاثیر دارند و هم این دو در درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه تک تک  ترکیبات بدن تاثیر دارند و این به این شکل است که فرد و افراد در رابطه با هم یا گرایش بین عقل و عاطفه دارند و از هر دو بطور متعادل برخوردار هستند و یا بعضی از آنها در رابطه با هم به علتهای مختلف شخصی و اجتماعی تمایل بیشتری به عقل گرایی پیدا کرده و بعضی دیگر از روی اجبار و تمایلات شخصی به احساس گرایی روی می آورند و در این رابطه عقلی و عاطفی، کنش و واکنشها افراد در حال بالا و پایین رفتن و افراد با هم اصطکاک عقل گرایی و یا احساس گرایی دارند و همدیگر را تحت تاثیر هم قرار می دهند و در این رابطه ها افراد نسبت به هم عقل گرا و یا احساس گرا می شوند، البته در حد نرمالش خوب است، ولی این دو توسط افراد نباید که به افراط کشیده شوند، این دو، یعنی احساس گرایی و عقل گرایی را از نظر فیزیک با هم  مؤرد بررسی قرار می دهیم  برای مثال همانطور که قبلا گفته ام، اگر فرد احساس گرا شود، یعنی انبساط خلاء بر روی بدنش بیشترین تاثیر را دارد و نیروی جاذبه بر روی بدنش کمتر و این بدن احساسگرا بیشتر تابع نیروی انبساط خلاء می باشد و کمتر تابع نیروی جاذبه است و اگر به همین منوال ادامه پیدا کند، کم کم این فرد احساس گرا از احساسات قوی برخوردار شده و عقل او ضعیف و تابع احساس گرایی او و به دنبال آن کشیده می شود، یعنی در این حالت درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه بدن فرد بیشتر به نفع انبساط خلاء است و انبساط خلاء بر روی این حفره سیاه غلبه دارد و در این حالت احساس گرایی فرد قوی و نیروی جاذبه بر روی این حفره سیاه ضعیف عمل می کند و  به همین نسبت عقل گرایی فرد ضعیف است و اگر به همین منوال جلو برود که انبساط خلاء  بر روی حفره سیاه بدن مدام قوی شود و نیروی جاذبه ضعیف تر گردد، کم کم احساس گرایی قوی تر و به احساس گرایی کور تبدیل و عقل گرایی در این فرد ضعیف و به دنبال این احساس گرایی کور کشیده می شود و تابع آن است، به عبارتی دیگر اگر در حفره سیاه اعضای بدن که درگیری دو نیرو را بر روی خود دارد، جرم کمی در این حفره سیاه باشد به همین نسبت نیروی جاذبه بر روی این حفره سیاه ضعیف عمل می کند و نیروی انبساط خلاء بر روی این حفره سیاه قوی تر و این حفره سیاه به پیروی از انبساط خلاء منبسط تر و این حفره سیاه از ثبات کمتری برخوردارمی شود و چون جرم این حفره سیاه کم است و تاثیر نیروی جاذبه بر آن هم کم، این حفره سیاه تمکین و تمرکز ندارد و به همین نسبت این حفره سیاه گرایشی به نیروی جاذبه و گرایشی به عقل کم دارد و عقل حفره سیاه بدن کم و احساسات آن بیشتر است، زیرا نیروی جاذبه بر روی آن کم و انبساط خلاء بر روی آن بیشتر و این حفره سیاه به انبساط خلاء گرایش دارد، در این حالت بر روی حفره سیاه اعضای بدن فرد و افراد احساس گرا درگیری دو نیرو متعادل نیست و نیروی انبساط خلاء بر نیروی جاذبه غلبه دارد، یعنی احساس گرایی فرد و افراد بر عقلگرایی فرد و افراد غلبه دارد، همان چیزی که برای مردم و جوانان ما زمان شاه اتفاق افتاد که مردم از نظر عقلی ضعیف شده بودند و به احساس گرایی کور روی آوردند و این چیزی بود که رژیم شاه و اربابان خارجی اش به مردم ما تحمیل کردند و خیلی خطرناک بود و بر عکس احساس گرایی کور نیز عقلگرایی کور است که رژیم شاه آن را داشت و آن هم می تواند خطرناک باشد. عقل گرایی هم از درگیری دو نیروی جاذبه و انبساط خلاء بر روی حفره سیاه بدن فرد و افراد بوجود می آید و حفره سیاه ترکیبات بدن فرد عقلگرا در واحد حجم از جرم بیشتری برخوردار و به همین نسبت بیشتر تابع نیروی جاذبه بوده و کمتر از نیروی انبساط خلاء پیروی می کند و در این حالت در درگیری دو نیرو بر روی ترکیبات بدن، نیروی جاذبه بر نیروی انبساط خلاء غلبه دارد و نیروی انبساط خلاء کمتر می تواند از حفره سیاه بدن فرد عقل گرا جرمی بگیرد و جرم در این حفره سیاه منقبض تر می شود و سکون و تمکین بیشتری پیدا می کند، زیرا نیروی جاذبه بر روی این حفره سیاه بیشتر غلبه دارد و نیروی انبساط خلاء کمتر و به همین علت فرد در برخوردهایش عقل گرا است و چون تاثیر نیروی انبساط خلاء بر روی این حفره سیاه کم است، احساس آن ضعیف و دنبال عقل گرایی فرد کشیده شده و تابع عقل گرایی فرد می باشد و اگر به همین منوال جلو برود که تا جرم در حفره سیاه اعضای بدن فرد عقل گرا زیاد تر و منقبض تر گردد و به همین خاطر بر روی این حفره سیاه بدن نیروی جاذبه قوی تر و نیروی انبساط خلاء ضعیف تر می شود، در این حالت عقل گرایی فرد به عقل گرایی کور تبدیل خواهد شد و احساس گرایی این فرد که بیشتر تابع انبساط خلاء است ضعیف، زیرا نیروی جاذبه بر روی این حفره سیاه بدن قوی و نیروی انبساط خلاء بر روی این حفره سیاه ضعیف عمل می کند و این احساس گرایی ضعیف به دنبال این عقل گرایی کور کشیده می شود و این در مؤرد فرد و هم افراد عقل گرا صادق است، پس بنابراین هم درعقل گرایی و هم در احساس گرایی فرد و افراد، وضعیت دو نیرو بر روی ترکیبات بدن فرد و افراد متعادل نیست و برای اینکه این دو نیرو بر روی بدن به تعادل برسند باید تعادل عقل و عاطفه بر روی رفتار و حرکات و گفتار فرد و افراد متعادل شوند که تا درگیری این دو نیرو بر روی بدن به تعادل درست خود برسد و به مرور زمان عوامل محیط طبیعی و عوامل محیط اجتماعی  بر روی حفره سیاه بدن فرد و یا افراد تاثیرات بیش از حد می گذارند و به همین نسبت برخورد های عاطفی و عقلانی افراد هم بیشتر و باعث می شوند که درگیری این دو نیرو بر روی حفره سیاه ترکیبات بدن فرد و افراد هم بیشتر و افراد مجبورند که با احساس وعاطفه خود از یک طرف و با عقل و خرد خود از طرف دیگر به این کنش ها و واکنش ها جواب بدهند که تا درگیری این دو نیرو را بر روی بدن متعادل کنند و چون کار یک نفر و دو نفر و کار یک روز و دو روز هم  نیست و این تاثیرات شکل ها و شدت ها و ضعف های مختلفی به خود می گیرند، افراد جامعه تعادل درست دو نیرو را بر روی حفره سیاه  خود ندارند، یعنی رابطه عقلی و عاطفی در جامعه بر روی افراد چندان درست نیست و جواب نمی دهد، افراد که به تنهایی نمی توانند این رابطه های عقلی و عاطفی را درست بکنند، مجبورند که افراد همانند خود را پیدا بکنند و عقل گرا ها که همدیگر را بهتر می فهمند، همدیگر را پیدا کرده و به هم گرایش پیدا می کنند و احساس گرا ها هم همدیگر را پیدا کرده و در یک زمانی که عقل گرایی و احساس گرایی افراد خیلی کور و افراطی شده اند، در اصطکاک با هم زورشان به هم نمی رسد و در جامعه نمی توانند تعادلی بوجود بیاورند، مثل زمان شاه و عقل گراها و احساس گراها کم کم از هم فاصله گرفته و چون احساس گراها و عقل گراها همدیگر را نمی فهمند، در این مرحله حاد عقل گراها از احساس خالی هستند، پس بنابراین احساس گرایان را نمی فهمند و یا کم می فهمند، متقابلا هم احساس گرایان که از عقل برخوردار نیستند و یا عقل ضعیفی دارند، نمی توانند که عقل گرا ها را بفهمند و در جامعه رابطه سالمی با هم ندارند و تنشهای آنها با هم کم کم شروع می شود و به همین نسبت درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه تک تک افراد احساس گرا و عقل گرا بالا است و حفره سیاه بدنهای افراد عقل گرا بیشتر تابع نیروی جاذبه و کمتر تابع نیروی انبساط خلاء و به همین نسبت عقل گرایی آنها زیاد و احساس آنها ضعیف و افراد دیگری که به احساس گرایی روی آورده اند بر روی حفره سیاه بدن آنها نیروی انبساط خلاء قوی است و نیروی  جاذبه بر روی آنها ضعیف عمل می کند و به مرور زمان نیروی جاذبه بر روی حفره سیاه بدن عقل گرایان بیشتر می شود و بر روی حفره سیاه بدن احساس گرایان نیروی انبساط خلاء غلبه بیشتری پیدا می کند و به همین نسبت عقل گرایان و احساس گرایان همدیگر را بیشتر نمی فهمند و هرچه فاصله عقل گرایی واحساس گرایی بین افراد زیاد می شود، آنها همدیگر را کمتر می فهمند و افراد بینابینی و متوسط جامعه که هم عقل گرا و هم احساس گرا هستند کم کم یا باید عقل گرا شوند و اگر نمی توانند که عقل گرا شوند باید به طرف احساس گراها تمایل پیدا کنند و وضع جامعه که وخیم می شود آنها کم کم یا به عقل گرایی روی آورده اند و یا به احساس گرایان می پیوندند، در این حالت فاصله عقل گرایی و احساس گرایی زیاد و کم کم بر اثر تماس و برخورد افراد جامعه با هم دعوای عقل گرایان و احساس گرایان شروع می شود و در زمان شاه اینطور شروع شد که عقل گرایی ناقص شاهنشاهی در جامعه حرف اول را می زد و افراد عقل گرا که نیروی جاذبه پشتیبان آنها بود به جان احساس گرا ها می افتادند که نیروی انبساط خلاء از آنها حمایت می کرد، یعنی در هر زمان توسط این افراد عقل گرا و احساس گرا دعوای دو نیروی جاذبه و انبساط خلاء شروع می شود که بر این افراد حکم می رانند و احساس گرایان می گویند که ای عقل گرا ها که تابع نیروی جاذبه هستید و همه چیز را برای خود می خواهید، ما احساس گرا ها هم انسان هستیم و انبساط خلاء از بدن ما جرم می خواهد، شما عقل گرا ها که همه چیز را تصاحب کرده اید، قدری هم به ما بدهید که تا ما مقداری از آن را به خلاء بدهیم و کمی از این جرم را هم در حفره سیاه بدن خود ذخیره کنیم و با ذخیره این جرم به نیروی جاذبه بر روی بدن خودمان کمک می کنیم که تا آن بر روی بدن ما تقویت شود و در این حالت ما تا حدودی بیشتر تابع نیروی جاذبه می شویم و به عقل گرایی خود می افزاییم و شما عقل گراها را بهتر می فهمیم و به شما که عقل گرا هستید نزدیک تر می شویم و تعادلی بین عقل گرایی و احساس گرایی بوجود می آید، ولی عقل گرایان در جواب می گویند که نیروی جاذبه به ما گفته است که من بر روی بدن شما عقل گراها غلبه دارم و به انبساط خلاء بر روی بدن شما عقل گراها اجازه نمی دهم که قوی شود و شما عقل گرا ها حقی ندارید که به انبساط خلاء بر روی بدن خود جرم زیادی بدهید، زیرا جرم بدن شما کمتر می شود و من بر روی بدن شما ضعیف می شوم، آن وقت چطور من نیروی جاذبه به شما عقل گراها اجازه بدهم که به کسان دیگری به غیر از خودتان، مثل احساس گرا ها چیزی بدهید که باعث ضعیف شدن من شود، این غیر ممکن است و شما عقل گرا ها نباید دست از پا خطا بکنید و به این احساس گرا ها کمک بکنید و آنها دشمن شما و من هستند و با دشمن  اصلی من، یعنی نیروی انبساط خلاء همراه شده اند، ولی نیروی جاذبه نمی خواهد بفهمد که انبساط خلاء چاره ای ندارد و گرسنه است و مجبور است که جرمی از این بدن ها بگیرد و انبساط خلاء که دارد خوب گوش می کند که نیروی جاذبه چه می گوید، صبرش تمام می شود و می گوید که من گرسنه ام  و من با تو نیروی جاذبه قرار و مدار گذاشته ایم که بنده از جرم این حفره سیاه های بدن این افراد سهمی داشته باشم و نه فقط من گرسنه ام، خلاء منظومه شمسی هم گرسنه است و این مردم فقیر احساس گرا هم گرسنه هستند و تو نیروی جاذبه زیادی خواه هستی، پس بجنگ تا بجنگیم و این دو نیرو در دعوای خود بر سر حفره سیاه بدن افراد عقل گرا و افراد احساس گرا به جان هم می افتند و این افراد عقل گرا و احساس گرا که درگیری دو نیرو را بر روی خود دارند و تعادلی بین این دو نیرو نیست، مجبور می کنند که به جان هم بیفتند و این افراد عقل گرا و احساس گرا از هم قربانی می گیرند، زیرا این بدنها تابع درگیری این دو نیرو هستند و این دو نیرو که به جان هم می افتند این افراد عقل گرا و احساس گرا هم به جان هم می افتند و افراد عقل گرای کور که همه چیز را برای خود می خواهند، مثل عقل گرایان زمان شاه، افراد احساس گرای را مجبور می کنند که همه چیز خود را از دست بدهند و بیشتر به احساس گرایی کور روی آورند و نیروی انبساط خلاء بیشتر بر روی حفره سیاه بدن آنها غلبه کند و وقتی هم عقل گرایان و هم احساس گرایان هر دو کور شدند،  اختلاف درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه آنها خیلی بالا است و درگیری دو نیرو بر روی این افراد عقل گرا و احساس گرا بالا می گیرد و این افراد در برابر هم صف آرایی می کنند و در این حالت عقل گرایی کور افراد عقل گرا احساس خود را ضعیف  کرده که کمتر مزاحم عقل گرایی کورشان باشد و آن را ناتوان و تابع عقلگرایی کور خودش کرده و به همین خاطر و به همین نسبت بر روی بدن این افراد نیروی جاذبه غلبه و نیروی انبساط خلاء‌ ضعیف عمل می کند و تعادل دو نیرو بر روی بدن آنها خیلی کم است و این برای این بدنهای عقل گرای کور خوب نیست و این عقل گرا ها احساس گرایی را هم که اصلا نمی فهمند، زیرا از احساس خود را خالی کرده که تا بهتر عقلگرایی کور را بهتر بفهمند و در ذهنیت آنها فقط عقل گرایی متجلی شود و احساس آنها خلاصه می شود در قدرت مطلق آنها که برای آنها خیلی شیرین و رنگ و بوی عقلی دارد، پس بنابراین  بطور کامل دور احساس گرایی خط می کشند، از اینجا به بعد خودی و غیر خودی در بین افراد جامعه شکل می گیرد و بر عکس عقل گرایان کور، احساس گرایان هستند که عقل گرایی کور آنها را مجبور کرده که بیشتر به احساس گرای کور روی بیاورند و در این حالت عقل آنها ضعیف و به مرور که عقل گرایان فشار وارد می کنند، آنها از این عقل گرایی بیشتر زده شده و این احساس گرایان دریچه عقل خود را می بندند و می گویند که اگر این عقل گرایی است که رژیم شاه می گوید ما این را نمی خواهیم و احساس کور آنها، بخصوص احساس گرایی کور مذهبی به آنها می گویند: دیدید این هم عقل گرایی که آنها می گفتند، پس دیگر دریچه عقلتان را باز نکنید و به مذهب روی بیاورید، یعنی به احساس گرایی کور مطلق مذهبی، یعنی افراد احساس کرا تاثیر نیروی جاذبه روی بدن آنها کم و تاثیر نیروی انبساط خلاء بر روی حفره سیاه بدن آنها بیشتر و آنها بیشتر احساس گرا و تابع نیروی انبساط خلاء می شوند و کمتر تابع نیروی جاذبه و به همین خاطر احساسات آنها زیاد و عقل آنها که تابع نیروی جاذبه است ضعیف می باشد و اینها که وضعیت عقلی شان تا به این حد خراب شده است، اصلا عقل گرایی را نمیفهمند که این هم  در حد خودش ایراد دارد و خطرناک است و نباید که زیاد تابع احساس گرایی و نیروی انبساط خلاء شد و باید تعادلی بین عقل گرایی و احساس گرایی خود بر قرار بکنند و برای اینکه این تعادل دو نیرو را بر روی حفره سیاه خودشان بوجود آورند در این حالت که خیلی دیر شده است و این تعادل دو نیرو را بایستی با اصلاحات عقلی و عاطفی بوجود می آوردند که  کم نیاوردند، ولی نشد و آنها خیلی کم آوردند و الآن کار آنها به بن بست عقل گرایی کور و احساس گرایی کور رسیده و عقل گرایان و احساس گرایان در مقابل هم صف آرایی کرده اند تعادلی بین نیروی جاذبه و نیروی انبساط خلاء بر روی بدن آنها وجود ندارد، در این حالت عقل گرایان کور و احساس گرایان کور در جامعه به جان هم می افتند تا یکی بر دیگری پیروز شود و افراد از نظر جسمی و روحی خراب و افراد یکی پس از دیگری به جان هم می افتند و از هم انتقام می گیرند و کشته می شوند و نهایتا در درگیری دو نیرو بر روی بدنشان متلاشی می شوند و زمانی این درگیری به تعادل خود می رسد که جنگ این دو نیرو بر روی بدن افراد به حداقل برسد و این زمانی شدنی است که احساس که تابع انبساط خلاء است و عقل که تابع نیروی جاذبه است کور نباشند و با هم  بر روی بدن افراد به تعادل برسند و با هم کنار بیایند که تا تعادل این دو نیرو بر روی بدن بر قرار گردد، در غیر این صورت تضاد آنها بر اثر عوامل محیط طبیعی و اجتماعی  تا درجه ای زیاد می شود که آنها همدیگر را خوب نمی فهمند.

همانطور که گفته شد، بر روی بدن عقل گرایان نیروی جاذبه غلبه و نیروی انبساط خلاء ضعیف عمل می کند و اگر این خلاء در درگیری خود با نیروی جاذبه بر روی بدن ضعیف عمل کند و نتواند از حفره سیاه بدن جرمی بگیرد، چون وصل است به خلاء منظومه شمسی و خلاء جهانی و آنها به این خلاء کمک می کنند که درگیریش با نیروی جاذبه بر روی حفره سیاه بدن فرد عقل گرا بالا بگیرد و کم کم به مرور زمان در درگیری بر روی بدن بر نیروی جاذبه غلبه کند، یعنی عقل گرایی کور بعضی از افراد جامعه که باعث شده نیروی جاذبه بی جا بر نیروی انبساط خلاء بر روی بدن غلبه کند کار بی جایی کرده و اگر نخواهد کوتاه بیاید انبساط خلاء با کمک خلاء جهانی در مرحله ای بر نیروی جاذبه بر روی حفره سیاه بدن فرد عقل گرا غلبه کرده و با زور جرم زیادی از این بدن می گیرد و یک مرتبه نیروی جاذبه سمج بر روی این بدن می بازد و این بدن می میرد، یعنی افرادی که دارای عقل گرایی کور هستند با کمک نیروی جاذبه که بر روی آنها غلبه دارد، درگیر شده اند با نیروی انبساط خلاء بر روی حفره سیاه خودشان و انبساط خلاء بر روی حفره سیاه بدن این عقل گرایان از خلاء منظومه شمسی و همچنین خلاء افراد احساس گرا کمک می گیرد که بر این حفره سیاه عقل گرایان و نیروی جاذبه بر روی آنها غلبه کنند، یعنی انبساط خلاء که بر روی حفره سیاه مردم احساس گرا غلبه دارد به این مردم احساس گرا فرمان می دهد که به جان این عقل گرایان بیفتند که نیروی جاذبه بر روی این عقل گرایان غلبه دارد و حرف زور آنها را با زور جواب بدهند و کم کم در برابر احساس گرایی که تابع نیروی انبساط خلاء است، عقل گرایی شکست می خورد، زیرا این دو به هم وابسته اند و درگیری دو نیرو بر روی هردو به هم ریخته می شود و آنها اگر نتوانند با هم کنار بیایند گور  همدیگر را می کنند، همان کاری که شاه عقل گرای کور کرد که آنقدر عقل گرایی کور ناقص وابسته خود را زیاد کرد و به همین نسبت تاثیر نیروی انبساط خلاء بر روی بدنهای عقل گرای خود را کم کرد تا حدی که بی احساس شدند و مردم که از این عقل گرایی سهم خیلی کمی داشتند از این عقل گرایی خسته و همه چیز خود را از دست داده بودند، روی آوردند به احساس گرایی کور، بخصوص احساس گرایی مذهبی و این باعث شد که نیروی انبساط خلاء بر روی حفره سیاه بدن مردم قوی و نیروی جاذبه بر روی آنها کمتر و آنها از احساسات زیادی برخوردار و در عوض عقل آنها کم شد و این رژیم و مذهبیون درباری عقل مردم را دزدیدند و احساس گرایی مردم را زیاد کردند و مردم که عقلی برای آنها باقی نمانده بود، یعنی عقل گرایی آنها ضعیف و نیروی جاذبه هم بر روی بدن آنها ضعیف و احساس گرایی بر جسم و روح آنها غلبه کرده بود و این وضعیت انبساط خلاء بر روی بدن آنها را تقویت می کرد و غلبه نیروی انبساط خلاء بر روی جسم و روح آنها داشت آنها را نابود می کرد، زیرا انبساط خلاء بر روی بدن آنها گرسنه و از بدن آنها جرم می گیرد و چون مردم می دانستند که این بد بختی ها از کجا آب می خورد با آن در افتادند، یعنی مسبب اصلی عقل گرایی  ناقص شاهنشاهی بود.

 این برای عقل گرایان زمان شاه هم خوب بود اگر که بختیار را زود تر می آوردند، ولی بهترین موقع زمان مصدق بود که مصدق را بر سر امور مملکتی می گذاشتند، آنها می بایستی کمی از منافع خود و منافع عقل گرایی خود می زدند و به منافع مردم فکر می کردند و مردم را هم در این منافع شریک می کردند و وقتی با مردم راه می آمدند، مردم با آنها مسئله ای پیدا نمی کردند و مردم هم تا حدودی عقل گرا می شدند و از احساس گرایی بیش از حد خود می کاستند و مردم به نوعی به این عقل گرایی کمک  می کردند و عقل گرایی دامنه اش در جامعه  گسترده تر می شد و عقل گرایی محدود به یک عده ای نمی شد که آنها مجبور باشند که با زور این عقل گرایی را نگه دارند تا کور شود و برای نگه داشتن این عقل گرایی کور دست به هر جنایتی بزنند و آنها هم اگر کوتاه می آمدند تا حدودی احساس گرا می شدند و احساس گرا ها را هم بهتر می فهمیدند و رابطه عقلی و احساسی خود و رابطه عقلی و احساسی جامعه را متعادل تر می کردند و فاصله طبقاتی کم می شد، یعنی رابطه و تعادل دو نیرو بر روی حفره سیاه بدن این عقل گرا ها و این احساس گراها  تنظیم می شد که زیاد از هر دو طرف افراطی نباشند. شاه و رژیم شاه بعدا در این کار گره خورده خود به عقل گرایی کور ماندند و درجا زدند و مردم با احساس گرایی کور خودشان رژیم را با تمام دبدبه و کبکبه اش از بین بردند و نتیجه این شد که در این حالت که احساس گرایی کور بر مردم غلبه کرده و عقل گرایی کور شاهنشاهی را از بین برده، دیگر خبری از عقل و عقل گرایی به آن معنی باقی نماند و احساس گرایی کور، بخصوص احساس گرایی کور مذهبی حرف اول را می زد که این خطرش از عقل گرایی کور ناقص شاهنشاهی بیشتر بود و گریبان مردم را گرفت.

فاصله افتادن بین جوانان و افراد مسن در زمان شاه:

از نظر فکری کم کم داشت که بین افراد مسن تر محافظه کار و جوانان لایق دگرگونی، فاصله می افتاد و کم کم جوانان با بزرگ ترها همخوانی کمتری پیدا می کردند و افراد مسن در سطح جامعه هم اکثرا افراد ساده معمولی بودند که نیازی نمی دیدند که افکارشان خیلی نو شوند و بیشتر افکار آنها از گذشته های خودشان و تجربه های آن دوران  قدیمی شکل می گرفت و هادی خوبی برای جوانان و نوجوانان آن زمان نبودند و آنها می خواستند که با همان طرز فکر بسته خود جامعه را برای جوانان خود ترسیم کنند که با واقعیات آن زمان آنها هماهنگ نبود و این دو به هم نمی خورد و تنها چیزی که برای عرضه کردن داشتند، پند و اندرز آنها برای جوانان  بود که آن هم برای این جوانان بی نتیجه بود و این چیزی بود که بین نسل جوان و نسل پیرتر فاصله زیادی می انداخت و جوانان نمی توانستند که از گفته ها و تجربه آنها استفاده بکنند و این جوانان تجربه و شناختی هم  به آن معنی نداشتند، بخصوص در سیاست که به اجبار به آن وارد شده بودند و رژیم شاه هم شرایط جامعه را طوری بار آورده بود که برای جوانها زیاد چیزی نداشت و افراد رژیم هم برای منافع خود به آن دامن می زدند و این رژیم خود فروخته وابسته منفعت پرست مجبور بود با زور جامعه را نگهدارد و همین ها باعث می شدند که جامعه به طرف رادیکال شدن جلو بروند، از یک طرف بین جوانان و افراد مسن تر فاصله می افتاد و باعث می شد که تغییر ۱۸۰ درجه در افکار جوانان بوجود آید و از طرفی دیگر تمام نگاه ها به سمت سیاست نشانه می رفت و فرق هم نمی کرد که طرف دانشجو بود و یا یک کارگر ساده و یا یک متخصص، به همین خاطر گروه گرایی سیاسی مثل قارچ رشد کرد و در جامعه ریشه دواند و در آن زمان گروه هایی مثل چریک ها و سازمان مجاهدین و گروه های دیگر مارکسیستی و مائوئیستی بوجود آیند که همه جوان بودند با گرایشهای ذهنی که ریشه در علم و تجربه و شناخت نداشت و همه در آرمانگرایی خلاصه شده بودند، تنها عامل بوجود آمدن آنها بحرانی بود در جامعه که توسط یک رژیم وابسته عقل گرای کور بوجود آمده بود و آنقدر وضع خراب بود که گروه های قدیمی تر مثل حزب توده و جبهه ملی نمی توانستند که با این گروه های جوان رابطه زیادی داشته باشند و محدودیت در آن زمان برای آنها هم زیاد بود و کمتر می توانستند که همدیگر را ببینند و با این جوانان تماس بگیرند و از نظرات همدیگر با خبر شوند و از طرفی دیگر سطح فکری آنها با هم زیاد فاصله داشت و همدیگر را آنطور باید و شاید نمی فهمیدند و این گروه های جوان هم تجربه و شناخت نداشتند، ولی از آنجایی که جوان بودند و احتیاج داشتند که ذهنیت خود را به نوعی با عقل و احساس پر کنند و این حق آنها بود، ولی متاسفانه خانواده آنها و محیط اجتماعی برای آنها چیز زیادی نداشت که ذهنیت این جوانان درست شکل بگیرد، یعنی ذهن زمانی سالم است که افراد یک جو عقل سلیم و قدری احساس سالم داشته باشند و چون افراد جامعه در رابطه هم هستند، این دو را در اندازه های مختلفی از هم می گیرند، در آن زمان ، یعنی در زمان شاه جامعه شناسی و  روانشناسی درستی در جامعه نبود که برای آنها برنامه درخور داشته باشد و به همین خاطر هرکدام از روی  سلیقه شخصی تحت تاثیر یک مرامی و یا از روی عادت و یا دمخور شدن باکسی به گروهی گرایش پیدا کرده بودند و سمپات و هوادار آنها می شدند و به این طریق از روی گرایشات احساسی و ذهنی خودشان می توانستند  افراد دیگر را بهتر بفهمند و به آنها اطمینان کنند و به هم نزدیک شده و همدیگر را بهتر پیدا می کردند، همه آنها بر این باور بودند که باید برای جامعه هرطوری شده کاری کرد، همه این پیش زمینه های ذهنی و فکری بالا ملاکهایی می شدند که تحت تاثیر همه اینها به گروهی و یا به سمتی روی بیاوردند و بیشترین برخوردها از روی عاطفه و احساس و تمایلات شخصی و گروهی شکل می گرفتند، یک نوع شناخت درست و درک درست به افراد جامعه و درک واقعیتها در آنها نبود و آنها بیشتر در پیله ذهن گرایی خود که در اطراف خود تنیده بودند غوطه ور و هرچه در جامعه به عنوان شناخت و تجربه بدست می آوردند بیشتر از جوانهای کم تجربه هم سن و سال خودشان بودند و ذهنیت خود را فقط از روی کنش و واکنش متقابل هم سن و سالان خود پر می کردند که بیشتر سلیقه ای و احساسی بودند و کمتر واقعیتهای جامعه را آنطور که بود می فهمیدند، در نتیجه آرمانگرایانه برخورد می کردند، در این چهارچوبهای صلیغه ای  که برایشان خوشایند بود خود را خلاصه می کردند، برای مثال: فقط با هم بودن و تشکیلاتی عمل کردن، خود را بسیج کردن برای کارهای تشکیلاتی که امروز اینجا برو، فردا این کار را بکن، برو فلانی را ببین، مواظب باش که گیر نیفتی ، گروهی کوه برو، فلان کتاب شریعتی رابخوان، جلال آل احمد جنین و چنان نوشته است، آماده شو برای فلان کار چریکی، فلان نشریه چنین نوشته است، چرا نوشته است باید بر علیه آن چنین و چنان بنویسیم و غیره،  ولی اینکه این کارها و این چیزها تا چه اندازه ارزش دارند و بجا هستند و یا نه، آیا پشتش  شناخت و تجربه و عقل خوابیده است، اصلا چه بدرد می خورند، آیا آن کسی که این را توصیه کرد که باید فلان و بمان بکنید، شناخت و تجربه درستی داشت؟  کسی به اینجور سؤالات گوشش بده کار نبود، ایده ها همه سطحی، احساسی و کلی بافی با کلی توپ و تشر، با کلی تب و تاب، برای چی؟ برای هیچ و پوچ، برای اینکه به نوعی می بایستی ذهنیت آنها پر می شد و بهترین چیز برای آنها این بود که ذهنیت خود را با شناخت، با عقل، از روی عاطفه و احساس، از روی منطق پر می کردند و این در زمان شاه شدنی نبود و بحرانهای جامعه سر از خودی آنها را به این گرایش و یا به آن گرایش و آنها را دم دمی مزاج بار آورده بود و تصمیمی نبود که سر از خودی نباشد و این چیزی بود که رژیم شاه و عقل گرایان کورش آن موقع می خواست، از نظر آنها جوانان نمی بایستی آگاه می شدند، نمی بایستی تجربه کسب می کردند، آنها باید سر خودشان را به چیزهای پیش پا افتاده  مثل سکس، تبلیغات مشغول می کردند و کاری به خیلی چیزها نمی بایستی می داشتند، سطحی بار می آمدند و این چیزها برای رژیم و ساواک و اربابان خارجیشان بهتر می بود و اگر این جوانها گروهی تشکیل می دادند، رژیم با کمک جاسوسانشان در آنها نفوز می کردند و آنها را از درون بی محتوا و خالی کرده تا مرحله فروپاشی این گروه ها و دست گیری اعضاء و کادرها، زندان و شکنجه  و اعدام و تبعید و این یعنی اعلام جنگ با جوانها و سر به سر آنها گذاشتن و عقل آنها را زایل کردن و آنها را به انزوای روحی و احساس گرایی کشاندن و به جای اینکه این جوانها پیشرفت کنند و چیزی متناسب با سن و سال آنها، ذهنیت آنها را پر کند و برای جامعه مفید واقع بشوند و برای آنها برنامه های فراگیر برای یاد گیری فراهم شود و آنها را آگاه و به روز و با تجربه بار بیاورند که تا عقل و احساسشان در رابطه با هم رشد کند، آنها را مجبور کردند که سطحی بار بیایند و حرفی برای خود و خانواده خود و برای جامعه خود نداشته باشند و این رژیم همه آنها را به سیاست کشانده بود، یعنی همه افراد، بخصوص جوانها کار و زندگی و تحصیل و برنامه های خود را رها کرده بودند و برای نجات جامعه دو دستی به سیاست روی آورده بودند که این سیاست پدر و مادر نمی شناخت و همه را حق و یا ناحق به بازی می گرفت و همه جا شده بود سنگر مقاومت و ذهنیت آنها بخصوص جوانان را کینه، تنفر از رژیم، گستاخی ، بد فهمی ، دگم بودن ، احساسی برخورد کردن، پر توقع، سطحی بار آمدن و بیچاره ها دلشان فقط خوش بود که عضو یک گروهی هستند که قرار است که این گروه برایشان آینده بسازد چنین و چنان، بیا و ببین که گروه ما و دسته ما و حزب ما تخم دو زرده کرده است و انگار که این وسط یک معجزه رخ داده و دلشان را به چهارتا سرود و شعار خوش می کردند و برای خود مدینه فاضله درست کرده بودند و این یعنی مقدمه یک انقلاب ذهن گرایانه احساسی که  ریشه عقب ماندگی، سطحی نگری، تنفر، انزجار، عقده، حقارت و افکار کهنه مذهبی و چپی پیدا کرده بود و در برخورد با عقلگرایی کور ناقص حکومتی که برای خودی ها همه چیز داشت و برای این جوانها هیچی ، اصلا چرا اینطوری شد؟ به خاطر اینکه عقل گرایی رژیم ناقص و وابسته شاهنشاهی، ریشه در تمام افراد جامعه نداشت و همین باعث شده بود که افراد بینابینی عقل گرا و احساس گرا که تمایل هم به عقل و هم به احساس داشتند در جامعه زیاد شکل نگیرند که تا این افراد بینابینی افراد احساس گرا را با افراد عقل گرا به نوعی جوش بدهند و مانع از این شوند که بین افراد فاصله زیادی بیفتد و به همین خاطر بین افراد عقل گرا و احساس گرا فاصله می افتاد و عقل گرا ها زیاد با احساس سر و کار نداشته بودند و بیشتر تابع نیروی جاذبه  بودند و بر عکس احساس گرا ها که نتوانسته بودند که با عقل گرا ها خود را تا حدودی غاطی کنند، بیشتر احساس گرا و عقل آنها به مرور ضعیف و نتوانستند که عقل گرایی را بفهمند و افراد بینابینی کم کم بایستی مشخص می کردند که یا به عقل گرایی روی بیاورند و آنها هم شروع کنند به چاپیدن مردم و یا اینکه اگر نمی توانستند، مجبور بودند که به احساس گرایی روی بیاورند و مثل اکثریت مردم به انزوا روی بیاورند، این جوانان که اول زندگی آنها بود، احتیاج داشتند که هم به احساس خود کمک کنند که تا رشد کند و هم به عقل خود و اکثر مردم که فقیر بودند، جوانان آنها هم فقیر و احساس گرا و رژیم نمی توانست که به همه در یک سطح کمک بکند و بیشتر به ثروتمندان و عقل گرا ها می رسید و عقل گرا ها هم رژیم را تحت فشار قرار داده بودند که  سیستم عقل گرایی ناقص شما را ما می چرخانیم و شما باید هوای ما راداشته باشید و از ما حمایت بکنید، از نظر دید آنها این مهم نبود که سیستم پلیسی خیلی قوی داشته باشند و مردم را سرکوب بکنند، مهم ماندن آنها به هر شکل بود، یعنی در این افراد احساس و هم نوع گرایی و مردم گرایی معنی نداشت، وافراد خودی و غیر خودی شدند و برای اینکه این وضعیت را به همین شکل نگه دارند، همه چیز از آن بالابالا ها و از خارج به آنها دیکته می شد و به آنها سفارش می شد که شما باید عقل این جوانان را بدزدید و عقل آنها توسط رژیم به عناوین مختلف دزدیده شده بود، مثلا با تبلیغات سکسی، تبلیغات مذهبی، با سرگرمی های مبتذل و غیره و انها سطحی بار می آمدند و به احساس گرایی روی می آوردند و به مرور دریچه عقل آنها بسته  می شد و و کم کم فهمیدند که اینها راه حل زندگی نیست و مجبور شدند به این عقلگرایی کور ناقص شاهنشاهی پشت کنند و از آنجایی که زمینه رشد عقلی برای آنها کم بود و اجازه به آنها نمی دادند که مثلا کتاب بدرد بخوری بخوانند و کاری در حد توانایی های خود داشته باشند که هم رشد عقلی داشته باشند و هم احساس آنها درست تقویت بشود و هم در آمدی داشته باشند، این وضعیت آنها را از پای در آورد، کم کم به ذهن گرایی و احساسی برخورد کردن روی آوردند و در مجموع داشت که روحیات افراطی احساس گرایی در آنها شکل می گرفت و از عقل خالی تر می شدند و بیشتر به احساس گرایی کور روی می آوردند و یک تضاد با رژیم عقل گرای ناقص شاهنشاهی پیدا کردند، یعنی احساس گرایی این جوانان مجبور بود در برابر عقلگرایی کور ناقص حکومتی  صف آرایی کند و سنگر های مقاومت در برابر رژیم تا دندان مسلح یکی پس از دیگری داشتند مستحکم تر می شدند و هرچه بر تعداد این جوانان ناراضی احساس گرا افزوده می شد، این صف آرایی از دو طرف بیشتر می شد، صف آرایی عقل گرایی کور ناقص شاهنشاهی وابسته که می خواست همه چیز مال خودش باشد از یک طرف و صف آرایی احساسگرایی کور مردم فقیر از طرف دیگر رو به روی هم قرار گرفتند و جوانان رشید مردم که به طبل جنگ می کوبیدند و با دست گیری و بگیر و ببند و کشت و کشتار این جریان مدام داغ نگه داشته می شد.

عقل سلیم و عاطفه سالم افراد را در برخورد با موضوعات و مشکلات مختلف کنترل می کنند و در یک جاهایی عقل حرف اول را می زند و در یک جاهایی دیگر عاطفه و احساس  و این عقل سلیم و احساس سالم جوانان توسط رژیم شاه و دارو دسته عقلگرای ناقص وابسته اش به خارج از این جوانان گرفته شده بود و با کشتار جمعه خونین و کشتار سینما رکس آبادان این جنگ برگشت ناپذیر شد و پادرمیانی شاپور بختیار هم کمکی نه به مردم کرد و نه به رژیم و اوضاع را در آن موقع خراب تر کرد، یعنی این پادرمیانی خیلی دیر بود، البته جریان سینما رکس آبادان در آن موقع به پای رژیم شاهنشاهی تمام شد که بعد از انقلاب گفتند که کار مذهبیون بوده است که آن هم خیلی به این جریان احساس گرایی مردم کمک کرد.

پس بنابراین آنچه که نباید اتفاق می افتاد، متاسفانه اتفاق افتاد و انقلاب شومی شد که پس زمینه های ذهنی خطرناکی داشت که به مرور زمان ساخته شده بود و ریشه در عقب ماندگی، تنفر از رژیم، فقر، کم عقلی، گستاخی ، دگم بودن، ظاهر بینی، سطحی نگری، از خود بیگانگی، بی قیدی، بی خیالی، بی احتیاطی و خشونت و گستاخی داشت و یک مرتبه آمد و مثل یک سیل ماهیت ویرانگری خود را نشان داد، یعنی جوانان گفتند که اگر علم گرایی و عقلگرایی این است که این رژیم جنایتکار و اربابان خارجیش می گویند و نشان داده اند، ما این علم و این عقلگرایی را نمی خواهیم و عقل این جوانان هم که رشدی نکرده بود، دنباله روی از احساسات خودشان کرد.

همه اینها فقط به خاطر اینکه زندگی این جوانها آن طور که سزاوار آن بودند شکل نگرفت و این زندگی هیچ دست آوردی برای آنها نداشت و آنها را مجبور کرد که به این سرنوشت شوم گرفتار آیند و پشت این جریان انقلاب، دستهای جنایتکاران مخفی و علنی داخلی و خارجی هم وجود داشت و گروه های سیاسی هم  شناخت درستی از این وضعیت نداشتند، حتی حزب توده و جبهه ملی با تمام سابقه دیرینه حرفی برای گفتن نداشتند و فکر های مشکوک و افراد مشکوک در آنها هم  زیاد وجود داشت و بعدا در ادامه همین بحث به این گروه ها بیشتر می پردازم و متاسفانه آنها هم نتوانستند که به این جوانان کمک درستی بکنند همه اینها دست به دست هم دادند و این احساس کور را تقویت کردند و انقلاب کور با احساس گرایی کور، بخصوص احساس گرایی کور مذهبی شکل گرفت و اتفاقات شوم بعد از انقلاب هم  یکی پس از دیگری به آن اضافه شدند و به آن دامن زدند.

نقش مذهب و روحانیون در زمان شاه:

 تمام مذاهب با تمام فرقهایی که با هم دارند، هیچ کدام از آنها با عقل و عقل گرایی میانه خوبی نداشته و ندارند و عقلی را قبول دارند که تابع گرایشهای احساسی آنها باشد و از دین آنها پیروی و اطاعت کند و رنگ و بوی مذهبی به خود بگیرد و احساس هم برای آنها فقط در همان چهارچوب مذهب قابل قبول و قابل فهم است، یعنی احساس کور مذهبی، ولی اگر احساس در چهارچوب مذهب نباشد از نظر آنها این احساس چیز سطحی، بی ارزش و فعل حرام جلوه می کند، دشمنی آنها بیشتر با عقل و عقل گرایی است و آنها معتقد هستند که عقل گرایی دین و خدا را از مردم جدا می کند و مردم کافر می شوند، زیرا عقل گرایی مردم را سرعقل می آورد و مردم کم کم از این چهارچوب احساسی گرایی کور مذهبی فاصله گرفته و آنها را از مطلقگرایی مذهبی نجات می دهد، پس احساس گرایی کور مذهبی مذهبیون به آنها می گوید که عقل بی عقل و احساس های ظریف هم مثل موسیقی، رقص و غیره، بخصوص اگر زنها در آنها نقش داشته باشند هم باید نابود شوند، نتیجه ای که گرفته می شود این است که احساس گرایی کور مذهبی  پوسیده و قرون وسطایی افراطی است و ارزشی برای زندگی ندارد و زندگی را خشک و بی روح می کند و منطق و عقل نمی پذیرد و برای نگهداری و حفظ آن باید ظاهر سازی کرد و خود و دیگران را از روی نادانی و جهل، بخصوص جهل مذهبی فریب داد و باید در بی خبری تا ابد فرو رفت و با دروغ های رنگ و وارنگ آن را لعاب زد که همیشه تازه جلوه کند.

این مذهبیون ایران آنقدر زیاد دروغ به خورد خود و به خورد مردم داده بودند که خودشان هم باورشان شده بود و اینها برایشان مهم نبود، حداقلش این بود که این احساس گرایی کور مذهبی هیچی نفهم خود را راضی نگه می داشتند، آن هم به هر شکل ممکن، در سیستم شاهنشاهی بعضی از آنها نفوز داشتند و کم کم در رابطه با سیستم عقلگرایی شاه، اینها فهمیده بودند که بیش از حد خیال باف هستند و با وجودی که از این سیستم عقلگرایی خوششان نمی آمد، صلاح دیدند که با آنها یکجورهایی غاطی شوند ولی برایشان مهم نبود که آنها با این سیستم عقل گرایی تضاد دارند یا نه، یکی به این دلیل که به نوعی به حکومت و قدرت می رسند و دوم  از قدیم می دانستند که چگونه با این عقل گرایان حکومتی کنار بیایند، زیرا قرنها این کارها را کرده بودند و راهش را خوب بلد بودند و سوم به نوعی با این سیستم شاهنشاهی می توانستند جایی برای خود باز کنند که روی پای خود بایستند، البته نه در رابطه با عقل گرایی و علم گرایی که از هر دوی اینها مغز آنها خالی بود، بلکه در همان  چهارچوب احساس گرایی مذهبی به نوعی با دربار غاطی شوند تا به نان و نوایی برسند، فقط شرطش این بود که تا حدودی از افراط گرایی و احساس گرایی کور خود می کاستند، حتی اگر ظاهری هم می بود، احساس خود و اعتقاد های خود را به این سیستم عقلگرایی به خوبی بفروشند و هر چه این سیستم از آنها می خواهد به خوبی انجام دهند و چون آنها هیچگاه جایگاه عقلی و علمی نداشتند و از عقل و علم خالی بودند، هر چه آنها به رژیم شاه عرضه می کردند از احساس کور مذهبی آنها سرچشمه می گرفت، عقلگرایی کور ناقص شاهنشاهی هم همین را می خواست که احساس کور، بخصوص احساس کور مذهبی با آن در نیفتند و مطیعش باشند، چهارم با حمایت رژیم از آنها، آنها می توانند در همان چهارچوب مذهب هم رابطه با رژیم داشته و هم به نوعی به مردم وصل باشند، یعنی برای اینکه حمایت مالی بشوند، همان دروغ های مذهبی را که به خورد مردم می دادند که تا مذهب خود را حفظ و مردم را در بی خبری نگه دارند و سوار بر گرده مردم باشند، این دفعه همان دروغ ها را به نوعی وصل کردند به سیستم شاهنشاهی و در حمایت از رژیم شاه و دار و دسته هایش دروغ های مذهبی را بکار می بردند و به خورد مردم می دادند و به نوعی رژیم شاه را مذهبی جلوه می دادند، مثلا روضه خوانی راه می انداختند و با دروغ و توجیه مذهبی که از احساس گرایی کور آنها بر می خواست از رژیم و شاه حمایت می کردند و شاه را سایه خدا بر روی زمین می دانستند، برایش دعا می کردند و برایشان مهم نبود که تا چه حد خود را به این سیستم عقلگرایی بفروشند، زیرا احساس گرایی کور مذهبیشان چیزی جز پوچی نبود و با دروغ سر پا نگهش داشته بودند و از طرفی دیگر می دیدند که سیستم عقلگرایی رژیم شاهنشاهی ناقص و به سمت پوچی پیش می رفت و به نوعی پوچی رژیم با پوچی احساس گرایی کور مذهبی به هم گره می خورد و این روحانیون از اینکه به این شکل با دروغ های خود تبلیغ مذهبی می کردند، خیلی هم رازی بودند و دروغهایشان هم آنها را به نان و آبی می رساند و هم در دستگاه رژیم جایی برای خود پیدا می کردند که از آنها حمایت شود و هم به نوعی تا حدودی هم به حکومت رسیده و حکومت می کردند و خیلی راحت تبلیغات چی این سیستم شدند و هر خوار و خفتی را پذیرفتند و با تبلیغات مذهبی خود هر نوع جنایتی را برای این سیستم و این رژیم سر پوش می گذاشتند و با احساس و عاطفه مردم بازی می کردند و مردم را در خواب خرگوشی مذهبی نگه می داشتند، یعنی در ذهن گرایی و احساس گرایی انها را غرق می کردند، به چند دلیل یکی اینکه برای این مذهبیون درست بودن و خوب بودن و انسانی بودن زیاد معنی نداشت و برای منافع خود همه را به بازی می دادند و دوماً با رژیم پوشالی به راحتی می توانستند غاطی شوند، چون خودشان هم پوچ بودند، سوماً آنها با غاطی شدن با رژیم به آب و نانی می رسیدند و چهارماً از قدرت حکومتی به نفع خود استفاده می کردند تا روی پای خود بایستند و پنجماً با تمام خواری و زلت این احساس گرایی کور مذهبی خود را هم حفظ می کردند برای روز مبادا که آن را قدرتمند گردانند و به حکومت برسانند و خودشان در مملکت یکه تازی کنند و ششم به این طریق که از رژیم حمایت می کنند و آن را به مذهب وصل می کردند، رابطه خود با رژیم از یک طرف و رابطه خود با مردم را از طرف دیگر حفظ می کردند که تا مردم را احساسی بار بیاورند که زیر چتر خودشان باشند و به این طریق بر گرده مردم سوار باشند تا زمانی که این احساسگرایی مذهبی را تماما بین مردم برده و بر احساسات آنها غلبه کاملی پیدا کرده و نهایتا قدرت را تماماً قبضه کنند و حربه های آنها دروغهای مذهبی بود که به خورد مردم می دادند و با آنها به دروغ رژیم را سایه خدا قلمداد می کردند، به این طریق آنها در ابتدا با رژیم در نیفتادند و رژیم  هم از آنها و هم از مذهب تسلیم شده حمایت همه جانبه کرد، تا آن حدی اینها قدرت گرفتند که برای این روحانیون شیعه و مذهب شیعه عثنی عشری در ایران رژیم شاه حتی با بهایی ها در افتاد و بسیاری از آنها را کشت و آن جریان ضد بهائیت را در سراسر کشور راه انداخت و جریانات مذهب شیعه را در داخل کشور تقویت کرد و به انجمن حجتیه پر و بال داد و آن را تقویت کرد بر علیه بهاییها و به این طریقها رژیم نشان داد که این سیستم عقلگرایی ناقص، وابسته، ناتوان و پوچ و هر جریان پوچ و بی محتوا را به راحتی می پذیرد، مشروط بر اینکه زیر چتر عقل گرایی پوچ آن قرار گیرد و به این سیستم عقل گرایی به هر طریقی کمک بکند، فرق نمی کرد که محتوای مذهبی پوچ داشته باشد و یا سکس مبتذل، تبلیغات مبتذل، دروغهای مذهبی و غیر مذهبی باشد، هر چیزی که مردم را اغفال کند که تا مردم از عقل فاصله گرفته و به ذهنگرایی روی بیاورند، همه آنها برای نگهداری این رژیم و این سیستم عقلگرایی ناقص باب شدند، زیرا رژیم می دانست که این سیستم ناقص است و باید فقط با تبلیغات آن را نگه داشت و در کنار تبلیغات رنگ و وارنگ احساسی، تبلیغات احساسی ناسیونالیستی و ملی گرایی چند آتیشه راه می انداخت، مثلا جشنهای دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی با هزینه زیاد و برای چند نفری ناندانی درست کرده بود و تمام این کار ها را می کردند که کسی به کارهای نادرست آنها شک نکند و اعتراضی صورت نگیرد و همه اینها باعث شد که بیش از حد مردم به احساس گرایی و ذهن گرایی روی بیاوند و دریچه عقل مردم بسته شود و مردم هم از این عقلگرایی ناقص رژیم شاه  که این اواخر برایشان هیچ چیز نداشت، کم کم داشتند خسته می شدند و به ذهن گرایی و احساسگرایی روی می آوردند، بخصوص توسط مذهبیون که راه آن را خوب بلد بودند و این مذهبیون که وجود آنها سرشار از دروغ، ضعف و ناتوانی بود، هر چیزی به عنوان شرم، حیا، انصاف، عقل را زیر پا گذاشته بودند و فقط تشنه حکومت بودند و می خواستند که این احساس گرایی کور درونی خودشان را به حکومت برسانند و ارضاع کنند که می خواست روزی به قدرت برسد و این رژیم این مذهبیون هیچی نفهم را بر گرده مردم  سوار کرد و کی بهتر از شاه و سیستم ناقص عقل گرایی اش می توانست آنها را کم کم بر گرده مردم سوار کند، هیچ کس فقط شاه و دار و دسته اش و اربابان خارجیش و این عقلگرایی ناقص شاهنشاهی وابسته فقط برای یک عده ای خوب بود که در حکومت و دولت بودند و پستهای خیلی مهمی داشتند و می چاپیدند، اگر شما هم می توانستید آنها را بفهمید و با آنها باشید، نانتان در روغن بود، ولی اگر نمی توانستید کم کم به خیل بیکاران و زیر خط فقری ها می پیوستید و چون کار و برنامه ای عملی نداشتید، عقل شما زایل می شد و به احساس گرایی مفرط روی می آوردید و این چیزی بود که نهایتا شما ضد عقل گرایی می شدید و به احساس گرایی کور روی می آوردید و این چیزی بود که مذهبیون به آن احتیاج داشتند که بتوانند توسط آن سوار گرده مردم شوند، زیرا خودشان احساس گرای مذهبی بودند و از این احساس گرایی خیلی خوششان می آمد و هرچه مردم به این صف احساس گرایی روی می آوردند این مذهبیون احساس گرا را بیشتر تقویت می کردند و پشتوانه  آنها می شدند و به همین خاطر این مذهبیون برای فریب مردم سنگ تمام می گذاشتند که از عقل گرایی فاصله بگیرند و به احساس گرایی بپیوندند و این اواخر سیستم عقل گرایی ناقص شاهنشاهی چیزی برای گفتن نداشت و قافیه را به مذهبیون باخته بود، زیرا برای عقل مردم، بخصوص جوانها چیزی نداشت و آنها را به حرکت وا نمی داشت و برای آنها و عقل آنها ضربه های  جدی به حساب می آمد، این جوانها که برای عقل خود نمی توانستند چیزی در خور دست و پا کنند و عقل آنها مرتب ضعیف می شد، لااقل سعی می کردند که تا حدودی هم که شده احساسات خود را تقویت کنند و به همین خاطر با کمک این مذهبیون و روضه خوانی آنها و دروغهای شاخ و دمداری که می گفتند تا حدودی احساسهای خود را تقویت و حفظ می کردند، مثلا  مردم خسته و وامانده از این سیستم عقل گرایی ناقص وابسته به جلسات روضه خوانی می رفتند و این آخود ها آنها را به گریه  می انداختند و از نظر روحی و احساسی تا حدودی خود را ارضاع می کردند و کم کم به این احساس گرایی کور مذهبی علاقمند و به آن نزدیک تر می شدند، یعنی این روحانیون که خود از این عقلگرایی خوششان نمی آمد و در حد یک در و دکان و نان دانی به آن نگاه می کردند، از این وضعیت سوء استفاده کرده و کم کم با فریب دادن مردم، مردم  را برای چندرغاز به عقلگرایی ناقص فروختند و این سیستم را با تبلیغات و ظاهر سازی نگه داشتند که تا از درون بیشتر پوسیده شود و مشکلاتش هر روز بیشتر و بیشتر شود و گند کارش در بیاید و زندگی مردم را به لجن بکشد و مردم از این رژیم و سیستم عقل گرایی اش خسته و بیشتر به دام احساس گرایی کور می افتادند، برای این آخود ها مهم مردم نبودند، مهم سوار شدن خودشان بر گرده مردم بود و آنها این را خوب می دانستند که هر چه زندگی مردم بیشتر به لجن کشیده شود آنها راحت تر می توانند بر گرده مردم سوار شوند.

و در یک مرحله ای این منجلاب عقل گرایی ناقص وابسته به غرب به منجلاب عقل گرایی کورش نزدیک می شد و منجلاب احساس گرایی کور مذهبی را خوشرنگ و مصفا جلوه می داد و آن را برای جوانهای احساس گرا می پخت و آن قدر این اواخر رمق پیدا کرده بود که همه می خواستند که سر از این منجلاب احساس گرایی مذهبی در بیاورند، از جوانها گرفته تا حزب توده، گروه های مذهبی و غیر مذهبی سازمان مجاهدین ، مائوئیستها و کمونیستها، همه می خواستند که در این منجلاب رشد کنند و به همین خاطر تبلیغات مذهبیون گرفت و جوانان را بیشتر به دور خود جمع کردند و این روحانیون اگر از عقل مایه ای نداشتند در عوض گرایشات ذهنگرایانه زیادی داشتند و خود را در این راستا خدا می دانستند و  در این کار احساس گرایی کور مذهبی استاد بودند و دروغگویی و توجیه گرایی مذهبی برای آنها مثل آب خوردن بود و هرچه می گفتند و انجام می دادند درست و یا غلط مهر خدا و پیغمبر و امامان پایش خورده بود و هیچ کس نمی توانست به آنها بگوید بالای چشمت ابروست و به این طریق توانستند که با دروغگویی و تبلیغات به نفع این رژیم و فریب مردم هم به پوچ تر شدن این سیستم عقلگرایی کمک بکنند و و به مردم می گفتند ببینید این عقل گرایی غربی است و هیچ و پوچ است، پس بنابراین به مذهب روی بیاورید تا کارتان درست شود و مردم هم عقل گرایی رژیم را می دیدند و از عقل گرایی و عقل بری می شدند و جای خالی عقل در ذهنیت آنها را احساس، بخصوص احساس کور مذهبی پر می کرد و با روضه خوانی و مردم را به گریه انداختن احساس گرایی را به مردم خورد می دادند که تا این مردم به این عقلگرایی، بخصوص عقل گرایی ناقص شاهنشاهی پشت کنند و مثل خود این روحانیون که عقل نداشتند به احساسگرایی روی بیاورند و پشتوانه ای بشوند برای احساس گرایی کور مذهبی که تا سر بزنگاه این مذهبیون از آن خوب آشفته مردم نهایت سوء استفاده بکنند و کم کم صف احساس گرایی مذهبی را در برابر عقل گرایی ناقص شاهنشاهی تقویت کردند و به مرور که مردم به احساس گرایی، بخصوص نوع مذهبی آن روی می آوردند پشتوانه عقلگرایی ضعیف تر می شد و زمینه را فراهم می کرد که تا یک زمانی بر این عقلگرایی ناقص شاهنشاهی غلبه کنند و خود این مذهبیون همه کاره مملکت شوند، یعنی مردم که به پوچی این سیستم عقل گرایی بیشتر آگاه می شدند و راه فرار نداشتند و این سیستم عقلگرای ناقص برای عقل آنها چیزی برای گفتن نداشت و مرتب عقل آنها زایل می شد به این روحانیون روی می آوردند برای ارضاع روحی و احساسی خود و کم کم به احساس گرایی کور مذهبی روی می آوردند، البته این قشر از مذهبیونی که بنده نام بردم آنهایی بودند که با وجودی که عقلگرا نبودند و از عقل ضعیف بودند، ولی تا حدودی فهمیده بودند که با بودن این رژیم عقل گرا با احساسگرایی کور خود به جایی نمی رسند، مگر اینکه آن را از درون خراب بکنند.

 با وجود این بودند مذهبیون دیگری که خیلی مطلق گراتر و افراطی تر بودند و در احساس گرایی کور مذهبی روی دست نداشتند و به راحتی جذب رژیم نمی شدند، ولی آنها هم مثل این روحانیون درباری زمان شاه از حکومت و قدرت بدشان نمی آمد و آنها هم احساس گرایی کور مذهبی داشتند، ولی آنها لقمه های بزرگتری می خواستند که یک مرتبه قورت بدهند و به چیز کم راضی نبودند، ولی آنها هم اوضاع و احوال زمان شاه را هم در نظر داشتند و با این روحانیون درباری زیاد در نمی افتادند، زیرا می دانستند که آنها چه می کنند، یعنی آنها می دانستند که این رژیم رفتنی است و از همان اول تبلیغات مذهبی خود را کم و بیش بر علیه رژیم شروع کردند و اسلام را بر حق و خوب برای مردم ایران جا می انداختند که تا زمانی که مردم پشت به عقل گرایی و پشت به رژیم کردند، کسی را داشته باشند که به طرف آن روی بیاورند و در آن موقع این مذهبیون مخالف بخصوص خمینی برای مردم خیلی خوش خواهند درخشید و هم مذهبیون درباری و هم مذهبیون مخالف رژیم شاهنشاهی، مثل خمینی کار خود را خوب بلد بودند و به ظاهر در دو جبهه عمل می کردند، ولی فقط یک هدف را دنبال می کردند و آن هم به کرسی حکومت نشاندن این احساس گرایی کور مذهبی خود. مذهبیون مخالف با رژیم همانند این مذهبیون درباری با این احساس کور سر و کار داشتند، پس نبایستی با آنها چندان اختلافی می داشتند، فقط اینها افراط گراتر بودند، آنها هم مثل مذهبیون درباری برای ارضاع کردن این احساس گرایی کور مذهبی خود هم به خود زیاد دروغ می گفتند و هم به مردم، یعنی آنقدر دروغ که خودشان هم باورشان شده بود، مثلا آنها در ذهنیت مذهبی خود باورهایی داشتند که حقیقت نداشت و در هیچ کجا هم پیاده نشده بود و فقط از روی عادت و تکرار در ذهن آنها جا افتاده بود و مرتب در باره آن برای هم قرنها صحبت کرده بودند و آنقدر این نقل قولها، احادیث، تفاسیر چنین و چنانی تکرار شده بود و چنان در مخیله آنها جا افتاده بود که در ذهن جامد آنها  به یک حقیقت انکار ناپذیری تبدیل شده بودند و در ذهن آنها مطلق گرای خداگونه و فنا ناپذیر شده بودند که حتی فکر می کردند که یک زمانی حتما این باور های آنها پیاده می شوند و دنیا برای همه بهشت می شود، مثلا یک چیزی شبیه حکومت اسلامی، حکومت الله، حکومت عدل علی،  قیام موعود امام زمان و یا چیزی شبیه ولایت فقیه، غافل از اینکه آنها از چیزی دارند حرف می زنند که ذهنگرایی مطلق و احساس گرای کور می باشد که عقل و فکر در آن جایی ندارد و هیچ نوع تجربه ای در آن بکار نرفته و در هیچ زمانی در هیچ جا پیاده نشده اند، ولی اگر افراد جامعه دیگر عقلی نداشته باشند و همه چیز خراب و ویران شده و مردم هم خسته و نا امید از عقل گرایی کور و در این حالت مردم به ذهن گرایی و احساس گرایی کور روی می آورند برای نابود کردن سیستم عقل گرایی کور و در جایی که عقل سلیم وجود ندارد، این احساس گرای کور، بخصوص احساس گرایی کور مذهبی این مذهبیون حرف اول را می زند، یعنی اگر گفتند که مثلا حکومت عدل علی باید پیاده شود، در آن موقع که همه غاطی کرده اند و حرفی برای گفتن ندارند، این حکومتهای ذهن گرایانه مذهبی گل می کند و مردم از روی لج عقل گرایی کور آن را پیاده می کنند و به بعد آن هم فکر نمی کنند که به چه بیچارگی گرفتار می شوند و در این حالت مردم به خوب و بد آن کاری ندارند و می گویند که انشاالله خوب است، نمونه آن را ما در ایران پیاده کردیم و آن ولایت فقیه بود و ما می گفتیم این رژیم عقل گرای شاهنشاهی برود، هرچه می خواهد جای آن را بگیرد از این بهتر است، پس بنابراین این افراد مذهبی با این احساس گرایی کور مذهبی خود منتظر این بودند که این عقلگرایی ناقص حکومت شاه در به داغان شود و مردم خسته از عقلگرایی کور و به هرچه رنگ عقلی به خود می گیرد پشت کنند و به احساس گرایی کور خود روی بیاورند و در این حالت احساس گرایی کور شده مردم، احساس گرایی کور مذهبی ها را خوب می فهمد و به مذهبیون و احساسهای کور آنها لبیک می گویند و به این مذهبی ها روی می آورند و برای این مردم بی عقل مملو احساس گرایی کور و خسته از عقل گرایی ناقص رژیم شاهنشاهی وابسته به غرب، این مذهبی هایی که احساس گرایی کور افراطی دارند، خیلی کل میکنند، زیرا آنها در فریب دادن مردم و دروغگویی از همه سرآمد هستند و این اواخر که مردم به احساس گرایی کور مفرط روی آورده بودند خمینی که از همه مذهبیون دیگر از احساس گرایی کور بیشتر برخوردار بود برای مردم اغفال شده خیلی بیشتر گل کرد، خیلی بیشتر از روحانیون درباری، یعنی مردم که از عقل گرایی متنفر و بیزار شده بودند و اسیر احساس گرایی خود بودند، دنبال یک دیوانه می گشتند، کی بهتر از خمینی ،متاسفانه باید بگویم، دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.

مردم می گفتند که اگر این عقل گرایی است که رژیم می گوید ما این عقل گرایی را نمی خواهیم ، این پیش به سوی تمدن بزرگ شاهنشاهی را نمی خواهیم، این حزب کذایی رستاخیز شاهنشاهی بزرگ ارتشداران را نمی خواهیم.

 متاسفانه کلمات هم در زمان شاه  بار منفی زیادی داشتند و نقش خودشان را خوب بازی می کردند، مثلا اسمهای کتابهای شریعتی، هرکسی اسم این کتابها را می شنید هنوز نخوانده شیفته آنها می شد و یا کلمه غرب زدگی که برای اولین بار توسط جلال آل احمد بکار گرفته شد و در آن زمان این کلمه خیلی خوب در اذهان مردم جا افتاده بود و تاثیر منفی عجیب ذهن پرکن داشت و بار ذهن گرایی جوانان را زیاد می کرد.

البته مردم که به احساس گرایی کور مفرط گرفتار شده بودند، یک سر آن در فقر و عقب ماندگی در زمان خودشان بوده و سر دیگر آن به گذشته های دور و نزدیک آنها، یعنی به غیر از محمد رضا شاه و پدرش رضا شاه، به مشروطه و قبل از مشروطه بر می گردد که به مردم اجازه نمی داده اند که کمی به عقل گرایی و علم روی بیاورند و قائم مقام فراهانی و امیر کبیر آنها را می کشند که مبادا این مردم از ذهنگرایی فاصله بگیرند و کمی به عقلگرایی روی بیاورند و از همه بد تر مذهب و مذهبیون  که  ذهنیت آنها ریشه در گذشته های هزار و چهار صد ساله دارد و ذهن گرایی در آنها بیداد می کند و آنها هم نتوانسته بودند که این احساس گرایی کور خود را آنطور باید و شاید، آنطور که دلشان می خواست به حکومت برسانند و این برای آنها و برای این احساس گرایی کور مذهبی آنها عقده بزرگی شده بود و همین ها باعث می شد که به نوعی خودشان را به عناوین مختلف خوب یا بد به حکومتها بچسبانند و همیشه به فکر خود بوده اند و به مردم پشت کرده اند. مردم ما نمی دانستند و غافل بودند از اینکه اگر عقل گرایی کور ناقص شاهنشاهی خوب نیست، روی آوردن بیشتر و بیشتر به احساس گرایی کور بخصوص احساس گرایی کور مذهبی هم خوب نیست و می تواند به موقعش خیلی هم خطرناک تر باشد، مردم ما تجربه مسیحیت در کشورهای اروپایی را پشت سر خود نداشتند و نمی دانستند که مذهب هم می تواند خیلی خطرناک باشد، اگر بعضی ها در باره مسیحیت خوانده بودند و می دانستند که حدود سیصد، چهارصد سال پیش مسیحیت چه جنایتی در اروپا کرده، ولی همین ها نمی توانستند که باور کنند که اسلام هم همینطور می تواند باشد و تا همین حد و یا بیشتر می تواند در جامعه خرابی ببار بیاورد.

در زمان شاه با کمک عقل گرایی ناقص وابسته اش این پیوند شوم  احساس گرایی کور مردم و احساس گرایی کور مذهبی با هم گره خورد که دیگر هر نوع اصلاح دیگری خیلی دیر بود و حرف شاپور بختیار هم دیر زده شد و دیگر اثر نداشت و این اواخر دیگر عقلی برای مردم نمانده بود که با حرف شاپور بختیار این عقل ضعیف و نا توان کمی تقویت و بیدار شود و جلوی یک انقلاب کور با احساس گرایی کور را بگیرد، یعنی اگر یک سال و یا دو سال زودتر رژیم تسلیم مردم شده بود و شاپور بختیار را روی کار آورده بود، مردم هنوز کمی عقل داشتند و احساس و عاطفه آنها زیاد کور نشده بود و می توانستند که حرفهای شاپور بختیار و یا حتی کس دیگری را بهتر بفهمند و به عقل پشت نمی کردند که تا به دام احساس گرایی کور خود و احساس گرایی کور مذهبی گرفتار شوند و به خاطر دیر بودن  و وقت تلف شدن و دیر جنبیدن رژیم، احساس گرایی کور مذهبی که غالب و سوار خر مراد و سوار بر مردم شده بود، دیگر به کسی اجازه نمی داد که به عقل ضعیف باقی مانده خود روی بیاورد و از روی ناعلاجی و ضعف به احساس گرایی کور خود مراجعه کردیم که از تنفر و بیزاری حرف می زد و در ضمیر نا خودآگاه ما گفت که باور کنید که این افراد مذهبی بهترین کسان هستند که می توانند این عقلگرایی کور را ازبین ببرند و این را درست حس کرده بودیم، زیرا این افراد مذهبی دارای احساس کرایی کور هستند که این احساس گرایی کور مذهبی آنها هیچ زمانی ذرّه ای عقل برای آنها باقی نگذاشته بوده است و این افراد فقط برای خراب کردن خیلی خوب بوده اند و هستند و شما هم که می خواهید این عقل کور ناقص وابسته شاهنشاهی را نابود کنید، پس بنابراین آنها بهترین کسان شما هستند و آنها بهتر می توانند این کار را برای شما انجام دهند و به آنها صد در صد اطمینان کنید و چون آنها عقل ندارند و هرچه از عقل کم می آورند به جای آن از احساس کور قرون وسطی خود مایه می گذارند و بیشتر استفاده می کنند و از هیچ نوع ملاحظه ای هم برخوردار نیستند. در آن لحظه انقلاب که ما دیگر از عقل و احساس سالم برخوردار نبودیم و همه ما مریض شده بودیم و احساس گرایی کور ما همه جا حرف اول را می زد و فقط می خواستیم این عقلگرایی کور ناقص شاهنشاهی را نابود کنیم، دنبال کسی می گشتیم که آن را خراب کند، کی بهتر می توانست این کار را بکند، افراد مذهبی بودند و در میان همه آنها آیت الله خمینی که از همه احساس گرایی کورتری داشت بیشتر برای ما کل کرد که با احساس گرایی کور خود، عقل گرایی کور را بهتر می توانستند نابود کنند و ما هرچه داشتیم از جان و مال در اختیار آنها قرار دادیم که تا تمام و کمال این کار را انجام بدهند، در آن لحظه فقط احساس کور بود که حرف اول را می زد و می توانست این عقلگرایی کور ناقص را نابود کند، احساس کور ما با احساس کور افراد مذهبی دست به دست هم دادند و یک انقلاب کور خانه برانداز شکل گرفت که همه افراد مذهبی که از احساس کور بیشتری برخوردار بودند، سوار گرده مردم شدند، آنها شدند سواره نظام و اکثریت مردم که آنها هم از احساس کور برخوردار بودند، شدند پیاده نظام و سیاهی لشگر و عده ای هم که هنوز تا حدودی از عقل برایشان باقی مانده بود، مجبور شدند که خود را تسلیم احساس گرایی کور خود و احساس گرایی کور مردم کنند و با آنها همراهی کردند، چون عقل کوچک و ضعیف آنها به جایی قد نمی داد و حرف آنها را کسی نمی خرید و جرئت نمی کردند که چیزی بگویند و آنها هم اسیر احساس کور شده بودند که دست آورد این احساس کور با چاشنی مذهب بعد از انقلاب معلوم کرد که چه دسته گلی به آب داده ایم و مذهبیون و روحانیون درباری زیاد برای مردم گل نکردند، ولی بسیاری از آنها بعد از انقلاب سرشان بی کلاه نماند و آنها در این سیستم  احساس گرایی کور مذهبی که خودشان هم در بوجود آوردنش نقش داشتند، جایی برای خود پیدا کردند و با خمینی و دار و دسته اش کنار آمدند و نتیجه این پیوند شوم ولایت فقیه بود که بر گرده مردم  آنها را سوار کرد و هنوز که هنوزه آنها سواری می کشند.

احساس گرایی کور مذهبی :

حال اگر بخواهیم از احزاب و گروه ها خارج بشویم و در یک چهارچوب کلی تر به زندگی مردم و جوانها در سراسر کشور بپردازیم به این نتیجه می رسیم که در جامعه ایران چیزی بدرد بخور برای جذب کردن مردم و این جوانان در زمان شاه وجود نداشت و در زمان جمهوری اسلامی وضعیت آنها بدتر هم شد، یعنی اگر به موقع مشکلی را حل نکردی این مشکل خود مشکل زا است و مشکلات دیگری می آفریند که به شکلهای مختلفی در زندگی افراد بروز می کند و گریبان همه را خواهد گرفت. موضوعات مربوط به زمان شاه را در عقلگرایی ناقص شاهنشاهی در همین مبحث به آن پرداخته ام.

 یکی از موضوعاتی که همیشه در جامعه نقش بزرگی بازی می کند، کار تشکیلاتی است، این کار تشکیلاتی تنها مشغولیاتی بود که جوانهای قبل از انقلاب و بعد از انقلاب داشتند که خیلی مهم بود و به حق جوانان و نوجوانان آن را خیلی خوب انجام می دادند و این تنها منحصر به گروه های اپوزیسیون داخل و خارج کشور نمی شد و نمی شود، بلکه رژیم شاه و جمهوری اسلامی هم تشخیص داده بودند که باید این جوانان را به کار بگیرند، البته بنده قصدم این نیست که گروهها و اپوزیسیون را با رژیمهای شاه و جمهوری اسلامی مقایسه کنم. رژیمهای شاه و جمهوردی اسلامی برای منافع شوم خود از انرژی این جوانان سوء استفاده کرده و کار تشکیلاتی برای آنها درست کنند که تا از انرژی آنها نهایت سوء استفاده را بکنند و این بعد از انقلاب ۵۷ بیشتر گل کرد و به همین خاطر بود که جمهوری اسلامی جریان سپاه، بسیج، جریانهای اطلاعاتی، بنیاد مستضعفین، جهاد، ارگانهای دولتی، شوراها، مراکز جاسوسی، سایبری و غیره را راه انداخت که تا از نیروی این جوانها نهایت سوء استفاده را ببرد و برای بسیاری این جوانها کار تشکیلاتی درست کرد، ولی از آنجا که کل این جریان مذهبی عیب و ایراد داشت و در ذهن گرایی و احساسگرایی کور خلاصه می شد و عقل آنها ضعیف و ناتوان بود، یعنی مذهبیون چند درجه از کمونیستها از احساس گرایی کور بیشتر برخوردار بودند و آنها خیلی دروغ به خورد مردم و جوانها دادند و راه آن را هم خیلی خوب بلد بودند، چون هزار و چهارصد سال است که دروغ می گویند و آن قدر این دروغها تکرار شده که کم کم خود آنها هم این دروغها را باور کرده اند، بخاطر چی، بخاطر اینکه از عقل بدور هستند و دریچه عقل آنها بسته است و تنها این احساس گرایی کور افراطی آنها، یعنی احساس گرایی کور مذهبی که فقط با دروغ گویی و فریب دادن روی پای خود ایستاده است بر آنها حاکم است و از آنها می خواهد که برای ارضاع خودش، یعنی ارضاع احساس گرایی کور مذهبی حتی دروغ بگویند و اگر هم لازم شد، برای ارضاع آن آدم بکشند و برای اجرای این نیات پلید از تمام نیروی این جوانان فریب خورده آرمانگرا نهایت سوء استفاده را می بردند و می برند و آنها را چه بخواهند و چه یک زمانی پی به اشتباه خود ببرند و نخواهند، آنها را مجبور می کنند که وارد ماجراجویی های خطرناک بشوند. برای اجرای نیات پلید خود، مذهبیون تا مرز جنون کلو می روند، یعنی در افراط گرایی چند درجه از چپی ها خطرناک تر هستند، مثلا چپی ها در بعضی جاها ملاحظه هایی هم داشته اند و تا حدودی از عقل خود هم استفاده کرده و یک جاهایی را هم در خدمت مردم بوده اند و برای مردم کارهایی هم کرده اند، در صورتی که مذهبیون فقط می خواستند و می خواهند که این احساس کور آنها راضی باشد و آن را به قدرت و حکومت برسانند، آن هم به هر شکل خوب و بد آن، اصلا برای آنها مهم نیست، ملاحظه بی ملاحظه، زیرا عقلی ندارند که بخواهد احساس کور آنها را کنترل کند و در عالم خیال پردازی و توهم کور بسر می برند و هم به خود زیاد دروغ گفته و هم به دیگران، بی خیال بی خیال از همه چیز و عقلگرایی تا آن حدی برای آنها خوب است که این عقل تابع احساس کور آنها باشد، یعنی آنها بر این باور هستند که هرچه در ذهن و باور آنها و در کتابهای دینی آنها وجود دارد همانها درست هستند، چرا؟ برای اینکه این چیزها اصلا تغییر پذیر نیستند و کسی هم نیست که آنها را سنگ محک بزند و این مذهبیون که با این افکار دگم در آن بالا بالا ها هستند، هیچ کس به آنها شک نمی کند و آنها را به زیر نمی کشد و این افکار پوسیده آنها پابر جا می مانند و این به آنها کمک می کند که این احساس مشنگ آنها دست نخورده باقی بماند که مبادا به این ذهن گرایی خود شک کنند و به آن خدشه ای وارد شود و از این بابت می خواهند راحت باشند و برای همیشه زیر سلطه احساس گرایی باقی بمانند و آن را راضی نگه دارند که تا از نظر روحی راحت باشند و مرتب به گرده عقل گرایی چوب خیزران خود را می زنند و فرقی هم برایشان نمی کند که این عقل عقل ضعیف خودشان باشد و یا عقل دیگران، از نظر آنها عقلگرایی یعنی فیلسوف معابی و هر که فیلسوف است ، ضد خدا و ضد دین ، یعنی ضد این احساس گرایی کور آنها و باید نابود شود و سعی می کنند که آن را از بین ببرند و به همین خاطر از عقل فاصله و عقل آنها ضعیف و اسیر احساسگرایی کور آنها و تابع آن و احساسات آنها هم قرون وسطایی و افراطی و کهنه و هیچ نوع تغییری را نمی پذیرد و این کوری احساس آنها تا حدی بوده و هست که عقلی برای آنها باقی نگذاشته و عقل هم که به کار نرود ناتوان و ضعیف می شود و به همین خاطر این افراد مذهبی از هرچه در رابطه  با عقلگرایی است از آن گریزان بوده و هستند، تنبل، ذهن گرا و از خود راضی و هرچه در رابطه با عقلگرایی است نمی فهمیدند و نمی فهمند و یا دیر و بد می فهمند و هرچه معنی و مفهوم عقلی به خود بگیرد را نفی کرده و از آنها تا می توانند فاصله گرفته و پرهیز می کنند، عقل که چه عرض کنم، جالب تر اینکه آنها حتی با بسیاری از چیزهایی که به نوعی با احساس سر و کار دارند را هم نمی فهمیدند و نمی فهمند و احساس گرایی کور افراطی مذهبی آنها این چیزها هم که احساسی هستند را نیز زشت و گناه می داند، چون احساس گرایی کور مذهبی آنها به درجه ای از کوری رسیده است که به غیر از خودش هیچ نمونه دیگری از احساس را قبول ندارد و برای این مذهبیون عقلگرایی دشمنی است نا بخشودنی و عاطفه و احساس هم اگر مذهبی نباشند، بخصوص رنگ و بوی مذهب اسلام به خود نگرفته باشند، از نظر این مذهبیون احساس و عاطفه به حساب نمی آیند و باید با احساس گرایی کور مذهبی خودشان با آنها در بیفتند و آنها را نابود کنند، از نظر دید آنها هیچ کدام از اینها، نه عقل و نه احساس دیگران در برابر احساس گرایی کور مذهبی آنها ارزشی ندارند، مثلا هرچیز ظریف و لطیف مثل موسیقی، رقص، بسیاری از فیلم ها، هنر، شعر که با احساس سر و کار دارند و بخصوص اگر این موضوعات به نوعی به زن و احساس زنانه مربوط می شوند، مثل صدا، هنر، رقص، موسیقی، آرایش و لباس و هرچیز دیگر که رنگ و بوی زنانه به خود بگیرند، هیچ کدام از این ها را که برشمردم برای این افراد با احساس گرایی کور، بخصوص مذهبی ها اصلا معنی و مفهومی ندارند و اینها برای آنها چیزهای سطحی، بی ارزش و مخرب جلوه می کنند، زیرا تمام احساس و عقل آنها خلاصه شده است در احساس گرایی کور مذهبیشان و تمام انرژی خود و تمام خط فکری خود را از این احساسگرایی کور می گیرند و هر نوع گرایش عاطفی و فکری باید به این احساسگرایی کور مذهبی وابسته باشد و این احساس گرایی کور مذهبی را توجیه و تفسیر و تعریف کند و همه چیز باید به آن  ختم شوند تا حد پرستش، یعنی همان که می گویند همه چیز باید به خدا و به دین ختم شود، منظورشان همان ذهنگرایی و احساس گرایی کور آنها می باشد که خودشان برای خود در ذهن خود پخته اند و تا درجه ای مطیع آن هستند که اگر قربانی هم خواست باید مردم را برای آن قربانی کرد و در مرحله ای افراد مذهبی دارای احساس گرایی کور مذهبی، افرادی می شوند که خودشان را بهتر و بالاتر از خدای خودشان می دانند و این گرایشی است که احساسگرایی آنها به آنها می دهد، زیرا این احساسگرایی کور می خواهد بر آنها حکومت بکند، پس بنابراین باید خدا را هم به زیر بکشد و زیر سلطه خود بیاورد و خودش خدا شود و بر این مذهبیون حکم براند و از آنها بخواهد که تا دیگران را هم زیر سلطه این احساس گرایی خداگونه بیاورند، آن هم به هر شکل، اگر مردم خودشان مطیع این خدای جدید شدند، چه خوب، ولی اگر نخواستند باید با زور آنها را مطیع کرد و زیر سلطه آورد، نمونه آن ولایت فقیه جمهوری اسلامی.

آنها مدام براین باور بوده و هستند که این احساس کور مذهبی آنها بهترین دست آورد است که خداوند به آنها داده است و هیچکس نباید از آن تختی کند و خدای آنها هم  چیزی نیست جز یک روح شیطانی که در وجود آنها است و بر آنها حکم می راند و آنها و عقل آنها را اسیر خود کرده و احساس گرایی کور آنها به درجه ای از معنی و مفهوم شیطانی رسیده است که فقط جفنگ، مشنگ، خود محور، فنا ناپذیر، قدرت مافوق  و بالاتر از خدا است و هیچ چیز و هیچ کس دستش به آن نمی رسد و این افراد مذهبی با این روح شیطانی خود که همان احساس گرایی کور مذهبی است، خود را یک موجود کامل میدانند و به این طریق اسیر این احساس گرایی کور شیطانی و خیلی خود محور و مطلق گرا شده اند و در افکار قرون وسطایی خود درجا زده اند و در مدینه فاضله خود جا خوش کرده اند تا حدی که روی آوردن به عقلگرایی و احساس زنانه، موسیقی و غیره را دشمن خود و دین خود می دانند.

یک چنین ارثی به افراد جمهوری اسلامی و آنهایی که در رأس هرم مذهب قرار دارند رسیده است، به خاطر کم عقلی که این عقل هزار و چهارصد سال است که گرفتار احساس گرایی کور افراطی شده است، هیچ ملاحظه ای ندارند و این افراد مذهبی در ایران متزلزل و پا در هوا و با گرایشهای کور مذهبی در جا زده اند و تمام اختیار خود و تمام سرمایه این کشور را در اختیار این احساس گرایی کور مذهبی قرار داده و برای ارضاع این احساس گرایی کور مذهبی دست به هرکاری می زنند و هیچ ملاحظه ای هم سرشان نمی شود، فقط و فقط این احساس کور آنها باید ارضاع بشود، این احساس گرایی کور آنها را به درجه خدایی رسانده و آنها خدای خود را دیگر قبول ندارند و خودشان از خدا بالاتر هستند و وقتی به این درجه از خدایی برسند، مردم و جوانان آنها از نظر دید مذهبیون یعنی پادو، کسانی که باید برای آنها قربانی بشوند و برای آنها از جان و مال خود بگذرند

 پس مردم برای اینها، یعنی افراد درجه چندم، حتی تا درجه گوشت قربانی در راه  خدا، خدایی که دست آخر به خودشان ختم می شود تا حدی که خودشان را بالاتر از خدا می دانند.، تا زمانی که این احساس گرایی کور مذهبی در ایران حاکم است و این افراد مذهبی بر همه سوارند، از این به بعدش هم همینطور خواهد بود و اگر جوانان در زمان شاه و زمان جمهوری اسلامی فعال و کار تشکیلاتی می کردند و می کنند، تقصیری نداشته و ندارند، طبیعی است که آنها آرمانگرا باشند و آرمانی فکر کنند و جنب و جوش داشته باشند و با انرژی زیاد آنها همیشه آماده هستند برای کار تشکیلاتی که یک نوع جنب و جوش است و این بهترین کار است برای آنها، ولی نه در چهارچوب احزاب و گروه ها و یا افراد مذهبی، مثل جمهوری اسلامی  و گروه های شبه مذهبی کلیشه ای کمونیستی و غیر کمونیستی که بعضی از آنها به این ور و آن ور وصل بوده و هستند و اراده ای از خودشان ندارند، گروه هایی مثل حزب توده ، چریکها، فدائیان اکثریت، مائوئسمها، جبهه ملی، نهضت آزادی و سازمان مجاهدین همه در درجات مختلف همینطور بوده اند و آنها هم تا حدود زیادی ذهن گرا و تابع احساس گرایی کور و الآن هم تا حدودی همین طور هستند و باید خودشان را عوض بکنند، فعلا آنها حرفی برای گفتن ندارند، خوب ترین آنها همان حزب توده بود که با هم به آن پرداختیم، البته من نمی خواهم که این گروه ها و احزاب را با جمهوری اسلامی مقایسه کنم، ولی آنها هم گرفتار احساس گرایی کور بوده و هستند ، ولی نه در حد جمهوری اسلامی و ولایت فقیه و آنها باید خودشان را اصلاح کنند، پس بنابراین از جمهوری اسلامی بیشتر از این توقعی نیست، اگر آنها زمانی یک حرف خوب زدند و یا یک کار خوب انجام دادند، باید به این حرف و کار خوب آنها شک کرد، چون از افکار مذهبی و شبهه مذهبی که عقلی ندارند و از عقل خود مایه نمی گیرند بهتر از دروغ و ظاهر سازی چیز دیگری ساخته نیست و نمی شود و نخواهد شد، این ما بودیم که می دانستیم، اروپایی ها مسیحیت را چند قرن جلو تر از ما تجربه کرده اند و می دانند که مذهب چیست ، ولی ما در زمان شاه که کم کم مخالف عقلگرایی ناقص شاهنشاهی  شده بودیم و و چشم عقل خود را بسته دیدیم و ما را مجبور کردند که  به دام  احساس گرایی کور بیفتیم  و آن قدر از رژیم شاه خسته شده بودیم و به کنج احساس گرایی کور روی آورده بودیم که این احساس گرایی کور، احساس گرایی کور مذهبی را برای ما خوب و قشنگ جلوه می داد و ما مردم، بخصوص جوانها شیفته احساس گرایی کور مذهبی شدیم،  نمی توانستیم آن را بفهمیم ، چاله و چاه جلوی چشممان بود، ولی چشم عقل ما بسته شده بود و آنها را نمی دیدیم و نمی خواستیم به احساس گرایی کوری که به آن عادت کرده بودیم خدشه ای وارد گردد و از آن خوشمان می آمد و آن همه چیز ما شده بود و دلمان را به آن خوش می کردیم  و تا آن حدی به آن خو گرفته بودیم که نه فقط خطر احساس گرایی ،کور مذهبی را حس نکردیم، بلکه وقتی با این مذهبیون نزدیک می شدیم از احساس گرایی کور مذهبی آنها بیشتر از گذشته خوشمان می آمد و این حس بر ما غلبه می کرد آنها منجی ما هستند و ما را نجات خواهند داد، این ما بودیم که به علتهایی که در بالا به آن پرداختم نمی دانستیم که رژیم شاه که برود چه چیزی را جایگزین آن می کنیم، فقط می گفتیم که این برود هرکه می خواهد جایگزین آن شود، بشود از این بهتر است و این مذهبیون حامی دربار شاهنشاهی که از احساسگرایی کور برخوردار بودند، عقل جوانان ما را از آنها گرفتند و برایشان روضه خواندند و آنها را به گریه انداختند و با تقویت احساس آنها، آنها را راضی و آرام می کردند و به آنها غیر مستقیم و مستقیم حالی می کردند که این است عقل گرایی و عقل گرایی شاهنشاهی و عاقبتش همین است که می بینید و به دین روی بیاورید و احساس گرا شوید، دین و احساس گرایی مشکل ما و شما را حل خواهد کرد و آن وقت همه چیزتان درست می شود، هم دنیای شما درست می شود و هم عاقبت شما و این اواخر سکس و تبلیغات سکسی و تبلیغات رنگ و وارنگ چیزهای جفنگی شده بوند و بسیاری از جوانها را ارضاع نمی کرد و اکثر جوانها از آنها بدشان می آمد و برای ارضاع روحی و احساسی خود بیشتر آنها به این مذهبیون روی می آوردند و نتیجه این شد که می بینید احساس گرایی کور مذهبی بعد از انقلاب سوار بر خر مراد شد، چگونه چهل سال می تازد و قربانی می گیرد و همه در بوجود آمدن آن مقصر هستند، خود مردم، رژیم شاه، مذهبیون، گروه های سیاسی رنگ و وارنگ، تاریخ درهم و برهم چند قرن ما و خارجی های منفعت طلب بی رحم، ما را مجبور کردند که به دام این احساس گرایی کور مذهبی گرفتار آییم  و چه کسی بهتر می تواند که رهبری این احساس گرایی کور را در دست گیرد، هر کسی که بی عقل تر باشد و بیشتر گرفتار این احساس گرایی کور باشد و کی بهتر از آیت الله خمینی و سران جمهوری اسلامی می تواند رهبری این جریان احساس گرایی کور را به عهده بگیرد، هیچ کس، فقط خودشان که از عقل خالی و احساس گرایی کور افراطی هزار و چهارصد ساله را با تمام دروغهایش با خود یدک می کشند می توانند که این احساسگرایی کور را بهتر بفهمند و رهبری کنند، زیرا این احساس گرایی کور در خون آنها و ذهنیت آنها سالیان سال شکل گرفته بوده آن هم تا درجه خدایی و ما را که به احساس گرایی کور گرفتار شده بودیم، متقاعد کردند که آنها برحق هستند، آنها گوی سبقت را از روحانیون وابسته به دربار زمان شاه بردند، زیرا دار و دسته خمینی از آنها افراطی تر بودند و در این دنیای ذهنگرایی و یا احساس گرایی کور که ما داشتیم خمینی و دار و دسته اش که از احساسگرایی کور بیشتری بهره برده بودند. بیشتر درخشیدند و آنها شدند همه کاره ما، البته بعضی از این روحانیون درباری زمان شاه که خود احساس گرا بودند و در زمان شاه به این احساس گرایی کور مردم کمک کرده بودند که خوب در بین مردم و جوانان جا بیفتد، بعد از انقلاب به این جماعت، یعنی دار و دسته خمینی پیوسته و کلی به اینها کمک کردند و به این طریق این مذهبیون که دارای احساس گرایی کور هزار و چهارصد ساله بودند و آرزو داشتند که خودشان و این احساسگرایی کور خودشان را به حکومت برسانند، خود و احساسگرایی کور خود را به حکومت رساندند، یعنی همان چیزی که عربهای کور آرزویش را می کشیدند و با آن سلسله ساسانی را شکست دادند و احساس گرایی کور ناسیونالیستی عرب که رنگ و بوی مذهبی هم به خود گرفته بود را بر ایران آن روز و بر ملت ایران تحمیل کردند آن هم با چه فجایع انسانی، همان حکومت را این مذهبیون خودمان آرزویش را داشتند که در ایران دوباره از نو پیاده شود و این دفعه اینها را به حکومت برساند، یعنی یک احساس گرایی کور، بخصوص از نوع مذهبی آن که عربها به ما تحمیل کردند را این مذهبیون مسلمان ایرانی که هزار و چهارصد سال استحاله این اسلام شده بودند با ظاهر شیعه دوازده امامی به ما تحمیل کردند، همان چیزی که چندین قرن آرزویش را داشتند که به قدرت برسند و این احساس گرایی کور عرب زده آنها که کفه زده بود و آرزویش را داشتند که آن را به حکومت برسانند و برای آن ثانیه شماری می کردند و برای یک چنین حکومتی این مذهبیون یک ذره شده بودند و رژیم شاه هم به خاطر یک سیستم خود محور عقلگرایی کور ناقص وابسته که فقط خودشان را برای چند سبایی به قدرت می رساند و در کور بودن و خشن بودن دست کمی از احساس گرایی کور مذهبی نداشت به این جریان احساس گرایی کور مذهبی و این مذهبیون که فقط به قدرت فکر می کردند، کمک کرد و آنها توانستند که مردم را فریب بدهند و این احساس گرایی کور مذهبی را به حکومت برسانند و به این طریق احساس گرایی مذهبی چهل سال است که سوار خر مراد است و پایین هم نمی آید. البته جا دارد که در باره عقل گرایی کور هم صحبتی بشود که آن هم دست کمی از احساس گرایی کور ندارد و آن هم خطرات زیادی دارد و در این مبحث در جای مناسبش به آن می پردازم .

بخش پنجم (پایانی)
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=176506

بخش چهارم
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=176312

بخش سوم
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=176046

بخش دوم
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=175968

بخش اول
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=175866


[کد مطلب: 176312] [تاريخ انتشار: بيست و هفتم بهمن ۱۳۹۷ برابر با شانزدهم فوريه ۲۰۱۹] [ نسخه مناسب چاپ ]
تقسيم با ديگران:

نظرات
نام: (الزاميست)
نظرات شما (حداکثر تعداد حروف با احتساب فاصله بين حروف 1000 حرف ميباشد):

Captcha
اعدادی را که در تصویر بالا می بینید (بدون فاصله گذاشتن میان آنها) در باکس زير وارد کنید و سپس دکمه ارسال را کليک کنيد
نظرات خوانندگان
آگهی های تجارتی