دادگاه محاکمه حمید نوری در استکهلم و فرصت ها و تهدیدها، به همراه متن کتبی و کامل پرسش و پاسخ‌های جلسات ششم تا نهم دادگاه!



درست سی و سه سال پیش در چنین روزهایی از اوایل مرداد ۱۳۶۷ تا اواسط شهریور ۱۳۶۷ زندانیان سیاسی مجاهد و کمونیست که پیش از آن در دادگاه های ناعادلانه مشابه جمهوری اسلامی ایران حکم زندان داشتند یا حکم شان پایان یافته بود را به فرمان روح الله خمینی و توسط هیات مرگ: حسینعلی نیری، مرتضی اشراقی، مصطفی پور محمدی و ابراهیم رئیسی و با مشارکت محمد مقیسه (ناصریان)، داوود لشگری، حمید نوری (عباسی) و سایر همدستان شان در زندان های گوهردشت، اوین و شهرستان‌ها با پرسش و پاسخ‌هایی چند دقیقه‌ای، آن سرو قامتان که حاضر نبودند در برابر ظالمان سر خم کنند را قتل عام کردند و در گورهای جمعی خاوران و دیگر گورهای بی نام و نشان در تهران و شهرستان‌ها از چشم خانواده‌ها و یاران شان و جامعه پنهان کردند و هم چنان با بی‌شرمی تمام حقیقت را انکار یا تحریف می کنند.

همین روزها محاکمه حمید نوری (حمید عباسی)، نیز مصادف شده است با سی و سومین سالگرد قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ و بر اساس شهادت های ایرج مصداقی؛ هیات مرگ از روز هشتم مرداد ۶۷ به زندان گوهردشت رفت و کشتار شروع شد و تا ۲۵ مرداد ادامه داشت. دوباره اعضای هیات مرگ از روز ۵ شهریور ۶۷ برای کشتار زندانیان سیاسی چپ به گوهردشت رفتند و گفته شده که کشتار عزیزان ما را تا ۱۵ شهریور ادامه دادند و جنایت کاران دست‌های شان را به هم ساییدند و با خوشحالی جشن گرفتند. هیات مرگ در کمتر از یک ماه و نیم چند هزار زندانی سیاسی که حکم زندان یا حکم آزادی داشتند را به وحشیانه ترین شکل ممکن و مخفیانه تفتیش عقاید کردند و در صورت نپذیرفتن درخواست های فاشیستی اعضای هیات مرگ و همدستان شان، آن‌ جان های شیفته را مخفیانه راهی آمفی تئاتر (حسینیه) زندان گوهردشت یا محل های دیگر قتل عام در زندان اوین و زندان های شهرستان کردند و به دور از چشم خانواده‌ها سر به نیست شان کردند. در این روزها که محاکمه حمید نوری در دادگاه استکهلم در جریان است او هم چنان با وقاحت و بی‌شرمی تمام می‌گوید که اعدامی صورت نگرفته است و وکلای مدافع او نیز می‌خواهند ادعای شاهدان را رد کنند و بگویند شما دروغ می‌گویید چون برخی اسامی اشتباه است و خانواده حمید نوری نیز به دادگاه استکهلم رفته و شاهد شهادت های زندانیان جان به در برده هستند و به این شهادت ها می خندند.

در همین روزها در ۱۰ شهریور ۱۳۶۸ برابر با یکم سپتامبر ۱۹۸۹، مادران و خانواده‌های خاوران علیرغم سرکوب های حکومت اولین سالگرد قتل عام عزیزان ما را در خاوران در ایران برگزار کردند و با حمله و سرکوب ماموران اطلاعاتی و امنیتی مواجه شدند و تعدادی از خانواده‌ها را بازداشت کردند. این روز را مادران و خانواده‌های خاوران در ایران به این خاطر انتخاب کردند که زندانیان سیاسی کمونیست (چپ گرا) را در تاریخ ۵ تا ۱۵ شهریور ۶۷ کشتند و از آن پس تا کنون مراسم سالگرد قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ را در جمعه نزدیک به دهم شهریور در خاوران یا در خانه‌ها برگزار می‌کنند. فعالان سیاسی چپ در خارج از کشور یا خانواده‌هایی که عزیزان شان از فعالان سیاسی چپ بودند نیز یادمان کشتار عزیزان ما را به طور معمول در شهریور برگزار می کنند.

همین‌طور که حرف‌های رئیس دادگاه، دادستان کریستینا لیندهوف کارلسون، ایرج مصداقی، وکیل شاکیان و شاهدان و وکیل مدافع حمید نوری و ترجمه مترجم ها را می شنیدم، دلم می‌خواست که لحظه به لحظه آن جلسه و صبحت ها را ببلعم. گوشم را محکم به گوشی چسبانده بودم، ولی نه، نه، تنها شنیدن برایم کافی نبود و پشت میز نشستم و همراه با شنیدن، تند و تند شروع به نوشتن کردم. گویی با دخیل کردن دست‌ها، انگشتان، سر،‌کمر، گردن، پاها و خیره شدن چشم‌ها به کلمات، تمام وجودم و قلبم و مغزم بیشتر درگیر می شد و بهتر می‌توانستم آن صحنه‌ها را باز یابی کنم و به درون زندان گوهردشت در زمان قتل عام عزیزانم راه یابم. آن زندان مخوف که دو برادر عزیزم محمود و محمدعلی بهکیش و صدها عزیز دیگر را که منتظر آزادی شان بودیم را در چنین روزهایی پشت درهای بسته و به وحشیانه ترین شکل ممکن کشتند و در گورهای جمعی خاوران یا دیگر گورهای بی نام و نشان پنهان و سر به نست کردند. ما سال هاست که می پرسیم: چرا زمانی که ملاقات ها را قطع کردند به ما نگفتند که قصد کشتن آن‌ها را دارند و ما و زندانیان سیاسی را از حق دانستن حقیقت محروم کردند؟ چرا تا به حال راجع به چرایی واقعی و چگونگی کشتن آن‌ها به ما نگفته اند؟ چرا پیکرشان را به ما تحویل نداده اند؟ چرا تا به حال به شکل رسمی نگفته اند که آن‌ها را کشته اند و هم چنان قتل عام زندانیان سیاسی و ناپدیدسازی قهری آن‌ها را انکار یا تحریف می کنند؟ چرا اسامی آن‌ها در سامانه فوت شدگان کشور وجود ندارد؟ چرا در گواهی های فوت گرفته شده توسط برخی از خانواده‌ها هیچ نشانی از کشته شدن عزیزان شان نیست؟ چرا آن‌ها را مخفیانه و در گورهای جمعی دفن کرده اند؟ چرا وصیت نامه‌های آن‌ها را به ما نداده‌اند؟ چرا ساک های بی نام و نشان آن‌ها را پس از چند ماه به ما دادند؟ چرا تهدید کردند که نباید مراسم بگیرید و اطلاع رسانی کنید؟ چرا خاوران را بارها با بولدوزر زیر و رو کردند و هر سنگ و نشانه ای را تخریب کردند و هم چنان تخریب می کنند؟ چرا درب خاوران را قفل زده‌اند و خانواده‌ها را برای برگزاری مراسم جمعی سرکوب و تهدید می کنند؟ دلم می‌خواست بدانم که عزیزانم در آن زمان در چه شرایطی بودند. در حین گوش دادن و ثبت کردن، فکرم به خاوران و خانه تک تک خانواده‌ها و مراسم های مان رفت، ما مادران و خانواده‌های خاوران سال‌ها در کنار هم به این در و آن در زدیم و هفته به هفته به خاوران رفتیم و گفتیم و نوشتیم و با هم زندگی کردیم و مورد اذیت و آزار و تهدیدهای مداوم ماموران امنیتی و اطلاعاتی حکومت و بازجویان شان قرار گرفتیم، حبس شدیم، تهدید شدیم، بازجویی شدیم، زندانی شدیم، به ما حمله کردند و پلاک ماشین‌ها را کندند و کتک مان زدند و باز مقاومت کردیم و ایستادیم تا بدانیم بر سر عزیزان مان در زندان ها و بر سر استخوان‌های آن ها در گورهای فردی و جمعی و زیر بولدوزرهای خاوران و دیگر گورهای بی نام و نشان چه آورده‌اند و حقیقت ماجرا چیست و با آن‌ها چه کرده اند. ایرج مصداقی که از ناصریان و حمید نوری و لشگری حرف می‌زد، مرا به درون زندان برد. او می‌گفت همه این‌ها با لباس شخصی در زندان بودند، ولی نمی‌توانستم مقیسه (ناصریان) را با لباس شخصی تصور کنم. او مدام از ناصریان و وحشی گری هایش می‌گفت و مرا به شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران برد، در اسفند سال ۱۳۸۸ که قصد سفر به ایتالیا برای دیدار فرزندم را داشتم، با اینکه مهر خروج بر پاسپورتم خورده و ساکم به داخل هواپیما رفته بود، در بلندگو نام مرا چندین بار صدا زدند و از فرودگاه خمینی باز گرداندند و پاسپورتم را ضبط کردند و برگه ای به من دادند. محمد مقیسه رئیس شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب مسئول رسیدگی به پرونده ممنوع الخروجی من شد. پس از سال نو با خشم به دادگاه انقلاب اسلامی تهران خیابان معلم پیش محمد مقیسه (ناصریان) رفتم و او را با لباس آخوندی پشت میزش با گردنی کج ایستاده دیدم که پرونده ای سنگین در دست گرفته بود و نگاه می‌کرد. من در میانه در ایستادم و نتوانستم داخل شوم، او نیز مرا به داخل فرا نخواند. همین گونه که در میانه در ایستاده بودم، شاید چند دقیقه بیشتر طول نکشید و تند و تند پرونده را ورق زد و مرا ورانداز کرد و گفت خوب برادرهایت نیز در گوهردشت بودند، فعلاً همین جا بمان و بگو فرزندانت برای دیدارت بیایند و دادگاه تمام شد، یعنی حق سفر نداری. سپس با بی‌شرمی تمام از جلوی من از میانه در رد شد، خودم را با خشم فراوان کنار کشیدم که بدن کثیف اش به من نخورد. پرونده را روی میز دستیارش گذاشت و چیزی گفت. خون جلوی چشمانم را گرفته بود و صورتم داغ شده بود و قدمی به جلو گذاشتم و به سمت او خم شدم و با صدای بلند گفتم: «ببین، ببین، بالاخره یک روز، یک روز، باید پاسخ تمام این جنایت ها و شکنجه های تان را بدهید، مطمئن باش. مطمئن باش، باید پاسخ بگویید، باید پاسخ بگویید.». همکاران اش و تعدادی دیگر که در اتاق بودند، همه هاج و واج و خیره مرا نگاه می‌کردند و مقیسه رنگ اش چون زردچوبه زرد شده بود و به سمت من چرخید و سپس با دیدن چهره پر از خشم من از پشت عقب عقب رفت و او نیز تکرار کنان گفت:«بله باید پاسخ بگوییم، باید پاسخ بگوییم» و روی صندلی خالی همکارش افتاد. من نیز که داشتم منفجر می‌شدم و دست هایم را به سمت او نشانه گرفته بودم و نکان می دادم، باز گفتم: «مطمئن باش آن روز خواهد رسید» و با چرخشی تند از اتاق خارج شدم. پاسپورت ام ۵ سال ضبط شد. در بازجویی های بعدی سر بازجوی اوین با حالتی غضب آلود گفت می‌دانی با مقیسه چه کردی؟! گفتم کاری نکردم، فقط گفتم بالاخره روزی باید در دادگاه پاسخگوی این همه جنایت ها و بی‌عدالتی‌ها تان باشید و بی تردید همگی تان باید باشید. گفت ما که کاره‌ای نبودیم، گفتم به‌موقع اش معلوم می شود. حالا حمید نوری (عباسی)، شریک مقیسه (ناصریان)، رئیسی و پورمحمدی و سایر جنایت کاران در دادگاه استکهلم گرفتار شده است و دور نخواهد بود که تمام همدستان شان به همین سرنوشت گرفتار خواهند شد و امیدوارم روزی بتوانیم در ایران دادگاه هایی عادلانه و علنی برای تمامی این جنایت کاران برگزار کنیم و اطمینان دارم که این روز خیلی دور نخواهد بود.

ولی از دست برخی از دوستان هم به شدت غمگین و آزرده ام، با این همه دسته بندی ها، اختلاف‌ها، حرف و حدیث ها و خودمحوری ها آیا می‌توانیم به آنچه که می‌خواهیم برسیم؟ کاش این دادگاه درس عبرتی برای ما نیز بشود که به جای حمله به همدیگر، کمبودهای مان را حداقل برای چنین روزهایی جبران کنیم. چرا پس از این همه سال ما خانواده‌ها و بازماندگان اسامی و مشخصات و تعداد دقیق عزیزان کشته شده خود را نمی‌دانیم و لیست های متفاوتی داریم که وکیل حمید نوری بتواند چنین ادعاهایی بکند و بگوید که این لیست ها قابل اتکا نیستند و حمید نوری نیز با وقاحت و بی‌شرمی تمام بگوید اصلاً اعدامی صورت نگرفته است و رئیس دادگاه نیز به این اطلاعات شک کند؟!

حکومت که تمام حقیقت را از ما پنهان کرده است، ولی چرا ما پس از سی و سه سال تا به حال نتوانسته‌ایم داده‌های خودمان در مورد عزیزان مان حداقل در مورد قتل عام ۶۷ را با هماهنگی با همدیگر به درستی ثبت کنیم؟ هر کدام به جای اینکه برویم ایراد کارهای انجام شده پیشین خود را برطرف کنیم، یا پشت چشم می‌اندازیم و می‌گذریم و رد می‌شویم یا به دنبال تکرار همان کار می‌رویم چون همگی می‌خواهیم اولین باشیم یا برای پرهیز از نقد شدن، نه تنها ایرادهای کارمان را پنهان می‌کنیم بلکه مدام در حال تخریب کار دیگران هستیم. شرایط فاجعه بار ایران هم ما را به خودمان نمی‌آورد در حالی که می‌بینیم هر روز مردم را در خیابان برای ساده‌ترین خواسته‌های شان می‌کشند و فعالان را با احکام سنگین راهی شکنجه گاه ها و زندان ها و گورستان ها می‌کنند و خانواده‌های شان را نیز به طرق مختلف شکنجه می‌دهند و زندگی مردم را نیز سیاه کرده‌اند و هر روز صدها و شاید هزاران نفر را به خاطر فقر، بیکاری یا بیماری راهی گورستان ها می‌کنند، باز هم ما درس عبرت نمی‌گیریم و به جای حمله به حکومت به جان همدیگر افتاده‌ایم. رویه ای که جز به تخریب و پاره پاره شدن جنبش دادخواهی و دیگر جنبش ها و تضعیف بیشتر همگی ما منجر نخواهد شد و تنها حکومت را در طی این سال‌ها خوشحال کرده و می کند.

از دوشنبه ۱ شهریور تا به امروز ۱۴ شهریور پیوسته مشغولم و چندین بار فایل‌های مختلف صوتی را گوش دادم تا گفت و شنودها را به درستی پیاده و ثبت کنم. چندین بار سردردهای شدید گرفتم و بدنم داغ شد و نمی‌توانستم قدم از قدم بردارم و انگشتان ام می‌لرزید، ولی بایستی ادامه می‌دادم زیرا می‌دانستم که خیلی از عزیزانم در ایران بخصوص خانواده‌های خاوران و برخی از دوستانم که به راحتی نمی‌توانند این فایل‌های صوتی را در ایران گوش کنند نیز مشتاق اند تا از جزئیات این دادگاه و این گفت و شنودها با خبر شوند و شاید نشانه ای از عزیز خود و سایر عزیزان شان در آن بیابند و بدانند که در پشت آن دیوارها چه گذشته است. در چنین روزهایی ۳۸ سال پیش در دوم شهریور سال ۱۳۶۲ برادر کوچکم علی بهکیش یا همان محمدعلی را در خیابانی در تهران گرفتند و به شدت شکنجه دادند و سه برادر عزیز دیگرم محمود، جعفر و محسن بهکیش را نیز در سوم شهریور سال ۶۲ در منزل مادر و پدرم در کرج دستگیر کردند. زهرا بهکیش نیز در سوم شهریور جلوی خانه‌اش به دام افتاد و گفته شده که او را پس از چند روز در کمیته مشترک یا زندان اوین زیر شکنجه کشتند. من و خانواده‌ام خانه را رها کردیم و آواره شدیم، جعفر را پس از یک سال و سه ماه آزاد کردند، محسن را در۲۴ اردببهشت ۶۴ در زندان اوین اعدام کردند، به محمود ۱۰ سال و به محمدعلی ۸ سال حکم دادند و منتظر آزادی شان بودیم که ملاقات ها قطع شد و در بی‌خبری مطلق بودیم. دو برادر عزیزم در زمان کشتار ۶۷ در فرعی ۲۰ زندان گوهردشت بودند که در برابر هیات مرگ قرار گرفتند. محمود و محمدعلی را اواخر سال ۶۶ به فرعی ۲۰ بردند و در ۵ شهریور ۶۷ آن‌ها را به همراه سایر زندانیان چپ کشتند و سر به نیست کردند و بلاهایی که تا به حال بر سر خانواده ما و دیگر خانواده‌ها آورده اند، همین‌طور مانند فیلمی از جلوی چشمانم به تلخی می‌گذرد و گاه در نقطه‌ای از آن میخکوب می شوم.

در خلال این گفت و گوها، بارها و بارها بغض راه گلویم را بست و اشک امان ام را برید و از پای کامپیوتر بلند شدم و تند و تند راه رفتم و عاقبت توتونی در کاغذ پیچیدم و دود کردم تا کمی آرام شدم و در این فکر بودم که پاسخ دادن به این پرسش ها یا به قول آن‌ها بازجویی ها در دادگاه استکهلم باید برای زندانیان جان به در برده از این کشتار نیز بسیار سخت باشد. یادآوری این همه خاطره با دوستانی عاشق که تا پای جان ایستادند و در برابر جنایت کاران سر خم نکردند و تو به چشم خود دیدی یا شنیدی که آن‌ها را به صف کردند و به قتل گاه بردند و کاری جز حفظ جان خود نمی توانستی بکنی و تا امروز نیز شاید روزها و شب‌ها با خود کلنجار رفته ای که آیا کار درستی کردی که انزجار دادی و سنگینی پرسش های این و آن نیز همواره با تو بوده است که چگونه از آن راهروهای مرگ جان سالم به در بردی. حال دوباره در برابر دادگاهی قرار گرفته‌ای که باید تمام آن جنایت ها و شقاوت های حکومت را در یک یا چند روز بگویی، آن هم در برابر افرادی که نه از زبان تو چیزی می‌دانند، نه از فرهنگ جامعه تو، نه از آرزوها و آرمان‌ها و مبارزات و شجاعت های آن جوان‌های عاشق، و نه از بلاهایی که یک حکومت اسلامی می‌تواند بر سرت بیاورد و نه از آن همه دروغ‌گویی و بی‌شرمی پرزیدنت ها و رهبران و حاکمان و مباشران و نگهبانان حفظ امنیت در ایران و بی تردید انگشت به دهان می‌مانند که چگونه امکان دارد حکومتی این همه شقاوت و جنایت کند و باز هم بر سر قدرت بماند و جنایت کاران اش رهبر و رئیس جمهور و رئیس قوه قضاییه و غیره شوند و هنوز هم فعالانی ایرانی در نقاط مختلف دنیا باشند که از نمایش‌های انتخاباتی چنین حکومتی دفاع کنند، شاید هم بسیاری از این صحبت‌ها و شهادت ها را باور نکنند و اگر این‌گونه باشد چقدر تلخ و تأسف بار است. هم چنین خیلی سخت است که این حرف‌ها را جلوی فردی بگویی که شریک در جنایت های حکومت بوده و حالا با امکانات بسیار زندانی آنهاست ولی هنوز هم معترض است که چرا حق و حقوق اش به عنوان یک زندانی نادیده گرفته‌ شده و با وقاحت و بی‌شرمی تمام همه چیز را انکار می کند.
نصرالله مرندی یکی از اعضای سازمان مجاهدین که شاهد جلسه دهم دادگاه بود، از تنبیه جمعی و فشارهای حکومت برای مجبور کردن زندانیان سیاسی به همکاری با حکومت و اثرات آن و نقش ناصریان و حمید عباسی می‌گوید که بسیار تلخ و دردناک است: «یک فردی بود به نام علی طاهر جویان در بهار ۱۳۶۶، این فرد را ناصریان و حمید عباسی صدا می‌کنند بیرون بند و شدیداً تحت فشار قرار می‌دهند که تو روابط و مناسبات داخل مجاهدین را از داخل بند به ما بگو. بعد از چند بار علی یک روز خودش را با نفت به آتش می‌کشد و جلوی خود من، علی در آتش می سوخت. دوستان مان که نزدیک بودند علی را خاموش می‌کنند، هر چه اعتراض می‌کنیم که علی را به بیمارستان برسانید، ناصریان و حمید عباسی زمان را از دست می‌دهند. بعداً یک هفته بعد علی در بهداری یا بیمارستان از بین می‌رود و کشته می شود.».

هرچند از برخوردهای غیر منصفانه ایرج مصداقی و امثال او در طی این سال‌ها به‌خصوص در سال‌های در تبعید، به شدت دل چرکین و آزده خاطر هستم، بخصوص از توهین هایش به فعالان سیاسی چپ و هم چنین نادیده گرفتن مبارزات و ایستادگی های مادران و خانواده‌های خاوران که ۴۰ سال است زیر تیغ سرکوب های مداوم حکومت شجاعانه ایستاده‌اند و جنبش دادخواهی و خاوران را زنده نگاه داشته‌اند و دعواهای فرسایشی او با سازمان مجاهدین که به دادگاه هم کشیده شد و به شدت هم نگران آن هستم، با این وجود، به سهم خود قدردان تمام تلاش‌های او و دیگر زندانیان جان به در برده برای ثبت این حقایق و دانستنی ها از درون زندان ها و مهیا کردن بازداشت حمید نوری(عباسی) هستم. دانستی هایی که می‌دانم نوشتن و گفتن آن‌ها کار بسیار سخت و طاقت فرسایی بوده و نیاز به همت و رنج بردن بسیار داشته است، همان‌گونه که بسیاری دیگر در این باره گفته و نوشته و زحمت کشیده‌اند تا حقایق روشن شود و نیاز به تمامی این گفته‌ها داریم که از زوایای مختلف بر این حقایق نور بتاباند. به سهم خود از تمامی بازماندگان که در این باره گفته و نوشته‌اند تشکر می‌کنم به ویژه از شاهدان و شاکیان که در این دادگاه حضور یافته یا خواهند یافت تا در طی این ۹ ماه شهادت دهند و درباره عزیزان ما و درباره جنایت ها و شقاوت های این حکومت بگویند. هم چنین از تمام، وکلای مدافع شاهدان و شاکیان و دادستان ها و هیات منصفه که در این پرونده دخیل بوده و هستند و به محاکمه عادلانه و علنی حمید نوری مشغول اند، تشکر می‌کنم و امیدوارم که اظهارات هر کدام از شاهدان و شاکیان، دادگاه را به سمت و سویی هدایت کند که حقایق این جنایت ها روشن شود و بالاخره حمید نوری نیز مجبور شود که به حرف بیاید و حقایق این جنایت ها را یک به یک بگوید.
دو خانم مترجم نیز پرسش و پاسخ‌های مطرح شده در دادگاه را به فارسی و سوئدی ترجمه می‌کردند و حس خوبی از ترجمه آن‌ها داشتم زیرا خیلی شمرده و با صدای رسا ترجمه می‌کردند، به‌خصوص که حس گویندگان را نیز به ما شنوندگان منتقل می‌کردند. البته گاه ایرادهایی هم در ترجمه داشتند که به نظر می‌رسید شاید بیشتر به خاطر نداشتن اطلاعات کافی از شرایط ایران است و امیدوارم خود دادگاه تمام صحبت‌های مطرح شده در دادگاه را به زبان فارسی ثبت و منتشر کنند. بعید است که من دوباره توان چنین کاری را داشته باشم، چون کاری رنج‌آور و فرسایشی و بسیار هم پر مسئولیت است، زیرا برای دقیق نوشتن کلمه به کلمه پرسش ها و پاسخ‌های مطرح شده بایستی بارها و بارها فایل صوتی را عقب و جلو می‌کردم تا گفته‌های بیان شده را پیدا کنم و به درستی آن را پیاده کنم و بنویسم. این قسمت را نیز تنها برای دل خودم و هم چنین برای مادران و خانواده‌های خاوران و دوستانم در ایران انجام دادم، بخصوص که این بخش داده‌های اولین شاهد در دادگاه بود و از ایرج مصداقی می‌خواستند که راجع به ساختار فیزیکی درون زندان و بندها و سلوها و هم چنین راجع به وضعیت زندانیان و زندان بان ها که در کتاب اش گفته است توضیح دهد. البته بیشتر گفته‌های بیان شده او در کتاب‌هایش هست، ولی این مجموعه هم می‌تواند خلاصه‌ای از آن گفته‌ها باشد و هم رویکرد یک دادگاه را به چنین نوشته هایی نشان دهد که چه نقاط قوت و ضعفی دارد و هر یک از ما برای مستند کردن خاطرات مان به چه چیزهایی باید بیشتر توجه کنیم، هم چنین پرسش و پاسخ‌های مطرح شده در دادگاه می‌تواند تجربه خوبی برای ما باشد که بدانیم در این دادگاه ها چه می گذرد.

دوستان عزیز و همراهان گرامی
درسی که من از این دادگاه تا به حال گرفته‌ام را می‌خواهم با شما به اشتراک بگذارم و از شما تقاضا دارم که به آن توجه کنید. بی تردید ما به دانسته‌های تمام افرادی که درگیر قتل عام تابستان ۶۷ بوده‌اند، احتیاج داریم و لازم است که فعال شان کنیم تا دانسته‌های خود را به هر طریقی که می‌توانند بگویند. هر کدام از ما چه زندانیان سیاسی، چه خانواده‌ها، چه فعالان سیاسی، چه روزنامه نگاران، چه نویسندگان و شاعران، چه فیلم سازان، چه وکلا، چه فعالان حقوق بشری، چه نهادهای بین‌المللی، چه سازمان ملل و غیره اطلاعاتی داریم که با کمک همدیگر و جمع آوری تمام این اطلاعات می‌توانیم حداقل به بخشی از حقیقت که در دستان ماست دست یابیم و این دادگاه چنین فرصت مهمی است. هر کدام سعی کنیم لیست هایی که از جان باختگان تهیه کرده‌ایم را با کمک تمام افرادی که می‌شناسیم دقیق کنیم. وقتی دادستان مرتب از ایرج مصداقی می‌پرسد از کجا می‌دانی که فلان فرد کشته شده است و او بر اساس دانسته‌های خودش و دیده ها و شنیده هایش می گوید، حتی اگر خیلی هم با اطمینان بگوید، باز هم ممکن است دادگاه نپذیرد چون نیاز به شواهد و مدارک دارد و قسمت دردناک ماجرا اینجاست که حکومت به عمد هیچ شواهدی از جنایت هایش به دست ما نداده است، ولی ما خانواده‌ها بالاخره شواهدی داریم و حداقل می‌توانیم وجود عزیزمان که در زندان بوده را اثبات کنیم. ما هر کدام می‌توانیم لیست های موجود را چک کنیم و ببینیم که اسامی عزیزان ما در این لیست ها درست است یا نه، آیا نام شان درست ثبت شده یا نشده، آیا تصویرشان موجود است یا نیست، آیا محل زندان شان درست ثبت شده یا نشده، اگر تاریخ کشته شدن او را می‌دانیم چک کنیم و ببینیم آیا ثبت شده یا نشده، اگر محل دفن او را می‌دانیم چک کنیم و ببینیم آیا ثبت شده است یا نه، آیا باور و اعتقاد او ثبت شده است یا نه، آیا گروه سازمانی او ثبت شده است یا نه، یا برگه ای، نامه‌ای چیزی داریم که مشخص کند عزیز ما از فلان تاریخ تا فلان تاریخ در زندان بوده است و اگر برگه فوت او را داریم آیا اطلاعات آن ثبت شده است یا نه. بحث‌هایی که در دادگاه مطرح می‌شود باید ما را هوشیار کند که در ثبت داده‌های خودمان و دیگران خیلی دقیق باشیم و در انتها نیز از دادگاه بخواهیم که لیستی از اسامی کشته شدگان قتل عام تابستان ۶۷ ارایه دهد که مورد تأیید همه باشد. ما باید به کمک خانواده‌ها و دوستانی که اطلاعات زندانیان کشته شده را دارند، برای این دادگاه و دادگاه های بعدی و در اصل برای روشن شدن حقیقت قطعی و دقیق کنیم. از همگی شما صمیمانه، خالصانه و عاجزانه می‌خواهم که به جای اینکه مدام همدیگر را محکوم کنیم و هر کدام بخواهیم بگوییم که ما بهترین هستیم، همه حداقل در این ۹ ماه، رو به حکومت باشیم و از کمک همدیگر بهره مند شویم.
این دادگاه باید برای ما درس عبرتی باشد. ما باید دادگاه را مجبور کنیم که حرف‌ها و روایت های ما را بشنود و حتی اگر لازم است روند دادگاه را طولانی‌تر کند. ما هنوز در شرایطی هستیم که حکومت همه چیز را از ما مخفی کرده است، مگر حمید نوری به حرف بیاید و ما باید برای کشف حقیقت تمام توان خود را در طی این فرصت باقی‌مانده بگذاریم، تقریباً یک ماه هم از شروع دادگاه گذشته است و این ۸ ماه باقی‌مانده نیز مانند برق و باد می گذرد. تمام انرژی خودمان را به جای تخریب و محکوم کردن همدیگر رو به حکومت بگذاریم که تمام هستی‌مان را از بین برد، به دنبال قهرمان سازی یا خرد کردن همدیگر نباشیم، به دنبال بهترین و بدترین نباشیم، شاید دیگر چنین فرصتی برای ما پیش نیاید. دادگاه حمید نوری یک فرصت تاریخی است، نه تنها از این بابت که یکی از همدستان حکومت جنایت کار اسلامی ایران بازداشت شده و محاکمه می‌شود، بی تردید این یک بخش مهم آن است و امید که محکوم و مجازات شود و به حرف آید، ولی به نظر من بخش مهم‌تر این است که ما نباید این فرصت تاریخی را برای کشف حقیقت جنایت های حکومت از دست بدهیم. ما فرصت زیادی نداریم و در طول همین دادگاه خیلی کارها را باید انجام دهیم. تجارب دیگر کشورها را بخوانیم و ترجمه کنیم که آن‌ها در چنین شرایطی چه کردند و نقاط قوت و ضعف کارشان چه بوده است و ما چه می‌توانیم بکنیم که بهترین دستاورد را از این دادگاه داشته باشیم. برای دستیابی به کشف حقیقت به نیروی همگی ما نیاز است. اگر صادقانه و عاشقانه می‌خواهیم صدای آن‌ها که جان شان را گذاشتند و به امید ما رفتند باشیم و می‌خواهیم که جلوی تکرار چنین جنایت هایی را بگیریم، لازم است که حقیقت قتل عام تابستان ۶۷ و دیگر جنایت های حکومت روشن شود و در این صورت است که این دادگاه می‌تواند یک فرصت تاریخی باشد و امید که این فرصت را از دست ندهیم.
هم چنین، به نظر من اینکه ما خودمان را درگیر این مساله کنیم که چه کسی در زندان بریده یا انزجار داده، ما را از کشف حقیقت جنایت های حکومت دور می‌کند، زیرا تمامی جان به در بردگان از این زندان های مخوف در دل خود حقایقی را دارند که اگر بخواهند بگویند یا بتوانند بگویند بی تردید به جنبش دادخواهی و جامعه در روشن شدن حقیقت کمک می‌کند و ما نیاز به شهادت های بی کم و کاست تمامی این افراد داریم و نه تنها نباید آن‌ها را منکوب کنیم، بلکه ضرورت دارد که از چنین شهادت هایی به شدت استقبال کنیم. بی تردید این شهادت ها فشار زیادی به آن‌ها نیز می‌آورد زیرا باید تمام آن خاطرات فاجعه بار را دوباره در ذهن‌های خسته خود بازیابی کنند و با بازجویی های فرسایشی و تکراری دادگاه، بارها درباره شهادت های خود پاسخ دهند تا دادگاه این شهادت ها را به رسمیت بشناسد. در دادگاهی که حمید نوری و وکلایش نیز در آنجا نشسته‌اند و همه چیز را می‌خواهند انکار کنند حتی وجود این انسان‌ها را به عنوان زندانی. دادگاهی که هدف اش فقط بررسی این است که حمید نوری در این جنایت دست داشته است یا نه. ما با تلاش‌های مان می‌توانیم این دادگاه را تبدیل به یک کمیسیون حقیقت یاب کنیم.
دوستان نکته‌ بسیار مهم دیگر اینکه اغلب ما بین ۶۰ تا ۷۰ سال سن داریم و در این شرایط که بیماری جلوی خانه هر یک از ما کمین کرده است، می‌تواند بسیاری از این اطلاعات از ذهن‌های ما پاک شود، بنابراین خواهشمندم این دادگاه را فرصتی بسیار مهم برای روشن شدن حقیقت بدانیم تا بتوانیم در طول این ۹ ماه اطلاعات، داده‌ها و ایرادهای کارمان را برطرف کنیم و در انتهای دادگاه حداقل بدانیم که دقیقاً چه تعداد از عزیزان مجاهد و کمونیست ما کشته شده‌اند و مشخصات همگی شان را به طور کامل و دقیق داشته باشیم.

من یک مثال از وضعیت خودم در این پرونده می‌زنم تا هشدار دهم که این اختلافات و بی اعتمادی ها چقدر می‌تواند آسیب زننده باشد. من جزو اولین خانواده‌هایی بودم که در تاریخ ۱۹ آذر ۱۳۹۸ (۱۰ دسامبر ۲۰۱۹) یک ماه پس از بازداشت حمید نوری، درخواست جمعی خانواده‌ها با این عنوان «ما خواهان تداوم بازداشت حمید نوری (عباسی) برای کشف حقیقت هستیم» و شکایت فردی خودم را برای یکی از دادستان های دادگاه استکهلم فرستادم. بی تردید نامه جمعی ۳۹ نفر از خانواده‌ها که درخواستی برای تمدید بازداشت و محاکمه حمید نوری بود، نقش مهمی در ادامه بازداشت و محاکمه او داشته است، مانند بسیاری از درخواست هایی که دیگر شاهدان و شاکیان فرستاده اند. پس از ارسال شکایت فردی، از پلیس سوئد با من تماس گرفتند و دو مصاحبه با من کردند. یک مصاحبه به زبان انگلیسی و دست و پا شکسته و یک مصاحبه مفصل‌تر با مترجم که به فارسی صحبت کردم. من به پلیس سوئد گفتم که حتماً می‌خواهم به عنوان شاکی در دادگاه حضور یابم و چه زمانی باید به سوئد بیایم و گفتند که با من تماس می‌گیرند. چند نفر از خانواده‌ها نیز با من تماس گرفتند که چه باید بکنند و من تأکید کردم مهم است که هر کدام به صورت فردی نیز شکایت کنند. در طی این مدت نیز چندین نفر از دوستان و فعالان چپ با من تماس گرفتند تا با وکیلی که آن‌ها می‌شناسند تماس بگیرم و شکایت کنم و گفتم من قبلاً شکایت کرده‌ام و نیازی نیست. البته علت اینکه با هیچ کدام از وکلای معرفی شده آن‌ها تماس نگرفتم، چون شناختی از آن وکلا نداشتم و می‌ترسیدم که به جای پرداختن به اصل موضوع احیاناً به بخشی از این یارکشی ها بدل شوم و چنین چیزی را به هیچ وجه نمی خواستم و از سویی منتظر تماس دادگاه بودم، ولی تماسی نگرفتند. مدتی موضوع را پیگیری نکردم چون هم از این اختلاف‌ها به شدت رنجیده خاطر بودم و هم فکر می‌کردم شاید دادگاه تنها افرادی را انتخاب می‌کند که حمید نوری را دیده باشند. تا اینکه به چند نفر از خانواده‌های چپ که وضعیت مشابه مرا داشتند اطلاع دادند که دادگاه تاریخ حضورشان در دادگاه را به عنوان شاکی اعلام کرده است. آن‌ها از طریق وکلای شان شکایت کرده بودند و وارد روند دادگاه شدند. آن‌ها به من گفتند چرا نام تو را اعلام نکرده اند و از من خواستند که از طریق وکیل آن‌ها موضوع را پیگری کنم، ولی باز هم اطمینانی از استقلال این وکلا نداشتم و این کار را نکردم. عاقبت نگران شدم که نکند از پرونده حذف شوم و شکایتم در سال ۲۰۱۹ را برای هر سه وکیل پرونده که دادگاه معرفی کرده بود فرستادم و توضیح دادم که پلیس سوئد با من مصاحبه کرده و قرار بوده که تماس بگیرد، ولی تماس نگرفته اند و علت را جویا شدم. یوران مارشون بلافاصله به من پاسخ داد و گفت درخواست مرا برای دادستان می‌فرستد تا ایشان تصمیم گیری کنند. دادستان کارلسون مستقیم با من تماس گرفتند و گفتند که متأسفم که نمی‌توانند اظهارات مرا درباره دو برادرم در دادگاه داشته باشند چون پرونده در حال بسته شدن است. من به ایشان پاسخ دادم که من به تازگی شکایت نکرده‌ام و یک ماه پس از بازداشت حمید نوری شکایت ام را برای دادستان دیگر این پرونده فرستاده ام و پلیس نیز با من مصاحبه کرده است و پرونده من حتماً موجود است. در نهایت چندین بار من و دادستان با هم مکاتبه کردیم ولی بی‌فایده بود و دادستان کارلسون گفتند از برادران شما در این پرونده یاد می‌شود، ولی متأسفانه پرونده را بسته ایم. باز هم قانع نشدم و گفتم این حق من است و منصفانه نیست که فردی چون من که سال‌ها برای دادخواهی مبارزه کرده‌ام از این پرونده حذف شوم و درخواست تجدید نظر دادم و دادستان گفتند حالا که قانع نمی‌شوی پرونده را برای بررسی مجدد به دادستان ارشد عمومی می فرستم. کمی بعد نیز کیفرخواست را صادر کردند و اسم من به عنوان شاکی در آن نبود و دادستان ارشد نیز پاسخ منفی به درخواست تجدید نظر من دادند. باز هم ناامید نشدم و دوباره درخواست تجدید نظر خودم را فرستادم که چند روز قبل دوباره به من پاسخ دادند که درخواست تجدید نظر شما بررسی نمی‌شود، ولی باز هم می‌توانید پیگیری کنید. بهر حال بعید می‌دانم که مرا به عنوان شاکی وارد روند این دادگاه کنند، اصرار من برای بیان روایت هایم در دادگاه نیز تنها برای خاطر دلم نیست هرچند این را به شدت حق مسلم خودم می‌دانم و خیلی ناراحت هستم که در اروپا و در این دادگاه نیز حق ام نادیده گرفته شد و حذف شده ام، ولی اصرار من و بهتر است بگویم تعجب من بیشتر از این بابت بود که چرا فردی چون من که در ایران سال‌ها در کنار مادران و خانواده‌های خاوران و دیگر خانواده‌های دادخواه برای دادخواهی ایستاده و مبارزه کرده و گفته و نوشته و لحظه به لحظه دادخواهی را زندگی کرده و بارها برای این فعالیت‌ها مورد بازجویی و بازداشت و تهدیدهای مداوم حکومت قرار گرفته‌ام و عاقبت هم در سن ۶۰ سالگی با حکمی سنگین به اجبار تن به تبعید داده ام، از این پرونده حذف شده‌ام، در حالی که شاید حضور من می‌توانست کمکی باشد که این پرونده فارغ از این اختلاف‌ها و دسته بندی ها به شکل مستقل تری به پیش برود. با وجود این خودم را قانع کردم که بودن یا نبودن نام من به عنوان شاکی در این دادگاه اهمیت زیادی ندارد بخصوص که در این کیفرخواست ۱۷ بار از دو برادرم یاد شده است و زندانیانی در مورد آن‌ها شهادت می‌دهند و خوشحالم و از آن‌ها تشکر می‌کنم، ولی نکته مهم این است که من هر چه در توان دارم برای بهتر به نتیجه رسیدن این دادگاه و پیروز شدن آن و کشف حقیقت جنایت های حکومت بگذارم و این کار را با تمام وجود انجام دهم، همان‌طور که در گذشته انجام داده ام. قبلاً نیز بارها گفته ام که دادخواهی تنها شکایت کردن یا محاکمه جنایت کاران نیست و برای متحقق شدن اهداف جنبش دادخواهی راه بسیاری پیش رو داریم زیرا دادخواهی زوایای بسیاری دارد تا بتواند به نتیجه برسد. در مورد این دادگاه نیز اگر درست و همدل علیه جنایت های حکومت عمل کنیم، می‌توانیم دستاوردهای قابل قبولی را از آن به دست بیاوریم، در غیر این صورت هیچ دادگاهی نمی‌تواند برای ما عدالت به ارمغان بیاورد زیرا حقیقت و عدالت را باید زندگی کنیم و با دستان خودمان بسازیم.

من سعی کردم که تمام پرسش و پاسخ‌های مطرح شده در این ۴ جلسه دادگاه با ایرج مصداقی که برگرفته از فایل‌های صوتی دیده بان ایران است را بدون کم و کاست پیاده و ثبت کنم و امیدوارم چیزی را از قلم نیانداخته یا اشتباه ننوشته باشم، با وجود این به دلیل پرسش و پاسخ‌های بسیار و مشکلات فایل‌های صوتی که در برخی از روزها امکان تشخیص ابتدا و انتهای جلسه یا پرسش کننده میسر نبود، احتمال اشتباه در ثبت برخی اطلاعات نیز وجود دارد.

در اینجا از اعضای گروه دیده بان ایران نیز تشکر فراوان می کنم که با ضبط و پخش جلسات دادگاه این امکان را برای همگی ما فراهم کردند تا بتوانیم از روند دادگاه باخبر شویم و به نوعی در دادگاه محاکمه حمید نوری حضور یابیم.

سربلند و پیروز باشیم
منصوره بهکیش
۱۴شهریور ۱۴۰۰/ ۵ سپتامبر ۲۰۲۱

















جلسه ششم دادگاه محاکمه حمید نوری با شهادت ایرج مصداقی
دوشنبه یکم شهریور ۱۴۰۰ برابر با ۲۳ اگوست ۲۰۲۱

به نظر می‌رسد که وکیل حمید نوری دارد صحبت می کند. او می گوید:
وکیل حمید نوری: مهدی اصلانی اینجا نام نمی‌برد از نگهبان، ولی می‌گوید نگهبان مرگ، حمید عباسی اصلاً اسم اش آورده نشده در این قسمت تو این مبحث. اما مهدی اصلانی اسم حمید عباسی را بعداً در کتابش فصل ۹ می آورد. آن موقع در مورد زمان توی اوین بعد از اعدام هاست. بعد از اینکه زندانیان را به اوین بردند، اون موقع اسم می آورد. اسم حمید عباسی را به عنوان شخصی که او می‌شناسد و می‌داند کی هست. او می‌گوید وقتی که ما کتاب مهدی اصلای را خوندیم متوجه این شدیم که چی گفته در میهن تی وی. چیزی که قبلاً صحبت اش را کردیم جرم را نشان دادیم در کانال‌های تلویزیونی و به این ترجمه‌ها استناد کردیم بعد از این است. آنجا مهدی اصلانی تعریف می‌کند در میهن تی وی یعنی ۱۳ دسامبر ۲۰۱۹ یک ماه بعد از این است که موکل ما دستگیر شده است. او تعریف می‌کند درست در مورد همین اتفاق که اولین بار که اسم کمیته را شنیده و یک نفر در را باز کرد و گفت ده نفر باید بیایند پیش کمیته. ما علامت زدیم اینجا در این پاور پوینت اینهایی که در میهن تی وی گفته و ترجمه شده علامت گذاری کردیم. از آنجا شروع کنم از حمید نوری اصلاً کسی نمی‌شناخته حمید عباسی کمک می‌کرده و دست راست ناصریان بوده دستیار دادستان یا دادیار. اولین بار من اسم کمیته را شنیدم از حمید عباسی بوده. این وقتی بود که توی اتاق بودیم و او در را باز کرد و گفت ده نفر بیایند پیش کمیته، این اولین بار بود که من حمید عباسی را دیدم. منظور من این است که اسم کمیته را اولین بار آنجا شنیدم. حالا مترجم نمی‌داند که این همان کمیته مرگ است یا کلمه کمیته استفاده شده است. بعد اولین کسی که در را باز کرده کسی بوده به نام حمید عباسی که دادیار بوده اولین بار آنجا شنیده. این خیلی اختلاف فاحشی است در مقایسه با چیزی که توی کتاب اش نوشته است. آنجا نوشته فقط یک نگهبان مرگ، اون جوری معرفی کرده، برای همین هم ما دوباره بر می‌گردیم به اعتراض قبلی مان که خیلی از این افرادی که از شون بازجویی شده بعد از دستگیری موکل ما اضافه کردند اسم حمید عباسی را در داستان‌های خودشان که قبلاً اصلاً نگفته بودند و در رابطه با این طبق برداشت ما کاملاً مشخص است. چون الان برداشت ما این است که اگر حمید عباسی همان کسی بوده که نگهبان مرگ بوده، محمد اصلانی (وکیل حمید نوری اسم مهدی اصلانی را چند بار به اشتباه محمد اصلانی می گوید) در کتابش می نوشته چون مهدی اصلانی بعد توی اوین آمده، قبل اش هم توضیح می‌دهد که چه کسانی روسای زندان گوهردشت هستند و اسم حمید عباسی را نیاورده. بنابراین این جواب‌های ماست در حال حاضر درباره این کتاب ها. حال می‌رویم کوتاه و مختصر درباره جواب به لیست هایی که استناد شده است به عنوان ادله اثبات. این لیست ها در مورد کسانی است که دادستان ادعاد می‌کند که اعدام شدند. در گوهردشت در این مدت زمانی که این ارتکاب جرم رخ داده که این کیس در مورد آنهاست. این‌ها در پیوست A و C هستند. دادستان خونده همه این لیست ها را و توضیحات خودشان را هم داده که نظر آن‌ها چیست. بعد یک سری اطلاعات دیگر هم مسقیم از کتاب‌هایی گرفته شده، مخصوصاً از کتاب ایرج مصداقی از کتاب The Massacre (قتل عام) که تا زمان های اعدام این اشخاص را نوشته. حالا در مورد این لیست ها جندین تا وجوذ دارد و ما سعی کردیم که این‌ها را جمع و جور کنیم. یک لیستی هست مال ایران تریبونال ایران، بهش می‌گویند گوهردشت لیست از یکی به اسم دلجوآبادی، این کی هست ما که دقیقاً متوجه نشدیم این شخص کی هست این دلجوآبادی. بعد لیست کتاب سیاه است این هم کاملاً مشخص و واضح نیست برای ما چی هست و کیه. لیست محمود رویایی، لیست امنستی، لیست مجاهدین، لیست علی ذوالفقاری و لیست حسین فارسی و بعد باز هم هست متن های مختلف در کتاب‌های مختلف از جمله ایران تریبونال و عبدالرحمان برومند. موضع ما در مقابل این لیست ها کوتاه و مختصر بگویم این است که خیلی معلوم نیست این لیست ها از کجا تهیه شده، اطلاعات را از کجا گرفته شده. بیشترش معلوم نیست که چه کسی نوشته این لیست ها را نوشته کی، چه وقتی، چه‌جوری این کار را انجام شده اصلاً طرز و روش نوشتن آن ها. همان طوری که در مقدمه گفتم که باز هم می‌گویم موضع حمید نوری این است که این اعدام ها هرگز رخ نداده است، اصلاً نشده، و با توجه به همه این‌ها و اینکه معلوم نیست این لیست ها را کی نوشته و چه‌جوری نوشته، نمی تونه هیچ چیزی را قبول کند این لیست ها مورد قبول اش باشد و هم چنین کتاب‌هایی که نوشته شده. اما قسمت‌هایی هست که نامشخص است و واضح نیست در این لیست ها و ضد و نقیض هم وجود دارد. حالا برای اینکه کمی کار شما را راحت بکنیم یکی را به عنوان مثال عنوان می‌کنیم برای اینکه متوجه بشوید. این اولین نفری است که دادستان ادعا کرد در تفهیم اتهام اش که این شخص اعدام شده هشتم مرداد، و این شخص منصور قهرمانی شماره A۵۲ در پیوست A. در پاور پوینت ما دو صفحه وجود دارد که همین را نشان می‌دهد، همین ادعادی دادستان. دادستان می‌گوید از کتاب ایرج مصداقی این را آورده از کتاب The Massacre (قتل عام). ایرج مصداقی کتاب‌هایش را لیست نوشته روزهای مختلف چه کسانی. مثلاً نمونه‌اش اینجا یازده تا اسم نوشته شده که هشتم مرداد یازده نفر اعدام شدند. هشت نفر در پیوست A دادستان هستند. مثال‌های دیگری هم هست که ایرج لیست می نویسد. ۴۳ تا اسم پشت سر هم بدون اینکه توضیح بیشتری بدهد که کی، کجا و چه شکلی، این خودش این اطلاعات را کسب کرده که این افراد اعدام شدند. در هشت مرداد ادعا می‌شود که منصور قهرمانی اعدام شده طبق کتاب ایرج و طبق ادعادی دادستان. حالا در مورد خود این شخص منصور قهرمانی یک توصیف هایی شده. ایرج می‌نویسد که ۸ مرداد یک نگهبان آمد و پرسید پدر منصور قهرمانی کیه؟ این سؤالی بود که راه می انداخته آدم را «بوده» کلمه بوده را استفاده کرده فعل گذشته بود. حالا نگاه می کنیم تو چیزهایی که کتاب عبدالرحمان برومند نوشته آن هم همان داستان را توضیح می‌دهد ولی نگهبان می‌پرسد مسعود قهرمانی. اولاً طرز نوشت فامیلی شان فرق دارد که ما زیاد اعتراضی در این باره نداریم زیرا اسم‌ها را که از فارسی به زبان دیگری می‌نویسد اینجوری می‌شود و دادستان توضیح داد و من قبول دارم و زیر سؤال نمی‌برد اما اسم کوچک شون که اشتباه باشد نمی‌شود توضیح داد به این روش که بگوییم ترجمه اشتباه شده. نگاه کنیم تو لیست های مختلف می‌توانیم بعضی قسمت‌های مختلف را تأیید بکنیم. این لیستی که لیست گوهردشت می‌گویند از دلجو آبادی نوشته شده، تاریخ اش درست است ۳۰ ام جولای، طبق کتاب ایرج. این چیز عجیب و غریبی نیست چون این لیست در اصل بر مبنای کتاب‌های ایرج درست شده و در آن بخش سبز که علامت قرمز گذاشتیم نوشته شده از آنجا. حالا شخص مورد نظر توی لیست اسم کوچک اش منصور است نه مسعود. این شخص ۳۶ ساله بوده. محل اعدام طبق لیست مشخص نشده فقط نوشته کرج. یعنی آنجا یک زندان دیگر هم وجود داشته. دادستان خودش هم توضیح داد که فرق هست بین این زندان ها و چه فرق هایی هست. مقایسه کنیم این را با لیست تریبونال ایران آنجا اسم کوچک این شخص را منصور نوشتند ولی ۳۳ ساله است و ۳۱ ام جولای اعدام شده. این نمی‌خورد به لیست آبادی و لیست ایرج. خوب با گفتن این‌ها ما می‌خواهیم بگوییم که تحقیقاتی که انجام شده در مورد این شخص که اسم کوچک اش مختلف نوشته شده، سن اش مختلف نوشته شده و تاریخ اعدام ادعاد شده اش هم مختلف است و هم چنین توضیح کامل و خاص هم ندادند که کدام زندان فقط نوشتند کرج و این یک نوع مثال بود که ما مطرح کردیم، چونکه اولین کسی بود که دادستان معرفی کرد در قسمت تفهیم اتهام خودش و برداشت ما این است که خیلی قسمت‌ها هست که نا مشخص است نه یکی بلکه زیاد در مورد این افرادی که در لیست A تا C پیوستی که دادستان ارایه کرده، فعلاً یکی یکی نمی ریم همه را بگوییم چون خیلی زمان می برد، بلکه دوباره به این مساله اشاره خواهیم کرد وقتی که قسمت تکمیلی مون خواهد بود یا در طول جریان دادگاه بهر حال اشاره خواهیم کرد. اما الان دیگه بیشتر از این در این مورد چیزی نمی گوییم. ما دیگه گفتیم، مطرح کردیم به مرحله تفهیم اتهام خودمان. مرسی از شما.
رئیس دادگاه: حالا می‌خواهند ببینند که دادستان آیا صحبتی دارد این برداشتی هایی که کردند، ولی اون حقایقی که اینجا الان صحبت کردند این چیزهایی که هم توی باجه پلیس بوده و هم چیزهایی که هست آیا دادستان آن‌ها را زیر سؤال می‌برد یا درست است.
دادستان کارلسون: اکثرش را ما قبول داریم که چی نوشته، ولی یک قسمت‌هایی هست که ما می‌خواهیم در موردش صحبت بکنیم و این کار را خواهیم کرد، وقتی که با ایرج سؤال و جواب می‌کنیم این مسایل را مطرح می کنیم. چیزی هست چیزهایی که به نظر شما اشتباه بوده غلط بوده که بگویید. خیلی ممنون
رئیس دادگاه: اون چیزهایی که در مورد افرادی که با هاشون سؤال و جواب شده که وقتی که با آن‌ها صحبت می‌کرده این را دادستان یعنی قبول می کنه که چه‌جوری بوده این چیزی که الان صحبت اش را کردند که این‌ها به چه صورتی سؤال و جواب می‌کردند این‌ها را قبول می‌کند دادستان. این مهم است وقتی که شما بازجویی می‌کنید این مسایل را هم در نظر بگیرید چون چیزهایی که برای این دادگاه مهم است اینکه مطمئن بشیم که این چیزهایی که گفته می شه از طرف خود این کسانی بوده که ازشون سؤال و جواب شده و اینکه دادستان ها بتوانند نشان دهند که این چیزهایی که می‌گویند از کجا این‌ها را آورده اند، چون که این چیزهایی که می‌گویند باید بگویند که این اطلاعات از کجا آمده. چیزی هست که خودشان دیدند، خودشان شنیدند، خودشان در آن ماجرا بودند که درحقیقت یا چیزهایی که ادعا می‌شود اتفاق افتاده این مهم است که آدم بداند این اطلاعات از کجا آمده. شما هستید که سؤال و جواب‌ها را مطرح می‌کنید و مطمئن بشید که این اطلاعات از کجا می آید.
رئیس دادگاه: ایرج مصداقی اولین کسی هست که می‌خواهیم با او سؤال و جواب کنیم. یکی دو روز هم برایش وقت گذاشتیم تا پنج شنبه عصر. الان می‌رویم برای استراحت تا ایرج مصداقی به جایی بنشیند که بتوانند صدا و عکس اش را قشنگ داشته باشند یعنی فیلم اش را می گیرند. آن جاهایی که برای او در نظر گرفتند وکیل در اینجا نشسته که صدا را بتوانند قشنگ ضبط کند. از طرفی می‌خواهیم که طرف دادستان بنشیند، برای اینکه بتوانیم صدا را خوب ضبط کنیم. حالا یک سری کارهای تکنیکی هست که باید انجام دهند و می‌رویم برای استراحت و بیست دقیقه به ۱۱ بر می گردیم.
رئیس دادگاه: حالا روی سخنم با ایرج مصداقی است که قرار است دادستان از او سؤال بپرسد. این شامل زمانی هست از ۸۶ تا ۸۹ میلادی (۱۳۶۵ تا ۱۳۶۷) در زندان گوهردشت که چه چیزهایی را دیدید و چه چیزهایی را احساس کردید و بعد هم در زندان اوین در مورد آن حرف می‌زنید. دلیل اینکه زندانی شده بودید چی بوده به اضافه اینکه این‌ها را بخواهیم به ثبت برسانیم و آن اطلاعاتی که در مورد این قتل عام بوده جمع آوری اطلاعات. حالا همه کسانی که در این سالن دادگاه نشسته‌اند قبلاً معرفی شدند و آیا احتیاجی هست که من یک بار دیگر این‌ها را برای شما معرفی کنم. حالا این صحبت‌هایی که با شما می‌شود تمام فیلم اش گرفته می‌شود، هم عکس هست و هم صدا. طرف راست شما دادستان ها نشسته‌اند و اکثر سؤال و جواب‌ها از طرف دادستان ها خواهد بود. و بعد از آن نوبت وکیل شاکی و وکلای دیگر هست که اگر بخواهند سؤالی بپرسند و بعد از آن وکلای مدافع که آن‌ها هم سؤال و جواب خواهند کرد. اگر سؤالی ندارید که در این صورت دوربین را روشن کنیم و دادستان شروع می کند. در حقیقت قبل از اینکه سؤال و جواب از طرف دادستان بخواهد شروع شود در حقیقت نوبت وکیل شاکی هست که نظریات ایرج مصداقی را بخواهد بیان کند. چیزی که می‌خواهم بگویم این است که اسم ایرج توی لیست که به اسم B هست وجود دارد توی اتهام شماره یک حال می‌خواستم بگویم که در حقیقت این قسمت سؤال و جواب نیست و این را بخواهند که هم‌زمان ترجمه شود. آقای مصداقی شما احتیاج به این دارید که یک گوشی بگذارید که وقتی وکیل شما صحبت می‌کند، فارسی‌اش را بشنوید. حالا یورن مارشون صحبت می کند.
یوران مارشون- وکیل ایرج مصداقی: آن کسانی که در این لیست B هستند، ۲۳ نفر بودند که این‌ها زنده ماندند در رابطه با گوهردشت. ۱۹۸۱ (۱۳۶۰)، وقتی ایرج ۲۱ سالش بوده در ایران زندانی می‌شود چون آن موقع از هواداران سازمان مجاهدین بوده. به خاطر این هواداری اش محکوم می‌شود و ۱۰ سال زندانی برایش می‌برند و سال ۱۹۹۱ (۱۳۷۰) از زندان آزاد می‌شود. این ۱۰ سالی که در زندان بوده زندان های مختلف بوده است، در قزل حصار، اوین و گوهردشت. در طول مدتی که صحبت اش هست در زندان گوهردشت بوده. ایرج قبل از اینکه دستگیر شود در آمریکا درس می‌خوانده و در ۱۹۷۹ (۱۳۶۷) به ایران به تهران بر می‌گردد. همان‌طور که گفتم در سال ۱۹۸۱ (۱۳۶۰) دستگیر می‌شود. او را اول به زندان اوین می‌برند و اولین باری که وارد زندان گوهردشت می‌شود پاییز ۱۹۸۱ ( پاییز ۱۳۶۰) بوده، وقتی که ایرج را بار دوم به گوهردشت می‌برند پاییز ۱۹۸۶ (پاییز ۱۳۶۵) بوده که حمید نوری هم در زندان گوهردشت بوده. بعد از آن ایرج با حمید نوری چندین بار در تماس بوده از جمله در طول تاریخی که الان صحبت اش هست که خود ایرج در مورد صحبت خواهد کرد. پس از اعدام های دسته‌جمعی در زندان گوهردشت همه زندانیان را در بهار ۸۹ (بهار ۱۳۶۸)، از گوهردشت به زندان اوین می‌برند از جمله حمید نوری در آنجا کار می‌کرده و ایرج در مورد این تماس ها صحبت خواهد کرد که چه تماس هایی با حمید نوری داشته. من حرف‌هایی که ایرج می‌خواهد بگوید را صحبت نمی‌کنم جزئیات را نمی گویم، ولی چیزهایی که می‌خواهم اینجا بگویم این است که ایرج را به هیات مرگ می‌برند چند بار در طول آن تاریخی که الان صحبت اش هست، خودش صحبت‌هایی خواهد کرد که چه اتفاقی افتاده در طول این جلساتی که بوده وقتی که او را به آن کمیته می‌بردند فقط در عرض چند دقیقه ایرج قرار بوده که آینده‌اش مشخص شود، خودش می‌گوید که چه‌جوری تونسته که زنده بماند. ایرج را شش بار به کریدور مرگ می‌برند خودش صحبت می‌کند که چه چیزهایی آنجا احساس کرده چه چیزهایی آنجا بوده. حدس می‌زند دادستان سؤال می‌کند که از چه تاریخی بوده از کی تا کی بوده که اعدام های دسته‌جمعی بوده و اینکه اسمش حمید عباسی بوده کی بوده و اینکه حمید نوری توی گوهردشت چه کاره بوده و چه کار می کرده وقتی ایرج را به کمیته مرگ می بردند نقش حمید نوری چه بوده، و اینکه حمید نوری چه نقشی داشته در رابطه با زندانیانی که در گوهردشت اعدام شدند. همان‌طور که می‌بینید ایرج خیلی وقت صرف این کرده که کتاب بنویسد و تجربیات خودش را به ثبت برساند از تجربیاتی که این ۱۰ سال توی زندان های مختلف بوده و خودش صحبت خواهد کرد که چه کسانی بودند که می‌شناسد از لیست شماره A که اعدام شدند. ایرج همه آن ۲۲ نفر دیگر را می‌شناسد که خودش در مورد آن‌ها صحبت خواهد کرد که در طول این مدتی که صحبت اش هست در گوهردشت کجا بوده و اینکه ایرج در مورد لیست ۳ آن کسانی که فامیل‌های اعدامیان هستنداز ایرج می‌خواهم که در مورد آن زجر سختی که کشیده بگوید، البته بخواهد این‌ها را بیان کند مشکل است ولی در هر حال وقتی صحبت از اینکه چه عواقبی داشته از نظر جسمی و روحی، چه زجری که کشیده در موردش صحبت کند.
رئیس دادگاه: در این مورد کسی دیگه چیزی نمی‌خواهد اضافه کند؟ خوب پس الان فیلم شروع می‌شود که صحبت‌های ایرج مصداقی ضبط شود.
دادستان کارلسون: می‌دانید که اسم من کریستا کارلسون هندروف هست و من هستم که بیشتر از شما سؤال خواهم کرد. پلیس سوئد با شما صحبت کرده است. من مطمئن هستم که در رابطه با این بازجویی هایی که پلیس کرده که این خیلی مهم است که وقتی شما دارید راجع به این چیزهایی که می‌خواهید صحبت بکنید خیلی واضح و روشن باید مساله را مطرح کنید که چه قسمت‌هایی اش هست که خود شما دیدید و شنیدید و چه قسمت‌هایی هست دیگران آمدند و برای شما تعریف کردند. ببینید این خیلی مهم است که در طول این روزهایی که با شما سؤال و جواب می‌شود شما بتوانید این مساله را مشخص کنید که چه چیزهایی هست که خود شما تجربیات خود شما هست و دیدید و چه چیزهایی هست که دیگران برای شما گفتند این باید کاملاً مشخص شود. در این مورد سؤال و چیزی از من دارید؟ این مساله مال خیلی قبل است یعنی مال بیش از سی سال پیش است و این را ما متوجه هستیم که آدم همه چیز را نمی‌تواند به یاد بیاورد حالا این خیلی مهم است که اگر چیزی هست که شما مطمئن نیستید در موردش این را بگویید. ببینید نه اینکه بخواهید یک چیزی را مثلاً از خودتان در بیاورید و بگویید، بلکه آن چیزی که یادتان می‌آید آن چیزی که می‌دانید را در موردش صحبت بکنید. حالا من بگوییم که این سؤال و جواب‌ها از شما را به این صورت انجام می‌دهیم. یک مقدار به اصطلاح از سوابق که شما کی هستید و چه شخصیتی هستید چه آدمی هستید و قبل از این چی کار می کردید. بعد سؤالات عمومی راجع به زندان های مختلف را می پرسیم. آن وقت بعد از آن وقتی که داریم نزدیک می‌شویم به زمانی که جرم اتفاق افتاده آن موقع من می‌خواهم که شما اول صحبت‌های خودتان را بگویید که چه چیزهایی را شما آنجا دیدید و بعد این چیزهایی که شما گفتید را من یک‌خورده به عقب بر می‌گردم و در مورد این چیزهایی که گفتید از شما سؤال می پرسم. سؤالی دارید؟
دادستان کارلسون: من می‌خواهم یک سری چیزهای عمومی بپرسم قبل از اینکه این جریان بوده خیلی مهم است که شما گوش بدهید و ببینید که سؤال من چی هست و به سؤال من جواب دهید. وکیل شما یک مقدار در مورد شما صحبت کرد کی شما را در ایران گرفتند و چرا گرفتند ولی من می‌خواهم که خودتان الان این مساله را بگویید که کی و چرا شما را گرفتند.
ایرج مصداقی: من در سال ۱۳۶۰ در تهران دستگیر شدم در ارتباط با سازمان مجاهدین خلق دستگیر شدم. در شعبه یک بازجویی اوین آنجا بازجویی شدم. در آنجا مورد شکنجه واقع شدم. در مهرماه ۱۳۶۱ به دادگاه برده شدم. فقط من و حاکم شرع بودیم. من وکیل نداشتم و نمی دونستم که کیفرخواستم چیست اما من خیلی خوش شانس بودم چون توی دادگاه چشم بندم را برداشتم و تونستم حاکم شرع را ببینم. من باز خوش شانس بودم که دادگاه من حدود بیست دقیقه طول کشید، بقیه در چند دقیقه گاه در سه چهار دقیقه دادگاه شان طول می‌کشید. بعد از دادگاه به زندان گوهردشت منتقل شدم.
دادستان کارلسون: حالا یک مقدار صبر کنید شما را به چی محکوم کردند؟
ایرج مصداقی: ۱۰ سال زندان قطعی
دادستان کارلسون: جرم تان چی بود؟
ایرج مصداقی: هواداری از سازمان مجاهدین، شرکت در تظاهرات های قانونی و فعالیت تبلیغاتی به نفع سازمان.هم چنین ارتباط با سازمان مجاهدین بعد از خرداد ۱۳۶۰
دادستان کارلسون: شما حکم تان را دیدید، حکمی که برای تان صادر شد؟
ایرج مصداقی: بله و دارم.
دادستان کارلسون: این درست است که سال ۱۳۶۲ اولین بار شما را به گوهردشت می برند؟
ایرج مصداقی: ۲۴ مهرماه ۱۳۶۱
دادستان کارلسون: آن موقغ شما را گوهردشت می برند؟
ایرج مصداقی: بله
دادستان کارلسون: اولین باری که شما را آنجا می‌برند چه مدت آنجا بودید؟
ایرج مصداقی: تا شب اول دی ماه ۱۳۶۲
دادستان کارلسون: بعد شما را کجا می‌برند؟
ایرج مصداقی: به زندان قزل حصار منتقل شدم
دادستان کارلسون: چه مدت آنجا بودید؟
ایرج مصداقی: تقریباً دو ماه و چند روز
دادستان کارلسون: بعد چی شد؟
ایرج مصداقی: من را دوباره به اوین بردند. در اوین دوباره من بازجویی شدم و دوباره من شکنجه شدم.
دادستان کارلسون: بعدش چی شد؟
ایرج مصداقی: دوباره به زندان قزل حصار منتقل شدم.
دادستان کارلسون: از نظر زمانی صحبت کی هست؟
ایرج مصداقی: در اسفند ۱۳۶۲
دادستان کارلسون: دفعه دوم که قزل حصار می‌روید چه مدت آنجا بودید؟
ایرج مصداقی: تا آبان ۱۳۶۵
دادستان کارلسون: بعد چی شد؟
ایرج مصداقی: بعد به زندان گوهردشت منتقل شدم.
دادستان کارلسون: آن وقت این بار چه مدت در زندان گوهردشت بودید؟
ایرج مصداقی: تا ۲۹ بهمن ۱۳۶۷ من در زندان گوهردشت بودم.
دادستان کارلسون: بعد از آن کجا شما را بردند؟
ایرج مصداقی: به زندان اوین منتقل شدم.
دادستان کارلسون: چه مدت آنجا بودید؟
ایرج مصداقی: تا زمانی آزادی ام تا ‌آخر می ۱۹۹۱ (آخر اردی‌بهشت ۱۳۷۰)
دادستان کارلسون: شما در سوئد زندگی می کنید؟ کی به سوئد آمدید؟
ایرج مصداقی: بله، در اکتبر ۱۹۹۴ (مهر ۱۳۷۳)
دادستان کارلسون: آخرین باری که ایران بودید کی بود؟
ایرج مصداقی: در تیرماه ۱۳۷۳ (جولای ۱۹۹۴)
دادستان کارلسون: شما از وقتی که به سوئد آمدید دیگر ایران نبودید؟
ایرج مصداقی: خیر نبودم.
دادستان کارلسون: دلیل اینکه شما بعد از آن ایران نبودید چی بود؟
ایرج مصداقی: من ایران را همراه همسرم و فرزند ۲۵ روزه ام بطور غیر قانونی ترک کردم. ما از طریق کوه از ایران فرار کردیم. به من قبل از آزادی گفته شده بود در دادیاری اوین که اگر تو را در یکی از شهرهای مرزی ایران دستگیر کنیم تو را اعدام می کنیم. گفته بودند اگر دوباره فعالیت سیاسی کنی و دستگیر شوی تو را اعدام می‌کنیم و قبل از اینکه به شهر مرزی بروی اول یک قبر در بهشت زهرا برای خودت بخر.
دادستان کارلسون: شما هنوز فامیل در ایران دارید؟
ایرج مصداقی: بله
دادستان کارلسون: احتیاج نیست که اسمی از آن‌ها بگویید ولی می‌خواهم ببینم که قرابت ایرج مصداقی: نزدیک با شما دارند؟ چه قرابتی دارند؟
ایرج مصداقی: بله مادر و برادرم
دادستان کارلسون: این چیزی که وکیل شما گفت که تمام کسانی که در لیست B هستند، شما آن‌ها را می شناختید.
ایرج مصداقی: بله، من همه آن‌ها را می‌شناختم
دادستان کارلسون: این افرادی که اسامی شان را من خواندم که جزو شاکیان یا شاهدان بودند با کدام آن‌ها شما در حال حاضر در تماس هستید؟
ایرج مصداقی: با همه در تماس نیستم
دادستان کارلسون: این را متوجه هستم، سؤال من این هست این افرادی که قرار است در دادگاه باشند شاکی باشند یا شاهد، با کدام یک از آن‌ها در تماس هستید؟
ایرج مصداقی: می‌خواهید اسم شان را بگویم؟
دادستان کارلسون: بله
ایرج مصداقی: من با حمید اشتری، مختار شلالوند، مهدی اصلانی، حسین ملکی، مهدی اسحاقی، منوچهر اسحاقی، محسن اسحاقی، همایون کاویانی، فریدون نجفی آریا، مسعود اشرف سمنانی ، سیامک نادری، مهدی برجسته گمرودی.
دادستان کارلسون: وقتی می‌گوید با آن‌ها تماس دارید چه نوعی تماسی با آن‌ها دارید؟
ایرج مصداقی: من در زندان با این‌ها بودم برای سال‌های طولانی، بعد از زندان آن‌ها را می‌دیدم، وقتی به خارج از کشور آمدم باز با آن‌ها در تماس بودم. به علت اینکه ما زندانی بودیم و من زندانی بودم، من هنوز توی زندان زندگی می‌کنم و هنوز آنجا را احساس می کنم. به همین دلیل با دوستان زندان ام ارتباط دارم.
دادستان کارلسون: حالا این‌ها را بعداً شاید باز هم در موردش صحبت کنیم. ولی مرتبه دوم که شما به گوهردشت می‌برند سال ۱۹۸۶ (۱۳۶۵) است. چرا آن موقع شما را به زندان گوهردشت می برند؟
ایرج مصداقی: زندان قزل حصار را می‌خواستند خالی کنند. ما آخرین دسته ای بودیم که زندان را ترک کردیم.
دادستان کارلسون: زندان را که خالی کردند یعنی بالکل دیگر هیچ زندانی در آنجا نبود؟ به چه صورتی بود؟
ایرج مصداقی: آنجا را به زندانیان عادی اختصاص دادند، قبلاً آنجا زندانیان سیاسی بودند.
دادستان کارلسون: می‌خواستم ببنیم درست حرف شما را متوجه شدم، یعنی سال ۱۹۸۶ تمام زندانیان سیاسی را از قزل حصار بردند بیرون و آنجا را گذاشتند برای زندانیان عادی؟
ایرج مصداقی: بله
دادستان کارلسون: وقتی شما از قرل حصار به گوهردشت می روید، آیا شرایط گوهردشت مثل قزل حصار بوده یا اینکه تفاوتی می کرده؟
ایرج مصداقی: زندان گوهردشت و زندان قزل حصار تفاوت زیادی داشتند
دادستان کارلسون: چه‌جوری یعنی به چه صورتی؟
ایرج مصداقی: من حتی نقشه های این دو زندان را به طور کامل در کتابم کشیدم و مطمئن هستم که نقشه هایم دقیق است. زندان قزل حصار دارای اتاق‌های بزرگی بود. زندان قزل حصار از سه واحد سه زندان تشکیل شده بود. ۲ تا از این زندان ها مخصوص زندانیان سیاسی بود و یکی از آن زندان ها متعلق به زندانیان عادی بود.
دادستان کارلسون: منظورم بیشتر این بود که به عنوان زندانی چه فرق هایی با هم داشت؟ منظورم این نبود که از نظر ساختمانی چه فرق هایی با هم داشت. یک زندانی سیاسی برایش چه فرقی می‌کرد که در زندان گوهردشت باشد یا در زندان قرل حصار
ایرج مصداقی: در زندان گوهردشت چون تعداد زندانیان در یک بند کمتر بودند، راحت‌تر می توانستند سرکوب کنند.
دادستان کارلسون: منظورتان چیست که سرکوب می کردند؟
ایرج مصداقی: وقتی می‌خواستند محدودیتی اعمال بکنند، وقتی تعداد زندانیان کمتر هست راحت‌تر می‌توانند این کار را بکنند. وقتی می‌خواهند حمله کنند و بزنند یا شکنحه کنند، وقتی تعداد زندانیاین کمتر است راحت‌تر می توانند. در زندان گوهردشت توی بندها بین ۸۰ نفر تا ۱۰۰ نفر بودند. فقط سه تا بند بود که تعداد زندانیان بین ۱۵۰ تا ۲۰۰ نفر بودند. ولی در زندان قزل حصار تعداد زندانیان توی بندهای بزرگ بین ۵۰۰ تا ۶۰۰ نفر بودند. تنبیه ۵۰۰ تا ۶۰۰ نفر خیلی سخت تر است تا تنبیه ۸۰ تا ۱۰۰ نفر.
دادستان کارلسون: فرق دیگری هم شما احساس کردید وقتی به گوهردشت آمدید؟
ایرج مصداقی: وقتی که وارد گوهردشت شدیم، بخصوص از سال بعد یعنی از سال ۱۳۶۶ شرایط در زندان گوهردشت سخت تر شد.
دادستان کارلسون: چرا؟
ایرج مصداقی: دلیل آن فکر می‌کنم فعالیت‌های سیاسی یا فعالیت‌های نظامی مجاهدین بود. مجاهدین به تازگی به عراق منتقل شده بودند و در آنجا ارتش آزادی بخش تشکیل شده بود و به همین دلیل آن‌ها ما را تحت فشار بسیار بیشتری قرار می دادند.
دادستان کارلسون: چه نوع فشاری؟
ایرج مصداقی: برای مثال ورزش جمعی، نرمش جمعی ممنوع شد.
دادستان کارلسون: متوجه نشدم دوباره بگویید.
ایرج مصداقی: وقتی ما را هواخوری می‌بردند، به خاطر اینکه حرکت نداشتیم در زندان نرمش می‌کردیم حرکات دست و پا اینکه با هم می دویدیم و می‌گفتند این کار ممنوع است، ولی ما انجام می دادیم.
دادستان کارلسون: بعد چی شد؟
ایرج مصداقی: هر بار که به حیاط می‌رفتیم بعد که شروع به نرمش می‌کردیم، پاسدارها حمله می کردند. آن‌ها یک تونل تشکیل می‌دادند، دو طرف می ایستادند با کابل و آن وقت ما را می‌زدند با مشت با لگد و هر چی دم دست شان بود. ما را به یک اتاقی می‌بردند که پنجره نداشت و زیر در را هم یک پتو می گذاشتند که هوا رد و بدل نشود بعد از چند دقیقه دیگر ما نمی توانستیم تنفس کنیم، هوا نیود هوا سنگین بود. ما ساعت‌ها آنجا می ماندیم، گاه بیش از هفت و هشت ساعت بعضی‌ها حال شان خراب می‌شد و بیهوشی به آن‌ها دست می‌داد. بعد ما را از یک تونل دوباره می آودند و بعد دوباره می‌زدند. من برای اولین بار آنجا بود که حمید نوری ر ا دیدم. این کار زیر نظر ناصریان دادیار زندان و معاون او حمید نوری و لشگری به عنوان معاون امنیتی زندان انجام می شد.
دادستان کارلسون: اینکه داری تعریف می‌کنی کی بود؟
ایرج مصداقی: در تابستان سال ۱۳۶۶. این کار چندین بار اتفاق اتفاد تا هواخوری ما را قطع کردند.
دادستان کارلسون: وقتی می‌گویی این کار جندین بار تکرار شد برای شخص خودت یا کلی بود؟
ایرج مصداقی: برای شخص خود من هم بود.
دادستان کارلسون: خود تو را چند بار توی این اتاق بردند که نفس نمی تونستید بکشید؟
ایرج مصداقی: من را دو بار بردند.
دادستان کارلسون: تو گفتی در یکی از این دفعه‌ها که تو را بردند برای اولین بار حمید نوری را دیدی؟
ایرج مصداقی: بله.
دادستان کارلسون: تعریف کن چیزی که یادت می‌آید از آن برخورد اول. چی دیدی، چی شنیدی، چی کار کردی؟
ایرج مصداقی: پاسدارها با دستور ناصریان که دادیاز زندان و حمید عباسی که معاون اش بود و مقام حقوقی توی زندان داشتند و نماینده دادستان بودند به ما حمله می‌کردند.
دادستان کارلسون: از کجا می دونی؟
ایرج مصداقی: برای اینکه می دیدیم، آنجا حضور داشتیم.
دادستان کارلسون: آنجا بودند ولی چه چیزی باعث می‌شود که تو برداشت ات این باشد که دستور دارند می دهند؟
ایرج مصداقی: می‌دیدیم، می‌گفت، می‌دیدیم و می‌شنیدیم.
دادستان کارلسون: گفتی اون گفت، چی گفت؟
ایرج مصداقی: ناصریان دستور زدن می داد. لغات بدی هم به کار می‌برد.
دادستان کارلسون: تو گفتی دستور از طرف حمید نوری هم گفته شد. یادت می‌آید حمید نوری آن موقع چی گفت؟ دستور چی داد؟
ایرج مصداقی: وقتی که حمله می‌کردند ناصریان دستور حمله می‌داد و حمید نوری با او همراهی می‌کرد.
دادستان کارلسون: منظورت چیه همراهی می کرد؟
ایرج مصداقی: او هم ادامه می داد، همان چیزهایی که ناصریان می‌گفت او هم ادامه می‌داد.
دادستان کارلسون: منظورت ادامه می‌داد یعنی چی؟
ایرج مصداقی: یعنی می‌گفتند ما شما را می‌زنیم تا سر حد مرگ می‌زنیم تا آدم بشید.
دادستان کارلسون: این را کی می‌گفت؟
ایرج مصداقی: ناصریان و حمید عباسی
دادستان کارلسون: تو اسامی آدم‌های مختلفی را آوردی که آنجا کار می‌کردند، وقتی که وارد گوهردشت شدی چه کسانی جزو هیات روسای گوهردشت بودند؟
ایرج مصداقی: آن موقع داوود لشگری ریاست در‌ واقع سرپرسیتی زندان را داشت. او معاون امنیتی بود، ولی نقش مهمی در زندان داشت. اما رئیس زندان سید حسین مرتضوی زنجانی بود، من عکس او را پیدا کردم، عکس او جایی نبود. من توی خیابون وقتی که داشت تبلیغات انتخاباتی می‌کرد پیدا کردم. او لباس شخصی بود در زندان، اما در بیرون از زندان و در همان عکسی که من منتشر کردم با لیاس روحانیت است.
دادستان کارلسون: راجع به کی داری صحبت می‌کنی؟
ایرج مصداقی: سید حسین مرتضوی زنجانی، رئیس زندان گوهردشت وقتی من به اونجا منتقل شدم. لازم است اسامی دیگری را هم بگویم؟
دادستان کارلسون: بله بفرما.
ایرج مصداقی: مجید تبریزی او مدیر داخلی زندان بود، خیلی زود به زندان اوین منتقل شد. محمود فامیلی اش را نمی‌دانستم، او افسر زندان بود. خاکی مسئول سالن ملاقات بود. عرب یک دادیار دیگر بود.
دادستان کارلسون: کس دیگری که مقام بالا دارد، مقام ریاست و رهبری؟
ایرج مصداقی: مسئولان مهم این‌ها هستند. افسر نگهبان را چند نفر می‌توانم نام ببرم که در کشتار هم دست داشتند. فرج یکی از آن‌ها بود. من از سال ۶۱ او را می شناختم. بعداً افسر نگهبان زندان شد. پاسدارهای زیادی را هم می‌شناختم، بسیاری از نگهبان ها را می‌شناختم، ما با آن‌ها زندگی می‌کردیم، آن‌ها را هر روز می‌دیدیم.
دادستان کارلسون: وقتی می‌گویی پاسدار منظورت چیست؟
ایرج مصداقی: نگهبانان زندان
دادستان کارلسون: خوب این هیات مسئولین شان تغییراتی در آن‌ها پیدا شد از وقتی که تو به آنجا آمدی؟
ایرج مصداقی: از اواخر سال ۶۶ دیگر سید حسین مرتضوی را ما در گوهردشت ندیدیم، او رئیس زندان اوین شده بود. ناصریان نقش مهم‌تری پیدا کرد. او سرپرست زندان هم بود و هر دو پست را داشت. هم سرپرست زندان بود و هم دادیار ناظر زندان بود. به همین دلیل نقش حمید نوری به عنوان معاون ناصریان بسیار مهم‌تر شد.
دادستان کارلسون: چه‌جوری، از چه لحاظ؟
ایرج مصداقی: برای اینکه او معاون ناصریان بود و ناصریان هم سرپرست زندان بود و مدیریت زندان را داشت و هم دادیار زندان بود. این‌ها دو پست متفاوت است، اما هر دو را ناصریان با هم داشت. به همین دلیل معاون او نقش مهم‌تری پیدا کرد. این چیزی نیست که الان بگویم، در کتابم نوشتم. من نمی‌دانستم یک روزی اینجا می آیبم و قرار است به شما بگویم.
وقتی که تو سال ۱۹۸۶ (۱۳۶۵) به گوهردشت می‌آیی، ناصریان و حمید نوری آنجا هستند یا بعداً می آیند؟
ایرج مصداقی: ناصریان با ما از قرل حصار به گوهردشت آمدند. وقتی که ناصریان در قزل حصار بود، آنجا حمید عباسی با او نبود و در ماه های اولی که ما به گوهردشت امدیم، من حمید عباسی را ندیدم. من مسيول بند بودم و نماینده زندانیان و با ناصریان بارها برخورد داشتم. احیاناً اگر حمید نوری بود، من می دیدمش. برای همین گفتم در سال ۱۳۶۶ برای اولین بار او را دیدم. این دیده های من است. شاید او بوده× ولی من ندیمش، من آنچه که دیدم را گفتم.
دادستان کارلسون: خیلی خوب است، کار درستی می‌کنی. یک کم راجع به ناصریان صحبت کنیم. گفتی که او در قزل حصار بوده است. آنجا هم چندین بار دیده بودیش؟
ایرج مصداقی: بله، من آنجا هم مسئول یبند بودم و نماینده زندانیان و ناصریان به بند ما می‌آمد و در گوهردشت هم به بند ما می‌آمد و همه زندانیان او را می دیدند. دادیار در زندان بیشترین برخورد را با زندانیان دارد و همه چیز به او ختم می‌شود به لحاظ حقوقی، به همین دلیل است که همه ناصریان و یا حمید نوری را می‌شناسند. شما برای ملاقات حضوری با خانواده حتماً باید دادیار اجازه دهد، برای آزادی از زندان حتی اگر حکم تان تمام شده باشد باید دادیار اجازه دهد، دادیار است که تصمیم می‌گیرد شما چطوری باید از زندان آزاد شوید، حتی بعد از پایان حکم زندان. شرایطی که تعیین می‌کردند دادیار تعیین می‌کرد، بایستی به طور کتبی انزجارنامه بنویسی و سازمان تان را محکوم کنید.
دادستان کارلسون: راجع به چه چیز داری حرف می‌زنی؟ کی؟ چه زمانی؟
ایرج مصداقی: موقعی که می‌خواهی آزاد می شوی. هم چنین بایستی تأیید بکنی در برابر دوربین یا تماشاچیان بایستی سازمان خودتان یا عقاید خودتان را محکوم کنید. دادیار تصمیم می‌گیرد و بعد شما با وثیقه یا ضمانت دو نفر آزاد می‌شوید وثیقه ملکی، میزان وثیقه را مبلغ اش را دادیار تعیین می‌کند. گاه همه این‌ها را بایستی با هم انجام دهی. آن دو نفر که ضامن می‌شوند، ضمانت می‌کنند اگر شما را خواستند آن‌ها باید شما را بیاورند و تحویل دهند، اگر نه خودشان زندانی می شوند. وقتی می خواستند شما را در زندان تنببه کنند، دادیار بایستی امضا می‌کرد و شما را به انفرادی می‌فرستاد و میزان مدتی که باید در انفرادی باشید را دادیار تعیین می‌کرد.
دادستان کارلسون: وقتی می‌گویی مجازات، چه مجازاتی یا تنببه؟
ایرج مصداقی: شما می‌رفتید سلول انفرادی البته همیشه با تنبیه و کتک و ملاقات قطع می‌شد و زمانش بستگی داشت به تصمیم دادیار.
دادستان کارلسون: از کجا می‌دانی که این‌ها را دادیار تصمیم می گرفت؟
ایرج مصداقی: من در سال ۶۶ و ۶۷ در گوهردشت سه بار انفرادی شدم.
دادستان کارلسون: خوب از کجا می‌دانی که دادیار تصمیم می‌گرفت که تو به آنجا بروی؟
ایرج مصداقی: یک بار دادیار ما را زدند، به شدت با کابل و چوب و مشت و لگد زدند و دادیار همان جا گفت که این‌ها را به انفرادی ببرید. البته آن بار حمید نوری این تصمیم را نگرفت، عرب تصمیم گرفت. اما حمید نوری و ناصریان در جریان بودند.
دادستان کارلسون: از کجا می‌دانی؟ من سؤالم این است.
ایرج مصداقی: یکی از سؤال‌هایی که در دوران کشتار ۶۷ می‌کردند این بود که در عید قربان کجا بودی؟ عید قربان یک عید مذهبی ایرانیان و مسلمان است و به حج می روند. ناصریان و حمید نوری می‌دانستند که تعدادی آن روز در بند نبودند و می‌دانستند که آن‌ها انفرادی بودند و آن‌ها هر کسی را که فهمیدند جزو کسانی بودند که تو انفرادی بودند، آن‌ها را می کشتند. من یکی از کسانی بودم که جان به در بردم.

وقت ناهار، جلسه برای صرف ناهار قطع شد و یک ساعت و نیم تنفس دادند.

جلسه بعداز ظهر دوشنبه یکم شهریور ۱۴۰۰/ ۲۳ اگوست ۲۰۲۱

رئیس دادگاه: حالا می‌خواهند ببینند که این سؤال و جواب هم‌زمان ترجمه شود یعنی از سوئدی به فارسی هم ترجمه شود و از فارسی به سوئدی ترجمه شود که گفتیم همه را می‌خواهیم ترجمه کنیم که در حقیقت می‌گویند که سؤال‌ها را بتوانید هم‌زمان ترجمه کنیم. اگر نظر مترجم ها این باشد که نه این خوب کار نمی‌کند پس هیچ چیز آن هم‌زمان نباشد.
مترجم: در هر حال چون این مساله بیان شد که رئیس دادگاه هم خواستند که این مساله را در میان بگذارند چون ما می‌گوییم هم‌زمان ترجمه نمی‌کنیم به همان صورت قبل از ظهر ادامه خواهیم داد و دادستان ادامه می دهد.
دادستان کارلسون: قبل از اینکه برای ناهار برویم آن موقع صحبت دادیارها بود و اینکه شما می‌گفتید که این دادیارها هستند که مجازات یا تنبیه را در زندان تعیین می کنند. بعد من از شما سؤال کردم این را شما از کجا می دانید؟ شما شروع کردید راجع به یکی از این اعیاد صحبت کردید عید یعنی در حقیقت این جواب شما بود به این سؤال که شما از کجا می‌دانید که این‌ها هستند که مجازات را تعیین می کنندحالا می‌توانید قبل از اینکه ادامه دهید از نظر زمانی بگویید که حدوداً کی بوده این عید و این اتفاقاتی که آن روز اتفاق افتاده؟
ایرج مصداقی: این عید سوم مرداد۱۳۶۷ بود، من در آن زمان در انفرادی به سر می‌بردم.
دادستان کارلسون: عید چی می گویید؟
ایرج مصداقی: عید قربان
دادستان کارلسون: حالا خلاصه بگویید آن روز چه‌جوری می‌شود و چه اتفاقی می‌افتد که شما متوجه می‌شوید که این دادیار هست که تصمیم می‌گیرد؟
ایرج مصداقی: من قبل از آن هم می‌دانستم برای اینکه سال ۶۶ عید قدیر هم که آن هم یک عید مذهبی است، من را به سلول انفرادی منتقل کردند، برای اینکه آن روز برای عید ما یک کیک درست کرده بودیم و می‌خواستیم عید را جشن بگیریم. از نظر آن‌ها ممنوع بود. من را با کتک به سلول انفرادی بردند. آنجا من پرسیدم من را که تو انفرادی کردند پرسیدم من چند وقت اینجا می مانم؟ گفتند بایستی ناصریان یا حمید عباسی دادیار تصمیم بگیرد.
دادستان کارلسون: این مال سال ۶۶ است؟
ایرج مصداقی: بله و در سال ۶۵ باز هم یک شب پاسدار من را با کتک از بند بردند بیرون و بعد بیرون من را به شدت زدند. من مریض بودم و تب داشتم. بعد من را که بیهوش شدم به بهداری بردند و متوجه نشده بودم. در بهداری خود پاسدارها یک آمپولی را زیر پوستم زدند و نمی‌دانم چی بود. از دردش فریاد زدم و چشمم ام را باز کردم و آن‌ها داشتند می خندیدند بعد من را بیرون آوردند و مدیر زندان مجید تبریزی. او آمد و برایش توضیح دادند که چه اتفاقی افتاده و او گفت که مرا به بند ببرند تا دادیار بیاید و خودش تصمیم بگیرد. من مطمئن هستم که دادیار در این زمینه‌ها تصمیم می گیرد.
دادستان کارلسون: این مساله مال سال ۶۷ است که شما درباره‌اش شروع کردید صحبت کردن؟
ایرج مصداقی: در سال ۶۷ در خرداد ماه، داوود لشگری آمد. تعدادی را از بند بیرون برد، از جمله من. همه ما با چشم‌بند بودیم. ما را به یک اتاقی بردند، مثل یک سالن بود. من اولین نفر بودم چشم بندم را گفتند بردار و من از دور دیدم یک نفر پشت دوربین نشسته است، یعنی دوربین روی یک نفر است. او سرش پایین بود و من قیافه اش را ندیدم یا دوربین جلوی صورت اش بود. او دوست من بود، ولی آن موقع نشناختم اش چون خیلی هیجان زده بود و فکر کنم دوربین هم جلوی صورت اش هم بود. می‌خواستند او را مجبور کنند که یک انزجار نامه بخواند. من گفتم نمی‌خواهم اینجا بنشینم و این صحنه را ببینیم آن‌ها من را بیرون بردند و تونل درست کردند و تا توانستند زدند. لشگری آنجا بود و عرب دادیار زندان آنجا بود، ولی حمید نوری نبود. اما آنجا به شدت ما را زدند. با کابل می‌زدند با چون می‌زدند با مشت و لگد می زدند. بعد عرب که دادیار بود او دستور داد که ما را به سلول انفرادی ببرند و او بود که دستور داد که ملاقات مان هم قطع شود. من مطمئن هستم که دادیار تصمیم می گیرد.
دادستان کارلسون: چه چیزی باعث می‌شود که بخواهید این اطمینان را داشته باشید که به این صورت بوده؟
ایرج مصداقی: خودش در حضور ما دستور داد عرب.
دادستان کارلسون: شما صحبتی که دارید می‌کنید راجع به این تونل و این‌جور چیزها، این‌طوری که من متوجه می‌شوم چند نفر بودید، فقط شما نبودید. درست متوجه شدم؟
ایرج مصداقی: بله، ما ۸ نفر بودیم من همه را به اسم می شناسم.
دادستان کارلسون: کی‌ها بودند؟
ایرج مصداقی: شهریار فیضی بود، علیرضا سپاسی، اکبر صمدی، مجتبی اخگر بایستی فکر کنم ولی اسم همه‌شان در کتاب ام هست.
دادستان کارلسون: ولی در حال حاضر این اسم‌ها هست که شما یادتان می آید؟
ایرج مصداقی: باید فکر کنم. فرامزر جمشیدی
دادستان کارلسون: من می‌خواهم یک مقدار به عقب برگردیم چون می‌خواهم در مورد دادیار بیشتر سؤال بپرسم و منظورم این هست که آن دادیار که در گوهردشتت هست آن را می‌خواهم. این مدتی که شما آنجا بودید چند نفر بودند که در آن دفتر کار می‌کردند؟ هیچ برداشتی دارید؟
ایرج مصداقی: سه نفر
دادستان کارلسون: این سه نفر کی‌ها هستند؟
ایرج مصداقی: ناصریان محمد مقیسه اسم اصلی‌اش است. اسم اصلی‌اش را من اول گفتم مثل حمید نوری که من اول بار اسم اش را نوشتم. عرب او هم دادیار بود و حمید نوری. ولی در دوران کشتار ۶۷ من عرب را ندیدم. ۵ روز قبل از کشتار ۶۷ روز سوم مرداد ببخشید دوم مرداد ماه بود که من عرب را برای آخرین بار دیدم. او با من برخورد کرد.
دادستان کارلسون: برخورد کرد یعنی چی کار کرد؟
ایرج مصداقی: او با من صحبت کرد و او گفت که امروز به بند بر می گردی، اما این اتفاق نیفتاد فقط سلولم عوض شد و من دیگه او را ندیدم و در دوران کشتار ۶۷ هم من عرب را ندیدم و مطمئ هستم که او در زمان کشتار ۶۷ در زندان گوهردشت نبود، اگر بود، حتماً او را می‌دیدم، فقط حمید نوری و ناصریان بودند و من این را در کتام هم نوشتم چیزی نیست که اینجا بگویم.
دادستان کارلسون: عرب را می‌دانید که اسم حقیقثی اش چه بوده؟
ایرج مصداقی: نه
دادستان کارلسون: می‌خواهم بدانم که ناصریان و عرب هر دوشان یک سمت داشتند و در یک اندازه قدرت داشتند؟
ایرج مصداقی: نه، ناصریان بالاتر بود، عرب و حمید نوری پایین‌تر بودند.
دادستان کارلسون: اسمی برای سمت این‌ها هست؟ سمتی که عرب یا حمید نوری داشته؟
ایرج مصداقی: به همه‌شان دادیار می‌گفتند، ولی ما می فهمیدیم وقتی برخورد می‌کردیم و می‌فهمیدم که ناصریان بالاتر است. در اوین هم همین‌طور بود، وقتی ما به اوین منتقل شدیم، ناصریان و حمید نوری با ما به اوین آمدند. آن‌ها همراه با حسنی سه نفر دادیاری را اداره می کردند.
دادستان کارلسون: صحبت اوین را دارید می کنید؟
ایرج مصداقی: بله.
دادستان کارلسون: می‌خواهم ببینم حرف شما را درست متوجه شدم، وقتی این اعدام ها در گوهردشت شروع می‌شود شما عرب را هیچ وقت ندیدین دیگه اونجا؟ هیچ وقت دیگه توی زندان او را ندیدید؟
ایرج مصداقی: نه ندیدم. آخرین باری که من او را در زندان دیدیم، دوم مرداد ۶۷ بود.
دادستان کارلسون: این افراد، این سه نفری که در دفتر دادیاری بودند اگر نمی‌دانید می‌توانید بگویید نمی دانم. آیا می‌دانید که آنها بین خودشان چگونه کارها را تقسم کرده بودند؟ یا چه‌جوری بود؟
ایرج مصداقی: نه اطلاعی ندارم، ولی فکر می‌کنم که آن روزها چنین تقسیم‌بندی نبود، کار آن‌ها نظمی نداشت.
دادستان کارلسون: منظورتان چیست؟
ایرج مصداقی: آن‌ها خیلی منضبط نبودند،شما نگاه کنید یک نفر صبح داشت با شما بازی می‌کرد و یک ساعت بعد اعدام شده بود، بدون هیچ دلیلی.
دادستان کارلسون: آن چیزی که من می‌خواهم بدانم این هست که این دادیار ها بین خودشان وظایف را تقیسیم کرده بودند که هر کدام چه وظیفه‌ای دارد؟ اگر نمی‌دانید که خوب بگویید نمی‌دانم.
ایرج مصداقی: من از آن‌ها نپرسیده بودم، اما می فهمیدم. هر کدام از آن‌ها که بودند تصمیم می گرفتند و هر اتفاقی که می‌افتاد آن کسی که حضور داشت تصمیم می‌گرفت. تصمیم نهایی را ناصریان می‌گرفت، اما یکی از وظایف حمید نوری گرفتن مصاحبه اجباری از زندانیان بود موقع آزادی و من مطمئن هستم. ده‌ها یار این را دیدم. بعد از پایان کشتار ۶۷ در اواخر پاییز ما را در زندان گوهردشت به یک محلی می‌بردند یک سالن بزرگ بود که چند پله می‌خورد یک سن بزرگ بود حمید نوری آنجا نشسته بود پشت میز و زندانیانی که حکم شان مدت‌ها و سال‌ها بود که تمام شده بود را آن بالا می‌آورند و روزها این ادامه داشت و افراد تک به تک بغل حمید نوری آن بالا پشت میز پشت میکورفون رو به دوربین می نشستند و آن‌ها مجبور بودند با اینکه حکم زندان شان مدت‌ها تمام شده بود، البته بعیضی های شان هم تازه حکم شان تمام می‌شد. آن‌ها مجبور بودند که محکوم بکنند سازمان های سیاسی خودشان را حمید نوری به سادگی نمی پذیرفت. او از آن‌ها سؤال می‌کرد، آن‌ها را مسخره می‌کرد و مجبور می‌کرد که بیشتر توضیح دهند. من این را در کتابم نوشتم من نمی‌دانستم امروز اینجا در مقابل دادگاه در مقابل قاضی و در مقابل شما این حرف‌ها را می زنم.
دادستان کارلسون: یعنی این چیزی که می‌گویید بعد از اعدام ها بوده است؟
ایرج مصداقی: بله، پایان پاییز ۶۷
دادستان کارلسون: این را از کجا می دانید؟
ایرج مصداقی: ما خودمان آنجا می رفتیم، من هر روز آنجا برده می‌شدم همه بند ما را می بردند. می‌خواستند فشار بیشتری روی آن زندانیان بیاید.
دادستان کارلسون: الان اگر شما بخواهید که دادیار را توضیح بدهید مثلاً به سوئدی این برابر می‌شود با مثلاً قاضی، دادستان، چی هست ای دادیار؟
ایرج مصداقی: نماینده دادستان در زندان، همه کارهای حقوقی یک زندانی را دادیار انجام می دهد. او اختیارت دادستان را دارد.
دادستان کارلسون: آیا شما اطلاعی در این مورد دارید که اگر کسی بخواهد به عنوان دادیار کار کند یا در دفتر دادیاری کار کند باید تحصیلات خاصی داشته باشد، تحصیلات حقوقی چیزی؟
ایرج مصداقی: نه، بگذارید توضیح دهم. نیاز به هیچ تحصیلانی ندارد. اسدالله لاجوری، دادستان تهران که به قصاب تهران معروف بود، دادستان بزرگ اسلامی تهران، او قدرت مند ترین فرد قضایی در ایران در سال‌های ۶۰ تا ۶۳ بود. او فقط ۶ کلاس سواد داشت. فقط دبستان را طی کرده بود. ابراهیم رئیسی که امروز رئیس جمهور ایران است، وقتی دادستان کرج بود، او فقط بیست سال سن داشت. سن اش از من کمتر است. وقتی داستان دو استان همدان و حتی کرج بود یعنی دو جا را اداره می‌کرد، او فقط ۲۲ سال داشت. پورمحمدی که عضو هیات کشتار ۶۷ بود، از ۱۹ سالگی پست قضایی داشت. وقتی ۲۲ ساله بود در خوزستان و در بند عباس و در مشهد دادستان بود و او تصمیم می‌گرفت و نقش مهمی در اعدام ها داشت. او تحصیلات کلاسیک نداشت. تحصیلات ابتدایی روحانی آخوندی داشت. من می تونم همین‌طوری برای شما تا شب توضیح بدهم.
دادستان کارلسون: شما اسم ابراهیم رییسی را آوردید که گفتید که در کرج فقط بیست سالش بود ولی نفهمیدم که او هیچ گونه تحصیلاتی داشته یا نداشته است. او فقط ۶ کلاس سواد داشت. در مبارزات انتخاباتی رقبایش گفتند او ۶ کلاس سواد داشته است. اما اشتباه است او ۵ کلاس سواد داشته است.
دادستان کارلسون: این‌طور که متوجه شدم ناصریان آخوند بوده؟
ایرج مصداقی: ناصریان، پورمحمدی و رئسی هر سه آخوند بودند، اما در زندان هیچ موقع با لباس آخوندی نبودند.
دادستان کارلسون: یعنی سال ۱۹۸۸ این‌ها آخوند بودند؟
ایرج مصداقی: نه لباس شخصی داشتند.
دادستان کارلسون: منظور من این نیست که چه نوع لباسی می پوشیدند منظورم این است که این‌ها آخوند بودند آن موقع یا نبودند؟
ایرج مصداقی: در سصح ابتدایی آخوندی بودند. اولین مراحل آخوندی بودند. این‌ها حتی سواد آخوندی نداشتند.
دادستان کارلسون: ناصریان، عرب، حمید نوری و لشگری صحبت کردید، حالا می‌رسیم به لشگری. اگر بخواهید از نظر مقام و سمت در نظر بگیرید که اول کیست و دوم کیست لشگری نسبت به این سه نفر چه جایگاهی داشت؟
ایرج مصداقی: کدام سه نفر؟
دادستان کارلسون: همه این دادیار ها؛ ناصریان، عرب و حمید نوری با لشگری. لشگری جایگاهش نسبت به این سه نفر کجا بود؟
ایرج مصداقی: به لحاظ قانونی ناصریان دارای اتوریته بیشتری بود. لشگری معاون امنیتی زندان بود این‌ها نقش حقوقی داشتند. دو چیز متفاوت است.
دادستان کارلسون: خوب نقش او چه بود؟
ایرج مصداقی: هر موقع می خواستند بزنند می‌خواستند شکنجه کنند، لشگری چون هیکل خیلی بزرگی هم داشت و زیر نظر او می‌زدند و او چون قدیمی در گوهردشت بود همه زندانیان یا خیلی‌ها را در زندان می شناخت. من و لشگری با همدیگر به زندان گوهردشت رفتیم. ما اولین سری ای بودیم که از اوین به زندان گوهردشت منتقل شدیم. زندان تازه ساز بود. حتی پاسدارها را از اوین به گوهردشت می آوردند. لشگری با ما تو یک ماشین بود، اتوبوس بود.
دادستان کارلسون: الان دارید رجع به سال ۱۳۶۱ حرف می‌زنی؟
ایرج مصداقی: لشگری آن موقع یک پاسدار معمولی بود بعد او مسئول پاسدارها شد و همین‌طوری مقام گرفت. وقتی پاسدارها در سرکوب شرکت می‌کردند و بیرحمی نشان می‌دادند، ارتقای مقام می گرفتند. شما دیروز شنیدید که حمید نوری گفت که در اسفند سال ۶۱ در اوین پاسدار بود، پاسدار بند. او درست می‌گفت، اما چون مثل لشگری او هم در بند بیرحمی نشان می‌داد و به همین دلیل ارتقای مقام یافت و به دادیاری و به شعبات بازجویی و دادستانی منتقل شد.
دادستان کارلسون: از کجا این‌ها را می دانی؟
ایرج مصداقی: خیلی‌ از پاسدارها به این ترتیب از توی بند و از نگهبانی به شعبه بازجویی منتقل می شدند. من از دوستانم شنیده بودم که حمید نوری در سال ۶۲ در آموزشگاه اوین نگهبان بند آن‌ها بوده است.
دادستان کارلسون: خوب پس این را خودت با چشم خودت ندیدی و از دیگران شنیدی که نگهبان اوین بوده است؟
ایرج مصداقی: نه با چشم خودم ندیدم اما در زندان از دوستانم شنیدم. من حافظه خیلی خوبی دارم.
دادستان کارلسون: خوب لشگری را هم صحبت اش را کردیم که دادیار بوده‌، دیگه چه اشخاصی آنجا در گوهردشت بودند؟ پرسنل.
ایرج مصداقی: فرج و جاسم، این دو تا افسر نگهبان بودند.
دادستان کارلسون: منظورت از افسر چیست؟
ایرج مصداقی: افسر نگهبان در زندان تقریباً می تونم بگویم که هر شیفت تمام پاسدارها را او اداره می کند. محمود هم یکی دیگر بود و خاکی مسئول سالن ملاقات بود. در کشتار سال ۶۷ مسئول جایی بود که بچه‌ها را در آنجا اعدام می کردند، عادل مسئول فروشگاه بود.
دادستان کارلسون: فروشگاهی که بخواهند خرید کنند؟
ایرج مصداقی: او در راهرو مرگ افرادی که می‌خواستند اعدام کنند او تا محل اعدام می برد. بیات مسئول بهداری زندان بود. یک تعدادی هم پاسدارهای معمولی بودند.
دادستان کارلسون: پاسدار که باز می‌گویی منظورت نگهبان زندان است؟
ایرج مصداقی: بله.
دادستان کارلسون: چون مفهوم دیگری هم دارد پاسدار یعنی پاسدارهای انقلابی مال سپاه پاسداران
ایرج مصداقی: بله، ولی این‌ها ابتدا در استخدام دادستانی بودند.
دادستان کارلسون: پس پاسدار انقلاب نیستند که در زندان نگهبانی دهند؟
ایرج مصداقی: نه، ولی به آن‌ها هم پاسدار می‌گفتند، اسم دیگری نداشتند.
دادستان کارلسون: سال ۱۹۸۸ (۱۳۶۷) تقریباً چند تا نگهبان در گوهردشت بودند؟
ایرج مصداقی: بخش‌های مختلف بود. تأسیسات، آشپزخانه، کلینیک یا بهداری، ترابری و پاسدارهای بند. آن تعدادی که من در راهروی مرگ می‌دیدم،. می‌توانم بگویم حدوداً نزدیک به ۷۰ الی ۸۰ نفر را می دیدم.
دادستان کارلسون: این مال درست آن زمان اعدام است؟
ایرج مصداقی: بله، برای اینکه تقریباً همه را برای مشارکت در اعدام آورده بودند آن‌ها بایستی در اعدام شرکت می‌کردند و پاسدارهای هر دو شیفت زندان بودند و هیچ کسی حق ترک زندان را نداشت. من همه‌شان را می دیدم. و من شنیدم که لشگری پشت تلفن می‌گفت که همه را بیاورند. اسم می‌آورد همه بخش‌هایی که گفتم اسم می آورد. می‌گفت همه بیایند بعداً نگید نگفتید. من این را در کتابم نوشتم.
دادستان کارلسون: کی این را تو شنیدی؟
در همان دوران کشتار ۶۷
دادستان کارلسون: تقریباً زمانی کی؟
فکر می‌کنم یا ۱۸ یا ۲۱ مرداد
دادستان کارلسون: کجا بودی آن موقع؟
بغل همان در نشسته بودم
دادستان کارلسون: تا جایی که من متوجه شدم تقریباً نزدیک به ۷۰ تا ۸۰ تا نگهبان بودند. درسته؟
بله.
دادستان کارلسون: ۷۰ تا ۸۰ تا نگهبان بود، چند تا تعداد زندانیان بودند که در گوهرددشت بودند؟
ایرج مصداقی: این‌ها کسانی بودند که با ما برخورد داشتند و داخل بودند وگرنه بیرون از زندان که ما دیگه نمی‌دیدیم و نمی دونستیم. در برجک ها بودند، نگهبان های دور زندان بودند. این‌ها که من گفتم نگهبان بند بودند.
دادستان کارلسون: ما را که می‌گویی نگهبان کی‌ها بودند؟
ایرج مصداقی: نگهبان زندانیان بودند.
دادستان کارلسون: خوب این را می‌دانم و فهمیدم کدام زندانیان را نگهبانی می‌دادند؟
ایرج مصداقی: زندانیان گوهردشت بندهای مختلفی که ما بودیم با این تعداد نگهبان ما برخورد داشتیم و می دیدیم.
دادستان کارلسون: ما کیست یعنی چه کسی؟ گروه خاصی را می‌گویی یا همه زندانیاین گوهردشت را می‌گویی؟
ایرج مصداقی: بندی که من در آن بودم.
دادستان کارلسون: این گروه خاص کی‌ها هستند؟
ایرج مصداقی: روه خاص همان بند یا بندهایی است که من در آن بودم.
دادستان کارلسون: خوب دیگر به جایی نمی رسیم. بالاخره جواب ندادی چند تا زندانی در گوهردشت بودند؟
از نظر من بیش از هزار و خورده ای بودند. شاید هزار و پانصد نفر.
دادستان کارلسون: همه زندانیان سیاسی و غیره، همه را با هم داری می گویی؟
ایرج مصداقی: آنجا همه زنداینان سیاسی بودند، فقط یک بند زندانیان افغانی بودند. این زندانیان افغانی را آنجا آورده بودند برای اینکه بیگاری کنند. کارهای زندان را آن‌ها انجام می دادند.
دادستان کارلسون: مثلاً چه کاری می‌کردند؟
ایرج مصداقی: تو آشپزخانه کار می‌کردند، تو محوطه کار می کردند، زندان را تمیز می‌کردند، هر کاری که زندان داشت به جای اینکه پاسدار استخدام کنند، زندبانیان افغانی مجانی کار می کردند.
دادستان کارلسون: این ۱۵۰۰ نفر زندانی که گفتی شامل حال زندانیان افغانی هم می‌شد؟
ایرج مصداقی: فکر می کنم.
دادستان کارلسون: این گروه‌هایی که شما اسم بردید، لباس‌های شان چه‌جوری بود وقتی کار می کردند؟ فرقی می کردند؟ چه فرقی؟
ایرج مصداقی: بعضی وقت‌ها لباس شخصی تن شان بود، بعضی وقت‌ها شلوار سبز پر‌رنگ و پیراهن سبز.
دادستان کارلسون: الان داری در مودر کدام گروه صحبت می‌کنی؟
ایرج مصداقی: در مورد نگهبان ها. بعضی وقت‌ها لباس شخصی بودند بعضی وقت‌ها شلوار و پیراهن سبز داشتند. همان‌جور که گفتم این‌ها هیچ نظمی نداشتند.
دادستان کارلسون: دادیارها چی که در دفتر دادیاری کار می کردند؟ آن‌ها چه لباسی تن شان بود؟
ایرج مصداقی: همه لباس شخصی داشتند.
دادستان کارلسون: حالا می خواهم کمی راجع به گوهردشت بگویی که چه شکلی و چه‌جوری بود، با اجازه رئیس دادگاه یک مقدار عکس نشان می دهم. ص ۵۳ پروتکل FC درست از کتاب رقص ققنوس، کتاب شماست. خوب تعریف بکنید که چه کسانی کمک کردند که این‌ها را کشیدی؟ یا کی کشید؟
ایرج مصداقی: من اول کشیدم و کسی که به من کمک کرده مسعود اشرف سمنانی است، او در اتوکد این را کشید. اگر بخواهید در اتوکد ببینید تقریباً اندازه ها به اندازه واقعی‌اش هست.
دادستان کارلسون: این یک عکس اینجا هست. این چی رو نشان می‌دهد عکس کجاست؟
این بندهای زندان گوهردشت است. ۸ تا ساختمان است، هر ساختمان سه طبقه است. یعنی ۲۴ بند است. از سمت راست ساختمان سوم آشپزخانه است، دو طبقه است.
دادستان کارلسون: صبر کن من یک عکس دیگر هم دارم اینجا. می بینی؟ من خودم اینجا را شماره بندی کردم می‌بینی شماره نوشتم؛ یک دو سه چهار پنج … ادامه دارد می‌بینی؟ این‌جوری کنیم که از شماره بندی من شروع کنیم. از یک شروع می‌کنی و می‌گویی که اگر خودت تو این ساختمان بودی و چی را نشان می‌دهد و چی هست و هر اطلاعاتی که داری را بده. خوبه؟
رئیس دادگاه: قبل از اینکه شروع کنی. دادستان یک سؤال کرد در مورد نقشه ها که تو کشیدی با کمک یک شخص دیگر. اول تو کشیدی بعد از کمک شخص دیگری کمک گرفتی. کی این نقشه ها را کشیدی؟ از لحاظ زمانی کی کشیدی و بعد زمینه چی داشتی و از روی چه چیزی کشیدی؟
ایرج مصداقی: سال ۲۰۰۵ کشیدم. سال ۲۰۰۴ چاپ اول کتابم بیرون آمد. یک روز آمریکا بودم یکی از دوستانم دلناز آبادی او می‌خواست فیلمی راجع به کشتار ۶۷ درست کند. من کنار او نشسته بودم او از من خواست که نقشه زندان را برایش بکشم و او به کامپیوتر منتقل کند. من در عرض سه دقیقه نقشه را کشیدم و او منتقل کرد، ناگهان نگاه کردم روی نقشه و گفتم نه اشتباه است. گفت چی اشتباه است؟ گفتم محل دادگاهی را که من کشیدم اشتباه است. گفت از کجا می‌دانی؟ گفتم وقتی من توی راهروی مرگ نشسته بودم آنجا سه راه بود و نه چهار راه. اگر به نقشه نگاه کنید یک راهروی طولانی است و بعدها اینطوری به آن وصل می شود. اینجا یک بند است، اینجا یک بند است و اینجا یک راهرو و و این نقطه مثل یک چهار راه می شود و من یک هو یادم آمدم ولی آنجایی که من نشسته بودم چون طبقه اول بود، آنجا چهار راه نبود یعنی روبروی راهرویی که توش دادگاه بود دیگه بندی نبود. به نقشه نگاه کنید، شماره یک و شماره ۱۵ روبروی هم هستند، و بعد یک راهرو است. اگر شماره ۲ و ۱۲ را نگاه کنید باز یک ساختمان این ور است و یک ساختمان آن ور است و یک راهرو وسط آن‌ها هست. اما یازده را نگاه کنید، دیگر ساختمانی روبروی آن نیست بلکه حیاط است. من آنجا متوجه شدم چون اول نقشه را جور دیگری کشیده بودم یعنی این راهروی شماره ۱۱ مقابل یک ساختمان بود مثل بندهای دیگر. من صدها ساعت فکر کردم و خودم را در آنجا نگاه کردم تا ببینم که چه‌جوری بود و این دادگاه دقیقاً کجا بود و مجبور بودم خیلی چیزها را به خاطر بیاورم. به عکس شماره ۱۰، ۱۱ و ۱۲ نگاه کنید. ۱۱ محل دادگاه آنجاست. ۱۲ بهداری زندان است. شماره ۱۰ سالن ملاقات و کتابخانه و اینهاست. برای اینکه این دو ساختمان بند زندانیان نیست نیاز به حیاط ندارند. برای همین به جای حیاط روبرویی یک دونه ساختمان دیگر است و آنجا دادیاری و ساختمان اداری است و هیات در آنجا تشکیل جلسه می داد.
دادستان کارلسون: الان در مورد کدام ساختمان داری حرف می‌زنی؟
شماره ۱۱
دادستان کارلسون: نمی دانم رئیس دادگاه جواب سؤال اش را گرفت. داشتی می گفتی سال ۲۰۰۵؟
ایرج مصداقی: بله
رئیس دادگاه: خوب این صدها ساعت که فکر کردید که بعد این را عوض کردید کی این‌ها بعد از ۲۰۰۵ بود؟
ایرج مصداقی: نه همان ۲۰۰۵ بود و در ۲۰۰۶ این را کشیدم.
رئیس دادگاه: پس در ۲۰۰۵ برای کس دیگری کشیدی که انتقال داد به کامپیوتر و می‌خواست فیلم بسازد و در ۲۰۰۶ این را کشیدی، درسته؟ در این قسمت سؤال زیاد است، ولی فعلاً ۱۵ دقیقه استراحت می کنیم تا سه و ده دقیقه همدیگر را می بینیم. همه داخل سالن بمانند.
رئیس دادگاه: وقتی که قرار است جلسه شروع شود، میکوفون ها روشن است و صداها همه جا پخس می شود. با تشکر از کنت لویز که این را تذکر دادند که بیشتر دقت کنیم. مترجمین هم وظیفه شان این است که هر چیزی که در سالن دادگاه گفته می‌شودرا ترجمه کنند. خیلی ممنون از یادآوری ادامه می دهیم. حالا دادستان سؤال می پرسد.
دادستان کارلسون: بر گردیم سر عکسی که شما کشیدید و من شماره گذاری کردم. شما با گفتن شماره بگویید که شما کجا بودید در موقع این اعدام ها و قبل و بعدش در کدام قسمت‌ها بودید و چه کار می کردید؟ شما در مورد ساختمان ۱۰ و ۱۱ و ۱۲ صحبت کردید. آیا ساختمانی هست که بخواهید در موردش صحبتی کنید؟
ایرج مصداقی: بله، ساختمان شماره ۲ طبقه سوم، در یازده خرداد ۱۳۶۷ ما به آنجا منتقل شدیم.
توضیح از منصوره بهکیش: صدا در این قسمت نامفهوم شد و امکان دارد ثبت پاسخ ایرج مصداقی در قسمت زیر در داخل پرانتز اشتباه ثبت شده باشد. البته چند بار گوش دادم تا در حد امکان اطلاعات درست را ثبت کنم. ادامه پاسخ ایرج مصداقی (من از این بند در اواخر خرداد به انفرادی منتقل شدم، من در ساختمان شماره ۲ طبقه دوم بودم. من تا روز ۸ مرداد سال ۱۳۶۷ طبقه دوم ساختمان شماره ۱۵ بودم.) بعد از ناهار بود که ما رو به همان بند سابق مان یعنی ساختمان شماره ۲ طبقه سوم منتقل کردند. برای اینکه اگر بعدا کسی شهادتی داد یا اگر خاطراتی تعریف کرد به این ترتیب قاطی بشود. من سال ۶۱ در همین بند طبقه سوم زندانی بودم آن موقع اسمش سالن شماره ۱۹ بود. دلیل انتقال ما به بند سابق مان برای این بود که این ساختمان را به عنوان ترمینال برای اعدام می خواستند. برای اینکه این ساختمان ایزوله است. برای اینکه زندانیان با جایی نمی‌توانند تماس بگیرند. این طرفش محوطه زندان است و هیچ بندی نیست . و آن طرف بهداری است. بنا براین ارتباط این ساختمان با تمام بند قطع می شود. همه بندهای دیگر می‌توانند از طریق مورس نوری با هم تماس بگیرند. مورس نه با صدا با تصویر یا نور. من می تونم از یک با دو تماس بگیرم. هر جایی که چشم من ببینید می‌توانم تماس بگیرم. من می تونم دستم را یک کم از لای پنجره با یکپارچه در بیاورم یا دستم را در بیاورم و مورس بزنم. از ساختمان ۱۵ به جایی نمی‌توانید مورس بزنید، به همین دلیل این ساختمان را خالی کردند.
دادستان کارلسون: شما از لغت ترمینال استفاده کردید منظورتان چیست؟
ایرج مصداقی: زندانیانی که وارد پروسه اعدام می‌شدند وارد این بند می‌شدند آن‌هایی را که می‌خواستند پیش هیات مرگ ببرند می آوردند در این ساختمان از اینجا می‌بردند پیش هیات و آن‌هایی که شب زنده بودند، دوباره توی همین ساختمان می آوردند. طبقه اول خالی بود، طبقه دوم انفرادی بود، طبقه سوم اتاق‌های بزرگ‌تر بود، اما در هر اتاق درش بسته بود و در هر اتاق ۶ یا ۷ یا ۸ نفر بودند. من هم طبقه دوم بودم و هم طبقه سوم.
دادستان کارلسون: ساختمان‌های دیگر اگر به آن‌ها نگاه کنیم چیزی هست که بخواهی بگویی؟
ایرج مصداقی: ساختمان شماره ۵، بعد از کشتار ۶۷ ما را به آنجا منتقل کردند. ما طبقه سوم بودیم. ساختمان شماره ۴، یک محله ای در تهران بود به نام جمشید آنجا سابقاً محله زنان تن فروش بود. تا ۶ ماه بعد از انقلاب هم آنجا به کار خودش ادامه داد. آنجا را بستند، اما در شهریور سال ۶۷ آن محله را با خاک یک سان کردند.
دادستان کارلسون: نمی دونم الان متوجه آن شدم که داری در مورد کدام محله صحبت می کنی؟
ایرج مصداقی: یک محله که قبلاً زنان تن فروش در آنجا کار می کردند. آنجا یک محله بزرگی بود به نام شهرنو و جمشید. مثل ردلایت در آمستردام بود.
دادستان کارلسون: این چه ربطی به ساختمان شماره ۴ دارد؟
الان توضیح می دهم. آنجا محله ای مثل رد لایت در آمستردام بود و مواد مخدر و این‌ها هم می فروختند این‌جور گفته می‌شد من ندیدم. اما به دستور دادستان انقلاب اسلامی تهران و وزیر کشور آنجا را با خاک با بولدوز یک سان کردند. همه کسانی که در آنجا زندگی می‌کردند را دستگیر کردند و به زندان گوهردشت آوردند. زنان با بچه‌ها آنجا زندگی می‌کردند. بچه‌های کوچک زیاد بودند و بعد آن ها آهنگ و ترانه می‌خواندند. یک شب ریختند و آن‌ها را شدیداً زدند. چون آواز می خواندند. ما صدای جیع زن‌ها و بچه‌ها را می شینیدم.
دادستان کارلسون: صحبت چه زمانی را داری می‌کنی؟
ایرج مصداقی: مهرماه، آبان ماه ۱۳۶۷
دادستان کارلسون: این چیزی که شما دارید می‌گویید که در ساختمان شماره ۴ که از هوادار مجاهدین یا چپی ها دیگر در آن ساختمان نبودند؟
ایرج مصداقی: چون همه اعدام شده بودند و تعداد زندانیان کم شده بود و غالباً اعدام شده بودند. برای همین این افراد را آنجا آوردند.
دادستان کارلسون: نمی‌دانم که متوجه حرف شما می‌شوم یا نه؟ قبل از اینکه اعدام ها بخواهد شروع شود، چه کسانی در ساختمان شماره ۴ بودند؟
ایرج مصداقی: زندانیان چپ در ساختمان شماره ۴ بودند.
دادستان کارلسون: آن وقت بعد از اعدام ها زن‌ها و بچه‌ها را آنجا آوردند؟ حالا ساختمان دیگری هست که بخواهید در موردش صحبت کنید؟
ایرج مصداقی: ساختمان شماره ۶، طبقه اول کنار حسینیه یا آمفی تئاتر زندان، افراد را از راهروی مرگ که صدا می‌زدند، حمید نوری اسامی افراد را می‌خواند و بعد به عادل مسئول فروشگاه می‌گفت: «این‌ها را بندشان منتقل کن». این یک کد بود بین شان، یعنی آن‌ها را برای اعدام ببرید. آن‌ها را به طبقه اول ساختمان شماره ۶ می‌بردند. در طبقه اول سلول‌های انفرادی خالی بود. در آنجا به آن‌ها حکم اعدام را ابلاغ می‌کردند و بعد آنجا به آن‌ها می‌گفتند که قرار است اعدام شوند. یک فردی از اجرای احکام اوین به نام جواد، شش انگشت داشت. او با یک پوشه آبی همراهشان می رفت. کارهای مربوط به اعدام را اجرای احکام انجام می‌داد، کارهای حقوقی را، او به آن‌ها می‌گفت اگر می‌خواهند وصیت بنویسند، بنویسند. من خودم به آنجا نرفتم. یکی از زندانیان هم بند من که اهل کرج بود، زندانی کرج بود. اسمش بود م.ل. من اسم کامل او را می دانم. او به اینجا برده شده بود و به او حکم اعدام ابلاغ شده بود و او همه این چیزها را دیده بود. او در آنجا گفته بود حاضر است اطلاعاتی را بدهد که اعدام نشود. به همین دلیل او را از آنجا در آوردند. برای این است که من می‌دانم که آن‌ها را به آن بند می بردند. هر بار که می‌خواستند عده‌ای را اعدام کنند، اول از همه جواد را که گفتم که شش انگشت داشت می‌دیدیم که با یک پوشه آبی رنگ به سمت حسینیه یا آمفی تئاتر و همین بند می رفت.
دادستان کارلسون: اولین باری که راجع به طبقه اول این ساختمان شماره ۶ که از آن صحبت می‌کنی کی بود فهمیدی که طبقه اولش چیست؟
ایرج مصداقی: در همان روزهای اول کشتار ۶۷
دادستان کارلسون: شما راجع به طبقه اول این ساختمان صحبت کردی آیا زندانیانی در طبقه دوم یا سوم آن هم بودند؟
ایرج مصداقی: بله، من قبلاً هم خودم در طبقه سوم آنجا بودم.
دادستان کارلسون: من دارم صحبت آن زمانی را می‌کنم که اعدام ها انجام می شد. آیا خبر دارید که طول آن مدت در طبقه دوم و سوم آن ساختمان زندانیانی بودند؟
ایرج مصداقی: بله
دادستان کارلسون: حالا می‌خواهم بدانم که ساختمان دیگری هست که بخواهید صحبت کنید؟
بله ساختمان شماره ۹، من در آنجا سلول انفرادی بودم و وسط راهرو، وسط اش را دیوار کشیده بودند، برای اینکه ما نتوانیم مورس بزنیم. برای اینکه من می‌توانم با سلول روبرویی نه این روبرو، این یکی و این یکی می تونم از روی زمین مورس بزنم. روی زمین می خوابیدم و صورتم را روی زمین می گذاشتم و دستم را بالا و پایین می‌کردم. دستان تان را روی میز بالا و پایین کنید سایه اش را می‌بینید. کسی که توی سلول مقابل نه درست روبرو، آن طرف، می‌تواند سایه دستتان را بیبیند. و می‌توانید با او صحبت کنید. فقط در زندان گوهردشت می‌شد این کار را کرد، برای اینکه زیر دیر اینقدر باز است. شما سایه را می‌توانید ببینید وقتی روی زمین بخوابید.
دادستان کارلسون: حدوداً از نظر زمانی کی هست که شما در انفرادی شماره ۹ هستید؟
ایرج مصداقی: سال ۶۶
دادستان کارلسون: قبل از اینکه من بخواهم عکس را عوض کنم چیز دیگری هست که بخواهید در مورد این عکس بگویید؟
ایرج مصداقی: در همان ساختمان شماره ۹ ،دادستانی کرج هم آنجا بود. کسانی که در کرج دستگیر می‌شدند در این سالن نگهداری می شدند. تمام
دادستان کارلسون: وقتی می‌گویید دادستانی کرج منظورتان چیست؟
ایرج مصداقی: کرج یک شهر است، تهران یک شهر است. ما زندانی تهران بودیم و دادستانی تهران مسئول پرونده ما بود. زندانیانی بودند که دادستان کرج و دادستانی کرج مسئول پرونده شان بود. شماره ۱۴ در ورودی محوطه بندهاست. اعضای هیات از این شماره ۱۴ وارد زندان می‌شدند. ماشین شان را این بغل پارک می‌کردند و ما می دیدیم. از طبقه سوم. شماره ۱۳ راهروی مرگ بود. ما به آن راهروری مرگ می‌گفتیم. راهروی اصلی زندان است. اگر ما توانستیم خبر را به بندهای دیگر بدهیم.
دادستان کارلسون: اگر توانستیم؟
ایرج مصداقی: ما توانستم خبر بدهیم. از ساختمان شماره ۲ به ساختمان شماره ۴، برای اینکه ساختمان شماره ۳ آشپزخانه است. این دو ساختمان سه طبقه است، ما طبقه سوم بودیم و آشپزخانه دو طبقه است. از ساختمان شماره ۲ می‌توانستم به ساختمان شماره ۴ با دست و با نور اطلاع دهیم. طبقه سوم به طبقه سوم، برای اینکه آشپزخانه دو طبقه بود و می‌شد دید. من در کتابم هم توضیح داده ام.
دادستان کارلسون: شما می‌گفتید که با دست علامت می‌دادید، من می‌خواهم بدانم که چه‌جوری دست را از ساختمان شماره ۲ که هست ساختمان شماره ۴ می‌توانند بیبیند؟
می شود، فاصله زیاد نیست. اگر شما یک پارچه قرمز در دست بگیرید و تکان دهید آن‌ها راحت می بینند. تلگرام همین‌جوری بود. مورس صداست و این با چشم است. اما مکانیزم هر دو یکی است.
دادستان کارلسون: قبل از اینکه بخواهم عکس را عوض کنم. چیز دیگری هست که بخواهید در مورد این عکس بگویید؟
ایرج مصداقی: شماره ۷ آمفی تئاتر و حسینه زندان، اعدام ها در آنجا صورت می‌گرفت. البته روز اول و دوم نه، جای دیگری بود.
دادستان کارلسون: حالا به طور کلی حسینیه یا آمفی تئاتر ازش چه استفاده‌ای می کردند؟
ایرج مصداقی: من هیچ موقع آنجا نرفته بودم. در سال ۶۱ وقتی گوهردشت افتتاح شد، آنجا هنوز نیمه تمام بود. چند بازجو از اوین برای بازجویی به آنجا آمده بودند. آن‌ها بعضی از زندانیان را توی همین حسینیه که هنوز نیمه تمام بود را شکنجه می کردند.
دادستان کارلسون: این‌ها را دیدید یا شنیدید؟
ایرج مصداقی: نه، از کسانی که آنجا شکنجه شدند و بعدا آوردند بند ما و برای ما تعریف کردند. اما بعد از کشتار ۶۷، در بهمن ماه ۶۷، به مناسب ۲۲ بهمن که سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی است، به ما و خانواده‌های ما در اینجا ملاقات حضوری دادند. همه خانواده‌های بند ما را به اینجا آورده بودند. ما را به آنجا بردند و خواستند که خانواده مان را پیدا کنیم. آنجا محل اعدام دوستان ما بود. حمید نوری و ناصریان می‌خواستند فشار بیشرتی روی ما بیاورند. ما را به قتل گاه دوستان مان بردند که خانواده‌های مان را ببینیم. من به مادرم و مادر بزرگم گفتم نگاه کنید روی سن را حمید نوری و ناصریان را نشان دادم و گفتم این‌ها بچه‌های ما را آنجا روی این سن یک میله آن بالا بود و گفتم آنجا آن‌ها را کشتند و امروز شما را آوردند که ما را در اینجا ملاقات کنید. به مادرم گفتم خیلی از مادرها بیرون هستند، بچه‌های شان را اینجا دار زدند و امروز تو من را اینجا می بینی. همان جا با خودم عهد کردم که این را فراموش نکنم و برای همین امروز اینجا هستم و برای همین تلاش کردم که حمید نوری را در مقابل دستگاه عدالت قرار دهم و برای همین از دستگاه قضایی سوئد خواستم که عدالت را اجرا کند.
دادستان کارلسون: کدام بند هستید که از آنجا به حسینیه می‌برند؟
ایرج مصداقی: سالن ۲، ما را توی همین ساختمان شماره ۲ که به آن ساختمان شماره ۲ می گفتند. از اواخر پاییز ما را به آنجا بردند از ساختمان شماره ۵ به ساختمان شماره ۲ آوردند. همان بندی بود که بچه‌های زیادی با ما بودند و حالا نبودند و خیلی سخت بود.
دادستان کارلسون: خوب حالا همین برنامه که دارید در بهمن ۶۷ که گذاشتند همدیگر را ببینید چند تا زندانی هستند در حسینیه که توانستند خانواده‌ها را ببینند؟
ایرج مصداقی: فکر کنم حدود ۱۴۰ زندانی بودیم.
دادستان کارلسون: ۱۴۰ نفر شماها هستید و بعد قوم و خویشان و اقوام شما هستند. از طرف روسای زندان چه کسانی بودند؟
ایرج مصداقی: پاسدارها همه بودند، پاسدارهای آن شیف، لشگری بود، حمید نوری بود، ناصریان بود، افسر نگهبان بود، خاکی بود، مسئول ملاقات که در زمان کشتار ۶۷ مسئول دار زدن بچه‌ها بود.
دادستان کارلسون: آیا کسی کاری کرد نطقی سخنرانی برنامه‌ای چیزی بود؟
ایرج مصداقی: ما فقط حدود یک ربع توانستیم خانواده‌های مان را ببینیم. ما هیچ موقع نمی‌توانستیم خانواده مان را از نزدیک بببینیم. همیشه از پشت شیشه و از طریق تلفن.
دادستان کارلسون: به نظر تو دلیل اینکه روسای زندان هم آنجا بودند چی بود؟
ایرج مصداقی: دادیارها برای اینکه همیشه با خانواده‌ها برخورد داشتند و خانواه ها همیشه با دادیارها برخورد داشتند. به همین دلیل آن‌ها در آنجا حضور داشتند، جون اجازه این ملاقات را نه مسئولان زندان که دادیارها دادند. البته آن موقع ناصریان دیگر سرپرست رسمی زندان دیگه نبود، فردی به نام یوسف فروتن که قبلاً از فرماندهان سپاه پاسداران بود به ریاست زندان رسید. مدت کوتاهی یک بار به بند ما آمد و فقط از سر بند تا به ته بند رفت و نگاهی کرد و بیرون رفت.
او برای مدت کوتاهی رئیس اوین هم بود، هم‌زمان اوین و گوهردشت برای مدت کوتاهی.
دادستان کارلسون: کی آن سمت را گرفت؟
ایرج مصداقی: از مهر ماه ۱۳۶۷. او قبلاً هم برای مدت کوتاهی رئیس اوین بود، من عکس او را هم در کتابم منتشر کردم. او کنار خامنه ای رهبر رژیم هم عکس دارد.
دادستان کارلسون: ادامه می‌دهیم عکس بعدی را نگاه می‌کنیم، این را هم شما کشیدی و شماره هم ندارد. ساختمان‌های دیگری هم هستند در کنار این ساختمان زندان، ولی من همان جوری مثل قبلی‌ها شماره گذاشتم روی این ساختمان ها. شماره ها را می بینید؟
ایرج مصداقی: بله، شماره ۱۶ و ۱۷ این‌ها یک سوله ای مثل انبار هستند. من هیچ موقع آنجا را ندیدم، اما ما وقتی که در روز ۸ مرداد شب، ما تو ساختمان اولی نه دومی سمت راست بودیم. آنجا ته آن ساختمان یک سالن بزرگ است من تو نقشه هایم آنجا را تویش را هم کشیدم. آنجا پنجره داشت و جلوی هر پنجره یک پرده آهنی هست. ما این‌ها را کمی خم کرده بودیم و خیلی کم بیرون را می توانستیم بیبنیم. ما می‌دیدیم که آنجا یک دیوار هم بود ما می‌دیدیم که پاسدارها از دیوار بالا می‌روند و یک چیزی آن پشت هست که برای‌شان جالب است و می‌خواهند بببیند. می فهمیدیم یک چیز هیجان انگیری آن پشت است دقیقاً نمی‌دانستیم چیست، همه حدس می‌زدند. شب یکی از بچه‌ها فریاد زد لشگری را دیده یک فرغون دست اش بوده و توش مقدار زیای طناب بوده است. آنجا بود که ما حدس زدیم باور نمی کردیم که احتمالاً دارند زندانیان را اعدام می‌کنند اما چه کسانی را و چرا نمی فهمیدیم. همه ما با هم صحبت می‌کردیم که چه اتفاقی دارد می‌افتد! همان موقع پاسدار آمد و گفت اسم پدر منصور قهرمانی چی بود؟ ما صحبت بین مان افتاد چرا نمی‌رند از خود منصور قهرمانی بپرسند؟ تا آن موقع سابقه نداشت. به طور طبیعی ما نباید بدونم اسم پدد منصور قهرمانی چیست و چرا گفت بود؟ چرا نمی گه چیه؟ البته در کتاب ترجمه انگلیسی من مترجم منصور را به اشتباه مسعود نوشته است. به جای منصور اشتباهی مسعود نوشته است، ولی منصور درست است. مسعود را مترجم اشتباه کرده است. من بارها این را در کتاب‌های متعدد نوشتم و منصور درست است. این چیزی است که وکیل حمید نوری هم به آن اشاره کردند. این دقیقاً آن چیزی است که من نوشتم.
دادستان کارلسون: روزهای اول گفتی ۱۶ و ۱۷؟
ایرج مصداقی: دقیقاً نمی دونم. احتمالاً توی ۱۶ و ۱۷ بود. توی این ۲ تا انبار بود. دقیقاً کدام باشد یا به چه شکل باشد من ندیدم و نمی دونم ولی حدس می‌زنم که آنجا بود. ولی بغل آنجا موتور برق زندان بود. هر موقع که برق زندان می‌رفت آن موتورخانه به کار می‌افتاد و صدای زیادی داشت.
دادستان کارلسون: ساختمان دیگری هست که باید بدانیم و آگاه باشیم از آنها؟
ایرج مصداقی: ساختمان‌های دیگر را من در آن ها نبودم، آنجا ساختمان نیست به آن می‌گویند جهاد زندان، جهاد که می‌گویند جهاد یک لغت مذهبی است. ولی چرا می‌گفتند جهاد، یعنی اینکه زندبانیان بروند آنجا و برای آن‌ها مجانی کار کنند و این یعنی جهاد در راه خدا. به این علت به آن می‌گفتند جهاد زندان. یعنی زندانیان در آنجا کار مجانی می‌کردند و کارگاه های زندان هم آنجا بود و یک بندی را هم به عنوان بند یک کنار جهاد، زندانیانی که سابقاً روز دوم مرداد در این ساختمان شماره یک بودند، نه اولین ساختمان.
دادستان کارلسون: کدام ساختمان را می گویی؟
ایرج مصداقی: ساختمان شماره یک، از آنجا زندانیان را به کنار کارگاه، کنار جهاد منتقل کردند. این‌ها بند یک بودند. منتقل کردند به آنجا. احتمالاً تو همین ساختما شماره ۱۴، ۲۰ چون من خودم نبودم دقیقاً نمی‌توانم بگویم. ولی آن‌ها را از محوطه بندهای زندان بیرون بردند. نمی خواستند اول آن‌ها را اعدام کنند، آن‌ها را جدا کرده بودند. اما حمید نوری و ناصریان چندین بار به آنجا رفتند و بعد بیش از ۶۰ نفر آن‌ها را از آنجا دوباره منتقل کردند.
دادستان کارلسون: منتقل کردند به؟
ایرج مصداقی: به دو تای از این فرعی ها.
دادستان کارلسون: از کجا این‌ها را تو می‌دانی؟
ایرج مصداقی: من سه سال بعد از کشتار ۶۷ با آن‌ها یک جا زندگی می‌کردم و من در دوران همان کشتار ۶۷ با چند تا از آن‌ها هم اتاق شدم.
دادستان کارلسون: به معنای دیگر می‌خواهی بگویی این‌ها نقل قول است و از دیگران شنیدی؟
بله من که خودم که آنجا نبودم، اما بیش از ۳۰ نفر از آن‌ها را روز ۱۸ مرداد اعدام کردند.
دادستان کارلسون: الان ما کجا هستیم؟
ایرج مصداقی: آن محلی است که اعدام ها در آنجا صورت می‌گرفت، این دادگاه است.
دادستان کارلسون: می‌بینی آن وسط مثل کیک می‌ماند، گویی یک قطعه از یک کیک است که بریدند.
ایرج مصداقی: این همان محلی است که دادگاه در آنجا تشکیل می شود. من فقط آن قسمت جلو را می‌دیدم و بعد یک راهرو بود، یک در بود و من پشت آن را دیگر نمی‌دیدیم که بقیه را ببینم، ولی این قسمت جلو که دادگاه بود چند تا اتاق و یک توالت بود و یک راهروی کوچک، من این را می دیدم.
دادستان کارلسون: این کدام ساختمان است؟
ایرج مصداقی: این ساختمان شماره ۱۱ است. دقیقاً یازده است.
دادستان کارلسون: چیزی که شما یادت می‌آید دفتر هیات کجا بود؟
ایرج مصداقی: دادگاه دقیقاً در همین نقطه که می‌گویم در طبقه اول ۲ تا اتاق بود، یک توالت بعل اش بود و یک راهروی کوچک بود.
دادستان کارلسون: در کدام ساختمان؟
ایرج مصداقی: در ساختمان شماره ۱۱، مطمئن هستم.
دادستان کارلسون: راجع به این عکس بگو؟
ایرج مصداقی: این اتاق دادگاه بود شماره ۵ توالت است. این دو تا اتاق روبروی آن است که بازجو ها در آن می نیشستند بعضی مواقع لشگری می نشیت بعضی حمید نوری بود، بعضی موقع‌ها ناصریان ۳ و ۴ می رفت. یک و دو در حقیقت اتاق‌هایی بود که ما من نشستیم که به داگاه برویم. پشت آن را نمی‌دیدم.
دادستان کارلسون: در مدت زمان اعدام ها و قتل عام اینجا می بردند؟
ایرج مصداقی: بله
دادستان کارلسون: یک چیست آن زمان؟
ایرج مصداقی: یک راهرو است، ولی یک در است انتهایش و دیگه نمی‌دانم پشت آن چیست، شاید خوابگاه پاسدارها باشد. ولی نمی‌دانم
دادستان کارلسون: اینجا هیچ دری نیست برای این راهروی درازه، می بینیی؟
ایرج مصداقی: دیگه نکشیدم، مهم نبود و نمی‌دانستم پشت آن چیست.
دادستان کارلسون: این راهرو درازه چیست؟ اول راهرو، در بود یا نبود؟
ایرج مصداقی: یادم نیست.
دادستان کارلسون: آن هم یک راهروست که زیاد عریضی نیست. ما آنجا می نشتند کسی از ایرج مصداقی: دادگاه بیرون می‌آمد اگر قرار بود چیزی را بنویسند آنجا می نوشتند.
دادستان کارلسون: کدام را می‌گویی ۱ یا ۲؟
ایرج مصداقی: هر دو، اگر دو نفر یا سه نفر بودند در ۲ و اگر بیشتر بودند توی یک هم می نشستند.
دادستان کارلسون: ۳ چی بود؟
ایرج مصداقی: این دو تا اتاق بعضی وقت‌ها بازجو ها و مقام های امنیتی آنجا می نشستند، ۳ و ۴ پرونده ها آنجا بود. هر موقع که کسی را توی دادگاه می‌بردند، پرونده ها آنجا بود. بازجوها پرونده زندان و پرونده بازجویی را می بردند و به هیات می‌دادند که آن‌ها بخوانند. پرونده بازجویی آن چیزی بود که شما به خاطرش دستگیر شده بودی و بازجویی شده بودی و حکمی صادر می‌شد و بر اساس آن حکم به زندان رفتی. پرونده زندان پرونده ای بود که حمید نوری، ناصریان و لشگری تهیه می کردند.

رئیس دادگاه: برای امروز دیگر تمام کنیم چون ساعت دارد می شود ۴.۳۰ و بازجویی را روز چهارشنبه ساعت ۹.۱۵ اینجا جمع می‌شویم و ادامه می دهیم.

















جلسه هفتم دادگاه محاکمه حمید نوری
چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰ برابر با ۲۵ اگوست ۲۰۲۱- صبح

مترجم: صبح به خیر، صدایم را می شنوید. بله میکروفون کار می کند.
رئیس دادگاه: همگی به سالن ۳۷ خوش آمدید. ادامه می‌دهیم به بازجویی از ایرج مصداقی که دوشنبه شروع شد. در مورد اسم‌ها می‌خواهم که لطفاً اسم‌ها را درست بگوییم، در پیوست ها هم هست چون ممکن است تلفظ اش غلط شود و گاه درست در نمی آید. روی سخنم بیشتر با دادستان هاست که تحقیقات تان را انجام دادید. می‌فهمم تلفظ آن سخت است که درست بگویید، ولی می‌خواهم که درست انجام شود تا هیات دادگاه هم بفهمند کدام اسم است و تلفظ اش درست باشد. نمی‌دانم چه سیستمی می‌توانیم داشته باشیم حالا بعداً در موردش صحبت می‌کنیم که چه کار باید بکنیم تا اسم‌ها واضح و آشکار باشد که کدام اسم گفته می شود. ایرج مصداقی خیلی واضح و آشکار اسم‌ها را گفته، ولی مثل اینکه دادستان ها نتوانسته اند واضح و آشکار اسم‌ها را بگویند. این اسامی در کتبی هم وجود دارد از روی آن‌ها نیز می‌توانید نشان دهید. این نکته نظرهایی بود که به نظرم مهم بود که شما هم آگاه باشید و ممنون می‌شویم اگر مراعات کنید.
دادستان کارلسون: بله حتماً
یورن مارشون- وکیل: دیروز به من گفته شد که ترجمه خوب انجام نمی‌شود. بعضی قسمت‌ها بود که چندین اشتباه ترجمه شده و به دادستان هم گفتم، البته گفتن اش خیلی جالب نیست، ولی این وظیفه من است وقتی موکل من این‌ها را به من می‌گوید و درست نیست که ترجمه‌ها غلط شود.
رئیس دادگاه: ما مترجم هایی که داریم، مترجم های متخصص در حقوق و دادگاه هستند و چه چیز خاصی است. اگر چیزی ناواضح است داستان می‌تواند ادعا کند که این قسمت را می‌خواهیم که مترجم دیگری ترجمه کند. وگرنه همین مترجم هایی که داریم همین ترجمه است، قانون این‌جوری می‌گوید و باید هم اینجوری باشد. ما مترجم های تحصیل کرده با تخصص در حقوق داریم و مسلماً باید درست باشد. شاید آدم همیشه نتواند آن کلمه را پیدا کند، ولی مفهوم اش می‌تواند همان باشد. دادستان هم این را می‌داند. دادستان هم کلمات اش همان کلمات قبل نیست، ولی اگر چیزی فرق فاحش دارد می‌گوییم که دادستان دوباره مطرح می‌کند و ما دوباره تصمیم می‌گیریم ولی فعلاً همین مترجم هایی که داریم ترجمه خواهند کرد. پس سخن را می سپاریم به دست دادستان ها که به صحبت‌های شان ادامه دهند.
دادستان کارلسون: منتظر هستیم این عکس پاورپوینت نقشه بالا بیاید و ببینیم پروژکتورها کار می‌کند اینجا نقشه گوهردشت است. اینجا بود که صحبت مان در دوشنبه خاتمه پیدا کرد.
رئیس دادگاه: این‌ها را باید خودمان هم یادداشت کنیم که کدام عکس در پروتکل نوشته شده است برای شما هم لطفاً بگویید که اولش با کدام صفحه و بدانیم کدام پرونده و کدام پروتکل تحقیقاتی مد نظرتان باشد.
دادستان کارلسون: من هر چه را می‌گویم به شما تحویل می‌دهم. صفحه اش را الان می‌گویم و بعد به شما تحویل می دهم.
رئیس دادگاه: درسته ولی برای هر کسی که نشان می‌دهی و می‌خواهی سؤال بپرسی به ما بگو کدام صفحه.
دادستان کارلسون: آخه این نیست در پرونده مقدماتی چون من شماره بندی کردم.
رئیس دادگاه: من هم فکر کردم که برایم آشنا نیست چون شماره روی آن گذاشته ای، لطفاً بعد یک فتوکپی به وکیل مدافع هم بدهید. ما هم می‌خواهیم بدانیم. هر چیزی که در پروتکل نیست را به همه ما تقسیم کنید. هر چی که در روز نشان می‌دهی به ما تحویل می‌دهی وبرای اطمینان شماره صفحه و شماره پرونده را هم می‌گویی. پس سؤال تان را شروع کنید.
دادستان کارلسون: آخرین صحبتی که داشتیم که تمام شود در مورد این پوشه ها بود. شما گفتید کسانی که در این برگه ها یادداشت می‌نوشتند حمید نوری بود و لشگری و ناصریان. آیا می‌توانی بگویی که تو پرونده تو چه نوشته بودند و محتویات اش چه بود؟
ایرج مصداقی: همه محتویات را به ما نمی‌گفتند، ولی هیات مرگ پرونده را باز می‌کرد و متوجه می‌شدیم از رویش که دارند می‌خوانند و مواردی را مطرح می کردند. برای مثال: در اول سال ۶۷ فکر می‌کنم فروردین ما را، همه زندانیان بند ما را حمید نوری و ناصریان به دادیاری بردند. روز انتخابات مجلس سوم شورای اسلامی بود. آن‌ها از ما یک به یک سؤال کردند که آیا حاضرید در انتخابات مجلس شورای اسلامی شرکت کنید و به کاندیداها رأی بدهید. ما بایستی می نوشتیم کتبا آری یا نه. همه ما نوشتیم نه. بعد از اینکه بیرون آمدیم چند تا از بچه‌ها را در راهرو زدند. در زمان کشتار ۶۷، وقتی به دادگاه می‌رفتیم این برگه لای پرونده زندان ما بود. یکی از دلایلی بود که می‌گفتند شما جمهوری اسلامی را قبول ندارید به همین دلیل حاضر نیستید در انتخابات مجلس شورای اسلامی شرکت کنید.
دادستان کارلسون: از کجا این‌ها را می دانی؟
ایرج مصداقی: سؤال می‌کردند.
دادستان کارلسون: از خود تو هم پرسیدند؟
ایرج مصداقی: بله
دادستان کارلسون: بعد شما گفتید که هر سه تای آن‌ها یادداشت می‌نوشتند. از کجا این را می دانی؟
ایرج مصداقی: برای اینکه آن‌ها گاه می‌دانستند. در پرونده ذکر می‌شد که شما چندین بار به سلول انفرادی منتقل شده اید.
دادستان کارلسون: از کجا می‌دانید که آن‌ها این را می‌نوشتند؟
ایرج مصداقی: در دادگاه از بچه‌ها سؤال می‌کردند. به همین دلیل است که تعدادی چند بار به دادگاه رفتند و تعدادی فقط یک بار. بعضی‌ها در دفعه اول اعدام شدند. آن‌هایی که زنده می ماندند، حمید عباسی و رئیس او ناصریان همه تلاش شان را می‌کردند تا بلکه بهانه‌ای درست کنند که به خاطر آن شما را اعدام کنند. برای مثال روز ۱۵ مرداد شب، حوالی ساعت ۹ شب، ما را به یک فرعی بردند، آن فرعی شماره ۱۷ بود و سه نفر زندانی که از کرمانشاه منتقل کرده بودند با ما همراه بودند. آن‌ها با ناصریان و حمید عباسی همکاری می‌کردند و آنچه که ما دراتاق در آن فرعی راجع به آن صحبت می‌کردیم یا سعی می‌کردیم از طریق مورس به بند بالا منتقل می‌کردیم به بند بالا به دوستان مان که چه اتفاقی دارد می افتد، آن‌ها به ناصریان و حمید عباسی بعداً اطلاع دادند. ناصریان نقش مهم‌تری داشت، ولی حمید عباسی در جریان بود. حمید عباسی کوپل (همراه) ناصریان بود. در خیلی از جاها من فقط اسم ناصریان را آوردم چون او نقش مهم‌تری داشت.
دادستان کارلسون: از کجا می‌دانید که این سه نفر رفتند به ناصریان و حمید نوری گزارش دادند؟
ایرج مصداقی: روزهای بعد، بخصوص روز ۲۲ مرداد، هر کسی که دادگاه نزد هیات می‌رفت،‌ناصریان و حمید عباسی این زندانیان، این کرمانشاهی ها را می آوردند که علیه ما شهادت دهند. ما کسانی که تو آن فرعی بودیم.
دادستان کارلسون: برگردیم سر اصل کارمان. این‌ها را بعدها نوبت اش می‌شود و در مورد اعدام هاخودتان می‌گویید که چه‌جوری بوده است. حالا الان برگردیم سر این عکس، برای اینکه بتوانیم این عکس را تمام کنیم. شماره ۵ چیست؟
ایرج مصداقی: آن توالت است.
دادستان کارلسون: شماره ۶؟
ایرج مصداقی: خود اتاقی است که اعضای هیات آنجا بودند و ما را برای محاکمه به آنجا می بردند.
دادستان کارلسون: قبل از اینکه اعدام ها شروع شود این اتاق‌ا چه بود؟
ایرج مصداقی: مربوط به دادیاری بود.
دادستان کارلسون: آن موقع که هیات نمی آمدند به محل این اتاق شماره ۶ کارش چه بود؟
ایرج مصداقی: ناصریان و حمید عباسی در اینجا بودند. وقتی ما را بردند برای سؤال در مورد شرکت در انتخابات، ما را به همین جا بردند.
دادستان کارلسون: صفحه ۴۴ توی پروتکل 3F، آیا این عکس برایت آشنا هست؟
ایرج مصداقی: بله
دادستان کارلسون: حالا صفحه بعد، نمی‌دانم خوب معلوم است یا نه نگاه کنید من شماره گذاری کردم. راهرو درازه شماره ۱ است، دست راستی ما شماره ۲ و دست چپی ما شماره ۳. شماره ۱ چیست؟
ایرج مصداقی: این یک بند است و آن راهروی بند است. دو طرفش اتاق‌ها یا سلول‌ها هستند.
دادستان کارلسون: توی این سلول‌ها تک تک آدم‌ تو آن‌ها هست یا چند نفری هستند؟
ایرج مصداقی: این یک بند عمومی است نه سلول‌های انفرادی. این اتاق‌ها بزرگ‌تر هستند، من می‌توانم توضیح دهم اگر بخواهید.
دادستان کارلسون: یک کم کوتاه بگو.
ایرج مصداقی: این بند ۱۶ اتاق دارد، هر دو سلول تبدیل شده به یک اتاق بزرگ‌تر. ۱۴ تا اتاق با این سایز است که دو تا سلول انفرادی تبدیل به یک اتاق بزرگ‌تر شده است. و دو تا اتاق بزرگ‌تر آن ته است، یکی این طرف یکی آن طرف، این اتاق سه تا سلول انفرادی تبدیل به یک اتاق شده است. و اگر این اول را نگاه کنید، هم چپ و هم راست. این توالت و حمام است.
دادستان کارلسون: کجاییم در شماره ۱ هستیم؟
ایرج مصداقی: بله در شماره ۱ هستیم. سه تا سلول انفرادی تبدیل شده به توالت این طرف و سه تا سلول انفرادی تبدیل شده به توالت آن طرف، در هر دو طرف. حمام جداگانه نیست و توی توالت یک دوش بود. این‌ها طبقه سوم است و سه بند به این شکل است. اگر بخواهم دقیق توضیح بدهم، همین سایز دقیقاً یک بند انفرادی هست. بیست تا این طرف، بیست تا آن طرف.
دادستان کارلسون: نمی‌دانم درست فهمیدم یا نه منظورت چیست؟
ایرج مصداقی: یک بند انفرادی، سایزش دقیقاً مثل این است، طبقه پایین این‌ها، دو تا طبقه پایین هر یک از این‌ها دو تا بند انفرادی است.
رئیس دادگاه: دادستان سؤال اش راجع به این نبود.
دادستان کارلسون: برگردیم سر عکس. شما گفتید اینجا بند عمومی است. تو بند عمومی چند تا زندانی وجود داشت؟
ایرج مصداقی: تو این بند حدودا ۱۸۰ تا ۲۰۰ نفر زندانی وجود داشت.
دادستان کارلسون: توی یک سلول چند نفر بودند؟
ایرج مصداقی: توی سلول‌ها حدودا ۱۰، ۱۲ یا ۱۴ یا بیشتر بودند و سلول‌های ته بیشتر بودند.
دادستان کارلسون: شماره ۲ چیست؟
ایرج مصداقی: به آن می‌گفتند حسینیه بند. بعضی موقع‌ها این قسمت را در اختیار ما می گذاشتند و بعضی وقت‌ها درش را می‌بستند. اما قبل از کشتار ۶۷ که ما در این بند بودیم این حسبنبه در اختیار ما بود. شب‌ها تعدادی از زندانی ها در اینجا می خوابیدند. ما تخت نداشتیم و روی زمین می خوابیدیم و از همان جا بود که ما روز اول و دوم دیدیم که دارد اتفاق های عجیبی می‌افتد. از پنجره های اینجا دیدیم.
دادستان کارلسون: شماره ۳ چیست؟
ایرج مصداقی: اینجا اسمش فرعی بود. یعنی این بند اصلی است و این چون یک بند کوچک است می‌گفتند فرعی. وقتی این زندان را می ساختند اینجا را برای نگهبان ها ساخته بودند. اما هیچ موقع نگهبان ها در آنجا نبودند و از آنجا هم برای زندان استفاده می‌شد. ۲ تا اتاق بود و یک انباری و یک توالت و حمام بود.
دادستان کارلسون: تو دیروز تعریف کردی که در بخش ۲ بودی. فرعی که متعلق به آن بخش بود چی نامیده می شود؟
ایرج مصداقی: این اسامی همیشه تغییر می‌کرد، یک موقعی این سالن ۲ اسمش ۱۹ بود و یک موقعی سالن سه و همیشه فرق می‌کرد. هیچ موقع نمی توانستیم دقیقاً بگوییم که اسامی این‌ها چیست. به همین دلیل می تواند مورد سو ئ استفاده قرار بگیرد. من می‌توانم یک چیز بگویم و یک نفر دیگر همین را یک شماره دیگر بگوید. من سه بار تو این سالن بود، هر بار یک اسم داشت. حتی اوین هم همین‌طور بود.
دادستان کارلسون: حالا سؤال من این است وقتی نگهبان ها می‌آمدند از کدام طرف می آمدند؟ شما اگر نگاه کنید به این شماره ۱ که راهرو است، ته اش یک در است و درهای زیادی سمت ۳ است. از کدام طرف این‌ها می آمدند؟
ایرج مصداقی: آن درها مال فرعی است و هیچ ربطی به این‌ها ندارد. این در اول که نگهبان ها می‌آمدند، بعضی وقتها از در کنار حسینیه، نگاه کنید حسینه آن ته، یک در کنارش هست آنجا راه پله است و به حیاط می‌خورد. برای اینکه ما را غافلگیر کنند بعضی مواقع از آنجا می آمدند.
دادستان کارلسون: این یک عکس است که از کتاب قتل عام شما آوردیم. برای دادگاه می‌گوییم این عکس در پروتکل اصلی صفحه ۷۳ است. از تو می‌پرسم این عکس چیست؟
ایرج مصداقی: این عکس راهروی اصلی زندان گوهردشت است. اگر نگاه کنید این طرف در یک بند است و این طرف در یک بند است و این راهرو است. حالا به نقشه نگاه کنید، یک راهرو هست و دو تا بازو به این بندها وصل می شوند. می‌بینید دو تا در را رویروی هم هستند.
دادستان کارلسون: این عکس را که دارید می‌بینید به نظر شما کدام بخش زندان را نشان می‌دهد؟ کجای راهرو؟
ایرج مصداقی: این زندان گوهردشت و راهروی آن است.
دادستان کارلسون: جلوی شما چیست و به چی منتهی می‌شود و پشت مان چی را می‌بینیم؟ مجسم کن اگر وسط این راهرو ایستاده ای.
ایرج مصداقی: این راهروی اصلی مرگ است و من الان نمی‌توانم دقیقاً به شما بگویم که کدام بخش آن هستیم. سمت راست حسینیه یا سمت چپ آن، نمی‌توانم بگویم برای اینکه امکانش نیست و من همه چیز را از زیر چشم‌بند می دیدم. و من می تونم توضیح دهم چطوری.
دادستان کارلسون: خوب این عکس را از کجا آوردید؟
ایرج مصداقی: در خود رسانه‌های جمهوری اسلامی در اینترنت، خود آن‌ها این را منتشر کردند به عنوان زندان گوهردشت و اگر نگاه کنید روی دیوار این در‌واقع برای مراسم عاشوراست. یک روز بسیار مهم مذهبی در ایران است. و همه جای ایران مراسم عزاداری است. آن‌ها تبلیغ می‌کردند که در زندان هم ما این مراسم را برگزار می‌کنیم. من می تونم دهها عکس دیگر در کنار اینکه خودشان منتشر کردند را نشان دهم.
دادستان کارلسون: خوب می‌دانی که این عکس مال چه زمانی است؟ کی گرفته شده است؟
ایرج مصداقی: حدوداً مال ده دوازده سال پیش است، می‌توانم تاریخ دقیق آن را پیدا کنم.
دادستان کارلسون: یعنی برداشت تو این است که سال ۶۷ هم همین شکلی بود؟
ایرج مصداقی: این ساختمان ۱۲۰ سال پیش درست شده است. خیلی ساختمان‌ها در سوئد هست که همیشه یک سان است. شما برق اینجا را عوض می‌کنید و شاید بلندگو می‌گذارید ولی خود ساختمان و استراکچر آن یکی است. تغییری که کرده این است که فقط پرچم ها را بالا زدند چون سیاه نشانه عزاداری است و بعضی کف پوش ها را تغیر داده اند. کف پوش ها کاملاً کرم رنگ بود و احتمالاً بعضی از دیوارها را سنگ کرده‌اند. اما مطلغا استراکچر (ساختار) آن تغییری نکرده است.
دادستان کارلسون: حالا اگر بیایم سر این عکس، این چی را نشان می‌دهد؟
ایرج مصداقی: این از توی حیاط، ساختمان سه طبقه را عکس گرفتند.
دادستان کارلسون: این عکس را شما از کجا آوردید؟
ایرج مصداقی: اگر خودتان در گوگل سرچ (جستجو) کنید، می‌توانید این عکس و ده‌ها عکس دیگر را پیدا کنید.
دادستان کارلسون: حالا اگر برویم سر اینکه شرایط خود شماها آنجا چه بوده و اگر قرار بوده که ملاقاتی داشته باشید این به چه صورتی انجام می‌شده است؟
ایرج مصداقی: ملاقات در سالنی بود که کابین کابین بود. کابین های مختلف و تلفن بود و شیشه بود و ضبط می‌شد. خیلی موقع‌ها اتفاق افتاده بود خانواده یا زندانی را به خاطر صحیتی که کرده بودند، مورد ضرب و شتم قرار می دادند.
دادستان کارلسون: چند وقت به چند وقت می توانستید ملاقاتی داشته باشید؟
ایرج مصداقی: در چه سالی؟
دادستان کارلسون: اگر بخواهیم بگوییم قبل از کشتارهای ۱۹۸۸ (۱۳۶۷)؟
ایرج مصداقی: دو هفته یک بار
دادستان کارلسون: اگر می خوستید که نامه‌ای برای اقوام بفرستید یا نامه‌ای از آن‌ها دریافت کنید به چه صورت انجام می شد؟
ایرج مصداقی: ماهی یک بار در یک فرم، ۵ خط. خانواده بایستی زیر همان، یک قسمت داشت برای پاسخ، زیر همان باید جواب می دادند، یعنی نگاه می‌کردند ببینند شما چی نوشته اید و آن‌ها در جواب چی نوشته اند.
دادستان کارلسون: امکان این برای شما وجود داشت که خبر به شما برسد که بیرون از زندان چه خبر است؟
ایرج مصداقی: بله
دادستان کارلسون: به چه صورت‌ یا صورت‌هایی این اطلاعات به شما می رسید؟
ایرج مصداقی: گاهی در ملاقات به شکل ایما و اشاره و البته می دونم در یک بند فرعی زندانی ها تلویزیون را تبدیل به رادیو می‌کردند و می توانستند گوش کنند. اما من جایی نبودم که از این امکان برخوردار باشم. بعضی وقت‌ها زندانی هایی بودند که تازه دستگیر شده بودند، از آن‌ها هم خبرهایی را می شنیدیم.
دادستان کارلسون: تلویزیون داشتید؟
ایرج مصداقی: بله.
دادستان کارلسون: هر بندی برای خودش یک تلویزیون داشت؟ به چه صورت بود؟
ایرج مصداقی: بله، ولی انفرادی نداشت.
امکان اینکه بخواهید دسترسی به روزنامه داشته باشید وجود داشته؟
در بند عمومی بله، ولی در انفرادی خیر.
دادستان کارلسون: حالا این روزنامه‌ها را آیا بین شماها پخش می کردن یا چه چوری به این روزنامه‌ها دسترسی پیدا می‌کردید؟
ایرج مصداقی: می خریدیم. پاسدارها به ما می‌دادند هر روز و ما پولش را می دادیم و بعد روزنامه های قدیمی را هر هفته یا هر یک ماه یک بار روزنامه های قدیمی را جمع می کردند.
دادستان کارلسون: اینطوری که من متوجه شدم سیستم بلندگو در زندان بوده است. برای چه چیزی از آن استفاده می‌کردند؟
ایرج مصداقی: بله، بعضی وقت‌ها اسامی را پیج می‌کردند، این می تواسنتند اسامی مسئولان زندان باشد یا پاسدارها باشد، بعضی وقت‌ها این‌ها دیگر اسامی شان کد داشت. مثلاً می‌گفتند شماره فلان و او می‌فهمید و ما متوجه نمی‌شدیم که او کیست.
دادستان کارلسون: استفاده دیگری هم از آن می‌شد؟
ایرج مصداقی: بعضی وقت برنامه‌های رادیو یا برنامه‌هایی که می‌خواستند ما گوش کنیم از طریق این بلندگوها پخش می کردند.
دادستان کارلسون: شما صحبت این را کردید که چشم‌بند داشتید. در این مورد این چشم بندها بگویید که چه‌جوری بودند؟
ایرج مصداقی: چشم‌بند یکپارچه است و دو تا بند دارد که می‌بندی بعضی وقت‌ها ما خودمان آن را درست می‌کردیم و می تواسنت یک وسیله شخصی باشد و بعضی وقت‌ها پاسدارها به من می‌دادند وقتی می‌خواستیم از بیند بیرون برویم به ما چشم‌بند می‌دادند اما در جریان کشتار ۶۷ چون در یک زمان تعداد زیادی را بیرون برده بودند چشم‌بند کم بود و ما از لنگ استفاده می‌کردیم. لنگ یک حوله سنتی پارچه ای ایرانی است. می‌توانیم یکی از آن‌ها را نشان دهم و بگوییم چطور من می تواسنتم همهخ چی را ببینیم. این لنگ من است. من از پشت این همه جا را می دیدم. از بیرون نشان نمی دهد. آن‌ها به من خیلی وقت‌ها مشکوک می‌شدند چون من هیچ حرکتی برای دیدن این ور و آن ور نشان نمی‌دادم و آن‌ها برای اینکه مرا چک کنند به این شکل جلوی چشم می‌آمدند تا ببینند که عکس‌العمل نشان می‌دهم یا نه و من هر صدایی را که می شناختم چشم‌هایم را می‌بستم و برای همین آن‌ها مطمئن بودند. من به این شکل توانستیم آنچه در راهروی مرگ اتفاق می‌افتد را ببینم و امروز اینجا هستم که برای شما بگویم. من لحظات دردناکی را دیدم ولی همه تلاشم این بود که هیچ واکنشی نشان ندهم تا آن‌ها نفهمند من می بینم.
دادستان کارلسون: حالا می‌رسیم به این مساله که بخواهید بیشتر توصبف کنید. آیا قبل از این کشتارها هم لنگ داشتید؟
ایرج مصداقی: بله برای رفتن به حمام استفاده می‌کنید در اینجا اگر حمام ترکی هم بروید می‌توانید از این‌ها هم ببینید، ولی این توی ایران مرسوم است.
دادستان کارلسون: منظور من این بود که قبل از این کشتارها برای چشم‌بند از این‌ها استفاده می‌کردیم.
ایرج مصداقی: نه چون چشم‌بند به اندازه کافی بود
دادستان کارلسون: ببینید این مساله ای که گفتید اینکه حرکت نمی‌کردید منظورتان چیست؟
ایرج مصداقی: اگر برای ۵ دقیقه چشم‌بند به چشم‌تان بزنید متوجه می‌شوید همه ذهن شما دنبال این است که ببینید اطراف شما چه خبر است. و آن‌ها که چشم شان باز است دارند شما را می‌بینند و شما هی سعی می‌کنید که صورت نان را بالا ببرید و ابروهای تان را بالا ببرید تا چشم بلند کمی بالا برود. یا سعی می کید هی پایین بروید شاید از زیر یک جایی را ببینید. یا به هر بهانه‌ای می‌خواهید دست بزنید به چشم بندتان تا کمی جایش عوض شود و ببینید و برای همین وقتی در یک جایی می نشستی حتماً کنک می خوردی. برای اینکه آن‌ها می‌دیدند که ما می‌خواهیم ببینیم و آن‌ها حساس بودند که ما نبینیم.
دادستان کارلسون: آیا جاهایی هم وجود داشته که از چشم‌بند استفاده نکنید؟
ایرج مصداقی: وقتی از بند بیرون می‌رفتیم به هر دلیلی چشم‌بند داشتیم ولی وقتی که به هواخوری می‌رفتیم چشم‌بند نداشتم.
دادستان کارلسون: این‌طور که متوجه شدیم در خود بند هم چشم‌بند نداشتید.
ایرج مصداقی: نه ولی وقتی در سلول انفرادی بودم وقتی می‌خواستند به حمام ببرند آنجا هم به چشم‌بند می‌زدند زمانی که برای ملاقات می‌بردند تا توی اتاق ملاقات هم چشم‌بند داشتیم و می‌گفتند چشم‌بند را بردارید و توی جیب بگذارید و به هیچ وجه خانواده نباید ببیند.
رئیس دادگاه: ببینید این مساله چشم‌بند زیاد مشخص نشد شما صحبت این را می‌کردید که این را داشتید این‌همانی چیزی است که شما داشتید؟ یا چیزی شبیه این بوده؟ کمی بیشتر در مورد آن توضیح دهید.
ایرج مصداقی: این شبیه آن است، ولی خوب همه جا هست.
رئیس دادگاه: شما گفتید این را به چشم‌تان می زدید و می توانستید ببییند.
ایرج مصداقی: این خیلی نازک است و ما می توانستیم بعضی از نخ های این را در بیاوریم فقط خودم می‌دانستم چطوری بزنم که از آن نخ باز باشد و بتوانم ببینم. اگر چک هم می‌کردند نمی توانستند پیدا کنند. می‌توانید هر کسی این را امتحان کند من به خاطر همین لنگ ها بود که فهمیدم بچه‌ها را دارند اعدام می کنند. من دیدم که پاسداری که از طرف آمفی تئاتر می‌آمد حدود ده تا از این لنگ ها در دستش بود و آنجا فهمیدم بچه‌هایی را که بردند کشتند. برای اینکه آن‌ها دیگر نیاز به چشم‌بند نداشتند و من می دونستم این وسیله شخصی شان است. برای من لنگ معنای متعددی دارد. آن فقط یک حوله سنتی نیست. آن ارتباط با دار زدن دوستان دارد. من از این طریق فهمیدم اولین بار.
دادستان کارلسون: حالا قبل از اینکه بخواهیم وارد زمانی شوم که این کشتارها انجام می‌شود، یک مقدار در مورد اینکه چه اتفاقاتی افتاده صحبت کنیم.
ایرج مصداقی: چقدر عقب تر؟
دادستان کارلسون: قبلاً شما صحبت این را کردید که انتخابات مجلس بوده است و می‌خواهم بدانم که شما هیچ گونه تغییراتی را توانسته بودید ببینید بین مارس و زمان کشتارها دارد شروع می شود؟
ایرج مصداقی: هیچ‌کس نمی‌توانست باور کند، از سال ۶۰ تا ۶۱ می گفتند اگر ما با مجاهدین به نقطه‌ای برسیم که مثلاً نظام رژیم اسلامی به خطر بیفتد، یکی یک نارنجک توی اتاق‌های تان می‌اندازیم. این را ما بارها شنیده بودیم، ولی خوب اتفاقی نیفتاده بود و خیلی‌ها آزاد شده بودند و برای همین ما حتی نشانه‌هایی را هم که می‌دیدیم باور نمی کردیم. برای ما عجیب بود کسی که حکم اش تمام شده یا دارد تمام شود اعدام شود. برای همین لشگری در روز عید فطر سال ۱۳۶۷ که می‌شد فکر کنم ۲۷ اردیبهشت ۱۳۶۷ او با پاسدارها به بند ما حمله کردند و ما را هم زدند و به حیاط فرستادند و بند ما را گشتند. لشگری آن روز گفت: «اگر به ما دستور دهند، یکی یک نارنجک توی اتاق هاتون می‌اندازیم» ما طبقه دوم بودیم، همین کار را با طبقه سوم هم انجام دادند.
دادستان کارلسون: چه ماهی بود؟
ایرج مصداقی: اردیبهشت (می).
هم چنین در ماه خرداد (ژوئن) من و تعداد دیگری را لشگری انتخاب کرد و به سالنی برد که آنجا یک زندانی که مجبور کرده بودند انزجار نامه جلوی دوربین بخواند را ببینیم. آنجا من و ۷ نفر دیگر که حاضر نشدیم در آن اتاق بنشینیم شدیداً مورد ضرب و شتم قرار گرفتیم. ما را با کابل و با چوب و با مشت و لگذ زدند. و بعد در انتها عرب دادیار زندان آمد بالای سر ما در حالی که ما را می‌زد او دستور داد که ما را به انفرادی ببرند و ملاقات مان را هم قطع کنند. او گفت: «فکر می‌کنید به همین جا ختم می‌شود، بگذار امام فتوا دهد نشان تان می دهیم». چون ما بعداً در سلول انفرادی که بودیم با همدیگر صحبت می‌کردیم که چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد یا چه کار ممکن است بکنند ما حتی مسخره می کردیم، من می کردم.
دادستان کارلسون: اگر که تاریخ دقیق اش را می‌دانید بگویید دقیقاً چه تاریخی این حرف را می‌زد؟
ایرج مصداقی: نیمه دوم ماه ژوئن فکر می‌کنم توی ۲۷ خرداد بود، الان خیلی حضور ذهن ندارم ۲۶ یا ۲۷ خرداد بود.

رئیس دادگاه: در اینجا ۱۵ دقیقه استراحت می‌کنیم.
تنفس قبل از ظهر دادگاه هفتم محاکمه حمید نوری- چهارشنبه سوم شهریور ۱۴۰۰

رئیس دادگاه: دادستان ها ادامه می دهند .
دادستان کارلسون: حالا می‌رویم به آن مدت زمانی که درست خیلی نزدیک به اعدام ها بود. از شما خواهش می‌کنم با جزئیات هر چه که یادت می‌آید را کامل تعریف کنی که چی می‌بینی و چی می شنوی. و البته در درجه اول اگر امکان دارد از نظر زمانی از گذشته تا به حال شروع کنی. اگر می دونی کدام روز است آن را هم بگو و اگر مظمئن نیستی تاریخ های ایرانی را هم بگویی ایرادی ندارد و وقتی که داری توصیف می‌کنی و چیزهایی که می‌بینی و می‌شنوی و تجربه می‌کنی منظور این است که حس می‌کنی، بگویی که چه اشخاصی دور و بر تو هستند یا دیده می‌شوند یا شنیده می‌شوند. از وکیل ات خواستم کمک ات کند و پیوست ها را جلویت بگذارد که اسامی را جلویت داشته باشی. یعنی قبل از اینکه اسم شخصی را بگویی در این لیست نگاه کن و اگر اسمش هست شماره اش را به ما بگویی، البته اگر شماره اش را پیدا می کنی.
ایرج مصداقی: از اول بگویم، از کی شروع کنم؟ روز شنبه هشتم مرداد ساعت ۹ صبح، من در سلول انفرادی بودم، ناگهان در سلول من باز شد، من پاسدارهای هر دو شیفت زندان را دیدم، هر ۲۴ ساعت یک بار شیفت عوض می شد. خیلی مضطرب بودند، با عجله گفتند چشم‌بند بزن بیا بیرون، بعد متوجه شدم که همه سلول‌ها را بیرون آوردند. من اولین نفر بودم چون اولین سلول بودم. ما را بردند طبقه اول ما طبقه دوم بودیم ما را به طبقه اول از طریق راه پله بردند. ما را بردند کنار همین راهرویی که دادگاه توی آن بود تو راهروی اصلی تو راهروی مرگ، کنار همان جا نگاه داشتند. من اولین نفر بودم و سرم را گذاشته بودم روی دستم به دیوار تکیه داده بودم، از گوشه چشم ام آنجا را می‌دیدم من لشگری را دیدم که به ما نزدیک می‌شد. او بدون اینکه صدا کند اشاره کرد به ما گفت کی این‌ها را آورده؟ یک نفر از پشت سر که نمی شناختم و ندیدم گفت سید گفته این‌ها را بیاورید. او با صدا گفت، لشگری به ما نزدیک شده بود.
دادستان کارلسون: کی بود گفته بوده شما را آنجا بیاورد؟
ایرج مصداقی: سید، فقط گفت سید، لشگری به ما نزدیک می‌شد، اینجا بلند داد زد و گفت نه برشان گردونید به بند، هر کی را که من گفتم بیاورید. ما را به سلول‌های مان برگرداندند، ما نمی‌دانستیم که ما را برای اولین سری به دادگاه بردند برای اینکه ما تنبیهی توی انفرادی بودیم سید تصمیم درستی گرفته بود، اما لشگری نمی‌خواست در اولین قدم اتوریته اش زیر سؤال برود برای همین دستور داد که ما را به بندمان برگردانند. همان روز بعد از ناهار لشگری و چندین پاسدار آمدند توی سلول من و دیدم او سلول‌های دیگر هم می‌رود و دستور داد همه را به بندهای سابق خودمان برگرداند. توضیح دادم جلسه قبل آن ساختمان را برای ترمینال می‌خواستند از آن استفاده کنند. برای همین ما را به بند سابق مان برگرداندند. ما هشت نفر بودیم و بقیه را به فرعی های مختلف برده بودند. و ما وقتی به بندمان رفتیم متوجه شدیم که عده‌ای را صبح از بند خارج کردند. همه می‌پرسیدند که چه اتفاقی دارد می‌افتد همه نگران بودند، ولی هیچ کسی نمی‌دانست. از همان جایی که نشان دادم توی حسینیه دائم بیرون را نگاه می‌کردیم از یک منفذ خیلی کوچک و می‌دیدیم یک اتفاق جالبی دارد پشت در و دیوار می‌افتد. آنجا چند تا انبار و موتورخانه برق زندان بود. ما حتی روزهای بعد دیدیم که یک فولکس واگن می‌آمد و بعد از توی آن تعدادی زندانی بیرون می آوردند. حتی آن ماشین می‌آمد و می‌رفت. در فولکس واگن از بغل باز می‌شد کشویی بود. و حتی ما کسانی را با لباس سربازی هم دیدیم که دستگیر شدند اما نمی توانستیم هیچ نتیجه‌ای بگیریم، ولی همان شب ما یکی از بچه‌ها دیده بود از همان جا لشگری توی یک فرغون طناب می برد. وقتی او فریاد زد تعداد زیادی از بچه‌ها دویدند که ببینند، لشگری رد شده بود و کس دیگری ندید. ولی این صحبت بود که دارند دار می‌زنند ولی کی را نمی دانستیم. ولی ما باور نمی کردیم ما می‌دیدیم که غذا زیاد شده ولی نمی توانستیم، حس می‌کردم ولی نمی‌توانستم باور کنم. روز جمعه شب غذا تخم مرغ بود و به هر نفر دو تا می‌دادند ولی دیدیم تخم مرغ زیادی به ما دادند. آنجا من حس کردم غذای بچه‌هایی که نیستند را آوردند.
دادستان کارلسون: حالا نفهمیدیم اول داشتی راجع به شنبه هشتم توضیح می دادی؟
شنبه ۸ مرداد شب آخر وقت، پاسدار به بند آمد و گفت اسم پدر منصور قهرمانی چی بود؟ ما با هم صحبت کردیم چرا از خودش نمی پرسند و چرا گفت بود؟
دادستان کارلسون: وقتی که راجع به تخم مرع ها صحبت کردی اینکه زیادتر شده بود کی هست؟
ایرج مصداقی: جمعه ۱۴ مرداد
دادستان کارلسون: شنبه هشتم مرداد دیگر هیچ تغییراتی نبود؟
ایرج مصداقی: فقط تعدادی را از بند ما برده بودند و همه می‌پرسیدند چرا؟
دادستان کارلسون: صبر کن چند تا سؤال دارم اونجا. شما ۸ نفر بودید که به بند برگشتید، اسم این افراد را بلد هستی می دونی چه کسانی بودند؟
ایرج مصداقی: اکبر صمدی، حیدر صادقی، طاهر بزاز حقیقت طلب، مجتبی اخگر، علیرضا سپاسی، شهریار فیضی و یک نفر دیگر. باید فکر کنم و آن را هم می‌توانم بگویم. فرامرز جمشیدی ۸ نفر بودیم که به بند آمدیم.
دادستان کارلسون: اشکالی ندارد یادت نمی آید. این اسامی را که گفتی نگاه کن ببین شماره اش تو لیست های ما هستند؟
ایرج مصداقی: در پیوست A، شماره ۴ مسعود کباری روز ۸ مرداد اعدام شد، او اولین نفری بود که بردند و اعدام کردند، شماره ۱۱ رامین قاسمی اولین روز او را برای اعدام بردند، شماره ۱۲ سید حسین صبحانی صبح ۸ مرداد او را اعدام کردند، شماره ۱۳ رضا زند را صبح ۸ مرداد اعدام کردند، شماره ۱۴ مهران هویدا را صبح ۸ مرداد اعدام کردند، شماره ۱۵ اصغر مسجدی را صبح ۸ مرداد اعدام کردند، شماره ۱۶ منوچهر بزرگ بشر را فکر کنم جمعه روز ۲۱ مرداد اعدام کردند. بهنام ...
دادستان کارلسون: صبر کن، ما فعلاً در روز ۸ مرداد هستیم و راجع به کسانی که با شما بودند یا همان روز اعدام شدند را بگویید.
ایرج مصداقی: آن‌هایی که اعدام شدند یا با هم به بند برگرداندند، کدام را بگویم؟
دادستان کارلسون: ما الان راجع به اعدام شده ها حرف نمی زنیم و گفتید اشخاصی که بردند از بند شما را بگویید. لطفاً اسم آن‌هایی که از بند بردند را خوانا و واضح با شماره های شان در پروتکل را بگویید.
ایرج مصداقی: ۴ مسعود کباری، رامین قاسمی، ۱۲ سید حسین صبحانی، ۱۳ رضا زند، ۱۴ مهران هویدا، ۱۵ اصغر مسجدی، ۵۲ منصور قهرمانی، من اسم کس دیگری را نمی بینیم.
دادستان کارلسون: از کجا می‌دانی که آن‌هایی که اسامی شان را قید کردی از بند برده بودند؟
ایرج مصداقی: ما که آمدیم آن‌ها دیگه نبودند و صبح آن‌ها را از بند برده بودند، مثل اینکه شما بیاید خانه و ببینید دو نفر از اعضای خانه نیستند. همه راجع به آن‌ها صحبت می‌کردیم و نگران بودیم و روز معمولی نبود.
دادستان کارلسون: حالا ادامه بده
ایرج مصداقی: روز نهم حوالی ساعت نه صبح، اسم سه نفر را خواندند. مهرداد اردبیلی، احمد نور امین، حسین بهری آن‌ها را بردند و ما متعجب شدیم. حسین بهری حکم اش داشت تمام می‌شد ما فکر کردیم شاید دارند او را برای آزادی می‌برند چون قبل از آزادی شما را به دادیاری می‌برند. از یک ماه تا دو ماه قبل پیش ناصریان و حمید نوری و آن‌ها تصمیم می‌گرفتند که شما را آزاد کنند یا نه، یا چه شرایطی برای آزادی شما تعیین کنند. ما راجع به حسین بحری هر حدسی می زدم غیر از اینکه بخواهند او را اعدام کنند. به همین دلیل ما نمی توانستیم نتیجه بگیریم که واقعاً چی کار دارند می کنند.
ایرج مصداقی: روز دهم مرداد، من می‌توانم خیلی توضیح دهم ولی فکر می‌کنم شاید وقت نباشد من روزها می‌توانم برای تان توضیح دهم.
دادستان کارلسون: فعلاً این مهم ها را تعریف کن بعد شاید من سؤال بپرسم اگر لازم بود.
ایرج مصداقی: روز دهم مرداد، لشگری همراه با پاسدارها به بند آمد و عده‌ای را از هر اتاق بیرون برد. به اتاق ما که رسید به همه گفت آن‌هایی که ده سال حکم دارند بغل ایرج بایستند. آن‌ها بغل من ایستادند و به پاسدار گفت اسامی شان را بنویس. او اسم همه را نوشت. وقتی به من رسید گفت بروید بیرون، به پاسدارهای همراهش گفت کافی است. من گفتم من هم ده سال حکم دارم با حالت اعتراض رفتم جلو ولی او یک لگذ زد به من زد و گفت لازم نکرده. بعدا همه مایی که داخل بند بودیم و آن‌هایی که از بند بیرون برده بودند فکر می‌کردیم و می‌گفتیم چرا مرا نبردند. فکر می‌کردیم شاید بچه‌ها را برای تنبیه بردند و چون من دو دفعه انفرادی بودم به تازگی، لشگری فکر کرده این دفعه مرا نبرد.
دادستان کارلسون: وقتی می‌گویی به اتاق ما آمدند من متوجه نمی‌شوم سلول یا حسینیه؟
ایرج مصداقی: سلول بیشتر به انفرادی می گفتیم، وقتی عمومی بودیم می‌گفتیم اتاق، برای اینکه بزرگ‌تر بود و ما با هم بودیم. او به همه اتاق‌ها رفت و تعدادی را برد بیرون. وقتی آن‌ها را بیرون بردند از همه پرسش و پاسخ کردند و پاسدارهای بند هم کنارمان بودند. و لشگری تصمیم می‌گرفت که چه کسی را به بند برگرداند و چه کسی را ببرد در دو تا فرعی جا دهد. انتخاب اولیه برای بردن توی پروسه اعدام را لشگری انجام می داد. کسانی که وارد پروسه اعدام می‌شدند آن وقت ناصریان و حمید عباسی آن‌ها تصمیم می‌گرفتند کی اول برود و کی دوم برود و آن‌ها الویت را تعیین می کردند. البته عدالت حکم می‌کند بگویم ناصریان نقش مهم‌تری نسبت به حمید نوری داشت.
دادستان کارلسون: چه اشحاصی را آن روز بردند، منظور اسامی شان؟ می‌توانید اسامی آن‌هایی که از اتاق شما بردند را یگویید؟
ایرج مصداقی: بله، مصطفی (سلیمان) مردفرد، منوچهر حسن زاده، محمدحسن خالقی، فرامرز فرهانی، هادی عزیزی، این‌ها را از اتاق ما بردند.
دادستان کارلسون: شما گفتید این‌ها را می‌برند و آنجا از آن‌ها مصاحبه می‌گیرند از کجا می دونی؟
ایرج مصداقی: خوب خیلی‌ها توی بند برگشتند و بعضی‌ها را فقط به فرعی بردند و ما از طریق مورس با آن‌ها تماس گرفتیم و دقیقاً مطلع شدیم که آن‌ها چی می‌گفتند. من آن موقع مورس خوب می‌زدم، کسانی که انفرادی زیادتر بودند مورس بهتر می زدند. من هم مورس می‌زدم، ولی از طریق نشانه بود و صدا نبود. ما طبقه سوم بودیم و آن‌ها تو فرعی پایین بودند. راحت می‌شد همدیگر را ببینیم.
دادستان کارلسون: ببینید شما گفتید که اولین انتخاب تصمیم با لشگری و بعد نوبت ناصریان و حمید نوری بوده است، این را از کجا می دانید؟
ایرج مصداقی: همه ما را که به پروسه اعدام می بردند، لشگری انتخاب می‌کرد، بعد ناصریان با یک دفترجه توی هر اتاق یا سلول می‌آمد و چند تا سؤال می‌کرد و اسم شما را می نوشت. وقتی هم که ما را برای اینکه به دادگاه ببرند باز آنجا ناصریان و حمید نوری انتخاب می کردند. من می دیدم. می‌آمدند و می‌پرسیدند و می‌گفتند رفتی یا نه؟ البته ناصریان نقش مهم‌تری داشت.
دادستان کارلسون: حالا ادامه دهید صحبت‌های تان را..
ایرج مصداقی: روز ۱۱ مرداد روز عید قدیر بود، یک عید مذهبی مهم شیعه است. ما یک جشن گرفته بودیم و من مسئول برگزاری جشن بودم و مجری جشن. بعداً به خاطر این جشن تعداد زیادی از هم بندهای ما را اعدام کردند. بعداً توضیح می‌دهم چرا. به آن روز که رسیدیم می گویم.
روز ۱۲ مرداد چهارشنبه، از صبح ما دیدیم بچه‌هایی که توی فرعی بودند را صدا می‌کنند و به یک جایی می‌برند که دیگه بر نمی گردند. این سومین روزی بود که هیات مرگ در گوهردشت بود. روز ۸ و روز ۹ مرداد کمیته در گوهردشت بود. روز ۱۰ مرداد نبود و روز ۱۱ مرداد تعطیل رسمی بود. روز ۱۲ مرداد هیات آمده بود و بچه‌ها را می‌بردند پیش هیات و دیگر کسی بر نمی گشت. ما نگران بودیم، ولی نمی‌تونستیم مطمئن باشیم که آن‌ها اعدام شده اند. روز ۱۳ و ۱۴ مرداد، پنج شنبه و جمعه هیات در گوهردشت نبود. روز چهارشنبه ۱۲ مرداد زین العابدین افشون یکی از هم بندی های ما را نزد هیات بردند. ولی او به بند برگشت و او گفت که او را به اتاقی بردند در طبقه اول آنجا اشراقی، رییسی و نیری را دیده بود. همه با هم صحبت می‌کردیم چه اتفاقی دارد می افتد. ولی چون افشون را برگردانده بودند، ما هیچ نتیجه‌ای نگرفتیم. فکر کردیم شاید برای یک رسیدگی مجدد آمده اند. فهمیدیم یک هیات عالی رتبه است، ولی اینکه برای چیست نمی دانستیم.
دادستان کارلسون: من دو تا سؤال دارم در رابطه با ۱۲ مرداد. شما گفتید که ما آن روز دیدم که آن کسانی که در فرعی بودند را بردند ولی برنگشتند. این را چه‌جوری می تونستید ببینید؟
ایرج مصداقی: ندیدیم، اگر گفتم دیدیم اشتباه است. از طریق مورس به ما اطلاع دادند. من گفتم ما طبقه سوم بودیم و آن‌ها طبقه اول و از طریق مورس دوستان ما به ما اطلاع می‌دادند که چه کسانی را بردند و ما می‌دیدیم که تعداد آن‌ها هی کم می‌شود و بعد از ظهر چند نفر بیشتر نبودند و هیچ کسی برنگشته بود و آن‌ها به ما گفتند هر کس که رفته دیگر برنگشته است.
دادستان کارلسون: شما گفتید اسم آن کسی که برگشته اسمش افشون بود؟
ایرج مصداقی: زین العابدین افشون
دادستان کارلسون: نفهمیدم او را کجا برده بودند؟
ایرج مصداقی: او را نزد هیات برده بودند و او نیری، اشرافی و رئیسی را دیده بود و آن‌ها از او سؤال و جواب کرده بودند، اما او را به بند برگردانده بودند و روز ۱۵ مرداد او را اعدام کردند، نمی‌دانم چرا او را به بند برگرداندند اما سه روز بعد اعدام شد، من دیدم.
دادستان کارلسون: کی او را از بند برده بودند؟
ایرج مصداقی: او را همان روز بردند. او با ما بود، او را قبلاً بیرون نبرده بودند.
دادستان کارلسون: یعنی همان روز تو بندی که شما بودید او را می‌برند و دو مرتبه بر می گرداند؟
ایرج مصداقی: بله، روز جمعه ۱۴ مرداد، ما متوجه شدیم که تخم مرغ زیادی است. به هر نفر سه یا چهار تا رسیده بود. ما متوجه شدیم که احتمالاً داریم غذای دیگران را می‌خوریم چون آشپزخانه آمار درستی از زندانیان نداشت آن‌ها مثل قبل غذا می‌دادند و ما تعدادمان کم شده بود و توی خیلی از بندها نیز بچه‌ها نبودند که غذا را بخورند برای همین غذا به ما زیاد می‌رسید. ما تصمیم گرفتیم تمام ساک بچه‌ها را جمع کنیم، وسایل شان را جدا جدا کنیم. هر چی مواد غذایی هم داشتیم تقسم کردیم و توی ساک هر کسی گذاشتیم مثلاً کنسرو ماهی یا انجیر خشک و ما تصمیم گرفتیم آن روز که اگر خواستند ما را ببرند، با خودمان لنگ ببریم به جای چشم بند. برای اینکه ما را بدون وسایل می بردند. ما می توانستیم چند تا استفاده از لنگ بکنیم. ما می توانستیم اگر ما را توالت بردند چون قبلاً توضیح دادم دوش هم همان جا بودیم و می تونستیم سریع دوش بگیریم و با لنگ خودمان را خشک کنیم. دوش توی توالت بود، بالای سر توالت بود، توالت ایران مثل اینجا نیست. هم چنین فکر می‌کردیم شاید ما را بزنند تنبیه کنند. ما می توانستیم با این لنگ کمرمان و جایی که آسیب دیده بود را ببندیم و به این ترتیب درد را کم کنیم و تمرین می‌کردیم که چه‌جوری می‌توانیم از پشت آن بهتر ببینیم. ما ۷ سال بود که زندان بودیم و تجربه خیلی زیادی داشتیم و به همین دلیل فکر کردیم اگر روز شنبه ما را بردند، آماده‌تر برویم.
دادستان کارلسون: حالا فکر کردم چونکه نزدیک ۱۲ ظهر است و ایشان صحبت‌های زیادی می‌خواهند در مورد آن روز بکنند پس ما می‌توانیم الان برویم برای ناهار چون روز شنبه را می‌خواهیم در موردش بیشتر صحبت کنیم و می‌رویم برای ناهار و ساعت یک و نیم اینجا توی سالن دوباره جمع می شویم.

جلسه هفتم دادگاه محاکمه حمید نوری چهارشنبه سوم شهریور- جلسه بعد از ظهر بعد از ناهار

دادستان کارلسون: بفرمایید تعریف کنید راجع به شنبه ۱۵ مرداد (۶ اگوست) صحبت کنید.
ایرج مصداقی: شنبه ۱۵ مرداد، لشگری همراه با چندین پاسدار آمد پشت در بند نشسته بود توی راهرو و بعد یکی یکی ما را می‌برند پیش او.
دادستان کارلسون: کدام در را دارید صحبت می کنید؟
ایرج مصداقی: دری که به راهروی زندان طبقه سوم منتهی می شد. آنجا یک میز گذاشته بودند، لشگری نشسته بود و چند پاسدار هم آنجا بودند و او از من سؤال کرد مشخصات ام را و مدت محکومیت ام را، او خودش می‌دانست چون از سال ۶۱ خوب من را می شناخت و او پاسدار بند ما بود. او مرا به سلول انفرادی در سال ۶۲ منتقل کرد. خودش این کار را کرد و بارها مرا زده بود. او خیلی اصرار کرد، سؤال کرد که من چیزی را بپذیرم، که بپذیرم انزجار نامه بنویسم ولی من نپذیرفتم. او مرا به بندی فرستاد که بعداً متوجه شدم ما آماده می‌شدیم برای اینکه به دادگاه برده شویم. اون جا همان ساختمانی بود که گفتم به عنوان ترمینال از آن استفاده می‌کردند و من طبقه سوم بودم. حدوداً خاطرم نیست ولی بیش از ده الی دوازده نفر در آن اتاق بودیم. بعد از ناهار مرا صدا زدند، من و محمدرضا مهاجری و تعدادی دیگر با هم رفتیم پایین. محمدرضا مهاجری حکم اش در شهریور تمام می شد. ما پشت در دادگاه توی راهرو نشسته بودیم در همان دو تا راهروی کوچک که در آن نقشه دیدید. من از زیر چشم‌بند دیدم که دو سه نفر روی صندلی نشستند رو به دیوار و دارند چیزی می نویسند. علی حق وردی آنجا بود، او همیشه دچار تشنج می شد. برای اینکه در سال ۶۲ او را خیلی سر پا بدون خواب ایستاده بودند. بیش از یک هفته سر پا با چشم‌بند بود. او همیشه در خواب دچار تشنج می شد. او آنجا سیگار روشن کرد، برای همین اول آمدند سیگارش را زدند و خاموش کردند و او را سریع توی اتاق بردند.
دادستان کارلسون: کدام اتاق؟
ایرج مصداقی: همین اتاق آنجایی که هیات بود. در موقعی که من اونجا بودم ۴ نفر قبل از من به اتاق هیات رفتند. قاسم سیفان، مصطفی محمدی مجب، محمود زکی این‌ها همه اعدام شدند. من وقتی توی اتاق می‌رفتم دیدم محمود زکی دارد بیرون می‌آید آنجا نشست و من رفتم تو. گفتند چشم بندت را باز کن و من چشم ام را که باز کردم هیات را دیدم. نیری، اشراقی، رئیسی آن موقع پورمحمدی را نمی شناختم چون مقام امنیتی بود من او را نمی شناختم و بعداً او را شناختم، ولی تو آن روزها نمی شناختم و فکر می‌کردم غریبه است، ولی افراد زیادی غیر از این چهار نفر در اتاق بودند. حتی پشت شان ایستاده بودند. احتمالاً بعضی‌ها محافظ بودند ولی تعداد زیادی بودند. نیری رئیس هیات بود. سؤال‌ها را نیری می کرد. و او یک چیزی می‌نوشت و فرمی را پر می‌کرد. اول نام و نام خانوادگی و میزان تحصیلات و هم چنین وضعیت تاهل و بعد گروهی که به خاطرش دستگیر شدیم یا اتهامی که داشتیم. بعد او یک سؤال می‌کرد، اولین سؤال این بود که آیا تقاضای عفو می کنی؟ من گفتم من ده سال محکوم شدم و ۷ سال زندان را طی کردم اگر می‌خواستم چنین تقضافیی بکنم سال‌های قبل می‌کردم الان دو سوم حکم ام را کشیده ام. او گفت آیا مجاهدین را محکوم می‌کنی، اعلام برائت می کنی، کلمه‌ای که به کار می‌برد اعلام برائت بود. او بعد گفت که مجاهدین به مرزها حمله کردند. برو بنویس مجاهدین به مرز حمله کردند و من اعلام برائت می کنم. من گفتم نظرم نیست چنین کاری نمی کنم. گفتم به من ربطی ندارد. آن‌ها دوباره اصرار کردند نیری گفت برو دو کلمه بنویس. گفتم نظرم نیست نمی کنم. اشراقی گفت مگر نمی‌بینی این همه جنایت می کنند؟ گفتم به من ربطی ندارد، گفت می دونی مجاهدین به مرزها حمله کردند؟ گفتم یک چیزهایی شنیدم. گفت برو محکوم کن. من گفتم من مثل خیلی مردم دیگه، به من ربطی ندارد. مردم وقتی اتفاقی می‌افتد توی خونه شان می‌روند و وقتی که همه چی تمام می‌شود بیرون می آیند، من هم مثل آن‌ها و بعد چون فکر می‌کردم که می‌خواهند همه را اعدام کنند، گفتم چرا این کار را می‌کنید، ولی وقتی دیدم دارند با هم صحبت می‌کنند گفتم اگر من را آزاد کنید تعهد می‌دهم که دیگر فعالیت سیاسی نکنم. نیری گفت برید بره هر چی می‌خواهد بنویسد، وقتی من داشتم با آن‌ها صحبت می‌کردم، ناصریان وارد اتاق شد. گفت محمود نمی نویسد. نیری با تعجب گفت ولی اینجا که گفت می نویسد. گفت نمی‌دانم نظرش عوض شده آن بیرون. من وقتی رفتم برون رفتیم، ناصریان آمد یک برگه به من داد و گفت باید این را بنویسی، من گفتم نیری یا حاج آقا چیز دیگری گفت. گفت نه باید این را بنویسی. گفتم بریم تو من با خود حاج آقا صحبت کنم، او دستپاچه شد و گفت نه، نه بشین هر چی می‌خواهی بنویس. من آنجا فهمیدم که او همین کار را با محمود زکی کرده و او نیری و هیات را فریب داد و حکم اعدام محمود زکی را گرفت. آوردند من را توی همان راهروی اصلی زندان نشستم. هنوز فکر می‌کردم احتمالاً من را اعدام می کنند. ولی تو فکرم بود اگر جایی مرا بردند و محمود را دیدم بهش بگویم که ناصریان چی کار کرد و چه‌جوری نیری را فریب داد برود و خودش بگوید.
دادستان کارلسون: کی نیری را فریب داد؟
ایرج مصداقی: ناصریان، من فکر کردم اگر جایی محمود را دیدم به او بگویم برود و به نیری بگوید که چه اتفاقی افتاده است. وقتی من پشت در اتاق هیات نشسته بودم و هنوز تو اتاق هیات نرفته بودم، دیدم، شنیدم که ناصر منصوری را صدا زدند. گفتم ناصر منصوری در بهداری است. او یکی از دوستان من بود. در ماه خرداد گفتند خودکشی کرده. گفتند از طبقه سوم خودش را پایین انداخته است، او نخاع اش قطع شده است و هیچ حرکتی نی توانست بکند او توی بهداری بستری بود. ناصریان به جاسم که پاسدار بود گفت برود خبر دهد که او را بیاورد. بیات مسئول بهداری او را روی برانکارد آورد. او را بردند داخل اتاق، من آن موقع نمی‌دانستم آنجا چیست و چه اتفاقی دارد می افتد. خیلی زود او را از اتاق در آوردند. او را خیلی زود به راهروی مرگ بردند، زودتر از من. من عکس قبر او را دارم. عکس او توی کتاب من چاپ شده است. این اسامی ای که شما اینجا دیدید توی این ۱۱۰ نفر، من قبر ۳۶ نفر از آن‌ها را پیدا کردم و عکس آن‌ها درکتاب من هست و من اینجا دارم و می‌توانم به شما نشان دهم. عکس سنگ قبر آنهاست.
دادستان کارلسون: وقتی اسم ناصر منصوری را صدا می‌زنند تو نشستی آنجا توی راهروهایی که نزدیک در هیات است. درست متوجه شدم؟
ایرج مصداقی: بله،بله.
دادستان کارلسون: تو اسم او را با گوش‌های خودت شنیدی یا دیگران برایت تعریف کردند؟
ایرج مصداقی: نه، نه من آنجا بودم و خودم شنیدم.
این‌هایی که تعریف کردی الان که او را روی برانکارد آوردند، به چشم خودت دیدی؟
ایرج مصداقی: بله دیدم فاصله خیلی کوچک است.
دادستان کارلسون: کجا می برنش؟
بردند توی اتاق نزد هیات، آن موقع من نمی‌دانستم آنجا کجاست و نمی دونستم کی توی اتاق است خودم بعدش رفتم.
دادستان کارلسون: پس تو نشستی آنجا و منتظر هستی که خودت را هم صدا بزنند و نزد هیات ببرند؟
ایرج مصداقی: بله، بله
دادستان کارلسون: می‌بینی بعد کی او را آوردند بیرون؟
خیلی زود، شاید خیلی زودتر از زمانی که من در دادگاه بودم، شاید دو دقیقه، من بیش از ده دقیقه بودم، لااقل ده دقیقه.
دادستان کارلسون: می دونی بعد او را کجا می برند؟
ایرج مصداقی: راهروی مرگ بردند چند متر آن طرف تر. وقتی تو را از اتاق بیرون بردند گفتی تو را به راهروی مرگ بردند آنجا ناصر منصوری را دیدی؟
نه ندیدم
دادستان کارلسون: ادامه دهید.
ایرج مصداقی: بعد من در راهروی مرگ نشسته بودم امیر برج خانی او روز ۱۲ ام مرداد نزد هیات رفته بود و زنده مانده بود و توی راهروی مرگ از صبح هم مسایلی را دیده بود و او خیلی چیزها بیشتر از ما می دونست آن لحظه. ولی خیلی نمی‌شد با هم صحبت کنیم، چون پاسدار توی راهروی مرگ زیاد بود و حمید نوری آنجا بود و دائم بالا و پایین می‌رفت و همه چیز را زیر نظر داشت. من نشسته بودم محسن محمدباقر آمد کنار من نشست. اون از هر دو پا فلج بود و پاهای آهنی داشت. او دو تا عصای آهنی داشت، وقتی می‌گویم پای آهنی منظورم این است. او وقتی بچه بود در فیلم غریبه و مه بهرام بیضایی یکی از بزرگ‌ترین فیلم سازان ایران بازی کرده بود. در آنجا هم یک بچه فلج است. ازش پرسیدم محسن چی کار کردی؟ گفت مرگ حق است. خیلی زود اسم او را صدا زدند. او را هم به سمت حسینه بردند. من او را از زیر چشم‌بند دنبال کردم. من دیدم او چظوری عصا زنان به سمت حسینیه رفت. من قبل از او متوجه شدم که دارند بچه‌ها را اعدام می‌کنند. صدا می‌آمد مثل صدای ضرب و شتم، صدای خفه فریاد، ولیکن چون فاصله داشت، صدا خیلی درهم و برهم بود. من دیدم یک پاسدار از سمت حسینیه دارد می‌آید، یا امفی تئایر، دیدم یک کیسه پلاستیک دستش بود در آن ساعت بود و اسکناس پول، من تعجب کردم که چرا ساعت بچه‌ها و پول شان در کیسه هست. یک دقیقه بعد دیدم یک پاسدار دارد می‌آید روی دستش هفت هشت ده تا لنگ بود. آنجا بود فهمیدم که بچه‌ها را اعدام کردند، ساعت شان و پول شان را گرفتند و لنگ های شان را که به چشم داشتند. قبل از آن دیده بودم که اشراقی به آن سمت می‌رفت و حداقل سی چهل پاسدار را دیده بودم که به آن سمت می‌رفتند و از نزدیک تماشا می کردند. اشراقی و رئیسی را مطمئن ام که می رفتند، نیری را ندیدم برود. شاید چون رده اش از همه بالاتر بود شاید به این دلیل نمی رفت. نمی تونم بگویم که می‌رفت یا نمی رفت. ولی نوری، ناصریان، لشگری و پاسدارها را می‌دیدم که می رفتند. من دیدم که نوری نام زندانیان را می‌خواند و آن‌ها را در یک ردیف می‌کرد، به عادل مسئول فروشگاه زندان می‌گفت: «این‌ها را ببر به بندشان». یک کد بین خودشان بود، یعنی این‌ها را ببرید اعدام کنید. من اول نمی‌دانستم بند که می‌گویند کجاست، خوشحال بودم که کارشان تمام شده است و آروز می‌کردم که من هم با آن‌ها می‌رفتم و دیگر اینجا نمی ماندم، ولی بعداً فهمیدم وقتی می‌گویند «بندشان ببرید، یعنی ببرید اعدام شان کنید». آنجا همان روز هر بار که اعدام می‌کردند شیرینی تقسیم می‌کردند و کیک و نان خامه ای تقسیم می‌کردند، بین خودشان جشن می گرفتند. حمید نوری شیرینی تقسیم می کرد. او به راهروی مرگ آمد، به من هم تعارف کرد، هیچ کسی برنداشت. ما در ایران وقتی خوشحال هستیم وقتی جشن می‌گیریم وقتی به موفقیتی می‌رسیم شیرینی تعارف می‌کنیم و می‌گوییم دهنت را شیرین کن. ناصریان خیلی خوشحال بود و مثل بالرین ها توی راهروی مرگ می رقصید. یک نفر که نمی‌دانستند بند کجاست از او پرسید ما را کی می‌برید بند؟ او مثل بالرین ها می رقصید و می‌گفت من نمی دونم و به صدایش آهنگ می داد. شب من را دوباره پیش نیری بردند. حالا دیگه فهمیده بودم دقیقاً چه اتفاقی دارد می افتد. نیری گفت این‌ها چیه نوشتی، برو یک انزجار بنویس، گفت این به درد نمی خورد. من آمدم یک خط نوشتم. آن شب من زنده ماندم. مایی که زنده مانده بودیم، ناصریان برد و در فرعی شماره ۱۷ قرار داد. همان جایی که دوستان مان چهارشنبه همان جا بودند، حالا دیگه هیچ کی آنجا نبود. ناصریان و حمید نوری به دنبال این بودند که یک بهانه‌ای پیدا کنند و ما را اعدام کنند. چون ما زنده مانده بودیم آن شب، و آن‌ها این را نمی خواستند، به همین دلیل سه تا زندانی کرمانشاهی را که با آن‌ها همکاری می‌کردند و ما نمی شناختیم را پیش ما انداختند. آن‌ها دیدند که ما با بند سابق مان از آنجا مورس می زنیم. چند تا از بچه‌ها با آن‌ها صحبت کرده بودند. من به شدت به آن‌ها مشکوک بودم. به آن بچه‌ها گفتم چرا با این‌ها صحبت می‌کنید، این‌ها مشکوک هستند. گفتند مهم نیست، خیلی سخت نگیر. آن‌ها همه را کشتند، همه آن‌هایی که با این سه نفر صحبت کردند.
دادستان کارلسون: اجازه بده، شما گفتید نیری، رئیسی و اشراقی را می شناختید، ولی پور محمدی را نمی شناختید این سه نفر را از کجا می شناختید؟
ایرج مصداقی: نه پورمحمدی را نمی شناختم، اشراقی دادستان انقلاب اسلامی تهران بود و رئیسی معاون اش بود و ما می‌شناختیم شان، آن‌ها مخفی نبودند. نیری رئیس حکام شرع اوین بود. من او را بارها دیده بودم. رئیسی را زندانیان کرج که با ما هم بند بودند به من نشان دادند. من رئیسی را قبلاً نمی شناختم چون او دادستان و بازجوی کرج بود قبلاً. و آن‌ها را خوب می شناخت. و آن‌ها خوب رئیسی را می شناختند و رئیسی نقش مهمی در اعدام زندانیان کرج هم داشت.
دادستان کارلسون: این افراد را قبل از موضوع دیده بودین؟
ایرج مصداقی: بله. دیده بودم.
دادستان کارلسون: کجا دیده بودین آن‌ها را؟
ایرج مصداقی: در اوین، آن‌ها از اوین آمده بودند، من در سال ۶۴ دوباره دادگاهی شدم.
دادستان کارلسون: این‌طوری که من متوجه شدم از صحبت‌های شما، حمید نوری اسم زندانیان را می‌خواند و می‌گوید که به صف بایستند و دارید صحبت همان روز را می‌کنید یا روز دیگر؟
ایرج مصداقی: همان روز، اسامی را فقط ۲ نفر می خواندند، ناصریان و نوری چون آن‌ها دادیار بودند، آن‌ها می خواندند. همان روز من دیدم که حمید نوری وقتی در راهروی مرگ قدم می‌زد، خودکار دستش بود و با حالت مسخره می‌گفت عاشورای مکرر مجاهدین. عاشورا روزی است که امام حسین سومین رهبر شیعیان را ۱۳۵۰ سال پیش با اطرافیان اش کشتند و آن رو