جامعه شناسی و روانشناسی نوین از دید فلسفه علمی/ بخش پنجم (پایانی)


نویسنده: اکبر دهقانی ناژوانی

کشورهای خارجی و آخر کار جمهوری اسلامی:

البته زمزمه آن به گوش می رسد که آمریکا به نوعی می خواهد تا در کوتاه مدت ویا در دراز مدت این رژیم را زیر سلطه خود سر پا نگه داشته و با این رژیم با زور به توافق های پنهایی و آشکاری برسد و به غیر از اینکه اروپایی ها مردم ایران را می چاپند، به نوعی بیشتر آمریکایی ها هم وارد این صحنه و میدان بچاپ بچاپ بشوند و اگر چنین شود باید دید که دست آخر ته ماجرا چیزی برای مردم ایران می ماسد و یا نه . در شرایط فعلی وضعیت مردم خیلی خراب و مردم هرچه داشته اند را از دست داده اند و به نان شب محتاج هستند و ممکن هم هست که قحطی بیاید  و دیگر خبری از کارهای موقتی هم نیست و احتمال اینکه در ایران قحطی بیاید زیاد است و وضعیت محیط زیست هم خیلی خراب و خشک سالی هم بیداد می کند و  در یک چنین وضعیتی مردم سر به شورش  خواهند زد و تا به حال رژیم نشان داده است که آماده برای نرمش نیست، مگر نرمش قهرمانه که همیشه پشتش زور خوابیده است، ولی اگر آمریکایی ها با رژیم به یک توافقی برسند که رژیم مجبور باشد که در داخل نرمش قهرمانه بیشتری بکند، در این حالت ممکن است که تا حکومت دیکتاتوری رژیم  برای مدتی دیگر تمدید شود، ولی نمی توانند که آن را نگه دارند، زیرا وضعیت داخل مرتب دارد خراب تر می شود، چه وضعیت مردم و چه وضعیت محیط زیست. چنین شرایطی تحملش برای مردم غیر ممکن است و این احتمال هم وجود دارد که با کودتای کسان دیگری را سرکا بیاورند، بهترین شکل همان است که تا دیر نشده و جنگی در نگرفته است، مردم انقلاب کنند آن هم با یک جو عقل سلیم و قدری احساس سالم و نه با عقلگرایی کور به جنگ رژیم احساس گرای مذهبی کور جمهوری اسلامی  بروند که نتیجه اش یک دیکتاتور مثل رضا شاه و پسرش محمد رضاشاه باشد که دوباره با خرابکاری هایشان احساس گرایی را تقویت و سر کار بیاورند. این عقل گرایی کور و احساس گرایی کور بعد از هر انقلاب کوری بوجود می آیند، که این انقلاب همراه با عقل گرایی کور است و یا احساس گرایی کور و انقلاب با هر کدام از این دو پیش بیاید، زاینده و تولید کننده هم هستند، یعنی آن که باشد این را بوجود می آورد و این که بوجود آمد آن دیگری را بوجود می آورد. پس بنابراین اگر کارمان به انقلاب افتاد که کار خیلی سختی است و هزینه زیادی هم می برد باید سعی کنیم که تا آنجا که ممکن است از این دو پرهیز کنیم، یعنی نه طرف عقل کور و نه طرف احساس کور رفته و با داشتن کمی عقل سلیم و کمی احساس سالم انقلاب کنیم و رژیم را از بین ببریم و بعد انقلاب مردم با کمک هم و با هشیاری اوضاع کشور را در دست بگیرند، باید از هر نوع افراط گرایی فاصله گرفت و این زمانی شدنی است که مردم بتوانند با تمام مشکلات و گرفتاری ها اتحاد خود را حفظ کنند و در صحنه باشند و سر حرف خود بایستند و هوای همدیگر را داشته باشند.

احساسگرایی کور مردم بعد از انقلاب ۵۷:

بعد از انقلاب دیگر خبری از عقل نبود و احساس گرایی کور غالب بیداد می کرد و چه کسی بهتر می توانست که این انقلاب کور را پیاده کند و آن را رهبری کند، بهتر از مذهبی های کم عقل با احساسات تند و تیز کس دیگری نمی توانست این جریانات کور انقلابی احساسی کور را هدایت کند و کی بهتر می توانست که همراه این مذهبیون هیچی نفهم باشد و به آنها کمک کند، مردمان بی سواد، فقیر، بی عقل، کم عقل ، بی کار و آنهایی که کم و بیش احساس گرای کور داشتند و این احساسگرایی کور مذهبی را بهتر می فهمیدند و خودشان هم اکثرا به نوعی آگاهانه و نا آگاهانه کم و بیش گرایشات مذهبی داشتند و به خاطر ضعفهایی که اکثریت مردم قبل از انقلاب پیدا کرده بودند و به احساس گرایی کور روی آورده بودند بعد از انقلاب به راحتی زیر بار این احساس گرایی کور مذهبی رفتند، حتی بسیاری از سیاسیون چپ و راست که آنها هم تا حدود زیادی احساس گرایی کور داشتند به این مذهبیون لبیک گفته و به آنها کمک کردند و بحث این گروه ها را در همین مبحث می آورم و این مذهبی های ذهن گرای افراطی برای اینکه اسلام ناب محمدی  که فقط در مخ خراب آنها می گنجید را در سراسر جهان پیاده کنند، افراطی تر از سنی ها شدند و برای راضی کردن این احساسگرایی کور مذهبی خود شعار پیش به سوی قدس را سر دادند و در این زمینه ها تبلیغات گسترده ای را شروع کردند و بر سر این تبلیغات تحریک آمیز با کشورهای همسایه مسئله پیدا کردند و حمله صدام بهانه ای شد برای آنها که برای رسیدن به این هدف نامقدسشان به جنگ ایران و عراق تمام عیار دامن زدند و صدام که اشتباهی محاسباتی کرده بود، پس از حدود دو سال قبول کرد که اشتباه کرده و حاضر شده بود که صلح کند و غرامت جنگی بپردازد، ولی در قاموس آخود یک جو عقل وجود نداشت و به خاطر راضی کردن این احساس گرایی کور خود که می خواست جهان را بگیرد به کم قانع نبود برای قدس و جهان نقشه هایی در سر می پروراند، این جنگ را هشت سال به درازا کشاندند و بسیاری از این جوانهای با استعداد که می توانستند کاری برای این کشور بکنند و این کشور را بسازند را روانه میدان جنگ کردند و این جوانان از جان خود مایه گذاشته بودند که تا این کشور را حفظ کنند و آنها در این جنگ از بین رفتند و زمینه فراهم شد که بسیاری از افراد کم سواد و بی سواد و کم تحرک و انگل صفت با احساس گرایی کور مذهبی و غیر مذهبی، مثل احساس گرایی کور ناسیونالیستی باقی بمانند که تا این سیستم مذهبی با احساس گرایی کور مذهبی را پشتوانه معنوی و مالی کنند که ریشه در خرافات و ذهنیت کور مذهبی داشت و دارد و بعد از جنگ و کشتار دهه شصت، مذهبیون که اکثر جوانان و مخالفین را کشته بودند، احساس آرامش کردند و فقط این افراد باقی مانده دارندگان احساس گرایی کور عقب مانده می توانستند و می توانند که این مذهبیون را بفهمند و چون عقل آنها ناقص بود و هست  بعد از انقلاب و بعد از جنگ میدان را خالی دیدند و سوار خر مراد و همه کاره مملکت شدند و از روی نادانی و ندانم کاری در کشور خرابی زیادی به بار آوردند و سرمایه هایی نبود که به جیب خود نزنند و سرمایه این ملت را از روی نادانی به باد دادند و این اواخر کم کم داشت کنترل از دستشان در می رفت و درجا زده بودند و کمبود های زیادی در آنها به مرور زمان بوجود آمده بود و این کمبود ها احساسات کور آنها را مثل خوره می خورد و خدا خدا می کردند که جنگ دیگری در بگیرد و با سرمایه زیاد که همه را از مردم و سرمایه کشور هزینه می کردند آنقدر سلاح خریدند و انبار کردند و در ادامه آنها با بمب اتم ساختن و موشک درست کردن خود وضعیت داخل ایران و منطقه را به هم ریختند که جنگ دیگری راه انداختند و آن هم جنگ اقتصادی بود که سر از تحریمهای اقتصادی جهانی بخصوص تحریمهای آمریکا در آورد و با دزدی و چپاول مال مردم و تقسیم بین خود و خودی ها و اربابان خارجیشان این کمبودهای احساس گرایی کور خودشان را تا حدودی آرام می کردند و به این طریق این احساس گرایی کور مذهبی خود را تا حدودی ارضاع و راضی می کردند و آن هم تا حدودی راضی می شد و به آنها توصیه می کرد که من به کم قانع نیستم، شما باید منطقه و جهان را بگیرید که تا من راضی شوم و آنها شروع کردند که کم کم در منطقه دست درازی کنند، اینکه با این تحریمها و دزدی و چپاول  مال مردم و سرمایه کشور چه بلایی سر مردم بیاید مشکل آنها نبود، زیرا آنها میخ خود را محکم کوبیده و سوار بر مرکب احساسگرایی کور خود و سوار بر خر مراد و کمترین آرزوی آنها گرفتن منطقه و جهان بود و تمام مردم پیاده نظام آنها و می بایستی به دنبال آنها می دویدند، جوانان وقتی این جریان کور احساسی را تا حدودی فهمیدند که دیگر خیلی دیر شده بود و مذهبی ها و دار و دسته آنها خیلی راحت سواری می کشیدند و هرکسی را هم که می دیدند که انگار کمی سواد دارد و تا حدودی سرش به تنش می ارزد و یا افکار دیگری در سر می پروراند که با این سیستم همخوانی ندارد، یا او را به بیگاری می کشیدند و به او حالی می کردند که جریان حکومتی کشور یک  جریان احساس گرایی کور است و باید با آن همراه بشوی و باید سر تعظیم فرود آوری و مطیع باشی و قید عقل و منطق را بزنی و یا اگر قبول نداشت و پای عقل گرای خود را سفت بر زمین می کوبید و از در مخالفت با آنها بر می آمد، او را به زندان، شکنجه و یا تحدید به مرگ محکوم می کردند و بدا به حال خانواده او. اگر مالی هم می داشت آن را تصاحب می کردند و در این راه احساسگرایی کور مذهبی چه ناجوانمردانه جوانان مردم را قربانی می کردند و می کنند و سرمایه این ملت را به باد دادند و می دهند و آنقدر جنایت آنها زیاد بود و هست که روی شاه و دار و دسته او را سفید کردند.

این احساس گرایی کور که جایی برای عقل و احساس سالم قائل نیست، اگر تا حدودی عقل، مروت، انصاف و عطوفت و مهربانی در سر کسی وجود داشته باشد، این احساس گرایی کور این عقل و احساس سالم او را ضعیف و ضعیف تر می کند و با تحدید به زندان و مرگ آن را تابع خود می گرداند و با کشتن افراد عقل  گرای سالم، عقل و احساس آنها هم کشته می شود و بعد از چهل سال کسی دیگر این احساس گرایی کور را نمی خواهد و عقل سلیم و احساس سالمی هم دیگر این احساس گرایی کور به آن معنی باقی نگذاشته است و در این حالت احساس گرایی کور غالب مذهبی در تضاد با عقل و احساس مردم، بخصوص جوانان و زنها است و با آنها با تمام قوا می جنگد و عقل و احساس مردم ضعیف و ناتوان و نا درست عمل می کند و به دنبال این احساس گرایی کور مذهبی مثل یک لاشه نیمه مرده کشیده می شوند، همه مردم نسبت به هم بیگانه و روانی، در این جامعه سگ صاحبش را نمی شناسد و علت اینکه این جامعه تا به حال چندان تکان نخورده است این است که آنطور باید و شاید مردم بیدار نشده اند، حتی آنهایی که انقلاب کردند و چند تا پیراهن بیشتر پاره کرده اند، همانطور که در عقل گرایی ناقص وابسته شاهنشاهی عرض کردم، نه گذشته خود و انقلاب کردن خود را فهمیدند و نه می دانند که در برابر این سیل خروشان احساس گرایی کور بخصوص احساس گرایی کور حکومت مذهبی عقب مانده چه باید بکنند، چه برسد به بچه ها و نوه های آنها که در دل  این بحران به دنیا آمده اند و از پدر و مادر های خود چیزی به غیر از بدبختی و فلاکت نصیبشان نشده است و زندگی آنها هم برایشان جهنم است و شناخت کم، تجربه کم، بی برنامگی، بی نظمی، بی قانونی و غیره در آنها رخنه کرده و در زندگی آنها بیداد می کنند. همه حرکت ها و عکس العملهای آنها سطحی و ناشی از بی عقلی و بی عاطفگی است و مشکلات روانی و اخلاقی آنها زیاد و به خاطر بی عملی و نا آگاهی اقتصاد آنها سر از جهنم در آورده است  و این در آمد نفت فقط صرف نگه داشتن این حکومت با احساس گرایی کورش می شود که یک عده ای را در داخل دارد و عده ای را هم در منطقه و جهان که باید به آنها هم برسد و همه اینها از کیسه مردم خرج می شوند و برای اینکه این رژیم پابرجا بماند مرتب به کشورهای منطقه خاورمیانه و همچنین کشورهای پیشرفته سرمایه داری باجهای میلیاردی می دهد و باید گفت که اینقدر که این رژیم به آنها رسیده و کشور را با تمام سرمایه هایش به آنها فروخته، رژیم شاه این کار را تا این حد نکرد و این رژیم جمهوری اسلامی از همه نظر روی سیاه شاه و دارو دسته اش را سفید کرد، البته این را هم نباید فراموش کرد که خرابی های جمهوری اسلامی ادامه خرابی های زمان شاه است که بعد از انقلاب صد پله بدتر شده است و به برکت رژیم شاه اینها سرکار آمدند و متاسفانه همین درجا زدنهای بعد از انقلاب باعث شده که مردم و جوانان دوباره روی به یک انقلاب دیگری بیاورند که معلوم نیست دوباره  به دام عقل گرایی کور می افتند و سر از دیکتاتوری شبیه رضاشاه و پسرش محمد رضا شاه در می آورند و یا تا حدودی هم که شده سر از دموکراسی در می آورند، در هر صورت وضعیت جامعه چیز خوبی را نشان نمی دهد، چرا که نتوانسته اند بطور مسالمت آمیز و با اصلاحات، قدمی برای بهتر شدن زندگیشان بردارند و این رژیم  مذهبی با احساس گرایی کورش را تا حدودی اصلاح کنند، زیرا زندگی مردم خلاصه شده است در یک زندگی احساس گرایی کور مذهبی که چیزی به نام عقل نمی شناسد و آن قدر پشت به عقل گرایی کرده است که خودشان که عقل ندارند هیچی، عقل مردم را هم زایل و احساسات مردم را هم خراب و مردم از این احساس گرایی کور مذهبی خسته و در به داغان و دنبال عقل گرایی می گردند که با این احساس گرایی کور مذهبی بتواند در بیفتد و آن را نابود کند و هرچه این احساس گرایی کور مذهبی افراطی تر می شود کم کم این عقل خراب و ضعیف مردم  کور می شود و در برابر این احساسگرایی کور مذهبی به عقلگرایی کور روی می آورند که با کمک آن این احساس گرایی مذهبی را نابود کنند و این عقل گرایی کور دست کمی از احساس گرایی کور ندارد، یعنی هر دو خشن و اگر به جان هم بیفتند، معلوم نیست که کار مردم به یک جنگ داخلی و یا فراتر از آن بکشد و این یعنی با عقل گرایی کور به جنگ احساس گرایی کور رفتن و این چیزی است که رژیم و اربابان آن می خواهند و این اینطور شروع می شود که مردم به خودشان می گویند که اگر این احساس است که این مذهبی ها می گویند که هیچ عقلی را نمی پذیرد و هیچ ملاحظه ای در هیچ زمینه ندارد، ما این احساس گرایی کور مذهبی را نمی خواهیم و رضا شاه تو بیا، زیرا می دانند که این رژیم را فقط با قلدری می توان سرنگون کرد و کسی مثل رضا شاه عقل گرای قلدر که دارای عقل گرایی کور است باید بیاید و این رژیم و احساس گرایی کورش را نابود کند ، یعنی مردم به جایی رسیده اند که کم کم دارند به عقلگرایی کور روی می آورند و احساسگرایی کور مذهبی را با عقل گرایی کور می خواهند جواب بدهند، یعنی اگر زمان شاه از عقلگرایی کور خسته شده بودند و به احساسگرایی کور روی آورده بودند و با انقلاب  و احساس گرایی کور عقلگرایی کور ناقص شاهنشاهی را سرنگون کردند، الآن بر عکس  می خواهند عمل بکنند.

با عقلگرایی کور از نوع رضا شاهی و پسرش یا یک چیز شبیه به آنها می خواهند که به احساسگرایی کور مذهبی جواب بدهند و آن را سرنگون کنند و زمینه هایش هم ظرف این چهل سال آماده و فراهم شده است این دفعه ریشه عقب ماندگی و خرافات خیلی بیداد می کند، بیشتر از زمان شاه و نه فقط زندگی راحت تر نشده، بلکه زندگی آنها خشن تر، کریخ تر، بی حساب و کتاب تر شده است و ریشه در خرافات و عقب ماندگی دارد و مردم به جان هم افتاده اند و چپاول بیش از حد و همه جانبه، بخصوص توسط آقا زاده ها و حامیان داخلی و خارجی آنها و در این اوضاع و احوال این رژیم با کشورهای عقلگرای قدرتمند بیش از حد در افتاده و از آنها می خواهد با این رژیم کنار بیایند و آنها هم به او گفته اند اگر می خواهی بمانی باید بیشتر باج بدهی بیشتر از رضا شاه و پسرش محمد رضا شاه و بعد از چهل سال شرایط مردم و رژیم جمهوری اسلامی خیلی خراب و بدتر از همه، نبودن نظم و قانون و نبودن یک رهبری درست در حکومت و نبودن یک رهبری درست در اپوزیسیون کار را خیلی سخت می کند و اگر یک انقلاب جدید رخ دهد معلوم نیست که سر از کجا در می آورد، امیدوارم که برای مردم یک جو از عقل سلیم و عاطفه سالم باقی مانده باشد که خود را گرفتار عقل گرایی کور نکنند، چون عقلگرایی کور همان قدر خطرناک است که احساس گرایی کور و یا نوع بدتر آن احساس گرایی کور مذهبی، این دو افراطی و هر دو بر ضد هم عمل می کنند و افراد را به جان هم می اندازند تا دم مرگ و یک جنگ تمام عیار را می افتد که فقط مردم ضررهایش را می چشند و لازم می دانم که این را هم بگویم که نهایتا اگر عقلگرایی کور احساس گرایی مذهبی کور را شکست داد، مذهبیون از روی ناچاری آن را می پذیرند، به دلیل اینکه همین عقلگرایی کور زمینه را برای آنها فراهم می کند که دوباره احساس گرایی کور سوار شود، یعنی اگر عقلگرایی کور شاهنشاهی باعث شد که احساس گرایی کور بخصوص نوع مذهبی آن که خطرناک تر است سر کار بیاید، در شرایط فعلی احساس گرایی کور مذهبی باعث می شود که عقلگرایی کور دوباره سوار شود و فرقی نمی کند که پادشاهی باشد و یا سلطنتی مشروطه و یا یک جمهوری دیکتاتوری عقل گرای کور و این عقلگرایی کور که سوار شد، دوباره شرایط را فراهم می کند که دوباره احساس گرایی کور از نوع مذهب و یا چیزی شبیه به آن سوار بر گرده مردم گردد و این جور رخداد ها برای این مذهبیون و دیکتاتور هایی مثل شاه و رضا شاه خوب است، ولی برای مردم ایران خیلی بد و خطرناک است، یک چیزی شبیه افغانستان، لبیی، سوریه، کره شمالی، کوبا، سودان، ونزوئلا، تا حدودی شیلی و آفریقای جنوبی و غیره، البته همه این ها در یک سطح خرابی نیستند، ولی وضعیت آنها زیاد دلی به چنگ نمی زند و کشورهای غربی و بعضی کشورهای دیگر همین را می خواهند که از این آب گِل آلود تا می توانند ماهی بگیرند، البته اگر حرکت مردم بدون جنگ به انقلاب ختم شد، انقلابی می تواند پایدار باشد و راه مردم را برود که این انقلاب سر از دموکراسی در بیاورد و این زمانی شدنی است که گرفتار عقلگرایی کور و یا احساس گرایی کور مذهبی و غیر مذهبی نشویم و همگی ما از یک جو احساس و عاطفه سالم و قدری عقل سلیم برخوردار باشیم و این هم به آن معنی است که به جا و به موقع هم عقلگرا با شیم و هم احساس گرا، ولی نه در حد افراط و تفریط، باید از عقل و احساس خود بجا و به موقع استفاده کنیم، درباره عقل و عاطفه در همین مبحث بعدا صحبت می کنم، پس بنابراین تا اینجای کار کافی نیست و اگر می خواهیم که به دموکراسی  برسیم، باید با هم متحد شده و با هم روی آن کار کنیم.

در شرایط فعلی نه بین مردم در داخل ایران و نه در ایرانی هایی که در خارج از ایران هستند، کسی نیست که بتواند یک راه حل درستی و یا نیمه درستی ارائه دهد که جامعه را از این بن بست نجات دهد و زمینه های آن هم نیست که بخواهیم کاری انجام بدهیم که کمی درست باشد، نه عقلی سلیمی وجود دارد و نه احساس سالم، آنچه در حال حاضر در ایران عمل می کند، احساس گرایی کور بخصوص احساس گرایی کور مذهبی است و این چیزی نیست که یک روزه و دو روزه درست شود، تا مردم می آیند که یک طوری خود را از این احساس گرایی کور که یک سرش در حکومت است و سر دیگرش در تک تک زندگی افراد جامعه است، خود را نجات دهند، زمان زیادی می برد و پی بردن به این که باید یک کمی عقل سلیم و احساس سالم در زندگی داشت یک کمی طول می کشد، یعنی اول آنها باید بفهمند که اگر با احساس گرایی کور، بخصوص احساس گرایی کور مذهبی به جایی نرسیدند با روی آوردن به عقل گرایی کور هم به جایی نمی رسند و نباید که احساس گرایی کور را با عقل گرایی کور جواب بدهند و باید بدانند که یک عقل سلیم و یک احساس سالم در زندگی لازم و ملزوم هم هستند و بدون این دو زندگی شدنی نیست و ما به احساس گرایی کور و عقلگرایی کور احتیاج نداریم و عقل گرایی کور ناقص وابسته زمان شاه زمینه را نمی توانست برای اکثریت فراهم کند که اکثریت جامعه به این عقلگرایی بپیوندند و فقط برای چند نفر و عده ای از خودی ها جا باز کرده بود و اکثریت بخصوص این اواخر از این عقل گرایی کور بریدیم، چون به غیر از بد بختی و بیچارگی از این عقل گرایی ناقص چیزی عایدمان نشده بود و از روی اجبار به دام احساس گرایی کور افتادیم، بخصوص نوع مذهبی آن که خیلی عقب مانده است. چهل سال است که به این مذهبی ها و احساس کور مذهبی آنها گرفتار شده ایم.

الآن به یک عقل سلیم و یک عاطفه و احساس سالم نیاز داریم و متاسفانه هر دو را کم داریم ، یعنی اگر بخواهیم که عقل و احساس و عاطفه را در چهارچوب امروزی آن تعریف کنیم، باید بگردیم و ببینیم که در سراسر جهان چگونه پیاده شده اند، باید بگوییم که عقل جا افتاده تا حدود زیادی همان عقلی است که در کشورهای پیشرفته شکل گرفته و جا افتاده شده است و با تمام نواقصش در رشته های مختلف علمی خودنمایی می کند، مثل علوم طبیعی، صنعت، پزشکی و غیره. سرمایه و پول زیاد و علم و صنعت هستند که در کشور های پیشرفته حرف اول را می زنند، هرچند که از نظر احساس و عاطفه زیاد حرفی برای گفتن ندارند، ولی در حال حاضر وضعیت آنها خیلی بهتر از ما است و ما ایرانی ها نه از عقل و علم بهره ای داریم و نه از احساس و عاطفه و ازهمه نظر بیش از حد به کشورهای جهانی وابسته هستیم و آنها مافیایی ما را می چاپند و از نظر جامعه شناسی و روانشناسی که آنها به موضوعات عقلی و به موضوعات عاطفی و احساسی می پردازند نیز در سطح کشور خودمان حرف زیادی برای گفتن نداریم و اگر کشورهای غربی در این دو علوم انسانی و اجتماعی  در این زمینه ها مشکل دارند، ما از آنها خیلی عقب تر هستیم و مشکلات بیشتری داریم، تاحدی که از نظر عقلی، احساسی و عاطفی چه فردی، چه خانوادگی و چه اجتماعی آخر خط هستیم، برای مثال عقل خود را روی هم نمی ریزیم، باهم نیستیم و به هم اعتماد نمی توانیم بکنیم و همه دارای عادتهای بد و غلط هستیم ، از علم بی بهره هستیم، اقتصاد مردم و سرمایه مردم سر از جهنم در آورده، دزد و غارتگر از آب در آمده ایم، یک جو عقل، درایت، خرد فردی و جمعی، غیرت، همیت، حمت، یاری رسانی و خیلی چیزهای عقلی و عاطفی و احساسی که در زندگی نیاز داریم را نداریم و اگر هم  بعضی از ما ها از آنها برخوردار هستند چیز چندان سالم و درستی نیستند که بخواهیم روی آنها حساب باز کنیم و همه این احساس ها و توانایی عقلی فردی و جمعی سرکوب شده اند و متأسفانه همه اینها ریشه چندین دهِ دارند و به راحتی شناختن درست آنها ممکن نیست و آنها را نمی توان از هم تفکیک کرد، یعنی هر رخداد و هر نوع موضوعی جایگاه درست خود را از دست داده و بی هویت شده تا جایی که نمی توان گفت که اینها عقلی هستند و یا عاطفی و باید با اینها چگونه برخورد کرد، یعنی یک کلاف سردرگم و هر جریانی هم که بخواهد بوجود آید که تا این وضعیت  خطرناک را تغییر بدهد باید خیلی قدرتمند باشد و با زور کاری بکند، یعنی کارمان بجایی کشیده شده است که یا باید قیام مردمی و انقلاب کرد که امیدوارم که همت مردم و هوشیاری آنها مانع از یک جنگ داخلی و یا جنگ تمام عیار بشود، چون همانطور که می دانید وضعیت بحرانی و خیلی خراب است و این احساس گرایی کور مذهبی همه چیز را خراب کرده  و آنها خودشان که عقل ندارند هیچی ، عقلی هم برای مردم باقی نگذاشته اند و احساسات مردم بخصوص زنان جامعه را به بازی گرفته و نابود کرده اند و با وجود این هنوز دست بردار نیستند و خیلی سمج و یک دنده هستند و این سمجی و یک دندگی جزو ذات آنها است و نمی خواهند که به هیچ وجه کوتاه بیایند ، مجبور هستیم به کارهای خیلی خشن از نوع انقلاب تن در دهیم و امیدوارم که  به عقل گرایی کور چندان تمایل نداشته باشیم که بخواهیم با این عقلگرایی کور به احساس گرایی کور رژیم تا دندان مسلح جواب بدهیم، شما عزیزان فراموش نکنید که این عقل گرایی کور شاهنشاهی بود که ما را به دام احساس گرایی کور بخصوص احساس گرایی کور مذهبی انداخت و سعی نکنید در شرایط فعلی این احساس گرایی کور را با عقلگرایی کور جواب بدهید، منظور من این نیست که دست روی دست بگذارید تا شاید یک کسی از جایی پیدایش بشود و برای شما معجزه کند، نه منظور من این نیست، شما مجبورید که دست به یک انقلاب بزنید و نگذارید خیلی هم دیر شود، زیرا هرچه دیرتر شود وضعیت شما خراب تر می شود و از نظر روحی و عقلی و احساسی و موقعیت اجتماعی و اقتصادی بیشتر به هم ریخته می شوید و در این شرایط دشمنان داخلی و خارجی شما یک جنگ را به شما تحمیل می کنند ، ولی نباید که فریب دشمن را بخورید و اتحاد خود را از بین ببرید مردم با وجود اینکه  این جریان احساسی گرایی کور مذهبی آنها را ضعیف و عقل آنها را تا حدود زیادی دزدیده است با کمی عقل سلیم و احساس پاک که برای آنها تا حدودی باقی مانده بتوانند با هم باشند و با هم متحد و نگذارند که کار را به جنگ داخلی  کشیده شود که خانمان بر انداز است و این مقدمه این جنگ است و آن را جنگ منطقه ای هم خواهند کشاند، پس خواهشی که دارم این است که با یک جو عقل سلیم و احساس سالم اتحاد خود را حفظ کننم و سعی کنیم که راه گذار شما عزیزان از جمهوری اسلامی به جنگ ختم نشود که تا بتوانید برای بعد از گذار از جمهوری اسلامی تا حدودی عقل و احساس سالم داشته باشیم و بتوانیم روی پای خود بایستیم و چشم دل و دریچه عقل و همچنین احساس خود را تا حدودی باز کنیم که تا به یک دیکتاتوری دیگری روی نیاوریم، یعنی باید چشم خود را باز کنیم و مرتب در صحنه باشیم، یعنی مردم در حال حاضر از این احساس کور مذهبی خسته شده اند و لازم است جواب این احساس کور مذهبی را با عقل کور و احساس کور ندهند و نگویند که اینها که رفتند مهم نیست که چه کسی دیگری می خواهد بیاید، بیاید و از ته مانده عقل خود که زیر پای این احساس کور مذهبی ضعیف و له شده است، استفاده نموده و همین ته مانده عقل سلیم و احساس سالم اگر  از هر دو درست و بجا استفاده کنیم می توانند ما را از این جهنمی که با دست خودمان برای خودمان درست کرده ایم، نجات بدهند و فراموش نباید کرد که این شرایط و موقعیت ما نه وضعیت راحت و ساده است که با کمی تلفات، جامعه بتواند بر اوضاع زندگی خود سوار شود و کشورهای مختلف به خاطر نفت ما تا آنجایی که بتوانند از رژیم حمایت می کنند و به مردم ما پشت کرده اند و دارند می چاپند، به عبارت دیگر اگر با هم باشیم و هوای هم را داشته باشیم، این با هم بودن و اتحاد ماست که یک جو عقل سلیم و یک مقدار عاطفه سالم را در ما کشت می دهند، از اتحاد و با هم بودن غافل نشویم، مثلا در این زلزله ای که در جاهای مختلف کشور آمد، مردم نشان دادند که با غیرت هستند و همت دارند و درد هم نوع خود را فهمیدند و به یاری زلزله زدگان شتافتند، این یعنی یک جو عقل سلیم و احساس سالم داشتن و نباید این را دست کم گرفت، رژیم جمهوری اسلامی از این با هم بودن مردم ترسید و به عناوین مختلف اجازه نداد که مردم به یاری هم میهنان خود بشتابند، ولی خوشبختانه مردم کوتاه نیامدند و نشان دادند که با هم هستند و پشت همدیگر را خالی نمی کنند .

نباید از تجزیه طلب ها دنباله روی بکنیم و یا از آمریکا و یا کشورهای دیگر بخواهیم که بیایند و برای ما انقلاب بکنند و با لشکر کشی رژیم را بر دارند، این یعنی یک جنگ و یا یک کودتاه مثل کودتای رضاشاه و پسرش محمد رضا شاه که عقل ناقص وابسته را سوار کردند.

 بعد از گذار از جمهوری اسلامی هر کار درستی که انجام می گیرد باید توسط خود مردم صورت بگیرد و مردم از این مقدار عاطفه و احساس و عقل خود که آنها را برای خود نگه داشته اند باید بتوانند استفاده کنند و این دو در همه حال راه گشا و یاور مردم هستند و مردم خودشان با هم دست و آستین را بال بزنند و با کمک همدیگر این وضعیت را به مرور زمان عوض کنند، خارجی ها و افراد وابسته به آنها برای شما زیاد کاری نمی کنند و اگر هم آنها می خواهند که واقعا برای ما مردم ایران کاری بکنند باید آنها در کنار مردم ما باشند و با ما همکاری بکنند و سرنوشت کشور و مردم را به دست آنها و افراد وابسته به آنها ندهیم و اگر در این راستا کسانی که در خارج  هستند و از ما حمایت می کنند و خواستند کمک سالمی به ما بکنند که باعث وابستگی ما به خارج کمتر بشود، آن را با آغوش باز بپذیریم، مشروط بر اینکه بسیاری از کارهای کلیدی را خودمان بکنیم و آگاه باشیم که آنهایی که می خواهند به ما کمک بکنند، غرضی در کارشان نباشد و کارشان وابستگی بی چون و چرا برای ما نیاورد و در رابطه با آنها راهنمایی و آموزش در اولویت  قرار بگیرند که همراه با تبادل علمی و صنعتی باشند، البته همه این ها هم هزینه دارند و باید هزینه آنها را هم پرداخت، ولی ما را بیش از حد نباید که وابسته به خارج بکنند ، البته تمام کشورها به نوعی به همدیگر وابسته اند و به کمک هم احتیاج دارند، ولی وضعیت یک کشور نباید آنقدر خراب باشد که به نان شب هم به کشورهای خارجی  محتاج و وابسته باشد و این خیلی بد است و با همت مردم و همه کاره کردن آنها در کشور بسیاری از این مشکلات داخلی حل می شوند که به خارج کمتر وابسته باشیم و وضعیت داخلی از همه نظر شروع می کند که سر و سامان بگیرد، البته این کار یک شبه نیست و موفقیت ما بیشتر بستگی به این دارد که ما تا چه حد با هم هستیم و تا چه حد وضعیت خودمان و دیگران را می توانیم بفهمیم و تا چه حد می توانیم باهم و با نظم و حساب و کتاب با هم کار کنیم. بعد از گذار از جمهوری اسلامی بعد از اینکه مردم خود به اوضاع کشور سوار شدند و جریان مردمی شکل گرفت باید این جریان مردمی را با آگاهی یکدیگر تقویت کنیم و این تنها از راه جامعه شناسی و روانشناسی درست و سالم در جامعه شدنی است، باید در نظر داشت که در چهارچوب گروهی و حزبی عمل کردن فقط می توان که طبقه ای و یا طبقاتی را در یک جامعه مد نظر و مطرح گرداند و آنها را در برگرفته و مؤرد بررسی قرار داده و خواستگاه آن را روشن و به آنها رسیدگی نمایند، ولی مسائل جامعه فقط محدود به گروه ها نمی شوند و تمام جامعه را دربر می گیرند. فارق از این که فرد و یا افراد به کدام گروه، کدام طبقه، کدام قوم و یا کدام مذهب تعلق داشته باشند. تمام افراد در چهارچوب جامعه قرار دارند و قانون جامعه شامل حال همه باید بشود و زمانی این شدنی خواهد بود که تمام افراد در چهارچوب جامعه شناسی و روانشناسی درست جامعه بگنجند و افراد و اقشار جامعه از این پدیده های اجتماعی رشد یابنده در سطح جامعه پیروی کنند که این علوم انسانی تمام افراد جامعه را در بر می گیرند و افراد جامعه چه فردی و چه گروهی برای تنظیم و گویا کردن جامعه شناسی و روانشناسی و بکارگیری آنها کوشا و نقش سازنده داشته باشند و در این زمینه ها افراد جامعه را روشنگری کنند و آنها را در تقسیم کار و همکاری  با همدیگر یاری رسانند که تا روانشناسی و جامعه شناسی زنده و پویا و درخور و جوابگو به افراد جامعه داشته باشیم، تا جایی که این علوم انسانی و اجتماعی در روان و ذهنیت جامعه آنطور باید و شاید نقش ببندند و در زندگی مردم بازتاب سازنده داشته باشند و مردم آن را به عینه در زندگی خود حس کنند و خود را در تشکیل آنها سهیم بدانند و از این بابت که خود در بوجود آوردن آن نقش داشته اند، رضایت خاطر پیدا کنند و با رضایت کامل و با مسئولیت هرچه تمام تر از آن حمایت کنند. این موضوعی است که بنده در ادامه مبحث به آن می پردازم و موضع خود را در باره آن روشن می کنم.



گروه های سیاسی قبل و بعد از انقلاب در ایران:

اگر بخواهیم در چهارچوب سیاسی و اجتماعی گروه های سیاسی ایران را ورنداز و ارزیابی کنم. قبل از انقلاب گروه ها و احزابی بودند،مثل حزب توده، چریکها، اکثریتی ها، جبهه ملی، سازمان مجاهدین، مائوئیستها و بعضی از گروه های مذهبی  که قبل از انقلاب بوجود آمدند و این گروه ها و احزاب بعد از انقلاب هم کم و بیش به کار خود ادامه داده اند و در جامعه علنی و یا مخفی حضور داشته اند و همچنین حزبها و گروه هایی که بعد از انقلاب بوجود آمدند و اکثرا مذهبی هستند و اگر تمام این گروه ها چه قدیمی و چه جدید را بعد از انقلاب در نظر بگیریم، بعضی از آنها موافق با رژیم جمهوری اسلامی هستند و بعضی دیگر میانه رو و بعضی دیگر مخالف رژیم، بعضی از آنها در داخل ایران سکنی گزیده اند و بعضی دیگر در خارج از ایران. بخش عمده ای از این گروه ها و احزاب قدیمی هستند و همانطور که در بالا گفتم افکار کهنه و محافظه کارانه دارند و با این افکار کهنه که مملو از پیش فرض های ناشی از شکست ها و بد بیاری آنها در زمانهای مختلف هستند، آنها با این افکار قادر نبودند و نیستند که خود را به روز کنند و همانطور که افراد قدیمی و مسن این تشکل ها پیر و از رده خارج می شوند، این احزاب و گروه ها و خط مشی آنها هم پیر و از رده خارج خواهند شد و به مرور از بین می روند و بعضی از آنها هم از بین رفته اند و اگر هم به دلایلی بعضی از آنها هنوز وجود دارند، آنها پیر هستند و جوانها باید که جای این افراد پیر در این تشکیلات ها را بگیرند و کل جریان فکری این گروه ها و احزاب باید توسط افراد جوان عوض شود، از مرامنامه گرفته تا اساسنامه، آئین نامه و استراتژیک و تاکتیک آنها همگی باید عوض شوند، یعنی آن چهارچوبهای فکری کهنه قبلی باید به فراموشی سپرده شوند، البته همه اینها کار یک سال و دو سال نیست و ممکن است شرایط لازم برای تغییر هر حزب و یا گروهی وجود نداشته باشد و این جریان چند دهِه ادامه پیدا بکند و این هم به اوضاع جامعه و اوضاع و احوال آنها مربوط می شود که اگر بافت جامعه خیلی قدیمی است و فقر و بیسوادی در این جامعه بیداد می کند به همان نسبت این دگرگونی های حزبی و گروهی هم دچار مشکل می شوند و خود این احزاب و گروه ها هم قدیمی و افکار کهنه دارند، در هر صورت کمک و تلاش نوجوانان و جوانان هستند که می توانند نو آوردی داشته باشند و آنها باید در تشکلهای مختلف قد علم کنند و افراد با تجربه هم به آنها کمک بکنند که تا این تشکلها درست شوند.
قبل از هرچیز باید بافت این گروه ها و احزاب ایرانی را شناخت و پی به عدم موفقیت آنها برد و این به ما ایرانی ها کمک می کند که ریشه های نارسایی های این گروه ها و احزاب شناخته که به نوعی با بافت جامعه ما گره خورده است.

آن چه در باره گرایشات فکری این گروه ها و احزاب کهنه و قدیمی می توان گفت، در یک جمع بندی کلی حرفهایی می زدند که ریشه در کلی بافی و کم آگاهی و عدم شناخت درست نسبت به مسائل زمانه جامعه خودشان بوده است و یک نوع پریشانی و دگم گویی، فرافکنی، توجیح گرایی، احساسی برخورد کردن در چهار چوب فکری آنها وجود داشته که سعی می کردند که آگاهانه و نا آگاهانه آنها را زیاد مهم نگیرند و چیزهای عادی در نظر بگیرند و بنا به ضرورت موقعیت این گروه ها و احزاب به نوعی با تبلیغات درون تشکیلاتی خود و برون حزبی و گروهی خود آنها را به اعضاء خود و دیگران درست جلوه بدهند و آنها را که خودشان هم باورشان شده بود در یک چهارچوب کلی در مرامنامه، اساسنامه، آئین نامه و استراتژیک و تاکتیک  خود بگنجانند و با تبلیغات آنها را به خورد اعضاء تشکیلاتی خود می دادند تا جایی که آنها را در تمام کارهای  تشکیلاتی گروهی و یا حزبی خود عمومیت می بخشیدند و وانمود می کردند که آنچه در باور آنها به عنوان افکار و ایدئولوژی وجود دارد، کاملا  درست و رشد یابنده است و سعی می کردند که آنها را در تمام زمینه ها عمومیت ببخشند، یعنی چیزهایی ورای کار تشکیلاتی که با ذهن گرایی پیوند دیرینه ای پیدا کرده بود و با زور، تزویر و با تبلیغات، آنها را به کار تشکیلاتی پیوند داده بودند و به خورد جوانان می دادند و کارهای تشکیلاتی هم اکثرا توسط جوانانی که پر انرژی بودند، صورت می گرفت و جوانان آرمانی فکر می کنند و زیاد تجربه و شناخت ندارند که بخواهند که به درست و نا درست بودن این جریانات سیاسی حزبی, گروهی و ایدولوژیکی، آنطور باید و شاید بپردازند و حرفهایی که کادر های گروهی و حزبی برای آنها می زدند، برای این جوانان وحی منزل بود و برای پیاده کردن آنها تمام تلاش خود را می کردند، منتها افراد رده های بالای تشکیلاتی در عمل پی می بردند که بخشهایی از این باورهای آنها درست نیست و شک برانگیز است، با وجود اینها، آنها را در لفافه باقی نگه می داشتند و اگر هم بعضی از چیزها را بعضی ها درست می فهمیدند که این  شدنی و عملی نیست، جرئت این را نداشتند که  جایی آن را مطرح کنند و بگویند که در عمل  بعضی از اینها شدنی نیست، زیرا اعتبار آنها بین اعضاء بخصوص بین جوانان ازبین می رفت، چون کل جریان اصلی ایدئولوژی و استراتژیک آنها زیر سؤال می رفت که توأم با ریزش بدنه حزبی و یا گروهی آنها می شد و بهانه ای هم دست گروه ها و احزاب رقیب می دادند و آنها از این نقطه ضعف و به دنبال آن ریزش بدنه حزبی به نفع خود بهره برداری سیاسی می کردند و یا اینکه اگر بعضی ها هم می خواستند که بعضی چیزها را رو کنند، افراد دیگر بالای کادر حزبی آنها را تحدید می کردند که مبادا در باره این نوع موضوعات با کسی و یا کسانی حرفی بزنند و گند کارشان را در بیاورند.

  یک چنین افکار دگم و احساس گرایی کور که در بالا بر شمردم متاسفانه در گروه های سیاسی ایرانی بوده است و هنوز هم کم و بیش وجود دارد که ریشه در خرابی اوضاع و احوال جامعه و خرابی در وضعیت این گروه ها دارد و از همه بدتر ریشه در بد فهمیدن جامعه توسط این گروه ها داشته است و دارد و متاسفانه خیلی هم به این بد فهمی ها بهاء داده می شد و می شود و این چیزی بود و هست که رژیم های حاکم بر ایران، مثل رژیم شاه و جمهوری اسلامی همان ها را می خواستند که این گروه ها عقلشان ناقص باشد و به ذهنگرایی و احساس گرایی کور روی آورند، البته به نوعی کشورهای خارج هم با این مشکلات دست به گریبان بوده اند، ولی آنها با این مشکلات قبلا برخورد داشته اند، بخصوص کشورهای غربی حدود پانصد سال است که با کمک  پیشرفت علم مقدار زیادی از این مشکلات را درست حل کرده اند، مثل بر خورد به بعضی از باورهای مسیحیت که اشتباه بود و خرابی زیادی هم به بار آورد و مردم مجبور شدند که مذهب مسیحی را از سیاست تا حدود زیادی جدا کنند و با وجود اینکه این باور و اعتقاد مذهبی هنوز وجود دارد و در جامعه نقش بازی می کند، ولی روی آن تاکید حتمی در همه زمینه ها نسیت و هم مردم و هم حکومت تا حدودی که افراط نباشد به آداب مذهبی خود عمل می کنند و مردم این کشورها به برکت پیشرفت علم بیشتر به عقلگرایی روی آورده اند، البته بدون مشکل نیستند که این موضوعی است که بعدا در همین بحث به آن می پردازم، ولی متاسفانه در ایران هنوز باورها از آن جمله باور مذهبی و شبه مذهبی داغ، مثل کمونیستها و همانطور که در بالا گفته ام در حد افراط و تفریط هستند.
یک عده افراد داخلی و خارجی هم ناجوانمردانه و بی رحمانه از این آب گل آلود ماهی می گیرند، مثل افراد مذهبی خودمان در داخل و مهره هایی که به آنها وصل هستند و کشورهای خارجی که در ایران فقط دنبال منافع شخصی خود هستند. شبیه همین اعتقاد مذهبی که زیاد به آن بهاء داده ایم و دگم و افراطی است، همین دگم و افراطی بودن و احساس گرایی کور به نوعی در بین شبه مذهبی ها، یعنی گروه های دیگر مذهبی و گروه ها و احزاب چپ به چشم می خورد، نمونه بارز آن که خیلی هم در ایران فعالیت داشته و سابقه دیرینه ای دارد، حزب توده است، البته انتخاب حزب توده از طرف من در این نوشته نه به این خاطر است که این حزب از همه افراطی تر بوده و هست، انتخاب این حزب در این نوشته به خاطر این است که بگویم مشت نمونه خروار است و گروه های دیگر هم کم و بیش همان اشتباه حزب توده را داشته اند و از طرفی دیگر حزب توده در تاریخ چند دهه ایران نقش پر رنگی داشته است و از نظر تشکیلاتی بخصوص برای جوانها منسجم تر و برای آنها حرفهای زیادی هم داشته است و قادر بوده که در بسیاری از طبقات جامعه و گروه ها نفوز کند و گرایش های فکری آنها را به سمت خود متمایل گرداند و حرفی برای آنها داشته باشد و در زمانهای مختلف تا آن حدی در جامعه مطرح بوده و نفوز داشته که قادر بوده است تظاهرات و اعتصابات گسترده ای در جامعه راه بیندازد و نقش بزرگی در کنش و واکنش ها و همچنین حرکت جامعه  به طرف جلو بازی کند و حاکمان بر کشور را مجبور می کرده که در بعضی از زمینه ها کوتاه بیایند و به نفع جامعه عمل کنند و افراد این حزب تا آن حدی جانفشانی می کردند که حتی بسیاری از افراد آن به زندانها افتادند و برای آزادی مردم و حق و حقوق آنها شکنجه گردیدند و کشته شدند و گروه های دیگر کم و بیش شرایط حزب توده را داشته اند و دارند، ولی متاسفانه به خاطر همین دگمهایی که در بالا چهارچوب فکری خود داشته اند، یعنی اعتقاد بسته و افراطی و گرایش های احساس گرایانه که به نوعی این حزب را شبیه افراد مذهبی بار می آورد، آنها گرفتار افکار دگم و افراطی شدند و با تمام کار تشکیلاتی منسجم که آنها را با تجربه و آگاه بار می آورد و برای جوانان بار خوبی داشت و آنها را فعال می کرد، با وجود این قادر نبودند که ازاین افکار دگم دست بردارند و متاسفانه آنها را در رأس تمام خواسته های خود قرار می دادند و این افکار دگم عبارت بودند از پیش به سوی جبهه متحد خلق ، پیش به سوی راه رشد غیر سرمایه داری، پیش به سوی جامعه بی طبقه و وقتی از آنها می پرسیدید که چگونه می توان به این چیزهایی که شما می گویید دسترسی پیدا کرد، می گفتند که همین طور که ما داریم جلو می رویم و می بینید که چه قدر کوشا و فعال هستیم و برای جوانان حزبی و مردم در درون حزب و در سطح جامعه برنامه داریم، در ادامه همین روند نهایتا بعد از هزار سال دیگر به آنها خواهیم رسید، یعنی به یک جامعه بی طبقه می رسیم که دیکتاتوری پرولتاریا بر جامعه حاکم می شود، ولی همه اینها حرف و سخنی بیش نبود و هیچ کس هم نمی پرسید که این حرف های پوچ افراطی چیست که شما می زنید، یعنی همان حرفهای مذهبی ها را که می گفتند، امام زمان ظهور می کند و همه کارها درست می شود و یا می گفتند که اگر نتوانستی حقت را بگیری آن را به خدا حواله کن، خدا روز قیامت حقت را می گیرد و یا می گفتند که حکومت عدل علی و یا حکومت الله که پیاده شد، همه چیز درست می شود، همین حرفها را به نوعی دیگر حزب توده خورد طرفدارانش می داد، ولی هرچه جلو می رفتند، واقعیتها چیز دیگری را نشان می دادند و حاضر هم نبودند که اینها را تا حدودی هم که شده اصلاح کنند و آنها در برابر واقعیتها و موضوعات روزانه مرتب عقب می افتادند و تنها چیزی که این حزب برای جوانها داشت و برای آنها مفید بود همین کارهای تشکیلاتی بود که این جوانان تمام خطرهای آنها را به جان و دل می خریدند و آنها را با ذوق و شوق برای حزب و برای جامعه انجام می دادند و همین کارهای این نوجوانان و جوانان بودند که حزب را تا مدتها زنده نگه می داشتند و در جامعه مطرح می کردند و این آقایان و خانمهای محترم رده های بالای حزبی همه تلاشهای این جوانان را به حساب خود می گذاشتند و ریشه های آنها را در افکار ذهنگرایانه خود جستجو می کردند که تدایی از توهم کمونیستی بودند که سران کمونیسم از آن جمله حزب توده به آن گرفتار شده بودند و به آن افتخار می کردند و با تلاش این جوانان یک نوع خوراک روحی برای ذهن گرایی و احساس گرایی خود درست می کردند و بیشتر به دام احساس گرایی کور می افتادند و دریچه عقل آنها روز به روز بسته می شد، آنها یک دفعه هم به عقل خود رجوع نکرده و نگفتند که این جوانان هستند که با تلاش خود این حزب را سر پا نگه داشته اند و نه افکار ذهن گرایانه کمونیستی ما، مثلا پیش به سوی جامعه بی طبقه، پیش به سوی جبه متحد خلق، پیش به سوی راه رشد غیر جامعه سرمایه داری، پیش به سوی دیکتاتوری طبقه کارگر( پرولتاریا). شکل دیگری از افراطگرایی حزبی این بود که همراه شوروی سابق و اقمارش به شکلهای مختلف انترناسیونالیست پرولتری را تشکیل دادند و با سرمایه داری در می افتادند و از در قدرت با آنها حرف می زدند، با وجودی که قدرت آنها تا حدود زیادی فقط هارت و پورت بود، فقط با این هارت و پورت جوانان کم تجربه آرمانی خود را فریب می دادند و به آنها وعده و وعید می دادند که چنین و چنان خواهد شد و چون همه کارها را جوانان با انرژی زیاد انجام می دادند و از دید رهبران این تشکلها نمی بایستی که این جوانان را دل سرد کرد، این رهبران حزبی و احساس گرایی کور آنها از کار گسترده این جوانان پرشور، انرژی می گرفتند و پیش خود می گفتند همه چیز رو به راه است و این جوانان همه کارها را می کنند جایی برای ترس و واهمه وجود ندارد و خیال خود را راحت می کردند که به این بی خیالی بودن آنها بد نگذرد و این احساس کور آنها که ریشه در ذهنگرایی داشت و آنها را رهبر کرده بود و این رهبری به کامشان شیرین و خیلی خوش می آمد. این احساس کور بر تخت رهبری حزب که دست کمی از تخت پادشاهی نداشت نمی بایستی بر آن خدشه ای وارد می آمد، باید پابر جا با خیال راحت بر این تخت تکیه بزند و پیش خود بگوید تا زمانی که این جوانان را داریم، غمی نیست، حتی اگر چندتایی از آنها را هم قربانی کنیم و در زندانها کشته شوند، برایشان چند تا سرود می خوانیم و افتخار می کنیم که چنین جوانانی داریم که برای ما جان فشانی می کنند و ما را بر این تخت پادشاهی حزبی پابرجا نگه می دارند و بعضی از این رهبران حزبی بی خیال بی خیال بودند، البته این تنها فقط مشکل  تشکیلاتی و عقیدتی حزب توده نبود که در ذهن گرایی و احساس گرایی کور خود را خلاصه کرده بودند، شوروی ها و اقمار آنها هم چنین مشکلاتی داشتند و حزب توده یکی از آنها بود، بر خلاف آنها سرمایه داری و سرمایه دار ها که کمتر ذهن گرا و احساس گرا بودند، با واقعیات برخورد درست تری داشتند و حدود سیصد سال بیشتر از کمونیست ها تجربه عملی و کاری در صنعت داشتند و توانسته بودند بیشتر خود را با واقعیتها هماهنگ کنند از این کمونیسم ها خیلی جلو بودند، البته مارکس و تئوری او در آگاهی جوامع نقش بزرگی داشتند، ولی چون مارکس در دل سرمایه داری بزرگ و رشد کرده بود، تئوری او در سطح خیلی بالایی در چهارچوب سرمایه داری خلاصه می شد  و ارزیابی درستی از واقعیات زمان خودش، بخصوص نظام سرمایه داری داشت که سیصد سال جلوتر از مارکس و مارکسیم بوجود آمده بود و تئوری که مارکس نوشت رازی بود که در دل سرمایه داری شکل گرفته بود و فقط او آن را بهتر کشف کرد و شکافت و آن را بر ملاء نمود که این خود خیلی کار مهمی بود که او کرد و به نوعی کار با سرمایه را گره می زد و آن را توجیه می نمود و این بیشتر به درد سرمایه داران با تجربه و کارکشته آن زمان می خورد که هم تجربه زیادی داشتند و هم سرمایه هنگفتی به هم زده بودند و سر بزنگاه ها هم هوای هم را داشتند و هم اینکه راه و رسم سرمایه داری را یاد گرفته بودند و آن را عملا سیصد سال جلو برده بودند و حرفهایی که می زدند و فکرهایی که می کردند بیشتر با واقعیات همخوانی داشت، در واقع مارکس آمد تا حدود زیادی آنها را از ابهامات زمانه خودشان بیرون آورد و راه را برای آنها هموارتر کرد و سرمایه داران هم با تجربه و انسجام و هم با پول هنگفتی که داشتند به موقع آن را درک کردند و از تئوری مارکس استفاده بردند و توانستند با سرمایه زیاد و منسجمی که داشتند آنها را در علم و صنعت و اقتصاد بکار بگیرند و توانستند که این تئوری مارکس را عملی کنند و بیشتر به واقعیات نزدیک کنند و سیستم عظیم سرمایه داری را بیشتر رونق ببخشند، همانطور که خودشان می فهمیدند و خودشان می خواستند آن را جلو بردند، ولی کمونیستها که از تجربه کافی و صنعت و سرمایه کافی برخوردار نبودند، در اوایل تا حدودی درست رفتند و وقتی سوار بر خر مراد شدند، خودشان را آنطور باید و شاید اصلاح نکردند و بیشتر در حرف ماندند و درجا زدند و با زورگویی و تبلیغات می خواستند که این کمونیسم را جا بیندازند و به مرور زمان از سرمایه داری عقب افتادند و از کمونیست و افکار کمونیستی که راکد مانده بود و داشت پیر می شد، به ذهن گرایی روی آوردند و از آن یک مذهب جدید درست کردند و در لفاظی ها ماندند و به ذهن گرایی روی آورده و افراطگرایی پیشه کردند و چون از آزمایش و خطا، فقط خطایش را داشتند، درِ عقل  آنها کم کم داشت  بسته می شد فقط دل خود را خوش می کردند که مثلا راه آنها غیر سرمایه داری است، در آینده جبهه متحد خلق  تشکیل می دهند و جامعه بی طبقه درست می کنند و غیره و تنها احساس کور خود را با این لفاظی ها شاد نگه می داشتند و احساس هم زمانی کور می شود که عقل ضعیف و ناکار آمد و اسیر احساس گرایی کور گردد و در این حالت که عقل ضعیف است و مانع نمی شود، احساس کور، افراطگرایی پیشه می کند، درست مثل مذهبی ها که می گویند که روز قیامت به همه چیز می رسیم و یا صبر کنید که تا امام زمان ظهور کند ویا حکومت الله، حکومت ناب محمدی را پیاده می کنیم و الآن ولایت فقیه را در ایران پیاده کردند با چه فجایع ای، پس بنابراین تمام این کارهای تشکیلاتی که حزب توده در ایران انجام داد و خیلی هم مهم بودند و باعث می شدند که حزب هم برای جوانان حزبی و هم برای مردم مطرح باشد، این کارهای تشکیلاتی درست بودند، چون کننده آنها جوانان بودند، ولی چون یک سر آن به خرافات شبه مذهب کمونیستی که در بالا بر شمردم وصل بود و به آن گره خورده بود و منطق و عقل در آن ضعیف و برخوردها بیشتر احساسی بودند، نهایتا آنها را به افراط کشاند و در ذهن آنها احساسگرایی کور آن قدر قوی شده بود که اجازه به عقل ضعیف آنها نمی داد که پا در میانی کند و همین احساس گرایی کور که سران حزب سالیان سال برایش تبلیغات کور کرده بودند و بر آنها حکومت می کرد و اجازه نمی داد که حزب و افرادش قدم های درستی بردارند و بتوانند از عقل استفاده کرده و عقل از آنها بخواهد که بگویند: ما داریم اشتباه می رویم، برای مثال اگر دچار این خرافات و احساس گرایی کور که بنده برشمردم نبودند، کمی چشم عقل خود را به روی واقعیات باز می کردند و می فهمیدند که کار آنها بیهوده و لجبازی با سرمایه داری است و اگر عقل می داشتند و عقل به آنها فرمان می راند، این عقل به این احساس کور هیچی نفهم نهیب می زد و آن را ترمز زده و چشم سران حزب کمونیست شوروی و اقمارش و حزب توده به واقعیات می افتاد و ضدیت آنها با سرمایه داری کمتر می شد و فاصله خودشان را با نظام سرمایه داری تا حدودی کمتر می کردند و می توانستند که در یک جاهایی هم با سرمایه داری کنار بیایند و با هم کار کنند و از آنها هم کمک بگیرند و از سرمایه داران با تجربه و پولدار عقب نمانند و خود را مرتب به روز کنند و سرمایه داری هم مجبور نبود که بر علیه آنها قد علم کند و با آنها در بیفتد و به نوعی با آنها کنار می آمد و آنها، یعنی شوروی ها و اقمارش از جمله حزب توده ایران مجبور نبودند که جبهه مشترک انترناسیونالیستی در برابر هجوم سرمایه داری ایجاد کنند که یک حرکت محافظه کارانه  و پر هزینه بود و سدی بود که آنها در آن پناه گرفته بودند و آنها را در بسیاری از زمینه ها ترمز می زد و از طرفی دیگر لازم هم نبود که شوروی از روی اجبار اقماری داشته باشد و آنها را به همدیگر و بخصوص به شوروی وصل و وابسته بکند که هیچ آزادی عمل نداشته باشند، یکی از این اقمار حزب توده بود که بدون اجازه از شوروی نمی توانست آب بخورد و این جبهه انترناسیونالیستی در برابر سرمایه داری مجبور شده بود که کم کم در لاک خود فرو رود، زیرا در درجه اول افکار آنها با واقعیات همخوانی نداشت و در درجه دوم آنها با سرمایه داری قدرتمند در افتاده بودند و سرمایه دارهای پر قدرت و با تجربه اجازه تکان خوردن به آنها نمی دادند.

در کل شناخت کم، تجربه کم و امکانات مالی بسیارمحدود و گرفتار شدن و درجا زدن در یک پروسه ناتوانی فکری و عملی، آنها را قادر نمی کرد که درک درستی از واقعیات داشته باشند و این ناتوانی فکری و عملی، آنها را از موضوعات مطرح روز جدا می کرد و آنها که از پیشرفت روزانه جوامع عقب می افتادند از نظر عقلی ضعیف تر و در ذهن گرایی و احساس گرایی کور خود را خلاصه و توجیه می کردند و این ناتوانی آنها باعث می شد که این ذهنگرایی آنها برای ارضاع خود، آنها را به دروغ و تبلیغات وا دارد که تا این ذهنگرایی و احساس گرایی کور آنها ارضاع بشود و عقل ضعیف آنها قادر نبود که این ذهنگرایی و احساس کور را کنترل کند و به آن بگوید تا کی می خواهی دروغ ببافی، تبلیغات نادرست بس است و این احساس گرایی کور آنها اجازه نمی داد که این عقل ضعیف قدمی بردارد و پا در میانی بکند، در نتیجه به غیر از خواسته های نفسانی احساس گرایی کور افراد بالای حزب کمونیسم شوروی و اقمار کمونیستیش هم چون حزب توده ایران، چیزی به نام عقل و واقع گرایی وجود خارجی نداشت. زمانی سر از خواب چند ساله برداشتند که خیلی دیر بود و از سرمایه داری خیلی عقب بودند و در برابر قدرت سرمایه داری نهایتا نابودی آنها حتمی شد، پس در کار تشکیلاتی حزب توده ایران آن بخش از آن که به جوانان و اعضاء و هواداران مربوط می شد که بروند و در جامعه برای مردم کار کنند و وضعیت مردم را بررسی کنند و شورا تشکیل دهند و در ارتباط تنگاتنگ با مردم باشند و با مردم بیشتر آشنا شوند، تظاهرات سراسری راه بیندازند، کارهای تشکیلاتی انجام دهند، اشکالی نداشت و از اینکه اطلاعات مختلف را از جامعه جمع کرده و به شورای حزبی بیاورند و مؤرد بحث و بررسی قرار بدهند و از همدیگر راهنمایی و کسب تکلیف بکنند که تا شاید بتوانند که تا حدودی هم که شده مشکل مردم را حل کنند، کار بسیار عالی بود،، و جوانان حزبی پر انرژی بودند و از روی علاقه و از روی صداقت برای جامعه و حزبی که معتقد به آن بودند و فکر می کردند که کار آنها در راه درست پیش می رود قدم بر می داشتند، هرچند که قدم آنها به جلو همیشه با مشکلاتی همراه بود و محدودیتهایی داشت و حتی مواقعی آنها مواجه با خطر بودند، ولی خطر را به جان می خریدند و کار خود را با موفقیت انجام می دادند، آنهایی در حزب مقصر واقعی بودند که آگاهانه و نا آگاهانه خود را به خریت می زدند و حاضر نبودند که فکر کنند که تمام تلاشهای این جوانان به جای خود و این جوانان به این تلاشها در سطح زندگی احتیاج دارند و باید آنها با تلاش رشد کنند و کوشا باشند، ولی آیا تمام این مرام کمونیستی که ما داریم آیا تمام و کمال درست است، آیا نمی دیدند که سرمایه داری از آنها در خیلی از زمینه ها جلوتر است، پس آیا بهتر نبود که مثلا از این شعار راه رشد غیر سرمایه داری خارج می شدند. آنها که می دانستند که آنها توسط نظام سرمایه داری ایزوله شده اند و قدرت سرمایه داری را حس می کردند، بهتر نبود که از لجبازی بر علیه سرمایه داری دست بر می داشتند و خیلی چیزهای غلط دیگری را هم اصلاح می کردند، همه اینها همان افکار دگمی هستند که بنده در بالا به آنها اشاره کردم و این افکار دگم  و احساسی آنها را فریب داد و آنها با این ذهن گرایی مفرط دل خوشی داشتند و این احساسگرایی کور آنها که بر آنها حاکم شده بود باید خودش را در آن بالا بالاها نشان می داد و در همه جا مطرح می بود و حرف اول را می زد و هیچ نوع حرف مخالفی هم بر نمی تابید و هر کسی که بیشتر از همه دارای احساس گرایی کور می بود او بهتر می توانست که این احساسگرایی کور را با تمام دروغهایش رهبری کند و باید در حزب صدر نشین می شد و حرف اول را می زد و به همین خاطر این حضاران احساسگرا جایگاه رفیعی در صدر حزب داشتند و برای شکست جریان کمونیستی سنگ تمام گذاشتند و در جنگ با سرمایه داری ناتوان و به مرور زمان در برابر سرمایه دارها از روی ناتوانی  بیش از حد ترسو و محافظه کار بار آمدند و برای اینکه این وضعیت را نگه دارند و وانمود کنند که آنها بهترین افکار را دارند و راه آنها درست است، دروغهایی نبود که به خورد جوانان حزبی و جامعه نمی دادند، این یعنی فریب مردم و جوانان حزبی  و انرژی و نیروی این جوانها را حدر دادن، یعنی این جوانان پر انرژی و پرکار با همدیگر به هر دری می زدند که با کارهای تشکیلاتی خودشان برای حزب و جامعه کاری در خور انجام بدهند و واقعا در عمل و کارکرد خود معجزه می کردند و جامعه را با کارهای خود به وجد و حرکت در می آوردند و اعتماد مردم را بدست می آوردند و در یک جاهایی  بعضی از این آقایان و خانمهای بالا حزبی آب پاک را روی دست همه می ریختند، چون آنها می دانستند که این جنب و جوش جوانان جای خود، ولی وقتی راه حزبی غلط است و ما کادرهای حزبی هم سعی می کنیم برای ارضاع احساس گرایی کور به بن بست رسیده خود با دروغ این جریان کمونیستی شکست خورده در برابر سرمایه داری را در بین جوانان جا بیندازیم و حاضر نیستیم که حقیقت را بپذیریم و به این جوانان و مردم بگوییم که این راه کمونیستی دست کمی از یک مذهب ندارد و این ما بودیم که با توجیه و فرافکنی این سرنوشت را برای کمونیسم و همچنین حزب توده و جوانان حزب توده ورق زدیم و خانه را از پای بست ویران کردیم. راه که غلط بود، تمام تلاشهای این جوانان راهی به جایی نمی برد، آب در آسیاب ریختن و آب در هاون کوبیدن بود و تنها چیزی که نصیب این جوانان پر شور می شد، فقط دلشان خوش بود که آرمانهای آنها و حزبشان و راهی که می روند برای آنها تخم دو زرده می کند و به امید اینکه یک پیروزی در راه است برای خودشان و برای حزب و جامعه تلاش می کردند و از جان خود مایه می گذاشتند و دیدیم که این جریان حزبی در برابر یک رژیم تا دندان مسلح و خون خوار با عقل گرایی ناقص شاهنشاهی فقط یک مقاومت و حدر دادن انرژی و وقت کشی و به زندان افتادن، اعدام شدن چیزی بیشتر از این نبود که بیشتر در شعار و شعار دادن خلاصه می شد و رژیم هم همین را می خواست که افراد از عقل خود استفاده نکنند و ذهن گرا باشند و وقت تلف کنند و نتیجه این تلاشها این بود که در درگیری با رژیم عده ای از جوانان را به کشتن و زندان می انداخت و این جریان آرمان گرایی کمونیستی با احساس گرایی کور را داغ نگه می داشت، البته این آرمانگرایی برای جوانان چیز بدی نیست و خیلی هم خوب است و آرمانی برخورد کردن برای جوانان طبیعی بود، چرا که جوانها آرمانگرا بوده اند و خواهند بود و در هر زمان احتیاج است که از این آرمانگرایی به عنوان یک انرژی استفاده شود که تا با تجربه و شناختی که آنها از آموزش یاد می گیرند، زندگی آنها متحول شود و پیشرفت کنند و در ذهنگرایی و آرمانگرایی درجا نزنند، این باری بود که حزب توده تا حدودی به جوانان می داد، ولی وسط کار در یک مرحله از رشد این جوانان، حزب توده کم می آورد، چرا که جریان کمونیستی یک جریان دم بریده بود تا حدودی شما را با کارهای تشکیلاتی جلو می آورد و بعد شما رها می شدید در یک بیابانی مملو از سرخوردگی و بن بست فکری و روحی، یعنی به بن بست کومونیسم بر می خوردید و نهایتا پس از تلفات سنگین این جوانان سر از خواب رؤیایی کمونیسم بر داشته و خود را در یک بیابان برهوت، در یک خلاء فکری و روحی پیدا می کردند که خیالات و احساسات کوری بوده است که با تبلیغات دروغ برای آنها بوجود آورده بوده اند و نهایتا بایستی می پذیرفتند که این جریان کمونیستی غلط بوده است و در برابر قدر قدرتهای امپریالیستی که جای پای خود را در این جهان محکم کرده اند، نمی توان با اراجیف و خیال پردازی قد علم کرد، نتیجه این تلاش جوانها در برابر یک رژیم خون خوار شاهنشاهی وابسته به غرب به زندان افتادن و سپس کشته شدن بود و این چیزی بود که رژیم شاهنشاهی هم به آن دامن می زد و نتیجه  یک حزب سوار بر موج خیال پردازی این آقایان و خانمهای محترم رده بالای حزبی پس از خوش خدمتی به جمهوری اسلامی، یعنی خودشان احساس گرا بودند و هنگام انقلاب بهمن ۵۷ به احساس گرایی کور مذهبی کمک کردند که سوار خر مراد شود، به امید اینکه این مذهبی ها سدی شوند جلوی سرمایه داری، زیرا خودشان با احساس گرایی کور خودشان نتوانسته بودند که سرمایه داری را نابود کنند و احساس گرایی کمونیستی آنها به آنها می گفت که این مذهبی ها احساس گرا تر و در احساس گرایی کور تر هستند آنها می توانند که جلوی سرمایه داری بایستند و همین خوش باوری خیالپردازانه با عث شد که حزب توده به این مذهبی ها زیاد خوش خدمتی بکند و احساس گرایی کور مذهبی که سوار شد، گفت که ما احساس گرایی غیر مذهبی نمی شناسیم و شما باید بیشتر خوش خدمتی بکنید و به اسلام روی بیاورید و بیشتر در خدمت ما باشید که تا احساس گرایی کور شما با گرایشات مذهبی تکمیل شود، در غیر این صورت شما با تمام خوش خدمتی های خود به ما برای ما هیچ ارزشی ندارید و برای اینکه این حرف آخر را به آنها بزنند اول آنها را به زندان انداختند و در زندان بعضی از آنها که صداقت بیشتری داشتند و زیر بار نمی رفتند را اعدام کردند و بعضی از آنها تحت فشار و شکنجه تسلیم شدند و گفتند راه حزب توده ما و راه کمونیستی ما از اول غلط بود و ما می دانستیم، ولی نمی گفتیم، آن هم در برابر چه کسانی اینها را می گفتند، مذهبیونی که از نظر عقل و شعور و انسانیت خیلی عقب افتاده تر از حزب توده بودند و در دروغگویی و شیادی روی دست نداشتند و ندارند و این افراد ته مانده بالای حزبی  به این مذهبیون لبیک گفتند، به خاطر چی به خاطر همان احساس گرایی کور و افکار دگم و خیال پردازانه که خیلی به آنها بهاء می دادند و کمی از عقلشان به موقع استفاده نکرده بودند و احساس گرایی کور آنها با احساسگرایی کور مذهبی گره خورد و در دامان احساس گرایی کور مذهبی در غلتیدند و در آن محو شدند، در اینجا باید گفت که دست این جوانان جان برکف و صادق درد نکند، اجر آنها با ملت ایران، واقعا کار تشکیلات حزبی جوانان درست و به جا بود و برای مردم زیاد کار کردند و جوانها حق داشتند که ندانند که رهبران آنها چه کسانی هستند، چون سن آنها کم و قد نمی داد و آنها آرمانگرا و خیلی زود بود که تا تجربه کسب کنند و چشم خود را بر روی واقعیتها باز کنند و این رهبران حزبی را آنطور باید و شاید بشناسند، البته باید گفت که گروه های دیگر مثل سازمان مجاهدین خلق ایران، چریکهای فدایی اقلیت و اکثریت، مائوئیسم ها وضعیت بدتری از حزب توده داشته اند و آنها هم در زمان شاه خیلی جوان بودند و از حزب توده  هم تجربه کمتری داشته و به همین نسبت هم خرابکاری بیشتری داشته اند، یعنی آنها هم نهایتا به احساس گرایی کور روی آوردند و جبهه ملی و نهضت آزادی هم دلی به چنگ نمی زدند و آنها هم با وجود اینکه سابقه دیرینه ای داشتند، آنها هم دارای احساس گرایی کور شده بودند و بین گرایشات مذهبی و ملی گرایی  گیر افتاده بودند و آنها هم به نوعی نواساناتی بین احساس گرایی کور مذهبی و ملی گرایی کور پیدا کرده بودند و رشد عقلی آنها هم ضعیف بود. حزب توده اگر برای جوانان برنامه داشت و جوانان را آگاه می کرد و آنها را رشد می داد و پس از یک مرحله ای دیگر برای جوانان برنامه درستی نداشت، سازمان مجاهدین تازه کار از اول شروع خود که همه جوان و کم تجربه بودند و ریشه در خرافات مذهبی داشتند، این سازمان برای جوانان خود هیچی برای گفتن نداشت، به غیر از افکار قرون وسطی مذهبی و حرکات افراط گرایانه و باید گفت که در واقع آنها روی دیگر سکه جمهوری اسلامی بوده اند و بعد از چهل سال هنوز بنده تغییراتی در آنها نمی بینم. البته آنها در ابتدای تشکیل سازمان مجاهدین همه تحت فشار حکومتی شاه و زندان و شکنجه و محرومیت به دام چنین افکاری افتاده بودند و چون همه جوان بودند قصد آنها این بود که برای جامعه کاری بکنند و هیچ الگو و ایده ای نداشتند که بخواهند از نقطه ای جریان مبارزه بر علیه حکومت ظلم و جور را شروع بکنند، تنها الگوی آنها گرایشهای مذهبی و یا تا حدودی هم گرایشهای چپی بود که آنها را به راه مبارزه کشاند و این طبیعی بود که در آن زمان راه آنها به افراط کشیده شود و این به خاطر این بود که اولا تحت فشار بودند، دوماً گرایشهای تند مذهبی داشتند، سوم جوان و آرمان گرا و کم تجربه بودند، چهارم اکثر آنها از افراد محروم جامعه بودند که سالها تحت ستم شاهنشاهی به سر برده بودند، پنجم با حزب توده و جبهه ملی ارتباط خیلی کم و پراکنده داشتند و نمی توانستند که تا حدودی هم که شده از شناخت و تجربیات آنها استفاده کنند، در نتیجه به مرور زمان آنها بیش از حد افراط گرا شدند و به احساس گرایی کور مذهبی روی آوردند و دیدیم که چه کارهایی نبود که نکردند، دست کمی از جمهوری اسلامی نداشتند و نه دارند و تا به حال هم هیچ تغییری نکرده اند. در باره سازمانهای دیگر، مثل چریکها، اکثریتی ها، مائوئیستها و غیره از نظر فکری و عمل کردی حد فاصل بین حزب توده و سازمان مجاهدین قرار می گیرند و آنها هم جوان و کم تجربه بودند و کورکورانه گرایشهای کمونیستی  و مائوئیستی داشتند، یعنی چون اکثرا جوان بودند به نوعی گرفتار آرمانگرایی سرخورده و احساس گرایی کور بودند و با فشار و عمل کرد ضد مردمی رژیم شاهنشاهی آنها هم از عقل تهی و بر اثر فشار روحی به احساس گرایی کور روی آرودند که آنها را در عمل کم تجربه و افراطی بار می آورد و عقل آنها که عملا کاربردی نداشت، در برابر این احساس گرایی کور آنها ضعیف شده بود و هر کاری که می کردند، خیلی ضعیف، همراه با نا آگاهی و افراط و تفریط که فقط احساس گرایی کور آنها از آن راضی می شد و رهبران آنها برای اینکه این کارهای افراطی خود را توجیح بکنند و آنها را درست جلوه بدهند، به تبلیغات کذب و دروغ متوصل می شدند و جوانان آرمانی خود را راضی نگه می داشتند، یعنی جایی که احساس گرایی کور عمل بکند، دیگر عقلی باقی نمی ماند و نهایتاً به بن بست خواهیم رسید و تمام انرژی ها و وقتها از بین رفته و کار این گروه ها و احزاب در داخل ایران به پایان راه خود می رسید و دست آورد آنها برای جامعه و بخصوص جوانها خرابی و عقب ماندگی و روی آوردن به احساس گرایی کور بود و رژیم شاه و جمهوری اسلامی هم همین خرابی ها را دوست داشتند که این جوانان عقلشان کفه بزند و در ذهن گرایی و احساسگرایی کور در غلتند و به انزوای روحی روی بیاورند و یا اینکه این جوانها مجبور شوند که تا با این رژیمهای غیر مردمی کنار آمده و تسلیم آنها و هر طور که آنها می خواهند به ساز آنها برقصند. بعد از انقلاب هم وضع این گروه های قدیمی و آنهایی که بعد از انقلاب جدید بودند، خیلی خراب تر بود، خراب تر از زمان شاه.

 البته این به این معنی نیست که سرمایه داری بدون عیب و ایراد است که بعدا در ادامه همین بحث به عیب و ایراد نظام سرمایه داری می پردازم.


احساس گرایی و عقل گرایی بعد از انقلاب از دید فیزیک:

  ما در زمان شاه بالاجبار به احساس گرای کور روی آورده بودیم و شاپور بختیار را هم که آوردند که شاید تعادلی بین عقل گرایی شاه و احساس گرایی ما مردم بر قرار بکند، خیلی دیر بود و او هم نتوانست که کاری برای مردم بکند همین ها نشان داد که خیلی دیر دست و آستین را بالا زده اند و مردم دلخور و احساساتی و عقلی برایشان نمانده بود و همه چیز خود را دادند دست مذهبیون که دارای احساس گرای کور بودند و این احساس گرایی کور مذهبی  و حامی آن نیروی انبساط خلاء اینطوری وانمود کردند که زمان شاه عقل گرایی و نیروی جاذبه سوار خر مراد بودند و حالا بعد از انقلاب من نیروی انبساط خلاء و احساس گرایی کور مذهبی سوار خر مراد هستیم و پایین هم نمی آییم.

 بعد از انقلاب ۵۷  مردم  که از عقل گرایی زمان شاه خسته شده بودند و از عقل گرایی ضعیفی بر خوردار بودند و بیشتر احساس گرا شده بودند، از احساس گرایی کور خیلی خوششان آمد، بخصوص احساس گرایی کور مذهبی برای آنها خیلی گل کرد و این احساس گرایی مذهبی بر آنها غالب و عکس شرایط زمان شاه برای آنها اتفاق افتاد که این خطرش  برای مردم ایران از آن بیشتر و بدتر بود و هست و بعد از انقلاب آنها را بیچاره کرده و می کند، یعنی قبل از انقلاب که نیروی جاذبه بر روی حفره سیاه بدن افراد خیلی ضعیف شده بود و انبساط خلاء بر روی حفره سیاه بدن تک تک افراد قوی شده بود و افراد جامعه احساس گرا شده بودند، بعد از انقلاب بعد از چهل سال هنوز نیروی جاذبه بر روی بدن  افراد جامعه خیلی ضعیف عمل می کند و احساس گرایی کور با کمک نیروی انبساط خلاء بر روی بدن آنها بیداد می کند و مردمی که زمان شاه از عقل گرایی بدشان می آمد، حال بعد از انقلاب دنبال یک راه حل عقلانی می گردند که از احساس گرایی کور خودشان کم کنند و کمی به عقل گرایی  برسند که تا تعادل عقل گرایی  و احساس گرایی آنها بر قرار شود، یعنی الآن بر عکس زمان شاه باید کمک کرد که تا نیروی جاذبه ضعیف شده کمی قوی شود که تا در درگیری آن با نیروی انبساط خلاء بر روی حفره سیاه بدن افراد جامعه  کمی قوی تر گردد و باید از انبساط خلاء افراطی بر روی حفره سیاه بدن کاست، یعنی باید از احساس گرایی کور مفرط، بخصوص احساس گرایی کور مذهبی کاست که تا کمی عقل گرایی در افراد جامعه قوت بگیرد و تعادل دو نیرو بر روی حفره سیاه بدن بر قرار شود و تا این احساس گرایی کور و یا این انبساط خلاء غالب بر روی بدن تاثیرش بر روی حفره سیاه بدن کم نشود، تعادلی بین دو نیروی جاذبه و انبساط خلاء بر روی حفره سیاه بدن فرد و حفره سیاه بدنهای افراد بر قرار نمی شود و اگر به موقع راه حل اصولی پیدا نشود، یعنی راه حل عقلی و عاطفی سالمی بوجود نیاید و تعادلی بین احساس گرایی و عقل گرایی افراد جامعه  بوجود نیاید و احساس گرایی کور، بخصوص احساس گرایی کور مذهبی بعد از انقلاب به همین منوال ادامه بدهد، در این حال نیروی جاذبه بر روی بدن ضعیف تر و نیروی انبساط خلاء غالب بر روی بدن آنقدر از این بدن جرم می گیرد و آن را از درون پوچ می کند که دیگر تعادل نسبی هم بین دو نیرو بر روی جرم در حفره سیاه بدن بوجود نمی آید و در بین حفره سیاه ترکیبات بدن هماهنگی و هم کاری باقی نمی ماند، یعنی همان اتفاقاتی که زمان شاه شروع شد و مردم احساس گرا شدند، متاسفانه این روند هنوز به همان شکل احساس گوایانه کور خود پیش می رود و چند درجه بدتر.

در این حال که جرم متناسب با درگیر دو نیروی جاذبه و انبساط خلاء در حفره سیاه ترکیبات بدن نیست که تعادل دو نیرو را بر روی این حفره سیاه هماهنگ کند، احساسگرایی کور باعث می شود که نیروی جاذبه بر روی حفره سیاه بدن بیش از حد ضعیف عمل کند و از طرفی دیگر چون این حفره سیاه بدن جرم کم دارد  انبساط خلاء هم بر آن غلبه دارد و بیش از حد این حفره سیاه را سه بعدی به بیرون می کشد به همین خاطر از درون حفره سیاه بدن و یا بهتر گفته شود حفره سیاه های ترکیبات بدن نیروی مقاومتی در برابر این کشش سه بعدی انبساط خلاء بوجود می آید که این نیرو عکس العمل بوجود آمده از سه بعدی کشیده شدن حفره سیاه بدن به بیرون جلوگیری می کند و مانع منبسط شدن بیش از حد حفره سیاه بدن می شود و این نیروی داخلی حفره سیاه  ترکیبات بدن نیروی عکس العمل حفره سیاه بدن است و هرچه بیشتر به بیرون کشیده می شود این نیروی درونی در حفره سیاه بزرگتر و قوی تر می شود و در این حالت توسط این نیروی داخلی حفره سیاه تک تک ترکیبات بدن تمایل به جرم متناسب با خود پیدا می کنند، یعنی به نسبت بزرگی و قوی بودن این نیروی عکس العمل این حفره سیاه ها از درون  گرسنه و جرم متناسب با خود را می خواهند که بخشی از این نیاز توسط مواد غذایی تعمین می شود و بخشی دیگر توسط عوامل روحی، یعنی عوامل عاطفی و عقلی باید تعمین  بشوند. برای بهتر فهمیدن نیروی عکس العمل به بحش حفره سیاه در همین مبحث مراجعه کنید.

در این حالت که نیروی عکس العمل در حفره سیاه این افراد با احساس گرایی کور افراد و غلبه نیروی انبساط خلاء دارد زیاد می شود، عقل افراد که کار نمی کند هیچی ، بر اثر فشار احساس گرایی کور بدنشان و فرار آنها از این احساس گرایی بخصوص احساس گرایی کور مذهبی شروع می شود و کم کم تمایل به عقل گرایی پیدا می کنند، ولی چون عقل آنها ناقص و ضعیف است، در آنها عقل کاذب بوجود می آید، یعنی چون بعد از انقلاب عقل درستی ندارند، در خیالات و خیال بافی کور خود دنبال راه حل عقلی می گردند که تا آن همه کار ها را درست کند و کم کم دچار عقل کاذب می گردند، یعنی افراد دنبال یک نیروی غیبی و یا یک قهرمان مثل رستم و یا یک نفر عقل گرای قهار مافوق تصور، مثل رضا شاه می گردند که بیاید و بزند و بکوبد و این رژیم احساسگرای کور مذهبی را از بین ببرد و همه چیز را هم که از بین برود به جهنم.

 در این حالتها قانون فیزیک به ما می گوید که بدن شما که حفره سیاه است و در درگیری دو نیرو می باشد، به غیر از مواد غذایی به عقل وعاطفه و احساس سالمی هم نیاز دارد که اینها در رابطه با هم جرم داخلی حفره سیاه بدن را طوری تنظیم کنند که درگیری این دو نیرو بر روی حفره سیاه بدن تک تک افراد به تعادل برسند، در غیر این صورت افراد دچار بیماری روحی و جسمی می شوند و تعادل جسمی و روحی خود را از دست می دهند.

پس بنابراین نیروی جاذبه بر روی حفره سیاه بدن این احساس گرایان کم است، مرتب بر نیروی مقاومت حفره سیاه، یعنی نیروی عکس العمل حفره سیاه اضافه می شود و در این حالت مردم پی به اشتباه خود برده و شروع می کنند که کم کم یکی پس از دیگری از احساس گرایی کور خود فاصله گرفته و کم کم به عقل گرایی روی بیاورند و زمانی که درگیری این نیروی عکس العمل گرسنه حفره سیاه بدن با نیروی انبساط خلاء  بر روی بدنهای این افراد احساس گرا بیشتر شد، عقل گرایی کاذب آنها هم بیشتر شده و این عقل گرایی نوپا این افراد شروع می کند که در درجه اول با احساس گرایی کور خود همین افراد احساس گرای کور در بیفتد و به مرور که حفره سیاه بدن افراد جرم بیشتر به خلاء می دهند، نیروی عکس العمل بوجود آمده در حفره سیاه بدن در برابر کشش سه بعدی انبساط خلاء مقاومت بیشتری می کند و در این حالت وضعیت فرد نرمال نیست و ممکن است که این بدن نتواند این درگیری دو نیرو، یعنی نیروی عکس العمل و نیروی انبساط خلاء را تحمل کند و روانی و بیمار می شود و چون افراد نمی توانند به تنهایی با این احساس گرایی کور خودشان و احساس گرایی کور مذهبی بجنگند، حفره سیاه بدن آنها در درگیری این دو نیرو کم می آورد و نیروی عکس العمل حفره سیاه بدن آنها هم خیلی زیاد و این فرد و یا افراد  دست به خودکشی می زنند و یا اگر بتوانند از کسانی که آنها را به این روز انداخته اند، انتقام می گیرند.

 ولی اگر بدن این فرد و یا افراد قادر بود که درگیری نیروی عکس العمل  با نیروی انبساط خلاء را بیشتر تحمل کند، این نیروی عکس العمل در حفره سیاه بدن آنها مرتب زیاد می شود و در این حالت بیشتر می تواند که با نیروی انبساط خلاء بر روی حفره سیاه بدنشان در بیفتد، یعنی انبساط خلاء که سه بعدی حفره سیاه بدن افراد را می کشد، در حفره سیاه مقاومت این نیروی عکس العمل زیاد تر می شود و این نیروی عکس العمل زیاد شونده حکم عقل کاذب فرد را دارد که در برابر انبساط خلاء بر روی حفره سیاه  بدن فرد احساس گرایی کور در افتاده و کم کم که قوی می شود نه فقط این عقل کاذب با احساس گرایی کور صاحبش در می افتد، بلکه با احساس گرایی کور افراد دیگر مثل مذهبیون هم که در حاکمیت هستند، در افتاده، چون آنها بوده اند که کمک کرده اند که این احساس گرایی پا بگیرد و تا این درجه کوری برسد و این فرد که کم کم دارد به عقل گرایی کاذب روی می آورد و با احساس گرایی کور این مذهبیون در افتاده است توسط این حاکمان مذهبی به زندان می افتد و شکنجه می شود، زیرا احساس گرایی کور بر آنها حاکم و حاضر نیستند که به این فرد که تا حدودی گرایش به عقل پیدا کرده اجازه بدهند که با احساس گرایی کور آنها در بیفتد، این آدم که کم کم دارد به عقل گرایی گرایش پیدا می کند، چیز زیادی نمی خواهد، او فقط گفته که من و زن و بچه هایم گرسنه هستند و حقوق عقب افتاده من را به من بدهید، او چیز خاصی نگفته است، او فقط به این احساس گرایان کور مذهبی و غیر مذهبی می گوید که شما مذهبیون با کمک رژیم شاه من و امثال من را فریب داده اید و ما را در زمان شاه مجبور کرده اید که به این احساس گرایی کور روی بیاوریم و شما کمک کردید که نیروی انبساط خلاء، یعنی احساس گرایی بر ما غلبه  کند و این غلبه انبساط خلاء  بر روی حفره سیاه بدن ما و این احساس گرایی ناشی از آن زیادی است و ما بعد از چهل سال کمی عقل و عقل گرایی می خواهیم که تا حدودی این احساس گرایی کور خود را کم کنیم که تا تعادل دو نیروی جاذبه و نیروی انبساط خلاء بر روی بدن ما بر قرار شود و این یک بخش آن مربرط به مواد غذایی است و باید به بدن ما برسد که نداریم و بخش دوم آن مناسبات عقلی و عاطفی سالم است که با همدیگر بدن ما را تنظیم کنند و آنها را هم در جامعه نداریم ، حتی یک نفر را سراغ نداریم که عقل و احساس سالمی داشته باشد، چه برسد به تمام افراد، زیرا ما افراد جامعه با هم زندگی می کنیم و زمانی زندگی کردن با هم شدنی است که نظم عقلی و عاطفی و تعادل آنها در جامعه پیاده شده باشد، یعنی نظم درگیری دو نیروی جاذبه و انبساط خلاء بر روی بدن تمام افراد جامعه، یعنی فاصله طبقاتی در جامعه کم شود و این یعنی کم شدن اختلاف نیروی جاذبه با انبساط خلاء بر روی بدن ما و در جامعه قانون پیاده شود که تعادل درگیری دو نیرو بر روی بدن ما بر قرار گردد و همه اینها هم عقلی هستند و هم عاطفی. او، یعنی فرد به زندان افتاده به این افراد احساس گرای کور مذهبی می گوید که باید یک نوع رابطه سالم بین افراد جامعه بوجود آید که رفتار آنها در رابطه باهم نرمال باشد که تا آنها مستقیم و غیر مستقیم به هم کمک کنند بدن آنها و یا حفره سیاه بدن آنها در درگیری این دو نیروی جاذبه و نیروی انبساط خلاء است و باید این دو نیرو بر روی تک تک بدن ما تعادل داشته باشند. احساس گرایان، بخصوص احساس گرایان کور مذهبی هم به فرد زندانی و در بند می گویند که این تقصیر ما نیست، ما سالیان سال است که احساس گرا شده ایم و این احساس گرایی در خون ماست و این احساس گرایی یک زمانی چه زمان شاه و چه قبل آن  از همه چیز محروم بوده و به مرور زمان کور شده است و با این کوری بود که توانست رژیم عقل گرای کور شاه را نابود کند و حالا بعد از انقلاب این احساس گرایی کور همه کاره ما و مملکت شده است و این احساس گرایی بر ما و اکثر جامعه حکم می راند و او است که همه چیز را به ما دیکته می کند و او است که به ما می گوید این فرد زندانی غلط کرده است که به عقل و عقل گرایی روی آورده است و او را شکنجه کنید که یا کوتاه بیاید و دست از سر احساس گرایی کور بر دارد و یا نابودش کنید که تا عقل او هم نابود شود، پشتوانه این احساس گرایی کور انبساط خلاء است که پشت پرده بعد از چهل سال بر نیروی جاذبه و عقل گرایی غلبه دارد و همین حرف را غیر مستقیم نیروی انبساط خلاء غالب بر روی بدن این افراد احساس گرا می زند که اگر من نیروی انبساط خلاء بر روی حفره سیاه بدن شما ها غالب هستم و نیروی جاذبه بر روی بدن شما ضعیف است، این مشکل من نیست و مشکل نیروی جاذبه است و من نمی توانم مشکل نیروی جاذبه را حل کنم و توی دهان این احساس گرایان کور مذهبی می گذارد که تا با شکنجه به این فرد عقل گرا حالی کنند که اگر عقل گرایی شما ضعف است، ما احساس گرایان حاکم نمی توانیم مشکل شما را حل کنیم و ما چیزی از عقل گرایی نه زمان شاه گرفتیم و نه از قبل آن و از عقل گرایی هیچی نمی فهمیم و ما فقط عقل گرایی را می فهمیم که تابع احساس گرایی ما باشد و نه بیشتر و این افراد احساس گرای کور مذهبی و غیر مذهبی که شیفته احساس گرایی خود هستند که بر آنها حکومت می کند و آنها را به قدرت رسانده است، به کم قانع نیستند و شروع می کنند به بیشتر چاپیدن مردم که گرفتار احساس گرایی شده اند و کاری می کنند که افراد بیشتری به همان ترتیبی که در بالا گفته شد، عقل گرا شوند و بیشتر به عقل گرایی کاذب روی بیاورند و هرچه مقاومت احساس گرایان مذهبی بیشتر شود، مردم از احساس گرایی کور بیشتر خسته شده و بیش از حد به این عقل کاذب خود روی آورده و کم کم این عقل کاذب به عقل گرایی کور تبدیل شود و در این حالت مردم که به این عقل گرایی کور روی آورده اند با احساس گرایان کور  مذهبی در بیفتند و نهایتا آنها را شکست بدهند.

پس بنابراین همان که در بالا گفته شد که این مردم بعد از انقلاب افراد احساس گرا هستند که انبساط خلاء بر روی بدن آنها غلبه دارد و از این حفره سیاه بدن این افراد جرم می گیرد و نیروی جاذبه خیلی ضعیف و نیروی انبساط خلاء این حفره سیاه ها را سه بعدی می کشد و به همین نسبت نیروی عکس العمل حفره سیاه فرد احساس گرا زیاد می شود و آنقدر این نیروی عکس العمل در این حفره سیاه بدن این افراد احساس گرا زیاد می شود که تا یک زمانی بر این نیروی انبساط خلاء غلبه و این حفره سیاه بدن با کمک این نیروی عکس العمل  بتواند جرمی بگیرد و در خود ذخیره کند و تا مرحله ای این مقاومتهای نیروی عکس العمل در برابر انبساط خلاء نرمال است و اگر تا این مرحله این حفره سیاه توانسته باشد که تا جرمی بگیرد  و با کمک این جرم تعادلی بین درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه بدن بوجود آورد، وضعیت حفره سیاه بدن در درگیری دو نیرو به طرف تعادل و عادی شدن جلو می رود، یعنی دعوای مردم با این احساس گرایان کور مذهبی نتیجه داده و در این حالت اصلاحات بوجود آمده و رژیم احساس گرای کور مذهبی حاکم کمی کوتاه آمده و از احساس گرایی خود کاسته و چهار تا آدم با سواد و عقل گرا را بر سر کار آورده که تا مشکلات جامعه را حل کنند و مردم هم راضی تر و از احساس گرایی کور خود کاسته و امکانی به آنها داده شده که از نظر عقلی رشد کنند، ولی متاسفانه در ایران اصلاحاتی در رژیم جمهوری اسلامی پای نگرفت و در و دکانی بیش نبود و این به این معنی است که مشکل حفره سیاه بدن در این میان حل نشد و به طرف عادی  شدن جلو نرفت و اگر به همین منوال جلو برویم این نیروی عکس العمل در حفره سیاه بدن تک تک افراد احساس گرا به همان ترتیبی که گفته شد خیلی زیاد می شود و اگر دیر جرم به این حفره سیاه برسد این نیروی عکس العمل خیلی زیاد می شود و در افراد احساس گرا که عقل واقعی آنها ضعیف شده است عقل کاذب خیلی زیاد و کم کم به طرف عقل گرایی کور جلو می رود و در این حالت این مردم احساس گرا پشت به این احساس گرایی کور خودشان  و احساس گرایی کور مذهبی می کنند و به عقل گرایی کور و یا کاذب گرفتار می شوند و به جان احساس گرایان کور مذهبی حکومتی می افتند و به آنها می گویند که شما ما را فریب دادید و ما را احساس گرا بار آوردید و بر گرده  ما سوار شدید ما دیگر از شما نمی ترسیم و اگر احساس گرایی این است که شما می گویید ما این احساس گرایی را دیگر نمی خواهیم  و از شکنجه و مرگ هم ترسی نداریم و در این حالت این نیروی عکس العمل خیلی قوی است که به آنها دلگرمی و بی باکی می دهد و این افراد که برای آنها اصلاحاتی نشد مجبورند که به جنگ این رژیم تا دندان مسلح  بروند که هرگز احساس گرایی کور خود را اصلاح نکرد و این یک خطر بزرگ به همراه دارد و آن این است که گرایش مردم به  عقلگرایی کور می تواند برایشان خطرناک باشد به همان اندازه احساس گرایی کور، و اگر مردم  مواظب این عقل گرایی کور خود نباشند و آنها اتحاد خود را حفظ نکنند، ممکن است که احساس گرایی کور مذهبی رژیم کار آنها را به جنگ بکشاند، یعنی جنگی بین احساس گرایی کور مذهبی رژیم ملاها با عقل گرایی کور مردم که جانشان به لب رسیده و حاضر هستند که به هر قیمتی شده این رژیم را سر نگون کنند و این هم از اینجا شروع می شود که رژیم بین اقوام جنگی راه می اندازد و آتش بیار این جنگ می شود و این برای مردم که همه چیز خود را از دست داده اند، خیلی بد است و ممکن هم هست که مردم رژیم را شکست بدهند و بعد از اینکه این احساس گرایان مذهبی را شکست دادند، این عقل گرایی کور که مردم به دام آن افتاده اند، برایشان درد سر بعدی را درست کند و آن به این شکل است که اگر این حفره سیاه بدن این مردم احساس گرا که دیگر احساس گرا نیستند و به عقل گرایی کور روی آورده اند در زمانی دیرتر جرم  بگیرد، این نیروی عکس العمل در این حفره سیاه بیش از حد قوی می شود و در یک زمانی با زور بر انبساط خلاء و احساس گرایی کور غلبه و جرم زیادی می گیرد و این جرم در این حفره سیاه های ترکیبات بدن بیش از حد ذخیره و منقبض می شود،  با کمک این نیروی عکس العمل بسیار قوی و این جرم زیاد هر کدام از این حفره سیاه های اعضای بدن فرد و افراد خیلی زیاد جرم منقبض  پیدا می کنند و به همین نسبت با کمک این جرم زیاد نیروی عکس العمل قوی به نیروی جاذبه قوی تبدیل می شود که هم بیشتر بر روی این حفره سیاه غلبه دارد و هم انبساط خلاء بر روی این حفره سیاه بدن ضعیف و قادر نیست که جرمی دریافت کند، یعنی در این حالت  حفره سیاه بدن ما مردم  جرم زیادی گرفته  و به همین نسبت بیش از حد نیروی جاذبه بر روی بدن ما قوی  شده است به  همین نسبت بیشتر به عقل گرایی کور روی اورده ایم، یعنی آمده ایم با عقل گرایی کور احساس گرایی کور مذهبی و غیر مذهبی را شکست داده ایم، یعنی با یک دیکتاتوری دیگر مثا رضا شاه آمده ایم و رژیم تا دندان مسلح  مذهبی را شکست داده ایم و خود را گرفتار عقل گرایی کور کرده ایم و ما خیلی خشن و یک حکومت عقل گرایی کور را بعد از شکست مذهبیون در جامعه پیاده کرده ایم ، مثل عقل گرایی کور رضا شاه و پسرش محمد رضا شاه و یا یک دیکتاتور عقل گرای دیگر و در این حالت این عقل گرایی کور تاثیر عمیقی روی تصمیم های ما می گذارد که زیاد خوشایند نیست، زیرا این عقل گرایی ما بیشتر به نیروی جاذبه وابسته است و تاثیر انبساط خلاء بر روی این حفره سیاه بدن کم و به همین نسبت احساس گرایی ما مردم ضعیف است و در برابر این عقل گرایی کور تحمیل شده به ما جایی برای احساس و عاطفه نمی ماند و در این حالت هم بر روی حفره سیاه بدن ما تعادل دو نیرو به هم ریخته است  و در این حالت از احساس خالی هستیم و دارای یک عقل خش هستیم، یعنی اگر زمان شاه به احساس گرایی کور روی آوردیم و عقل گرایی ناقص شاهنشاهی را از بین بردیم، این درست نیست که عکس آن را انجام بدهیم و دوباره روی بیاوریم به عقل گرایی کور زمان شاه و اگر چنین بکنیم خودمان را آماده می کنیم برای اینکه از نوع روی بیاوریم به احساس گرایی کور و پس از مدتی دیگر می خواهیم که احساس گرا شویم و دوباره دنبال احساس گرایان مذهبی و غیر مذهبی برویم و از نو انقلاب کنیم  و این چیزی است که همین مذهبی ها آرزویش را می کنند و هم کشورهای غربی، چون مذهبی ها می دانند که اگر عقل گرایی کور سوار خر مراد شود، همین عقل گرایی کور آنها را دوباره سر کار می آورد و آنها از نوع به احساس کورشان پیوند می دهد و آن ها را دوباره بر گرده مردم سوار می کند، پس بنابراین سعی باید بکنیم که از کمی عقل سلیم و احساس سالم برخوردار باشیم تا کمی به عقلگرایی و احساس گرایی روی آوریم و نه به عقل گرایی کور و احساس گرایی کور که هر دوی آنها خطرناک هستند و اگر دیر بجنبیم و این رژیم را سر جایش ننشانیم، کم کم به طرف عقل گرایی کور پیش خواهیم رفت، زیرا هرچه معطل کنیم و صبر پیشه کنیم وضعیت افراد جامعه بدتر و بدتر می شود و دیگر سگ صاحبش را هم نخواهد شناخت و آن وقت عقل گرایی کور است که در ذهنیت ما مردم حرف اول را می زند، یعنی همانطور که گفتم دنبال قهرمان، نیروی غیبی، عقل گرای کور مثل رضا شاه و یا یک دیکتاتور دیگر کرواتی و یا غیر کرواتی با کلی ریش و پشم. مردم قهرمان خودتانید، عقل گرا خودتانید، عاطفی و احساس گرا خودتانید، خودتان بهترین هستید، خودتان را دست کم نگیرید، فقط اتحاد لازم است و درک و شعور و احساس سالم و عقل سلیم و همکاری و همیاری با هم.

تلاش برای آشتی عقل گرایی و احساس گرایی در سراسر جهان:

جریانهای مردمی گاندی ، مارتین لوترکینگ، نلسوماندلا، سالوادور آلنده و غیره جریانهای آشتی بین عقل گرایی و احساس گرایی بودند و این انسانهای بزرگِ شرافتمند و مردم دوست سعی کردند که یک راه حل بینابینی بین افراد غنی و فقیر در کشورهای خود بوجود بیاورند، بخصوص بین سفید پوستان و سیاه پوستان، یعنی بین راه حل عقل گرایانه و راه حل احساس گرایانه راه حل میانه بوجود بیاورند و تا حدودی هم موفق بودند، ولی نه به طور کامل و علت آن این بود که بین عقل گرایی کشورهای پیشرفته و احساس گرایی در کشورهای عقب مانده و فقیر فاصله زیاد بود و نتوانستند که در تمام این کشورها عقل گرایی را با احساس گرایی آشتی بدهند و آنقدر این فاصله ها زیاد بود که حتی در یک کشور هم درست جواب نداد، مثلا در کشور عقل گرای آمریکا  مارتین لوترکینگ سعی کرد که فاصله سفید پوستان و سیاه پوستان را تا حدود زیادی کم کند و به همین خاطر از احساسگرایان سیاه پوست که از عقل گرایی مفرط سفید پوستان ضعیف شده بودند دفاع می کرد، البته از طرفی دیگر می خواست که این سیاه پوستان از احساس گرایی خود بکاهند و تا حدودی بیشتر به عقل گرایی روی بیاورند و به آنها گوشزد می کرد و این کار مارتین لوترکینگ را از دو طرف سخت می کرد، از طرفی با سفید پوستان عقل گرای کور در افتاده بود که چرا به سیاه پوستان امکان پیشرفت نمی دهید و از طرفی مجبور بود که سیاه پوستان را کمک بکند که از احساس گرایی خود بکاهند و کمی بیشتر به عقل گرایی روی بیاورند و چون بین سفید پوستان عقل گرا و سیاه پوستان احساس گرا فاصله زیاد بود، تلاش این مرد بزرگ و همراهانش زیاد نتیجه نمی داد، زیرا فاصله عقل گرایی سفید پوستان و احساس گرایی سیاه پوستان زیاد و این دو همدیگر را نمی فهمیدند، البته بودند افرادی که سفید پوست بودند و به احساس گرایی روی آورده بودند و اینها افرادی بودند که به نوعی نتوانسته بودند که به آن معنی زندگی عقل گرایی را بپذیرند و آنها هم با عقل گرایی مسئله زیادی داشتند و این افراد به مرور عقلشان ضعیف شد و کم کم به احساس گرایی روی آوردند و احساس گرایان سفید پوست، احساس گرایی خود را در چهارچوب مذهب و یا در چهارچوب ملی گرایی و ناسیونالیستی نشان می دادند و عقلگرایان آمریکایی که اکثرا ثروتمند بودند، بسیاری از این احساس گرایان سفید پوست را با زور و یا با پول می خریدند و از این افراد می خواستند که آنها درگیری هایی بین سفیدپوستان احساس گرا و سیاه پوستان احساس گرا بوجود بیاورند و این دو احساس گرای سفید پوست و سیاه پوست را بجان هم می انداختند و چند نفری هم این وسط کشته می شدند که تا این عقلگرا ها چند ماهی نفس راحتی بکشند و از این درگیری ها بهره برداری سیاسی بکنند و سفید پوستان را به جان سیاه پوستان و سیاه پوستان را به جان سفید پوستان و به این طریق روزنه هر نوع آشتی بین آنها کور می کردند که تا آنها مشکلات را به گردن هم بیندازند و وقتی نداشته باشند که کمی فکر بکنند و بدانند که مشکل را عقل گرایان سفید پوست بوجود آورده اند و این سفید پوستان عقل گرا وا نمود می کردند که ما اصلا مشکل زا نیستیم و مشکل بین خود شما است و خارجی های مقیم آمریکا و مسلمانان و یهودیان این کشور هم از این وضعیت در امان نبودند و مارتین لوترکینگ برای حقوق سیاه پوستان و اقلیتها در آمریکا سخت تلاش کرد، ولی چندان نتیجه ای نگرفت و جریان عقل گرایی که خیلی خشن جلو می رفت اجازه نمی داد که تا حدودی مردم احساس گرا به عقلشان رجوع کنند و بتوانند با کمک عقل خود تا حدودی با این عقل گرایی بیشتر قاطی شوند و اختلافات عقل گرایی کور سفید پوستان و احساس گرایی کور سیاه پوستان و بعضی از سفید پوستان آمریکا دست آخر کار دست مارتین لوترکینگ داد و او را ناجوانمردانه و با دسیسه کشتند. بر عکس آمریکا که عقل گرایی غالب بود، در هند احساس گرایی کور غالب بود و همین کار را هم گاندی در کشور احساس گرای هند سعی کرد انجام دهد، ولی گاندی هم مثل مارتین لوترکینگ زیاد موفق نبود، زیرا در هند هم مثل آمریکا فاصله عقل گرایی و احساس گرایی زیاد بود و دعوا بین این دو در این کشور زیاد، در آمریکا عقل گرایی خیلی قوی و احساس گرایی خیلی ضعیف و این احساس گرایی که هم شامل سیاه پوستان و هم شامل سفید پوستان می بود با زور به دنبال عقل گرایی سفید پوستان ثروتمند کشیده می شد و آشتی آنها خیلی سخت بود، مثلا اکثر سفید پوستان عقل گرا و اکثر سیاه پوستان و سفید پوستان احساس گرا همدیگر را آنطور باید و شاید نمی فهمیدند و نمی توانستند که زیاد با هم قاطی شوند و امروز هم همین طور است. در هند بر عکس آمریکا اکثر مردم احساس گرا و فقیر، بخصوص احساس گرای مذهبی که دارای عقل گرایی ضعیف بودند و احساس گرایی کور بر آنها غالب و آنها نمی خواستند و نمی توانستند که تا حدودی هم که شده عقل گرا شوند و تا حدودی زندگی عقل گرایی را در جامعه هند رواج دهند، همینها سد هر نوع پیشرفت بودند و جلوی عقل گرایی را در جامعه هند می گرفتند و هرکس هم دم از عقل گرایی می زد باید از مقدسات مذهبی آنها پا را فراتر نمی گذاشت و از طرفی دیگر افراط گرایی تا حدی رایج بود که مذاهب مختلف هم با وجودی که همه احساس گرا بودند با وجود این خودشان هم با هم مسئله داشتند و به جان هم می افتادند و گاندی هم با عقل گرایی مفرط و هم احساس گرایی مفرط مسئله داشت و گاندی سعی می کرد که این وسط با احتیاط ملاحظات دو طرفه داشته باشد، از یک طرف سعی می کرد که با احساس گرایی کور در داخل مردم بجنگد که بیشتر آنها افراط گرایان مذاهب مختلف بودند و از طرفی دیگر با عقل گرایی در بیفتد، بخصوص با عقل گرایی از نوع انگلیسی ها که در هند برای خود جایگاهی داشتند و صاحب قدرت و نفوز بودند و تفرقه می انداختند و حکومت می کردند و گاندی توانست که تا حدودی راه درست را به مردمش نشان بدهد، یعنی می گفت نه آن عقل گرایی افراطی که انگلیسی ها و طرفدارانشان می گویند و نه احساس گرایی افراطی که شما مردم پیشه کرده اید و تا حدودی این مرد بزرگ و طرفدارانش موفق بودند، با وجود این هنوز که هنوز است این مشکل در هند حل نشده است ، ولی تا حدودی مردم هند پی به واقعیت برده اند، البته جمعیت زیاد هند و همچنین بعضی از کشورهای دیگر به این مشکل کمک می کنند و مانع از آن می شوند که مردم یک زندگی نرمالی پیدا بکنند و نلسوماندلا و سالوادورآلنده ودیگران هم کم و بیش در کشورشان همین مشکلات را در همین چهارچوب عقلگرایی کور و احساس گرایی کور داشته اند و تا حدودی موفق بوده اند و تاوان آن را هم پس داده اند، زیرا عقل گرایی و احساس گرایی وقتی درست و بجا در جامعه از آنها استفاده نشود، این دو از همدیگر سوء استفاده می کنند و تا مرز افراط و تفریط جلو می روند و هر دو کور خواهند شد و افراد را در جامعه دو دسته کرده و آنها را هم کور و به جان هم می اندازند و این مشکلی است که باید با کمک جامعه شناسی و روانشناسی آن را حل کرد و راه حل عقلی و عاطفی دارد اگر این دو توسط افراد درست شناخته شوند و کارشان توسط افراد به افراط و تفریط نیفتد و این موضوعی است که بعدا در همین مبحث به آن می پردازم.
        
فاصله زیاد عقل گرایان و احساس گرایان در سراسر جهان ؟ :

کشورهای فقیر از خیلی چیزها محروم هستند و زندگی بسیار سختی دارند، فقر، بی سوادی، عقب ماندگی، رکود، کم تحرکی، گرایشات قومی و مذهبی در این کشورها زیاد و به همین خاطر خیلی احساس گرا هستند و از علوم طبیعی محروم و نمی توانند که این عقلگرایی را به راحتی بفهمند و به آن بپیوندند و گرفتار احساس گرایی کور خود هستند و در سلطه عقلگرایی کشورهای پیشرفته در انزوا بسر می برند و ممکن هم هست که محیط طبیعی آنها را یاری نکرده و امکانات طبیعی نداشته باشند، مثل نبود منابع زیرزمینی مانند نفت و معادن، نبود کشاورزی درست، خشک سالی، بیابان زایی و غیره  به این عقب ماندگی آنها کمک  کرده اند، دراین حالت فاصله گرفتن آنها از احساس گرایی کور که بر آنها حکم می راند، خیلی سخت است و عقلگرایی و علم گرایی در این کشورها به آن معنی پا نمی گیرند، زیرا مغز این افراد احساس گرا از نظر عقلی ضعیف است و آنها هر روز رو به عقب می روند و عقل ناقص آنها ضعیف تر و در دنیای فقیرانه، ستم پذیر باقی و محرومیت آنها زیاد و احساسهای تند سرخورده با عقل کم، آنها را به  احساس گرایی کور، بخصوص احساس گرایی کور مذهبی تند و تیز می کشانند، چرا؟ به خاطر اینکه ذهن انسان باید پر شود با احساس سالم و عقل سلیم و وقتی یکی از آنها در زندگی کم باشد، مردم ذهنیت خود را با آن یکی دیگر پر می کنند، یعنی اگر عقل کم باشد، ذهن انسان را بیش از حد احساس پر می کند و این برای کنترل حفره سیاه بدن  و تنظیم درگیری دو نیرو بر روی این حفره سیاه خوب نیست و در این حالت که احساس تمام ذهنیت را پر می کند، انبساط خلاء در درگیری خود با نیروی جاذبه بر روی بدن غلبه دارد و نیروی جاذبه بر روی حفره سیاه بدن ضعیف عمل می کند، یعنی در این حالت عقل ضعیف است و عکس آن هم صادق است که عقل گرایی و نیروی جاذبه بر روی حفره سیاه بدن انسان قوی و احساس گرایی و نیروی انبساط خلاء بر روی حفره سیاه بدن ضعیف باشد. در کشورهای فقیر که مردم احساس گرا هستند، مردم از زندگی خود خسته و از دنیای کشورهای پیشرفته در عذاب و تنفری نسبت به عقلگرایی و علم و همچنین از این کشورهای غربی پیدا می کنند، یعنی به خاطر این ضعفهایی که این کشورهای فقیر دارند، عقل گرایی کشورهای ثروتمند برایشان به راحتی قابل فهم نیست و این کشورهای ثروتمند که دارای عقل گرایی کور هستند، ملاحظه ای در رفتار خود با آنها ندارند و هر کمکی هم که به این کشورهای فقیر می کنند، مردم فقیر نمی توانند که زیاد با این عقل گرایی همراهی کنند، زیرا آن را نمی فهمند و بیشتر برای آنها وابستگی می آورد و سرمایه داران عقل گرا به عناوین مختلف و با زور آنها را زیر سلطه خود می آورند که اگر توانستند این عقل گرایی را در چهارچوب وابستگی بفهمند و آن را قبول کنند، در همین چهارچوب وابستگی به آنها کمکی هم می شود، ولی اگر این عقل گرایی کور را نمی فهمند و نمی پذیرند با آنها از در فشار و زور حرف می زنند و اگر در یک زمانی آنها مقاومت کردند با آنها از در جنگ و یا حداقل از در  تحریم اقتصادی، تحریمهای سیاسی، اجتماعی و غیره حرف می زنند، زیرا نظام سرمایه داری از درون خود به خاطر عقل گرایی کور دچار مشکل شده است و مرتب بر مشکلاتش افزوده می شود و سعی می کند که بیشتر این مشکلات را با جنگ و یا تحریم اقتصادی بر سر کشورهای فقیر خالی بکند و مشکلات درونی خودش را تا حدودی حل کند و مشکلات عقل گرایی  کشورهای ثروتمند را در همین مبحث در عقل گرایی کور توضیح داده ام  و این عقل گرایی کور کشورهای پیشرفته برای این مردم کشورهای فقیر، خرابی به بار می آورد، مثل کره شمالی، ایران، بسیاری از کشورهای عربی، بعضی از کشورهای آفریقایی و آسیایی و آمریکای جنوبی، شوروی سابق، کوبا، ونزوئلا و غیره، البته آنها از پیشرفت بدشان نمی آید، ولی شرایط آن را خیلی کم دارند و سرمایه داری عقل گرا آنها را می چاپد، ولی با وجود اینها، بعضی از این کشورها با وجودی که زیر سلطه هستند، با کمک کشورهای پیشرفته به سختی شروع می کنند به پیشرفت کردن و به کشورهای پیشرفته نزدیک شده و کم کم می فهمند که عقلگرایی در حد نرمالش چیز بدی هم نیست و کم کم صاحب علم می شوند و به عقلگرایی روی می آورند و با کمک کشورهای پیشرفته پیشرفت می کنند، مثل کره جنوبی، تایوان، هونگ کنگ و غیره.

یک مرور کلی بر روی عقل گرایی و احساس گرایی:

حفره سیاه اگر گرایش به نیروی انبساط خلاء داشته باشد و این حفره سیاه یک موجود زنده باشد، مثلا یک انسان باشد، این انسان تمایلات خلائی دارد، یعنی احساس گرا است، ولی اگر این حفره سیاه جرم زیادی داشته باشد این حفره سیاه بیشتر تابع نیروی جاذبه و کمتر تابع انبساط خلاء است و اگر انسان باشد این فرد عقل گرا است و سکون بیشتر و خشن تر است و هر دوی اینها کارشان اشکال دارد و باید جرمی داشته باشند که متناسب با درگیری این دو نیرو بر روی حفره سیاه بدن خود باشد که تا تعادل این دو نیرو بر روی بدن بر قرار باشد، مثلا زنها بیشتر احساس گرا و بیشتر تابع نیروی انبساط خلاء هستند و مردان بیشتر عقل گرا و بیشتر تابع نیروی جاذبه هستند و زن و مرد به تنهایی جرمهای هماهنگ با درگیری دو نیرو بر روی خود ندارند و به تنهایی نمی توانند که تعادل این دو نیرو را بر روی حفره سیاه خود بوجود بیاورند و نتیجه این می شود که اگر می خواهند که تعادل این دو نیرو بر روی آنها به موقع بوجود بیاید، لازم هست که آنها با هم رابطه سالمی داشته باشند که تا کمبودهای خود را از نظر جسمی و روحی و عقلی و عاطفی بر طرف بکنند که تا تعادل این دو نیرو بر روی آنها بوجود آید و اگر بتوانند با هم ازدواج کنند و مدت زیادی با هم باشند و بچه هم داشته باشند، خیلی بهتر است و این هماهنگی ها بیشتر در حفره سیاه آنها بوجود می آید و تعادل درگیری دو نیرو بر روی حفره سیاه تک تک آنها بوجود می آید، عینا در جامعه هم همین طور است که عقل گرا ها که گرایشی بیشتر به نیروی جاذبه دارند با احساس گرا ها که تمایل بیشتری به انبساط خلاء دارند باید به موقع با هم کنار بیایند، چون گرایش آنها به نیروی جاذبه و یا گرایش آنها به نیروی انبساط خلاء هر دو ناقص است و باید آنها به هم کمک بکنند که که زیاد عقل گرا و یا زیاد احساس گرا نشوند و در این صورت این دو نیرو بر روی بدنهای آنها تعادلی پیدا می کنند و چون این رابطه ها با احساس و عاطفه از یک طرف و از طرفی دیگر با عقل و خرد سر و کار دارند، می توانند که رابطه سالمی بین عقل و عاطفه بر قرار و در سطح جامعه قانون عقل و عاطفه بین افراد جامعه و مناسبات آنها بین افراد شکل واقعی خود را پیدا بکنند و همانطوری که افراد جامعه خودشان می فهمد و به آن باور دارد آینده افراد جامعه خودشان را بسازند، پس بنابراین رابطه نیروی جاذبه و انبساط خلاء بر روی حفره سیاه بدن موجودات زنده و حفره سیاه محیط طبیعی و حفره سیاه محیط اجتماعی و حفره سیاه عناصر بر روی کره زمین را جدی بگیرید و اگر تمام این موارد را درست و بجا در نظر بگیریم ، مرتب در داخل تک تک این حفره سیاه ها جرم به خلاء داده می شود و در این حفره سیاه ها کمبود جرم بوجود می آید و به همین نسبت نیروی جاذبه بر روی این حفره سیاه ها کم و بر عکس نیروی عکس العمل در این حفره سیاه ها زیاد و باعث می شود که این حفره سیاه ها گرسنه و با کمک این نیروی عکس العمل جرم متناسب به داخل خودشان بکشند و نیروی عکس العمل در حفره سیاه بدن تک تک افراد که زیاد شده با کمک جرم گرفتن به موقع در این حفره سیاه ها از نو به نیروی جاذبه تبدیل و در این حالت این نیروی جاذبه جدید تعادلی دارد با نیروی انبساط خلاء بر روی حفره سیاه های ترکیبی بدن.

 عوامل خبری عقلی و احساسی که از محیط طبیعی و اجتماعی گرفته شده اند، در تنظیم این جرمها در بدن نقش زیادی بازی می کنند، این حواس عقلی و احساسی که از محیط گرفته شده اند، توسط حواس پنجگانه فرد به مغز فرد رفته اند و در مغز تنظیم و مغز و اعصاب متناسب با آنها فرمانی برای حفره سیاه مولکولها، سلولها و اندامهای بدن صادر می کنند که این فرمانها به اعضای مختلف بدن رفته و کمک می کنند که این اعضای بدن بتوانند جرم متناسب با  حفره سیاه خود را از مواد غذایی پرورده گرفته و از نو تعادل دو نیرو را بر روی حفره سیاه خودشان بر قرار کنند و حفره سیاه اعضای بدن از نظر جسمی و روحی سالم شوند.

نقش مدرسه در ذهنیت بچه ها:

از آنجا که یادگیری در هر سطحی از سن برای افراد جامعه لازم است و این یادگیری ها به اشکال مختلف بروز می کنند و در یک برآورد کلی این یادگیری ها به نوعی مستقیم و غیر مستقیم به رشد جسمی، روحی، عقلانی، عاطفی و جنسی فرد و افراد کمک زیادی می کنند، باید در جامعه، آموزشهایی در سطحهای مختلف برای افراد در سنین مختلف وجود داشته باشند که تا افراد متناسب با سن و توانایی های خود بتوانند هم یاد بگیرند و هم هرچیزی را که یاد گرفته اند بتوانند به دیگران هم عرضه کنند، اولین یاد گیری ها بعد از تولد در خانه و خانواده شکل می گیرند و بعد از محیط خانواده، کودکستان و مدرسه مهم ترین مراکز یادگیری هستند و در این مراحل آموزشی بچه ها بیشتر از گذشته خود وارد محیط اجتماعی می شوند و از نظر جسمی، عاطفی، روحی، عقلی و جنسی رشد بیشتری می کنند.

کودکستان و مدرسه نقش بزرگی در پرورش بچه ها بازی می کنند و در این دوران بچه ها زیاد با هم غاطی می شوند و در بازی با هم و تقلید از هم تاثیرات زیادی از هم می گیرند و به مرور زمان این تاثیرات در ذهن بچه ها جا افتاده می شوند و بسیاری از عادتها و تمایلات به صورت یادگیری از همدیگر راهی ذهن آنها شده و بر اثر تمرین و تکرار در مخیله آنها جای ثابتی برای خود پیدا می کنند که در نگاه ها، رفتارها و گفتارهای بچه ها منعکس می شوند، منتها شخصیت فردی و تربیت خانوادگی تک تک بچه ها که از خانواده گرفته اند تعیین کننده هستند که  بچه ها در رابطه با هم از کدام برخوردها، رفتارها و گفتار ها بیشتر تاثیر بگیرند و توسط آنها سمت و سوق رشد اجتماعی خود را در کودکستان و مدرسه بیشتر مشخص کنند. کودکستان و مدرسه دومین اجتماعی است که پس از اجتماع خانواده بچه ها در آن هستند و در آن رشد پیدا می کنند و هرچه از خانواده های خود گرفته اند را به نوعی در رفتار، گفتار و بازی های خودشان در کودکستان و مدرسه نشان می دهند و بیشتر در بازی های خودشان به هم به همدیگر یاد می دهند، برای مثال بعضی از چیزها را به رخ همدیگر می کشند و یا با دعوا و قهر و گریه  مخالفت خود را نشان همدیگر می دهند که حکایت از بروز اختلافات آنها با هم می باشد و یا با رفیق بازی و دوستی با هم، همدلی و طرح دوستی می ریزند و دو نفره و یا سه نفره بیشتر با هم غاطی می شوند و یک نوع تفاهم در بسیاری از زمینه ها با هم پیدا می کنند و تاثیرات آنها بر روی، نگاه، رفتار و گفتار آنها بیشتر، عمیق تر و استوارتر می شوند و در انواع  حرکتهای مختلف و بازیهای خودشان  خیلی چیزها به هم یاد می دهند و یا از هم یاد می گیرند و برتری خود را به رخ یکدیگر می کشند، در کل آنها به رشد جسمی، عاطفی و روحی و عقلی خود می افزایند و خود را آماده می کنند برای جامعه بزرگتر، منتها هر کدام متناسب با ظرفیت جسمی، روحی و عقلانی خود قادر خواهند بود که خود را برای جامعه بزرگتر آماده کنند، البته در این یادگیری ها، مربیان و معلمان آموزشی به آنها کمک می کنند که می توانند درسی، اخلاقی و تربیتی باشند.

راهنمایی و دبیرستان :
 
بعد از مدرسه وارد جامعه بزرگتر می شوند و دوره راهنمایی و دبیرستان را پیش رو دارند و در آنجا ها هم خیلی چیزها از هم یاد می گیرند که بخش عمده ای از آنها همان موضوعات قبلی است که از قبل به آنها آشنایی داشته اند و همان ها را تکمیل تر و گسترده تر می کنند و اینها هم چیزهایی هستند که آموزشی، پرورشی و تربیتی هستند که بخشی از آنها را به آنها آموزش می دهند و بخشی هایی هم  در رابطه باهم از همدیگر یاد می گیرند و ممکن هم هست که مربیان آموزشی و تربیتی  بعضی از چیزها را به آنها گوشزد کنند و یا به آنها یاد بدهند، ولی آن بخش از یادگیری ها که کمتر به آن توجه می شود و در بعضی از کشورها مثل ایران تابو هستند، بلوغ جنسی این نوجوانان و جوانها است. در دوران کودکستان و مدرسه این موضوعات برای بچه ها زیاد مطرح نیست، زیرا در این سن و سال با وجود رشد بلوغ جنسی، بلوغ جنسی  آنها چندان بروز نمی کند و بلوغ جنسی آنها در حد رشد دوران کودکی است، ولی در دوران راهنمایی و دبیرستان بلوغ جنسی آنها مراحل تکمیلی خود را بیشتر و حادتر طی می کند و باید که به دقت مؤرد توجه قرار گیرد، بخصوص که مؤنث و مذکر بودن خیلی زیاد مطرح می شوند و بین مذکر و مؤنث از نظر جسمی، روحی، عاطفی، عقلی و جنسی، اختلافات زیادی وجود دارند و بین آنها زیاد تر محسوس هستند و هرچه به جلو می روند و به رشد آنها اضافه می شود، اختلافهای مؤنث و مذکر، یعنی دختر و پسر از همه نظر بیشتر و بیشتر می شود، در این دوران سنی  بیشتر کنترل شدن و آموزش لازم است و نه ممنوعیت و نه محروم کردن آنها از همدیگر، دختر و پسر باید با هم رابطه سالم بر قرار بکنند که تا بتوانند از هم خیلی چیزها یاد بگیرند، بخصوص که در این سن اختلافات مؤنث و مذکر بیشتر مطرح می شوند و از نظر جنسی و عقلی و عاطفی با هم اختلافات زیادی دارند و از این منظر هم برای هم حرفی برای گفتن دارند. باید راه های درستی پیدا کرد که دو جنس مخالف رفتار و گفتار همدیگر را آزمایش و لمس کنند و رابطه پیدا کردن آنها با هم کم کم مفهوم بیشتری پیدا بکند و با شناخت و آگاهی جلو رفتن محدودیتهای آنها کمتر شوند، ولی برای اینکه این نوع روابط و تاثیرات متقابل بر روی آنها به انحراف و سوء استفاده کشیده نشوند و باعث لطمه زدن جسمی و روحی به آنها، بخصوص دختر ها نشوند و بازتاب نادرستی در تمام نوجوانان و جوانان نداشته باشند، بایستی مرتب مستقیم و غیر مستقیم حرکات آنها زیر نظر آموزگاران آموزشی و تربیتی قرار گرفته و به آنها مستقیم و غیر مستقیم آموزشهای لازم داده شود و در بعضی مواقع تذکر هم به آنها داده شود که مواظب رفتار و گفتار خود باشند، زیرا این نوجوانان و جوانان در این سن و سال خیلی حساس و زود رنج و از طرفی دیگر کنجکاو و خیلی جسور هستند و ذهنیت آنها آماده برای تاثیرپذیری و تاثیر گذاری است و این تاثیرات می توانند خیلی عمیق و یا خیلی سطحی باشند، پس بنابراین دوره راهنمایی و دبیرستان بعد از مدرسه بهترین دوره ای است که این نوجوانان و جوانان با هم تماس دارند و به خاطر اینکه هر روز با هم سر و کار دارند از هم هم خیلی چیزها یاد می گیرند و در چنین محیط ها و با چنین سن و سالی باید کنترل توأم با آموزش وجود داشته باشد، ولی محرومیت از هم نه، ولی ارتباط آنها با هم باید حد و مرز منطقی داشته باشد و برای تکمیل شدن این آموزشها لازم است که بسیاری از موضوعات را با خانواده های این نوجوانان و جوانان در میان گذاشته شود، یعنی از طرف دبیرستان و آموزش و پرورش  و مسئولین تعلیم و تربیتی  باید این نوجوانان و جوانان در زمینه های مختلف آموزش بدهند، از جمله آموزش جنسی که در بسیاری از کشورها، بخصوص کشور ما تابو می باشد و این موضوعات و موضوعات مختلف دیگر را همزمان با آموزش به نوجوانان و جوانان در اختیار خانواده آنها نیز قرار داده شود که هم اولیای دوره راهنمایی و دبیرستانی ارتباط تنگاتنگی با خانواده های این نوجوانان و جوانها داشته باشند که خانواده های آنها بدانند که در دوره راهنمایی و دبیرستان آنها چه وضعیتی دارند و هم از وضعیت این نوجوانان و جوانها در خانواده هایشان آگاهی پیدا بکنند و هم وضعیت این نوجوانان و جوانها را در کوچه و خیابان و دبیرستان با خانواده های آنها در میان بگذارند و هم در رابطه با این نوجوانان و جوانان آموزشهایی به خانواده های آنها بدهند، از جمله این آموزش ها مسائل جنسی این جوانان و نوجوانان است که حتما خانواده های آنها باید از آنها اطلاع داشته باشند و در مسیر درست آن با این فرزندان خود برخورد داشته باشند و با آنها همکاری داشته باشند، آن چیزی که در ایران متاسفانه رایج نمی باشد و ضربه های جسمی، روحی، عاطفی، عقلی و جنسی به این نوجوانان و جوانان می زند و آینده آنها را به خطر می اندازد، چیزی که از نظر منطق اصلا قابل قبول نیست و متاسفانه در جامعه ما تا به حال رایج بوده است و هیچ نوع استانداری ندارد. در راهنمایی و دبیرستان موضوعاتی در رابطه جنسی تابوتر است و یک جریان کاملا بسته است و در کوچه و محله هم یک چیزی گِله گشاد و هرکی به هرکی و هر کس هرطوری  دلش خواست و توانست عمل می کند، آن هم با هزار ترس از لو رفتن، بگیر و ببند و آبرو ریزی که می تواند عواقب ناگواری برای آنها و خانواده های آنها هم به دنبال داشته باشد و آموزشهایی هم که از این طریق ها این جوانان از همدیگر یاد می گیرند، خیلی بی حساب و کتاب است، هرکی از هرکی هرچیز یاد گرفت، چه خوب و چه بد، چه با ضرر و چه بی ضرر باید بی خیالش باشد و این جور آدمها زیاد در قید رابطه درست و غلط آن نیستند و بدتر از همه صیغه های مذهبی است که این جوانان بیرون از محیط راهنمایی و دبیرستان امتحان می کنند که فقط محدود به این جوانان نمی شود و بزرگتر ها هم به نوعی با آن سر و کار دارند، از زمانی که این صیغه ها رایج شده، کلاه شرعی سر مردم می گذارند و این کلاه شرعی بیش از حد به این بی بند و باری بین نوجوانان و جوانان و همچنین به بی بند  وباری بعضی از خانواده ها کمک می کند و از این طریق عده ای از مذهبیون، بخصوص ملاها، در و دکان و کاسبی برای خود راه انداختند. باید در ایران این تابو بودن مسائل جنسی به شکل درست آن از بین برود و جوانها و نوجوانها دختر و پسر بتوانند که با هم رابطه جنسی سالم با هم داشته باشند و باید مواظب باشیم که با آموزش درست این موضوعات کمتر رنگ پلیسی و قضایی به خود بگیرند و توسط خانواده های جوانان و نوجوانان و همچنین مشاوران آموزشی و پرورشی بر روی این جوانان و نوجوانان آموزش و کنترل صورت بگیرد و اینها موضوعاتی هستند که بیشتر از طریق آموزشی و پرورشی حل می شوند، البته در مواقع حاد و بحرانی پلیس و دادگاه باید دخالت کنند.پس بنابراین آنچه در ایران رایج است، یک چیز مرده است که از احساس گرایی کور، بخصوص احساس گرایی کور مذهبی سرچشمه می گیرد و این نشان می دهد که جامعه ما ایرانی ها چیزی به نام جامعه شناسی و روانشناسی به معنی درستش نمی شناسد که رابطه بین احساس و عاطفه از یک طرف و عقل و خرد از طرف دیگر را تنظیم کنند و یک رابطه سالمی بین زن و مرد، دختر و پسر بر قرار کند و بعدا در همین بحث به جامعه شناسی و روانشناسی می پردازم.

وضعیت نو جوانان و جوانان در کشورهای پیشرفته:

بنا به برآورد و تجربه بنده آن چیزی هم که در کشورهای پیشرفته رایج است با وجودی که خیلی بهتر از وضعیت ما در ایران است، ولی آن هم زیاد جوابگو نیست و دلی به چنگ نمی زند و در مباحث بالا به آن اشاره کردم که در این کشورها بیشتر به عقلگرایی فکر می کنند و احساس و عاطفه بیشتر تابع زندگی عقلگرایی و یا علم گرایی است و عاطفه و احساس در برابر این عقل گرایی کور ضعیف و ناتوانند و در این جوامع پیشرفته عقلگرا مرتب عاطفه ضعیف تر و ضعیف تر می شود، یعنی هرچه علوم طبیعی پیشرفت زیادتری می کنند، جامعه شناسی و روانشناسی جامعه هم در این کشورها رشد می کنند، ولی هم پای این علوم طبیعی نمی توانند رشد کنند و در جامعه نمی توانند به همان اندازه تاثیر بگذارند و از نظر تاثیر گذاری در افراد جامعه از علوم طبیعی عقب می افتند و به همین نسبت عقل گرایی آنها بیشتر از علوم طبیعی تاثیرات زیادی می گیرد و تاثیراتی کهع روی عاطفه و احساس می گذارند، خیلی کم و احساس گرایی از عقل گرایی در این جوامع پیشرفته عقب می افتد و ضعیف شده و به دنبال عقل گرایی افراد کشیده می شود و تاثیراتی که این عقلگرایی روی افراد جامعه دارد آنها را از نظر روحی و عاطفی ضرر می رساند، زیرا هر آنچه را عقل می پسندد حتما نباید که همه آنها را یک جا عاطفه و احساس بپذیرند و بپسندند و بر عکس هم صادق است، ولی برای یک زندگی عقل گرایی و یا علم گرایی پیشرفته توأم با شتاب زیاد، آموزش و کنترل بر روی آنها به اندازه کافی نیست و تا این حد آموزش و کنترل بر روی آنها قابل قبول و کافی نمی باشند و در این کشورهای پیشرفته جامعه شناسی و روانشناسی درباره احساس و عاطفه مردم جواب گو نمی باشند، هرچند از ما ایرانی ها جلوتر هستند، ولی آنها از زندگی ماشینی خیلی چیزها یاد می گیرند که کنترلی روی آنها نیست و خیلی سریع در جامعه بازتاب می یابند و افراد بخصوص نوجوانان و جوانان تمایل به چیز نسبتا قدیمی و یا تا حدودی قدیمی ندارند و نو گرایی و کنجکاوی و تمایل به چیز نو بین نوجوانان و جوانان خیلی زیاد شده است، ولی از نظر عاطفی هر روز ضعیف تر می شوند، مثلا با هم بودن، برای هم بودن، منتظر هم ماندن، صبر، تمکین، مراعات و ملاحظه و خیلی چیزها کم معنی و یا بی معنی و قدیمی جلوه می کنند، مثلا اگر رابطه داشتن یک جوان دختر و پسر با هم زیاد محکم نبود، از نظر آنها چیز چندان مهمی نیست  و بر این باورند که به مرور یاد می گیرند که چه طوری فراموش کنند و اگر در هر زمان نتوانستند که رابطه گرم و صمیمی با هم داشته باشند، بر این باور هستند که باید سریع از هم جدا شده و هرچند ضربه روحی است، ولی به این  معتقد هستند که چاره ای نیست و باید که سرد بودن و سرد برخورد کردن را یاد گرفت و سریع رابطه دیگری با کس دیگری پیدا کرد، یعنی همانطور که با شما برخورد می کنند، به شما هم یاد می دهند که همینطور شما خون سرد و  با دیگران برخورد کنید، البته  گفتنش راحت است و برای شروع جدید با کس دیگری به این راحتی ها هم نیست، زیرا کلی حالگیری ازقبل مانده و کلی انرژی زیاد حدر داده شده، کلی فشار روحی، کلی شک و تردید که در تصمیم گیری فرد دخالت می کنند، در هر صورت در این کشورهای پیشرفته  زندگی عقلگرایی در شرایط مختلف فراز و نشیب زیادی دارد و مردم در این کشورها برای بر طرف کردن مشکلات خود بیشتر بر عاطفه و احساس خود غلبه و فشار می آورند، زیرا جامعه شناسی و روانشناسی درست و حسابی وجود ندارد که بتوانند رابطه سالمی بین عقلگرایی و احساس گرایی افراد جامعه بر قرار کنند و در این کشورهای پیشرفته به برکت پیشرفت علم، عقل گرایی بر احساس گرایی غلبه می کند و در این زندگی با این پیشرفت عقلی و علمی در این کشورهای پیشرفته غیر از این چیز دیگری نیست، حد اقل تا به امروز، یعنی روی آوردن به عقلگرایی یک هدف شده و زندگی مردم و زندگی سیستم سرمایه داری به آن وابسته است و این موضوع  وابستگی به عقل گرایی تا آنجایی پیش رفته که مهم ترین مسئله های اساسی نوجوانان و جوانان را بیش از حد تحت تاثیر خود قرار داده است، به غیر از موضوعات فکری، روحی و عاطفی، موضوعات جنسی را بیش از حد تغییر اساسی داده است. بیشترین دوره  و مهمترین دوره برای یادگیری موضوعات روحی، عاطفی و جنسی در دوران نوجوانی و جوانی است که آنها با هم هستند و از همدیگر خیلی چیزها یاد می گیرند و آنها این دوره ها را در جامعه در درجه اول در دوره راهنمایی و سپس دبیرستان شروع می کنند که این زندگی عقلگرایی را از نظر عقلی، روحی، احساسی و سکسی تجربه کنند، اولا آنها در دوره راهنمایی و دبیرستان درارتباط تنگاتنگی با هم هستند و امکان رد و بدل کردن خیلی چیزها را با هم دارند، دوماً تعداد آنها زیاد است و هرچیزی به مقدار زیادی بین آنها رد و بدل می شود و خیلی چیزها را چه بخواهند و چه نخواهند دیر یا زود از هم یاد می گیرند و هر نوع رابطه درسی و غیر درسی می تواند بین آنها به نوعی به رابطه عاطفی، جنسی و سکسی ارتباط بر قرار بکند، بخصوص که در این سن و سال موضوعات سکسی برای آنهاخیلی مطرح و اولویت دارد، آنها با هم رابطه تنگاتنگ پیدا می کنند و به همدیگر دست می زنند و حرفهای سکسی به هم می زنند و بیشتر بدون کنترل است، زیرا اینجور رابطه ها کم کم عادی می شوند و این به آن یکی ور برود و با آن تماس بگیرد و آن به این یکی ور برود و با این یکی تماس حاصل کند، کم کم یک چیز عادی جلوه می کنند و زیاد در فکر قاعده و نظم  و رعایت کردن بعضی از چیزها نیستند و به مرور بیشتر و بیشتر به آن عادت می کنند و بین آنها مرسوم و جا افتاده می شود که انگار همین است و باید همین طور هم باشد و  بزرگتر های آنها هم همین کارها را کرده اند و زیاد آن را مهم نمی دانند، پس بچه های آنها هم  از روی عادت همین را باید انجام بدهند و این از این بِبرد و به آن یکی بپیوندد و این نوع رابطه ها مدام تکرار می شوند آن هم نه از طرف یک نفر و یا دو نفر، بلکه از طرف همه در رابطه با هم این کارها مدام تکرار می شوند و در این نوع رابطه ها رشد و تکاملی که متناسب با رشد جسمی، عقلانی، عاطفی و جنسی باشند در آنها بوجود می آیند، ولی کافی نیستند، رابطه های عاطفی و سکسی که به نوعی از هم مایه می گیرند، بیشتر رابطه ها حول محور سکسی دور می زنند و علت آن این است که رابطه های عمیق عاطفی زمانی شکل می گیرند که دو طرف مدت زیادی با هم باشند و از همدیگر خیلی چیزها یاد بگیرند و از طرفی دیگر آن بخش از علوم طبیعی که آنها در راهنمایی و دبیرستان یاد می گیرند و این علوم به عقل آنها کمک می کنند که تا رشد کند، بار این علوم طبیعی برای رشد احساس و عاطفه آنها ضعیف است، مثلا اگر پسر و دختری در باره علوم طبیعی به سراغ هم می روند که تا به کمک هم این علوم را بهتر یاد بگیرند، یک نوع رابطه عاطفی هم بین آنها بر قرار می شود که نهایتا می تواند که  به سکس هم ختم شود، ولی اگر فردا چشمشان کس دیگری را گرفت و به راحتی از هم جدا شدند، ضربه ای به این عاطفه بین آنها وارد می شود، با نفر بعدی که در راه است می شود سکس انجام داد و نیاز به سکس از بین نمی رود، ولی عاطفه چه بلایی سرش آمده خواه و ناخواه ضربه به عاطفه بالاخره در جسم و روح طرف می ماند، البته غیر ممکن است که تاثیر منفی بر روی عقل گرایی فرد نگذارد، ولی تاثیر آن از نظر روحی و عاطفی خیلی بیشتر است و به عقل گرایی و علم گرایی فرد زیاد ضربه ای وارد نمی شود، پس بنابراین در این نوع رابطه ها که دختر و پسر با هم می گیرند، چه رابطه درسی باشند و چه رابطه احساسی، عاطفی و سکسی، بیشتر سر احساس و عاطفه کلاه گشادی می رود و فقط از روی اجبار باید که این نوجوانان و جوانان دل خود را فقط به سکس خوش کنند، زیرا نوجوانان و جوانان از این نوع رابطه ها بیشتر از سکسی بودنشان لذت می برند و زیاد نمی توانند که احساس و عاطفه همدیگر را خیلی خوب لمس کنند و با همدیگر رابطه عاطفی خوبی داشته باشند و با عث شوند که این عاطفه و احساس در رابطه تنگاتنگ آنها با هم تقویت و جا افتاده شود و در رابطه با همدیگر معنی و مفهوم عمیق پیدا کند، زیرا آنها این جور چیزها را نه در زندگی بزرگتر های خود دیده اند و نه سن آنها اجازه می دهد که این چیزها را خوب بفهمند و آموزشهایی هم که برای آنها وجود دارند، چندان آموزش های درست و جواب گو در این نوع رابطه ها بین آنها نیستند، پس بنابراین در دوره راهنمایی و دبیراستان ارتباط درست و تنگاتنگ عاطفی بین این نوجوانان و جوانان دختر و پسر شکل نمی گیرد و رابطه ها آنطور باید و شاید درست و جا افتاده نیستند که مثلا یک پسری دختری را دوست داشته باشد و آن دختر هم او را و رابطه آنها با هم طولانی شود و در رابطه طولانی از هم چیزهای بیشتری یاد بگیرند و این را بفهمند که در رابطه های طولانی با هم می باشد که خیلی چیزها را از هم بهتر یاد می گیرند که در آینده بیشتر به درد آنها بخورد، در این دوره راهنمایی ها و دبیرستانها بیشترین رابطه ها به غیر از درسی، رابطه جنسی پر رنگ تر است و به هم خوردن رابطه جنسی بین نوجوانان و جوانان در این محیط های شلوغ که تماس زیادی با هم دارند مثل آب خوردن است، کنترل توسط افراد خیلی ضعیف است و افراد از روی هوا و هوس عمل می کنند و امکان نو به نو شدن و سکس را با کسی دیگر را امتحان کردن برای آنها خیلی شیرین است، در نتیجه از عاطفه و احساس زیاد خبری نخواهد بود، یعنی در این محیط ها آنها خیلی چیز را یاد می گیرند، مثلا علم و دانش و سکس، ولی در ذهن آنها عاطفه و احساس خیلی مطرح نمی شوند و رنگ می بازند و بی اهمیت جلوه می کنند، بخصوص که آنها این رابطه ها را بین پدر و مادر خودشان هم کمتر دیده اند و در ذهن آنها طوری وانمود می شوند که انگار احساس و عاطفه زیاد داشتن مال قدیمی ها است  و قدیمی ها که ساده تر بوده اند از احساس و عاطفه بیشتری برخوردار بوده اند و امروزه زیاد به آنها احتیاجی ندارند، آگاهانه و نا آگاهانه یک نوع توجیه از گذشته احساس و عاطفه و فرار از آنها که بتوانند زندگی امروزی خود را برای خود قابل قبول جلوه بدهند، ولی این احساس و عاطفه سرخورده مثل سایه ها، زندگی امروزی آنها را تحدید می کنند و در زندگی و در ذهنیت آنها به دنبال آنها هستند و آنها نقش این عاطفه و احساس سرخورده را در سرنوشت افراد، یکی پس از دیگری می بینند که بی عاطفگی چه بلایی به سرشان می آورد و مرتب یکدیگر را عوض می کنند و رابطه طولانی بین دو نفر بر قرار نمی شود و احساس و عاطفه آنها غنی نمی شوند، بلکه به آنها ضربه می خورد، یعنی یک دختر و پسر یک نوع رابطه طولانی با هم بر قرار نمی کنند و از این نوع رابطه  ها، کمتر عاطفه و احساس شکل پایدار بخود می گیرند، زیرا اینها یاد گرفتنی هستند و دختر نمی تواند پسر باشد و پسر هم دختر نمی باشد و عقلهای آنها چندان به هم نمی خورند و احساس و عاطفه آنها زیاد با هم همخوانی ندارند و اگر قرار است که چیزی درست و پایدار بینشان برقرار گردد، احتیاج به زمان و شرایط فراهم شده بین آنها دارد که تا آنها متقابلا آنها را بفهمند و این سریع و با عجله شدنی نیست و باید سعی کنند که زمان زیادتری با هم رابطه داشته باشند و کمتر چیزی و یا اختلافی بین آنها این رابطه را به هم بزند، در این صورت بعضی از چیزها مثل عادتها، گرایش ها، بخصوص گرایشهای روحی، احساسی و تمایل متقابل آنها نسبت به هم، اطمینان به هم، درک متقابل، برای هم بودن با هم بودن، اجازه دخالت بیشتر در حریم خصوصی یکدیگر را داشتن، احترام به حریم خصوصی و مرزهای یکدیگر گذاشتن، خودمانی تر شدن، روابط گسترده تر با هم داشتن، باید بین آنها شکل گیرند و اینها هستند که تعیین می کنند تا چه حد رابطه آنها با هم محکم و پایدار می ماند و دو طرف می دانند که چی از هم آرزو می کنند و چی از هم می خواهند و برای آنها قابل فهم و قابل قبول می باشد و آنچه را که لازم دارند از روی میل  به هم می دهند و احساس و عاطفه ماندگار از این نوع رابطه های پایدار بوجود می آیند و تاثیر بسزایی در روح و جسم انسانی دارند، یعنی رابطه روحی و عاطفی  یک دختر و پسر در شکل گیری ترکیبات شیمیایی رفت و برگشتی در سراسر بدن آنها نقش بازی می کنند و اگر احساس و عاطفه پایدار بین دو فرد و یا دو زوج شکل گرفته باشد، این احساس و عاطفه پایدار تاثیر عاطفی پایدار در چگونگی شکل گیری این ترکیبات شیمیایی در بدن دارند و به همین خاطر به مقدار زیادی ترکیبات شیمیایی ناپایدار در بدن به مرور زمان تحت تاثیر یک رابطه سالم و پایدار عاطفی و عقلی صحیح بین دختر و پسر شکل می گیرند و این ترکیبات ناپایدار که به ترکیبات شیمیایی پایدارتر تبدیل می شوند، عکس العملی پایدار روی عاطفه و عقل دختر و پسر دارند که با ثباتی خودشان را در روح، فکر، حرکات، رفتار و گفتار طرفین نشان می دهند، یعنی طرف باثبات تر، سرحال تر، با اعتماد به نفس بیشتر، از نظر بدنی قوی و سالم تر و بشاش تر است و از چیزی ترسی به خود راه نمی دهد، مهربان تر، باهوش تر، دقت بیشتر در کارها و برخوردها، جدی تر، متین تر، بافکر سالم و خیلی چیزهای دیگر، پس بنابراین هم به عقل و فکر و هم به عاطفه و احساس طوری توجه شود که در فرد و افراد همترازی بوجود آورند و یکی از دیگری کم نیارد و این را هم باید در نظر گرفت که عقل مرد و احساس و عاطفه مرد کامل نیستند، همچنین عقل زن و احساس زن هم کامل نیستند و کمبودهای که مرد دارد را زن می تواند کامل کند و کمبودهایی را هم که زن دارد مرد می تواند جبران کند و این کمبود ها فقط تنها سکسی نیستند، بلکه کمبودهای عاطفی و عقلی هم هستند و زمانی این کمبود ها درست بر طرف می شوند و تاثیر مثبت روی بدن دو طرف می گذارند که آنها بتوانند به مدت طولانی بدون وقفه با هم باشند و از هم خیلی چیزها یاد بگیرند. در این رابطه ، ممکن است از بنده بپرسید که از این نوجوانان و جوانان در این سن و سال زیاد توقعی نیست؟

بنده هم از آنها توقع زیادی ندارم ، ولی در همان رابطه حداقلی که آنها با هم دارند که متناسب با سن و سال آنها است این توقع بجا است و باید باشد که در همان حداقل رابطه های آنها با همدیگر، این رابطه ها سالم باشند و کمتر اشکال داشته باشند که حد اقل توقع از آنها بر آورده شود، آنها را فرستاده اند به مراکز آموزشی که خیلی چیزها یاد بگیرند و این هم یکی از آن چیزهای مهم است که آنها باید یاد بگیرند و کجا بهتر از محیط آموزشی، مثل دوره راهنمایی و دبیرستان، آن هم در کنار هم بودن بهترین جا است برای یاد گیری خیلی چیزها، آنها هم از خودشان یاد می گیرند و هم از مربیان با تجربه و این نعمت بزرگی است و اگر ما دانستیم و به آنها یاد ندادیم و ما اصلا ندانستیم و به آنها یاد ندادیم، ما در حق آنها کوتاهی کرده ایم و ما از آنها بیشتر مقصر هستیم ، در این کشورهای پیشرفته موضوعات عقلی، مثل علوم طبیعی پیشرفت می کنند و همچنین موضوعات سکسی در کنار موضوعات علمی بیشتر مطرح می شوند، ولی در مقایسه با این دو، هر روز عاطفه و احساس رشد کمتری داشته و خواهند داشت، تا حدی که امروزه از موضوعات علمی و عقلی و سکسی، عاطفه و احساس عقب افتاده اند و در مخیله این نوجوانها و جوانها موضوعات عقلی و علمی و سکسی خیلی قوی، ولی در مخیله آنها عاطفه و احساس ضعیف شده و تابع سکس و عقلگرایی و علم گرایی شده اند، یعنی امروزه همه چیز مردم بخصوص نوجوانان و جوانان شده سکس و سیگار و شراب و الکل و مواد مخدر و یک عده ای هم که توانسته اند برنامه خود را پر کرده اند با اینترنت و بازی های اینترنتی، مبایل و بعضی ها هم به علم و دانش و عقلگرایی و شغل هایی در همین حد و یا یک کمی پایین تر و یا یک کمی بالاتر و این نوع زندگی که خیلی  پیچیده شده است، در این کشورهای پیشرفته از یک طرف امکانات و رفاعیات بیشتر شده، ولی از طرف دیگر هرچه عقل گرایی دامنه گسترده تری به خود می گیرد، به مرور اختلاف طبقاتی را زیاد می کند و تا به حال خیلی ها هم کم آورده اند و این بی عاطفگی و احساس ضعیف از یک طرف و این عقلگرایی کور و یا علم گرایی کور افراطی غالب دارند خرابی ببار می آورند و تاثیرات متناقض خود را در روح و روان این نوجوانان و جوانان باقی گذاشته اند، بطوری که مرتب حس می کنند که زندگی آنها با وجود پیشرفت، پوج و بی معنی شده است و دارند که خیلی از چیزها را از دست می دهند و عینا این کمبود ها را نه فقط در زندگی خود می بینند، بلکه در زندگی بزرگترهای خود نیز می بینند که آنها هم از این کمبود ها رنج می برند، این یعنی شکست نسبی در زندگی آنها، یعنی شکست نسبی در زندگی غربی با لاف علم گرایی و عقل گرایی آن که خودشان را به رخ مردم این کشورها و کشورهای دیگر می کشند و در هر کدام از این کشور ها تا به حال بی تاثیر نبوده اند و تاثیرات مثبت و منفی را در ابعاد مختلف در تمام این کشورها داشته اند که این بحث دیگری می طلبد، ولی بطور مشخص چه کارهایی در دوره راهنمایی و دبیرستان برای نوجوانان و جوانان باید انجام داد که تا آنها به مسائل جنسی، عقلی و عاطفی خود درست  برخورد کنند و کمتر اشتباه و بد فهمی نسبت به آنها داشته باشند، اینها موضوعاتی هستند که بنده تا آن حدی که می توانم و می فهمم به آنها می پردازم.

راه حل مناسب جنسییتی، عاطفی و عقلی برای نوجوانان و جوانان:

چه کار باید کرد که از نظر جنسی، عقلی و عاطفی در ایران زیاد مشکلات نداشته باشیم و نه در این کشورهای پیشرفته. بنده تا آن حدی که می توانم سعی می کنم که آنها را تا حدودی روشن کنم که بهتر بشود به این موضوعات پرداخت و ضررهای آنها را که می توانند آینده تک تک این نوجوانان و جوانان را به خطر بیندازد بهتر شناخته شوند. البته این فقط در حد یک راه حل ارزش دارد، ولی در عمل و واقعیت آن را همانطور که متناسب با طبیعت ماست باید پرورید و احتیاج به تجربه و شناخت و ورندازی در امور روزمره جامعه دارد، ممکن است که این راه حل بنده در عمل لازم باشد بعضی جاهایش را تغییر داد، در هر صورت باید متناسب باشرایط و اوضاع روزانه جامعه آن را مرتب به روز کرد. از دوره راهنمایی شروع می کنم.

دوره راهنمایی از هفت و یا هشت ساله شروع می شود و بچه ها مدرسه را تمام کرده و وارد  دوره راهنمایی می شوند، البته هنرستان هم در همین چهارچوب می گنجد، یعنی یک مرحله بالاتر یادگیری از مدرسه. در این سن و سال بچه ها به دوره نوجوانی پا گذاشته اند و متناسب با سن خود و میزان توانایی های یادگیری خود به هر آنچه تا به حال یاد گرفته اند، چیزهایی اضافه می کنند که بخشی از آنها همان چیزهایی است که از قبل یاد گرفته اند و در این دوره از یادگیری در دوره راهنمایی تکمیل تر می شوند و بخش های دیگر چیزهایی هستند که تا حدودی می توان گفت که جدید هستند، چه درسی باشند و چه آموزشی و تربیتی، ولی همه این یادگیری ها در این سن و سال به نوعی با مسائل جنسی کم و بیش ربط پیدا می کنند و یا خود نوجوانان دوست دارند که آن را از روی کنجکاوی به موضوعات جنسی ربط بدهند، بخصوص که نوجوانان در این سن و سال بیشتر با هم تماس دارند و تماس بدنی و برخورد رویارویی برقرار می کنند و مسائل سکسی با تمام نو بودن آن برای آنها خیلی شیرین و جذاب جلوه می کند، البته استثنائاتی وجود دارند که ممکن است برای بعضی از بچه ها شرایط گوشه گیری را فراهم کند که بیشتر جنبه روحی بخود می گیرند و باید که برای آنها از کانون های تربیتی و روان درمانی کمک گرفت. پس بنابراین تمام یادگیری ها به جای خود و این یادگیری جنسی و سکسی هم که به نوعی یادگیری های دیگر را به خود مربوط می کند نیز به جای خود مطرح هستند و تمام اینها هم باید برای خانواده های این نوجوانان و هم اولیای آموزشی و پرورشی دوره راهنمایی و هم مشاور روانکاوی و روانشناسی مطرح باشند و آنها هم در جریان این امور قرار داده شوند.

اولیای امر موظف هستند که تا آن حدی که ممکن است، موضوعات مربوط به این نوجوانان را در نظر بگیرند و روی این نوجوان ها کنترل داشته باشند و بدون مزاحمت و دخالت بیجا برای آنها رفتار آنها را زیر نظر داشته باشند. در ابتدای دوره راهنمایی به نظر من بهتر است که آنها، یعنی دانش آموزان دختر و پسر از هم جدا باشند، مثلا اگر یک مدرسه راهنمایی برای دختران و پسران است، کلاس ها را از هم جدا کنند و یک روز در هفته آنها در کنار هم باشند و باهم یک درس مشترک داشته باشند و با هم بر روی نیمکت ها کنار هم بنشینند. و یا اگر دو مدرسه راهنمایی است که یکی پسرانه است و دیگری دخترانه، آنها هم در طول هفته یک مرتبه با هم درس مشترک داشته باشند و شاگردان این دو مدرسه با هم  در یک روز مشخص بر سر درس مشخص در یک کلاس درس باشند و تا حدودی با هم آمیزش پیدا بکنند و اگر سؤالاتی برای آنها در هر زمینه ای مطرح است، آن را به میان بکشند و مسئولین پرورشی حضور داشته باشند و به سؤالات آنها جواب بدهند و اگر خواستند که از هم سؤالاتی بپرسند، به دختر و پسر اجازه داده شود که از هم در حد متعارف چیزهایی بپرسند و یاد بگیرند که در کنار هم احساس راحتی بکنند و راحت تر سؤالاتی از هم بپرسند و تا حدودی به آنها اجازه داده شود از هر دری صحبت بکنند، ولی کنترل شده و هنوز خیلی زود است که این نوجوانان این امکان را پیدا بکنند که با هم رابطه تنگاتنگی پیدا بکنند، البته یک چنین کلاس مشترک آموزشی چند هفته و یا چند ماه جواب نمی دهد، حداقل یک سال طول می کشد که آنها با این نوع کلاسهای مشترک عادت کنند و راحت با هر که می خواهند حرفهای خود را بزنند، ولی خاصیت این نوع کلاسهای مختلط یک روز در هفته این است که اولا رفتار آنها توسط خودشان در رابطه با هم کنترل و هر کدام سعی می کنند که مرز و حریم خود را حفظ کنند و مانع از آن می شوند که کسی بخواهد حریم شخصی فردی را بشکند و بعضی از گفتار و حرکات آنها اگر زننده باشند، در صورت لزوم توسط مشاورین مسئول کنترل می شوند، دوماً چون این کلاس مشترک فقط یک روز در هفته است، بعضی از دانش آموزان که راحت نمی توانند خودشان را هماهنگ کنند، زیاد تحت فشار قرار نمی گیرند و سرخورده نمی شوند و فرصت پیدا می کنند که این نوع کلاسها را به مرور هضم کنند و به آنها عادت کنند و کسی از شاگردان هم توسط شاگردان دیگر تحدید نمی شود، چون این کلاس مشترک یک روز در هفته است و آنها زیاد با هم تماس ندارند و اگر مؤردی هم پیش آمد قابل کنترل است و سوماً یک سال فرصت مناسبی است که این دانش آموزان دختر و پسر بیشتر همدیگر را بشناسند و لمس کنند و توسط مشاورین آموزشی این نوجوانان از نظر رفتار، گفتار و روحیات بیشتر شناخته شوند و چهارم اینکه یک سال زمان مناسبی است که در این کلاسهای مشترک این نو جوانان از مربیان خود آموزشهایی ببینند که به نوعی مربوط به معاشرت آنها با هم می شوند و در عین حال انگیزه های جنسی آنها را به نوعی دربر می گیرند و پنجم این کلاس فقط یک روز در هفته به آنها یاد می دهد که تا با برخورد با بعضی از موضوعات مثل مسائل جنسی با تمکین جلو بروند و عجله زیادی نداشته باشند و در یادگیری آنها صبورتر باشند که تا روابط جنسی با ملاحظه بیشتری صورت بگیرد که با خود یادگیری های درستی به طرفین بدهد، یعنی دو طرف که در طول یک هفته همدیگر را نمی بینند، هنگام حاضر شدن در کلاس مشترک خود بیشتر تمایل عاطفی نسبت به هم پیدا می کنند و فقط به مسائل سکسی فکر نمی کنند و کم کم رابطه های عاطفی بین این نوجوانها تقویت می شود و در دراز مدت تاثیر بهتری در روابط آنها می گذارند و به آنها فرصت بدهد که کمی تفاهم  بیشتری با هم داشته و همدیگر را بیشتر حس کرده و زیر بناهای عشقی را بیشتر تجربه کنند و نسبت به همدیگر احساس نزدیکی بیشتری داشته باشند که رابطه آنها پابرجا تر باشد و این نوع روابط که عشق هم می آفریند، بیشتر به آنها با ثبات بودن یاد بدهد، پنجم اینکه در این نوع رابطه ها دو نفر که با هم رابطه بر قرار می کنند، کمتر کسی مزاحم آنها می شود، زیرا هر روز با هم غاطی نیستند و به همین خاطر تفاهم بین دو نفر بیشتر شکل گرفته و در چنین مواقعی آنها از همدیگر دفاع و طرف مزاحم را فراری می دهند و او هم یاد می گیرد که بیشتر مواظب رفتارش باشد و کمتر مزاحم باشد و آنها از هم در این کلاس مشترک و یا مختلط، کنترل شده خیلی چیزها یاد می گیرند که در خاطره ها و رفتار و گفتار آنها منعکس می شوند و همین ها به آنها کمک می کنند که آنها بیشتر با هم باشند، ششم در این رابطه ها نظمی بوجود می آید که هم همه رعایت می کنند و هم این نظم آنها را به نوعی غیر محسوس کنترل می کند، بطوری که حتی در خانواده آنها و جامعه می تواند بازتاب درستی داشته باشد و هفتم اینکه این کلاس مشترک و با هم بودن دختر و پسر یک روز در هفته به درسهای دیگر آنها لطمه نمی زند، زیرا این معاشرت یک روز در هفته است و آنها یاد می گیرند که فقط موضوعات جنسی و عاطفی و احساسی نیست که باید از هم یاد بگیرند، بلکه موضوعات دیگری هست که به نوعی با عقل و هوش سر و کار دارند نیز باید یادگرفته شوند،مثل درس و مشق، ریاضیات و دیگر علوم، یعنی موضوعات عقلی و عاطفی و احساس را همزمان یاد می گیرند و یاد می گیرند که آنها با هم فرقهایی دارند و آنها را زیاد نباید با هم غاطی بکنند و باید برای آنها وقت کافی جداگانه در نظر بگیرند، هشتم اینکه ملاقات بعدی در کلاس مشترک که بوجود می آید، افرادی که باهم بیشتر خو گرفته اند، تمایل پیدا می کنند که همدیگر را پیدا بکنند، نهم در این نوع رابطه ها خیلی چیز ها هست که از هم یاد می گیرند و اگر اشکالی در یک رابطه باشد، آنها به هم نگاه می کنند و در باره آن موضع گیری می کنند و به نوعی به رخ هم می کشند، دهم مشاورین که این نوجوانها را غیر مستقیم زیر نظر خود دارند می توانند بسیاری از موضوعات را برای آنها متذکر شوند و یا برای آنها جلسات مشورتی بگذارند و یا بنا به ضرورت، خصوصی با این جوانان تماس گرفته و بعضی چیزها را برای آنها توضیح بدهند و یا کلاسهای مشاوره ای با خانواده های آنها بگذارند و خیلی چیزها را به آنها یاد بدهند و این هم خیلی مهم است که آنها بتوانند به راحتی مشکلات خود را با مشاورین در میان بگذارند و از آنها کمک بگیرند، زیرا اطمینان باید دو طرفه باشد و نوجوانان اگر اطمینان به مشاورین داشته باشند، خیلی از موضوعات را با آنها در میان می گذارند و این برای مشاورین هم خیلی خوب است که از آنها اطلاعات درستی داشته باشند که تا نه فقط این نوجوانها را راهنمایی کنند، حتی می توانند تماسهایی با خانواده آنها گرفته و آنها را برای یک مناظره رو در رو با همدیگر در مدرسه و یا یک جلسه سخنرانی در یک محیط آموزشی دعوت کنند که هم اطلاعات آنها بیشتر و هم آنها بیشتر با هم آشنا شوند و رابطه های آنها صمیمی و گرم شود که تاثیر درستی روی نوجوانان بگذارند و این مربیان آموزشی می توانند که بعضی چیزها را که جالب می دانند در اختیار مدارس دیگر هم غیر مستقیم قرار بدهند و یک نوع رابطه تنگاتنگی هم با مشاورین مدارس دیگر داشته باشند و بتوانند که از آنها هم کمک بگیرند، یازدهم اینکه خود این دانش آموزان به غیر از این کلاس یک روز در هفته در سر درسهای دیگر با همشاگردی های خود می توانند کم و بیش در باره این موضوعات هم با هم صحبتهایی داشته باشند و به هم کمک بکنند و عیب و ایرادهای همدیگر را تا حدودی بر طرف کنند، دوازدهم آنها یاد می گیرند که در مدت این یک سال فرصت خوبی بدست می آورند و کم کم با این موضوعات معاشرتی با جنس مخالف کنار می آیند و چیزی مانند تابو بودن، بیش از حد خجالتی بودن، گوشه گیری بین آنها حل شوند و با مشاوره ها و تماسهای کنترل شده خود عادتها و رفتار و گفتار درست تر پیدا بکنند و با شناخت و عادت درست تر خود محدودیتهای جنسی را از راه درست حل کنند، سیزدهم  در مدت این یک سال کلی تجربه کسب می کنند که چه نوع معاشرتهایی داشته باشند و چگونه با همدیگر تماس بر قرار کنند که کمتر به مانع و مشکل بر بخورند، چهاردهم از همدیگر یاد می گیرند که چه چیزهایی در درجه اول در زندگی مطرح و حائز اهمیت است و رابطه عقلی مذکر و مؤنث چه نوع رابطه ای است و حد و مرزش تا کجاست و چطوری همدیگر را تکمیل تر می کنند و کجا ها باید که از هم جدا عمل کنند و کجاها با هم عمل کنند و هرچه رابطه بیشتر و تفاهم هم بین آنها بیشتر باشد، عقل دختر و پسری بهتر با هم هماهنگی دارند، پانزدهم آنها در این رابطه ها از هم دیگر یاد می گیرند که عاطفه دختر و پسر در چه سطحی است، مرزهای آنها کجاست، روابط عاطفی بین یک دختر و پسر تا چه درجه و تا کجاست و چطور می توان این رابطه را تکمیل تر کرد و میزان ظرافت و عمق این عاطفه ها برای دو طرف مشخص می شود و مواقعی هم که این دو عاطفه در برخورد با موضوعات مختلف با هم برخورد متفاوتی دارند، درک آنها برای این ذوج میسر است و اجازه می دهند که در این مؤرد های مشخص هر کس راه خود را به دلخواه برود، شانزدهم آنها یاد می گیرند که آن چیزی که از هم یاد گرفته اند و یا به هم داده اند چیزی دو طرفه است و منافع مشترک را در بر می گیرد و برای طرفین چیز با ارزشی است و نباید آن را به راحتی از دست داد و این چیزها به راحتی به دست نیامده اند که به راحتی آن را از دست بدهند و به همین خاطر قدر این چیزهای با ارزش را می دانند و برای حفظ رابطه خود از همدیگر دفاع می کنند. هفدهم اگر کسی سعی دارد بی جا خودش را با آنها غاطی کند، جلویش می ایستند و با او برخورد می کنند، هیجدهم اگر همه چیز نسبتا خوب پیش برود، شرایط اجتماعی و شرایط خانواده ها هم نسبتا رو به راه تر است و این وضعیت به این نوجوانان کمک می کند که از خانواده خود و جامعه کمک بگیرند و آینده بهتری داشته باشند و بتوانند هم خود را بسازند و هم خانواده و هم اجتماع خود را، یعنی زیر بنایی و اصولی برخورد کردن در بسیاری از موضوعات مطرح شده در جامعه کمک می کند که این زیر ساختها پایه و اساس یک جامعه بالنده و پیشرو باشد و این جامعه قادر خواهد بود که بسیاری از مشکلات را به موقع کشف کرده و جلوی رشد آنها را بگیرند و آنها را در نطفه خفه کنند، در یک چنین جامعه ای هم عقل  زن و مرد حاکم است و هم عاطفه آنها و در یک سطح گسترده در خانواده ها و افراد جامعه به عینه دیده می شوند و   اگر مدام آنها تجزیه و تحلیل بشوند و مرتب آنها اصلاح بشوند، آنها به عقل کور و یا به علم کور و یا به عاطفه کور و احساس کور تبدیل نمی شوند و افراد مرزهای عاطفه مؤنث با عاطفه مذکر را می دانند و می دانند که تا چه اندازه باید به آنها توجه بشود و همین طور رابطه عقل مؤنث را با عقل مذکر را می دانند و مرزهای آنها را می شناسند و نقش آنها را در فرد و یا افراد خانواده و اجتماع را می دانند و به راحتی و به جا و به موقع از آنها استفاده می کنند، البته  این را هم باید گفت که دنبال مدینه فاضله نگردیم، زیرا عقل و عاطفه در بسیاری از مواقع هم زیاد با هم کنار نمی آیند و مجبور هستند که مرزهای  خودشان را در مواقعی از هم جدا کنند، زیرا مواقعی برای رشد جسمی و روحی به این جدایی از هم احتیاج دارند و خودشان به عقل زنانه و به عقل مردانه اجازه می دهند که تا حدودی از هم مستقل باشند و تا حدودی در برخورد با موضوعات مختلف جداگانه تصمیم بگیرند، ولی نه در همه موارد، عیناً یک چنین امکانی هم باید به عاطفه زنانه و عاطفه مردانه داد که آنها هم بعضی مواقع مستقل به رشد خود ادامه بدهند و خود را تا حدودی مستقل بسازند.

در همین رابطه با نوجوانان بیشتر می مانیم و موضوعاتی که به آنها مربوط می شود را بیشتر بررسی می کنیم. در این فاصله
یک ساله دوره راهنمایی اگر روابطه ای بین دو نفر تنگاتنگ شد که مثلا دو نفر همدیگر را پیدا کردند، باید این چهارچوب در نظر گرفته شود که به راحتی این رابطه ها پایدار نمی مانند، یکی به خاطر اینکه آنها تجربه و شناخت ندارند و دوم اینکه ممکن است که  از نظر روحی و اخلاقی به هم نخورند و می خواهند که در مرحله ای رابطه خود را به هر دلیلی به هم بزنند و کافی است که یک نفر از این دو تا، دختر یا پسر بخواهد که به هر دلیلی با طرفش دیگر رابطه نداشته باشد، در این حالتها باید این رابطه ها به هم بخورد و دلیل بخصوصی هم نمی خواهد که ارائه شود، فقط بهتر است که اگر طرف جدا شونده می خواهد دلیلش را به خود طرفش و یا به مشاور مدرسه بگوید، بدون ترس بگوید، زیرا می تواند تجربه ای باشد برای خودش و یا دیگران و یا احتیاج باشد که مشاوره ای هم در کار باشد و او را راهنمایی کنند، یعنی مشاور می تواند به راحتی دلیلش را از او بپرسد، شاید جوابی دریافت کند، ولی اجباری در این کار نباید باشد، در رابطه های بعدی که او با دیگری بر قرار می کند باید که مشاورین به او کمک بکنند و بگویند که چه راه کاری مناسب تر است که تا او پیشه کند و بگویند به او که نفر دومی که انتخاب می کنی باید تا سه ماه با آن بمانی و اگر توانستی بیشتر از سه ماه با طرف خود بمانی چه بهتر، ولی اگر نمی توانی می توانی کس دیگری را بعد از سه ماه پیدا کنی، البته مسئله دو یا سه ماه و یا چهار ماه زیاد مطرح نیستند، مهم این است که اولا یاد بگیرند که بیشتر با هم باشند که تا بیشتر همدیگر راتحمل و درک کنند و یاد بگیرند که اگر بیشتر بتوانند با هم باشند بیشتر برایشان منفعت دارد و در رابطه آنها با هم نظمی برقرار می شود، یعنی یک نوع رابطه عقلی و عاطفی بین دختر و پسر بر قرار می شود و به آنها کمک می کند که بیشتر همدیگر را بفهمند و بیشتر همدیگر را دوست داشته باشند و در این رابطه های طولانی تر از عشق و عاطفه چیز بیشتری بفهمند و همتراز با عقلگرایی آنها،عاطفه و احساس گرایی آنها هم تقویت می شوند که برای رشد جسمی و روحی آنها خیلی خوب است، زیرا اینجور چیزها به راحتی استوار و ثابت قدم نمی شود و یک نوع حالت فرار به خود می گیرند، یعنی یک نوع هوس ورزی در گفتار و رفتار آنها بوجود می آید و سه ماه با هم بودن برای آنها زیاد نیست و برای این سن کافی است که تا حدودی آزادی عمل داشته باشند و اگر نخواهند با هم باشند بعد از سه ماه می توانند که کس دیگری را انتخاب کنند و چون تجربه بیشتری  پیدا کرده اند، رابطه بعدی می تواند بهتر باشد، اگر دو نفر دختر و پسر بیشتر از سه ماه توانستند با هم بمانند، چه بهتر، ولی اگر بعضی ها نمی توانند باید علتهای آنها را جویا شد و پس از چند مرتبه سه ماه و سه ماه با هم بودن تا حدودی باید فشار آورده شود که سه ماه سه ماه به چهار ماه، چهار ماه و یا پنج ماه پنج ماه تبدیل شود و دلیل آن هم اول باید بررسی شود و دوم باید به طرفین گفته شود که شما چندین مرتبه سه ماه سه ماه  طرف خود را عوض کرده اید و تجربه بیشتری دارید و راحت تر می توانید که مثلا چهار ماه و یا بیشتر با هم باشید و این به شما کمک می کند که همدیگر را بهتر بشناسید وبیشتر به هم عادت کنید و اگر بهانه آوردند، معمولا این بهانه ها زیاد پایه و اساس ندارد و بیشتر هوسانه است و با استدلال از آنها می خواهید که این دلایلی که شما می آورید چندان پایه و اساس ندارد و باید سعی کنید که به جای سه ماه چهار ماه با هم بمانید و بعد منتظر نتیجه باشید، اگر چهار ماه به راحتی نتیجه داد از آنها بخواهید که پنج ماه با هم باشند و به این طریق به آنها می توانید کمک کنید که آنها تا آن حدی که می توانند در کنار هم باشند و بیشتر از همدیگر تجربه کسب کنند و این دو زمان بیشتری با هم و بار عقلی و عاطفی بیشتری به هم می دهند و بیشتر همدیگر را در رابطه با خودشان دو نفر تکمیل تر کنند که تا خودشان ارزش آن را بیشتر حس کنند، ولی در مواقعی خاص این شدنی نیست و همان بهتر که آنها از هم جدا شوند و با هم بودن آنها با هم می تواند برای آنها ضرر داشته باشد، البته این چیزها را مشاورین مدرسه که تجربه زیادی دارند، بهتر می فهمند که کجاها بیشتر فشار بیاورند و کجا ها نه و این را هم نباید فراموش کرد که در یک چهارچوب کلی جنس مؤنث و مذکر با احساس و عقل خود همدیگر را کنترل می کنند و از هم خیلی چیزها یاد می گیرند و زیاد احتیاج به مقررات خشک نیست و مشاورین بیشتر کمک حال آنها و رابط علمی روان درمانی آنها با روانکاوی و روانشناسی و جامعه شناسی سایر مدارس هستند و آنها در سراسر کشور به هم وصل می کنند و بین آنها اطلاعات رد و بدل می شود و مرتب برای دانش آموزان برنامه آموزشی می گزارند، مثل سخنرانی، کتابخوانی، فیلم، نمایش، هنر، موسیقی، برنامه اینترنتی، دید و بازدید، پیک نیک، برنامه دورِهمی، گردشگری، کوه رفتن، کارهای عام المنفعه و غیره.

این برنامه سه ماه به سه ماه و یا چهار ماه به چهار ماه با هم بودن را همزمان با رشد جسمی و روحی آنها در سنین بالاتر باید افزایش داد که تا آنها بیشتر با هم باشند و بیشتر برای هم وقت صرف کنند و همدیگر را بهتر بفهمند و آنها بتوانند به مرز ازدواج با هم نزدیک شوند و اگر ازدواج هم به عللی میسر نمی شود، باید آنها بتوانند که باهم بودن طولانی را در برنامه خود داشته باشند و لازم است که یک مدرک با هم بودن و یا مدرک ازدواج برای آنها تهیه کرد، یعنی در اوایل این نوع ارتباطات جنسی همراه با بازی است و کم کم که آنها بزرگ تر می شوند، باید این جور روابط را جدی تر بگیرند و اگر خواستند ازدواج کنند باید به سن قانونی، یعنی هیجده سال رسیده باشند و رابطه آنها با هم طولانی بوده باشد و اگر بچه دار شدند، بچه به هر دو تعلق دارد و هر بچه ای چه دختر و چه پسر حق و حقوقی دارد که پدر و مادر باید آنها را رعایت بکنندو هر دو مسئول نگهداری بچه هستند و قانون خانواده از حق خانواده و فرزندان دفاع بکند، ولی بهتر است که دو نفر اول با هم ازدواج بکنند و بعد بچه دار شوند. در حالتهای استثنایی پزشک، روانپزشک، قانون و دادگاه در باره وضعیت پدر و مادر و بچه و یا بچه هایشان تصمیم می گیرند.

یک چنین آموزشی با چنین سبک و سیاق  باعث می شود که اولا متناسب با شرایط سنی خیلی چیزها را یاد بگیرند، دوم خیلی چیزها را در رابطه با هم یاد می گیرند، یعنی یک طوری موضوعات را برای هم حلاجی می کنند و در برخورد با آنها، با هم آنها را سبک و سنگین می کنند و نحوه برخورد خود به موضوعات مختلف را برای هم شرح می دهد که همراه با نحوه گفتار و عمل کرد آنها است و برایشان جا می افتد که با موضوعات مختلف چگونه باید برخورد کرد و نحوه برخورد مؤنث و مذکر با آنها چگونه است و در این حالت ضرورت ایجاب می کند که بعضی از آنها را با هم حل کنند و بعضی دیگر را جدا از هم. در برخورد با موضوعات مختلف یاد می گیرند که باید از عقل و عاطفه برای حل مشکلی استفاده کرد و یا در بعضی چیزها بیشتر باید از عقل استفاده کرد و کمتر از عاطفه، یعنی عقل باید در این حالتها حرف اول را بزند و عاطفه حرف دوم را  و برعکس در بعضی ازچیزهای دیگر باید از عاطفه و احساس بیشتر استفاده کرد و کمتر از عقل، یعنی در این حالتها عقل باید تا حدودی چشمش را ببندد و اجازه بدهد که عاطفه بیشتر نقش داشته باشد، البته فرق نمی کند که این احساس و عاطفه و عقل مردانه است و یا زنانه و یا به هر دو تعلق دارند، در هر صورت در برخورد با مسائل باید خیلی چیزها را در نظر گرفت و در این حالت تجربه به سراغ انسان می شتابد و تشخیص می دهد که در این حالت، در باره این موضوع مشخص کدام بیشتر باید عمل کند، احساس و عاطفه و یا عقل، مثلا اگر یک نفر به تنهایی می خواهد کاری انجام بدهد باید تشخیص بدهد که باید با این موضوع بیشتر احساسی و عاطفی برخورد کند و کمتر از عقل استفاده کند و یا بیشتر از عقل استفاده و کمتر از عاطفه و احساس و یا اگر دو نفری می خواهند کاری را انجام دهند باید به تفاهم برسند که می خواهند که بیشتر از عاطفه و احساس استفاده و کمتر از عقل استفاده کنند و یا بر عکس به تفاهم رسیده اند که بیشتر می خواهند که از عقل همدیگر استفاده و کمتر از عاطفه و احساس همدیگر استفاده کنند، در هر صورت پس از برآورد و بررسی مشخص می شود که چه کار باید کرد و مواقعی می شود که باید تقسیم کار کرد کاری که هم زن می تواند آن را انجام دهد و هم مرد، فرقی هم نمی کند که این دو نفر دو تا زن و یا دو تا مرد و یایک زن و مرد و یا چند نفر با هم هستند که می خواهند با هم کاری را انجام دهند، ولی بعضی مواقع مجبور هستید که این تقسیمات کاری زنانه و مردانه شوند و از هم جدا و هر کدام کار مربوط به خود را بکند، زیرا بعضی از کارها فقط از زنها بر می آید و بعضی از کارها مختص مردها است.


بخش پنجم (پایانی)
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=176506

بخش چهارم
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=176312

بخش سوم
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=176046

بخش دوم
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=175968

بخش اول
https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=175866


[کد مطلب: 176506] [تاريخ انتشار: بيست و هفتم بهمن ۱۳۹۷ برابر با شانزدهم فوريه ۲۰۱۹] [ نسخه مناسب چاپ ]
تقسيم با ديگران:

در زمینه‌ی انتشار نظرات کاربران گرامی رعایت چند مورد ضروری است
  • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید
  • «پيک ايران» مجاز به ویرایش ادبی نظرات کاربران است
  • مطالبی که حاوی کلمات رکيک، غير اخلاقی و يا توهين به ديگران باشد منتشر نميشوند
  • نظراتی که پیرامون این خبر نباشد منتشر نمیشود
  • نطرات حاوی لينک منتشر نميشوند
نام: (الزاميست)
نظرات شما (حداکثر تعداد حروف با احتساب فاصله بين حروف 1000 حرف ميباشد):

Captcha
اعدادی را که در تصویر بالا می بینید (بدون فاصله گذاشتن میان آنها) در باکس زير وارد کنید و سپس دکمه ارسال را کليک کنيد
نظرات خوانندگان
آگهی های تجارتی


پايان آگهی های تجارتی

سرخط اخبار پيک ايران در سايت شما

كد زير را كپى كنيد و در جاى مناسب در سايت خود قرار دهيد


Contact us: